زاویه دید

تاملاتی پیرامون مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی

زاویه دید

تاملاتی پیرامون مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی

نقد دین با هدف احیای نام خداوند

يكشنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۵۴ ب.ظ

چرا پس از چندین ماه، هنوز تمایل داریم در باره شورش‌هایی بنویسیم یا بشنویم که چندین ماه پیش اتفاق افتاد؟ باور نکرده‌ایم که ماجرا پایان پیدا کرده است. همه نگران هستند مبادا موج تازه‌ای در راه باشد و این بار کنترل ماجرا از دست در برود. آنها از ضروری‌ترین خواست‌های اولیه خود سخن می‌گفتند و بسیاری از مردم با آنها همدل بودند اما همراهی نمی‌کردند. نه به این خاطر که می‌ترسیدند به تظاهر کنندگان بپیوندند، بلکه از این حیث که می‌ترسیدند ماجرا به یک ماجرای بزرگ تبدیل شود و کار از دست در برود. کسانی هم همدل نبودند و اصولاً از نفس وجود این شورش‌ها هراسان بودند.

وضع عجیبی است. سطح نارضایتی در کشور فوق العاده بالاست. کسانی از بیکاری، کسانی از فقر و تنگدستی، کسانی از فقدان آزادی‌های فرهنگی و اجتماعی، کسانی از فسادهای دامنگستر اداری و کسانی بابت اموال فنا شده خود، معترضند و در فرصت‌های گوناگون عصبانیت خود را با صور مختلف بروز می‌دهند. اما در مقابل عصبانیت بروز کرده گروهی، کسان دیگر به تماشا می‌ایستند، و با نگرانی به آنها می‌نگرند. کسی همراهی نمی‌کند. اعتراضات در محدوده یک گروه اجتماعی خاص باقی می‌ماند تا اینکه ماجرا پایان پیدا ‌کند. مردم همزمان با اینکه گاه با تظاهر کنندگان همدل‌اند، اما وقتی همه چیز با سرکوب و بازداشت، پایان پیدا می‌کند نفس راحتی می‌کشند. اجازه بدهید به این وضعیت نامی بگذاریم: سکوت و تماشا.

این وضعیت سکوت و تماشا، ناشی از ترسی است که همه گیر شده است. چیزی هست که همه ما را می‌ترساند و آن فروپاشی کلی ساختار و نازل شدن بلایی است که این سال‌ها بر عراق و سوریه و بسیاری دیگر از کشورهای منطقه نازل شد. روان فردی و جمعی ما، از نزول یک بلای ویرانگر می‌ترسد. ممکن است تقاضاهای یکدیگر را به حق بدانیم، اما در عین حال از هم می‌ترسیم. هیچ گروهی نمی‌داند در صورت غلبه یک صدای معترض، چه بلایی سر او خواهد آمد. طبقات فرودست از جنبشهایی فاصله میگیرند که طبقات متوسط و فرادست دائر مدار آن هستند، طبقات متوسط و فرادست نیز از جنبشهای طبقات فرودست کناره می‌گیرند.

در این میان، تنها نیروهای ضد شورش و نیروهای اطلاعاتی و امنیتی هستند که امتیاز می‌گیرند. این فرصت را دارند که بابت پایان دادن به یک ماجرا، از طبقات دیگر پاداش بگیرند. دست آخر می‌بینی، چشم امید همه به نیروهایی است که می‌توانند به روش‌های مختلف به غائله خاتمه بدهند. ترس همه از روزی است که این نیروها دیگر قوت و توان خود را از دست داده باشند و آنگاه همه از چشم اندازی می‌ترسند که دیگر کسی جلودار دیگری نیست.

شکل دیگری از ماجرا، در جشن‌ها و مراسم دولتی نمودار می‌شود. بیش از یک دهه است، به مناسبت‌هایی سردمداران سیاسی اعلام جشن و شادی می‌کنند اما مردم با سکوت و تماشا به آنها می‌نگرند. هنوز به یاد داریم که دولت ایران، هر از چندی خبر خوش هسته‌ای می‌داد و جشن می‌گرفت. اما هیچ نشانه‌ای از شادی در مردم کوچه و بازار نبود. همه ساکت بودند و تماشاگر، و به شادی دولتمردان با تردید و نگرانی می‌نگریستند. همدل هم اگر بودند، همراهی نمی‌کردند. شاید احساس می‌کردند آنها به یک پیروزی دست پیدا کرده‌اند که حد و حدودش برای مردم روشن نیست، اما از پیامدهای آن نگران بودند. سال‌هاست به مناسبت نهم دی، از یک رویداد بزرگ سخن گفته می‌شود، و کسانی جشن می‌گیرند و مردم ساکت و تماشاگرند. پایان پیدا کردن سلطه داعش بر عراق، جشن گرفته شد. بسیاری از مردم همدل بودند، اما نشانه‌های شادی و سرور را در مردم نمی‌دیدی، سرانجام تصور می‌کردند آنها سرانجام در طرحی که داشتند موفق شدند.

این وضعیت سکوت و تماشا، که گروه‌های مختلف مردم و نسبت میان دولت و مردم را پیچیده و نامفهوم کرده است، چه وضعیتی است؟ چیزی میان ما از دست رفته است. در نتیجه فناشدن آن امر، نسبت به یکدیگر احساس خویشاوندی نمی‌کنیم. به هم اعتماد نداریم و از سرنوشت خود در نتیجه تفوق دیگری هراسانیم. از روز مبادایی می‌ترسیم که دیگر کسی جلودار دیگری نباشد. ما از چنان روزی می‌ترسیم. مشکلات حیاتی بسیار داریم. از آب و فساد و بیکاری و گرانی و فقدان امنیت و آزادی‌ها رنج می‌کشیم. اما از تلاش جدی برای تحصیل آنها نیز نگرانیم. سوال بزرگ دوران ما عبارت از آن است که چطور می‌توانیم به وضعیتی منتقل شویم که مشکلاتمان به سمت حل شدن پیش بروند اما بدون اعتراض و آشوب و تظاهرات و قیام. شاید به تدریج پاسخی میان ما قدرت پیدا می‌کند: فرد قدرتمند و صالحی بیاید و با نیروی قاهره خود مشکلات کشور را حل کند. ما به خود جمعی مان اعتمادی نداریم، توسل می‌جویم به یک شخصیت قاهر و نیرومند. دقیقاً از منظر همین روان جمعی هم هست که به تدریج کسانی چشم امیدها را به سمت نیروهای نظامی متوجه می‌کنند. به یک سردار. ما چیزی را از دست داده‌ایم.

چه چیز از دست رفته است

آنچه از دست رفته، و به نظرم بنیاد چنین وضعیتی را توضیح می‌دهد، فقدان نگاهی کل نگر است. دایره دید ما در حوزه‌های مختلف خاص گراست و مقاوم در مقابل هر گونه کلیت سازی. وجدان شخصی و گروهی‌مان نیز در محدوده همان نگاه محدود خاص‌گرایانه مان به حرکت می‌افتد. مساله ما، مساله خاص ماست بی اعتنا و اغلب در مقابل آنچه خواست و مساله عمومی تلقی می‌شود.

اجازه بدهید در این باره توضیح دهم و بعد بازگردم به مساله‌ای که طرح کردم. ما درکی از کلیت حیات انسانی نداریم. توجهی به این نداریم که در یک جهان زیست می‌کنیم و هر کدام ما، به صفت فردی، گروهی یا به صفت یک ملت و دولت خاص، وظیفه‌ای برای بهزیستی و صلح و برابری جهانی داریم. به دردها و رنج‌های مسلمانان توجه می‌کنیم اما بسیاری از آلام جهان هست که نسبت به آنها بی‌تفاوتیم. مثلاً چقدر به فقر و گرسنگی در سطح جهانی می‌اندیشیم و نسبت به آن حساسیت داریم؟ چقدر در باره سرکوب‌های سیاسی در ترکیه حساسیت داریم؟ ماجرای فلسطینی‌ها را رسانه‌های دولتی تبلیغ می‌کنند اما چقدر حساسیت جمعی نسبت به آن چیزی داریم که در کرانه باختری و نوار عزه جریان دارد؟ ما چقدر حقیقتاً موجودیتی داریم به نفع صلح، همزیستی، عدالت و برابری در عرصه بین الملل.

نظام سیاسی ما، مدعی دفاع از دین در حیات سیاسی است. چقدر تابع یک نگاه کلی در خصوص حضور قدرت بخشی به دین در عرصه سیاسی است؟ تا چه اندازه در مقایسه با نگاه‌های سکولار و غیر دینی، به آبروی دین در عرصه عمومی در سطح جهان می‌اندیشد؟ مثلاً از متفکران مسیحی و یهودی که به همین منظر می‌اندشند توجه می‌کند؟ ما درکی از کلیت جهان اسلام نداریم. نمی‌توان رفتارهای ما در این منطقه را به نفع مسلمان و همزیستی مسلمانان با یکدیگر توضیح داد. علاقه و حساسیتی که نسبت به شیعیان داریم، ما را به یکی از نیروهای موثر در بیداری و تشدید تعارضات تاریخی شیعه و سنی تبدیل کرده است. چقدر قطع نظر از اینکه شیعیان چه وضعی در منطقه دارند، به کلیت وضعیت مسلمانان در جهان امروز می‌اندیشیم؟ چقدر نگاه کلی به شیعیان در منطقه داریم. آیا از همه شیعیان قطع نظر از نسبت و موضعی که به ما دارند یکسان می‌اندیشیم؟ یا خود عامل تفرقه میان شیعیان نیز هستیم. آنها را به گروه‌هایی که با ما همسویی دارند و آنها که همسو نیستند تقسیم کرده‌ایم؟

همه این‌ها را گفتم تا سرانجام برسیم به ماجرای امروز خودمان. ما چقدر نگاه کلی به حیات ملی‌مان داریم؟ مساله طبقات فرودست تا چه اندازه مساله همه ماست؟ شاید خواست طبقات فرودست را به حق بدانیم، اما به هر حال آنها فرودست‌اند و مسائل‌شان به خودشان مربوط است. مساله فرودستان مساله فرادستان نیست. فرادستان موافقند اگر امکان پذیر است کاری برای فرودستان انجام شود، اما اعتراض فرودستان اگر بخواهد به یک مساله عمومی تبدیل شود فرادستان احساس خطر می‌کنند. از قدرت یابی فرودستان فرادستان می‌ترسند. چنانکه مساله فرادستان مساله فرودستان نیست. از قدرت یابی آنها نیز فرودستان می‌هراسند. ماجرای نسبت‌های قومی ما نیز همینطور است. آنها عرب و کرد و بلوچ‌اند و ما نیستیم. آن نگاه کلی که همه ما را کلیت می‌بخشید و از رنج یکی ناله همگان بر می‌خاست از دست رفته است. اغلب با آنها همدلی و همدردی نمی‌کنیم، حتی به صداهاشان گوش هم نمی‌دهیم اما به محض اینکه از قدرت یابی شان خبر دار شویم، می‌ترسیم.

در صحنه سیاسی به نیروهای رقیب هم بیاندیشید. هیچ جناحی در عمل و گفتار خود به چیزی به نام کلیت حیات ملی ما نمی‌اندیشد. هر یک برای دیگری یک دشمن غدار است و باید برای حذف و طرد او از هر حربه‌ای سود بجوید. هیچ نگاه و شخص و موضعی نیست که قطع نظر از تعارض این گروه‌های خاص، به چیزی به نام مصالح ملی بیاندیشد.

ماجرا را همینطور خرد و خردتر کنید. به نسبت ما با همسایگانمان بیاندیشید. کلیت‌های محله‌ای کجاست؟ کلیت های خانوادگی کجاست؟ چقدر خانواده‌های امروزی برای حفظ آنچه کلیت خانواده و مصالح کودکان است به تداوم حریم خانوادگی می‌اندیشند؟ به آمار طلاق توجه کنید. 

حتی به کلیت زندگی فردی هم نگاه کنید. چقدر هر یک از ما به چیزی به نام کلیت زندگی شخصی‌مان می‌اندیشیم؟ چقدر به این نکته می‌اندیشیم که جوانب و ساحات زندگی ما، چه نسبتی با هم دارند؟ چقدر دلنگران چیزی هستیم که قدیمی‌ها تحت عنوان آخر و عاقبت به خیری از آن یاد می‌کردند؟ به لحظه و شادی‌های فردی و اوج لذت در حال و لحظه می‌اندیشیم. قطع نظر از پیامدهایی که بر ساختار و کلیت شخصیت مان خواهد داشت.

از همین منظر وضعیت سکوت و تماشای عمومی‌مان را درک کنیم. اینکه به یکدیگر می‌نگریم، همدل هم که باشیم همراه نیستیم. از همین منظر ترس عمومی‌مان از یکدیگر را فهم کنیم. ناهمراهان، از یکدیگر می‌ترسند. از همین منظر وجاهت سرکوب و نیروهای ضد شورش را دریابید و از همین منظر به احساس به تدریج تقویت شونده به اینکه سرداری بیاید. از همین منظر هم به فسادهای دامنگستر بنگرید. هر کس دایره دید و وجدانی محدود دارد اصولاً قادر نیست به پیامدهای آنچه می‌کند در سطح کلی و عام بیاندیشد، خیلی تصور بدی از آنچه می‌کند ندارد.  

چیزی را از دست داده‌ایم و آن کلیت است. وجدان بیدار اخلاقی داریم. اما محدود به قلمرو شخصی و گروه همسودی که به آن وابسته‌ایم. ما به نگاه کلیت نگر نیازمندیم. همان نگاهی که دایره دید ما را از قلمرو ملموس فردی و گروهی مان فراتر ببرد و در یک سطح به کلیت حیات انسانی، در سطح دیگر به کلیت ایرانی مان، به کلیت گروه‌های اجتماعی، به کلیت همسایگی و زیست هم محلی‌ها و در سطح دیگر به کلیت حیات فردی مان بیاندیشیم. کلیت را فراموش کرده‌ایم و در پرتو فراموشی کلیت، خودهای جهانی، ملی و شخصی مان به فنا رفته است. ترس حاصل فراموشی کلیت‌ها و همراهی‌ها و همدلی هاست.

در این میان یک نکته را فراموش نکنید. این جهان فاقد کلیت، غیر اخلاقی نیست. برای خود اصول اخلاقی خاص  و نیرومندی دارد. به واسطه همین اصول اخلاقی‌اش هم هست که گسترش پیدا می‌کند. این جهان فاقد کلیت، هر سنخ از اخلاق متکی بر تکالیف نسبت به کل را مردود اعلام کرده و به جای آن یک نظم اخلاقی حق مدار و فردی را جانشین کرده است. این نظم اخلاقی یک اصل بنیادین دارد: حق داری هر کاری که می‌خواهی بکنی با هر الگویی زندگی کنی و بیاندیشی، مگر آنچه به دیگران آسیب می‌رساند. دیگران مورد نظر در این عالم فاقد کلیت، دامنه فراخی ندارد. منظور کلیت حیات انسانی یا کلیت ملت و قوم و طبقه نیست. مقصود همین حسن و عباس و مریم و زهرایی است که در محدوده تنگ روابط خاص یک فرد جای دارند. ممکن است در یک نگاه کلیت نگر آنچه می کنم، در یک سطح کلان، فاجعه آفرین باشد. اما در قلمرو محدود روابط من، نشانگانی از آن را نیابم. مثلاً من به چه کسی آسیب می‌زنم اگر نیم ساعت در حمام بمانم. در محدوده خاص قلمرو یک شخص، هیچ کس آسیبی نمی‌بیند. اینجا چشم بینا و وجدان بیدار کلیت اندیشی لازم است تا بداند این کار بخشی از یک فاجعه ملی است.

 

کلیتی که باید ما را نجات بخشد

کلیتی فراموش شده است، این فراموشی اینک شخصیت‌های ما را از درون پوسانده است. احساس بی‌هویتی و بی‌معنایی در زندگی می‌کنیم. قلمروهای خانوادگی و محلی، قومی و ملی ما از هم گسیخته است و نگاه انسانی به خویشتن و همگان را از دست داده‌ایم. کلیتی فراموش شده است و ما به دنبال خود هزاران فراموشی دیگر را به ارمغان آورده است. دقیقاً به همین دلیل است که بیشتر از یکدیگر می‌ترسیم و کمتر قادریم یکدیگر را فهم کنیم، با هم همدلی کنیم و همراهی.  

چه چیز می‌تواند کلیت را به نگاه‌ها و وجدان‌های ما بازگرداند؟ کلیت یعنی نگاهی که از قلمرو شخصی و منافع و امیال ما فراتر است و ما را مکلف به الگویی از زندگی می‌کند که مقتضی کلیت است. زخم دیگران، زخمی بر بدن این کلیت و بنابر آن زخمی است بر بدن شخصی مان. خدا و نام مقدس او، به ویژه در یک جامعه با سنت‌های نیرومند مذهبی همین نقش را بر عهده دارد. اینجا خدا مرده است. مرگ خدا، یعنی  مرگ کلیت در یک جامعه با سنت‌های نیرومند دینی. به همین جهت است که قرآن از همراهی و همزمانی فراموشی خدا و فراموشی خویشتن سخن می‌گوید. خدا همان کلیت فارغ از زمان و مکان و قومیت و مذهب و تمام مرزهای دیگر انسانی است. به اعتبار اوست که فرد می‌تواند از جزئیت خویش فراتر رود. به اعتبار احیای دوباره خداوند در ساحت هستی فردی و جمعی مان، قادریم از این فضای عمومی ترس از یکدیگر نجات پیدا کنیم.

متهم ردیف اول مرگ خداوند در ساحت حیات جمعی ما، روحانیون و متولیان دین‌اند. آنها الگویی از دین را بر مردم مسلط کرده‌اند که  همه چیز در آن هست الا خداوند. آنها به سه حربه زندگی اجتماعی و فرهنگی را در این دیار از خدا گرفتند:

اول به واسطه جزئی اندیشی‌شان. آنها برای موارد خاص آسمان و زمین را یکی کردند. از حجاب زنان بگیرید تا دست دادن رئیس جمهور با یک زن. اما هیچ گاه هیچ کس، دغدغه‌ای به نام کلیت دین نداشته است. هیچ کدام نگفتند و ننوشتند منظومه و ترکیبی که از دین ساخته‌ایم، چقدر قابل دفاع است. چقدر به افزایش معنویت و اخلاق در عرصه عمومی کمک می‌کند. چقدر موجبات وهن دین را فراهم کرده‌اند. با هر آنچه برایش پا فشردند و با هر آنچه از آن به سادگی گذشتند، موجبات سقوط یک اقتدار الوهی در عرصه عمومی و وجدان جمعی را فراهم آوردند.

دوم به واسطه تجسد بخشیدن به خداوند در مواضع و مناصب گوناگون سیاسی و دینی. آنها به اشکال محتلف و در لباس و مناصب گوناگون، مدعی نمایندگی خداوند شدند. با همان اقتدار و یقین و اعتماد به نفس سخن گفتند که خداوند سخن می‌گوید. خدای دیدار پذیر هیچ‌گاه در عرصه عمومی اقتدار ندارد. خداوند همه اقتدار خود را وامدار غیبت از زمین است.

سوم، به واسطه خاص گرایی که مقتضی تداوم بخشی به یک نظم سیاسی است. این روایت از دین، هر روز بیش از پیش، ناچار است از دایره کوچک‌تری از گروه‌های ذی نفع دفاع کند و هر چه این دایره تنگ‌تر می‌شود، مرزهای من و غیرش پررنگ‌تر می‌شود و غیریت گذاری‌هایش خونین‌تر. خدای عینی شده و در عین حال خاص گرا، زاینده هیچ کلیتی در عرصه عمومی و وجدان شخصی نیست. 

اگرچه مهم‌ترین دعوت کنندگان به خداوند، ادیان هستند، اما همان ادیان نیز، قاتلان خداوند در ساحت وجدان و آگاهی عمومی‌اند. چنین است که همه ادیانی که پس از ادیان دیگر آمده‌اند، به قول دکتر شریعتی، مذهبی علیه مذهب و تلاشی برای احیای خداوند محبوس و مقتول شده توسط یک دین مستقر است. چگونه خدای بی زمان، بی مکان، فراتر از همه جزئیات و امور مشروط به خدایی تغییر ماهیت داد که جزئی و مشروط و خاص گراست و چنین خدایی البته خدای به ظاهر زنده است. این کاری است که مقتضیات و ملزومات تداوم یک نظم سیاسی به ارمغان آورد. مرگ خدا در عرصه عمومی، با مرگ خدا در ساحت روانشناختی و فردی همراه شد و اینک با وضعیتی چنین گسیخته و توام با نگرانی و ابهام مواجهیم.

ما برای احیای خویشتن فردی، جمعی و ملی مان، برای احیای امکان نگاه اخلاقی و انساندوستانه مان، برای احیای این امکان که بتوانیم در سطح عام و عموم بشری بیاندیشیم و به خود به منزله موجودیتی شریف در تاریخ بیاندیشیم، نیازمند بازپس گیری خداوندیم. هیچ چیز مقدس‌تر از یورش و حمله نقادانه به روایتی از دین نیست که هر روز، بیشتر و بیشتر نام خدا را بر مصدرهای تابلوها و نامه‌ها می‌نشاند، تا پوششی برای محبوس بودگی‌اش بسازد. ما نیازمند نقد دین، با هدف احیای نام خداوندیم.

 

********

متن فوق گزارشی از سخنرانی من است که در جمع دانشجویان آزادی خواه دانشگاه شهید بهشتی در تاریخ بیست و هشتم فروردین ماه ایراد شد.


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

منازعه شرط زایندگی است اما

چهارشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۳۰ ب.ظ

ناآرامی‌هایی که در چند ماه اخیر در کشور جریان دارد، اغلب خصلتی محلی دارند. درست مثل آنچه دیروز در کازرون اتفاق افتاد، یا آنچه قبل از آن در اهواز یا اصفهان. آنچه امروز کازرونی‌ها به آن معترضند، به موضوع اعتراض اهوازی‌ها ربطی ندارد و این دو هیچ ارتباطی ندارند با آنچه اصفهانی‌ها به آن معترضند. درست مثل بی ارتباطی اعتراض معلم‌ها با مال باختگان و بی‌ارتباطی این دو با کارگرانی که ماه‌هاست حقوق خود را دریافت نکرده‌اند. مطمئن باشید زیر پوست جامعه ما، صور تازه‌ای از اعتراض نهفته است که تازه‌گی خواهد داشت و به صور دیگر اعتراض بی ارتباط است. آنها به تدریج متولد خواهند شد.

این طور نیست که پیش از این، بسترهای تعارضات محلی وجود نداشت. تعارضات محلی از تعارضات کلان سیاسی تبعیت می‌کرد. در سطح ملی، صحنه‌ای گشوده بود و همه با هیجان درگیر و دلمشغول آن بودند. کسانی از انقلاب و ارزش‌های دینی سخن می‌گفتند و دست به یقه بودند با کسانی که مدافع دمکراسی‌اند و این دو، گاهی خود را در نزاع با کسانی می‌یافتند که از عدالت دم می‌زدند. بسیاری از این تنازعات محلی کم رمق بود، و مردم هر یک منتظر بودند تا خواست‌هاشان در نتیجه غلبه این بر آن یا آن بر این تحقق پیدا کند.

متاسفانه هیچ مرجعی نبود که بداند اعتبار این صحنه پرمنازعه نباید از دست برود. تداوم اعتبار آن صحنه منوط به آن بود که هر کدام در پیشبرد اهدافشان، تا حدی موفق باشند. به طوری که کسانی بتوانند با افتخار به عنوان پرچم دار اسلام و انقلاب شناخته شوند، کسانی با افتخار پرچمدار دمکراسی خواهی و کسانی پرچمدار عدالت. کسب این افتخارات نیز امکان پذیر نبود مگر آنکه برای تحقق آرمان‌های هر یک، بسترهای لازم گشوده شود. آنگاه بخش مهمی از خواست‌های محلی، پیرو تنازعاتی که در سطح ملی جریان داشت، حل و فصل می‌شد.

سیاست صحنه منازعه است. منازعه اساساً جوهر حیات سیاسی است. منازعه در عرصه سیاست، یک زائده نیست، شرط زایندگی و شکوفایی این عرصه است. اما وقتی عرصه این منازعه می‌تواند در سطح ملی اتفاق بیافتد، مردم ضمن منازعه، خود را در هیکل بلند یک ملت تجربه می‌کنند. ضمن منازعه، با خود کلی و عامشان رویارو می‌شوند. ضمناً به این نکته هم پی می‌برند که برای تحقق خواست‌های به حق محلی و گروهی‌شان، لازم است مصالح کلی و ملی را رعایت کرد. اما وقتی هر گروه و بخشی از جامعه در محدوده چشم‌انداز محلی و گروهی‌اش، مطالباتش را تعقیب می‌کند، تشخص جمعی و کلی‌شان از دست می‌رود. با درکی پاره پاره از شخصیت ملی شان ملاقات می‌کنند.

مطالبات محلی و گروهی، در فقدان احساس شخصیت کلی و ملی، هیچ توقف گاهی ندارد. هر روز چهره‌های تازه پیدا می‌کند و صحنه‌های تازه گشوده می‌شود. 


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

جشن بی معنایی

شنبه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۰۲ ب.ظ

خام دکتر رز فضلی نقطه نظرات خود را در باره نقد و ارزیابی اینجانب از کتاب دکتر حسین بشیریه در سایت رستاک منتشر کرده اند. به نظرم یادداشت مذکور حاوی نکات قابل تاملی است. فی الواقع ایشان به نقد موضع من در خصوص نسبت میان حقیقت و حیات سیاسی پرداخته اند. امیدوارم فرصتی دست دهد تا  ضمن پاسخ به خانم فضلی، این نسبت را  از منظر خودم بیشتر بکاوم. اصل یادداشت ایشان را که لطف کرده برای من ارسال کردند، تقدیم می کنم.

*******************

 

چندی پیش استادم آقای دکتر کاشی مطلبی را تحت عنوان " ملزومات "احیای علوم سیاسی" " در باب کتاب آقای دکتر بشیریه، منتشر کردند. بعد از خواندن مطلب، تصویری مدام در ذهنم چرخیدن می گرفت، چرخیدنی سمج که رهایم نمی کرد و از آنجا که ناخودآگاهِ آدمی معمولا نشان بی جهت  نمی دهد ، پس از چندی مقاومت در باب آن تصویر ، تسلیم شدم و تلاش کردم ، داستان آن را برای خودم و دیگران بخوانم:

ماه می سال 2012 بود که سارکوزی در میان شور و شوق هواداران فرانسوا اولاند رقابت را واگذار کرد. هم دانشگاهی های فرانسوی ام که اغلب جوانان روشنفکری بودند  با گرایشات چپ از نوع اروپایی اش من را به جشن پیروزی اولاند در شب انتخابات دعوت کردند تا همراه با شنیدن سخنرانی رئیس جمهور جدید به رسم خودشان به ریش نداشته ی سارکو بخندیم. این شادمانی قرار بود تا ساعت هایی بعد از نیمه شب ادامه پیدا کند که حدود ساعت 8 اجازه خواستم و جمع دوستان شاد و آزادم را به مقصد خلوت خانه ام ترک کردم. حال دختر بچه ی حسودی را داشتم که جمع دوستانی را با اسباب بازی های نو و زیبا که خود از داشتن آن ها محروم است، ترک می کند و در حالی که تلاش می کند خشم فروخورده اش را  فرو تر برد، خود را با این توجیهات که در عوض لابد از آن ها باهوش تر است و یا موفق تر خواهد بود، آرام می کند. از بخت بد ، آن شب در مسیر طولانی خانه ی من تراموا  به خاطر شادی عمومی کار نمی کرد و مجبور شدم مسیری حدودا یک ساعته را در دل شهر طی کنم. گریزی نبود. میان بافت اصلی شهر بوردو در میادین و ساختمان هایی اغلب میراث قرن هجدهم و نوزدهم ، جوانانی شاد مشغول سرخوشی بودند. صحنه ، صحنه ی یک شادی معمولی بود . شاید مثل خوشی جمعی پس از برد یک تیم فوتبال. جوانان و میان سال هایی بعضا آواز خوان و رقصان، در رفت و آمد و زنده. دیگر طاقتم طاق شد و بغض فرو خورده ام مثل سیل بر پهنای صورتم جاری شد. خوب است که مردم آن سرزمین عادت خیره شدن به صورت دیگری را ندارند چون آن ناهماهنگی را چندان نمی شد توجیه کرد. احتمالا کسی اشک هایم را هم به جای اشک شوق نمی گرفت زیرا که شادی آنسان در آن شب عمیق نبود که با شوق پیوند بخورد و شوق نه چندان ژرف که با اشک...

 

من از دوره لیسانس دانشجوی آقای دکتر کاشی بودم هرچند که در مقطع دکتری از بهره بردن مستقیم از کلاس درس ایشان محروم ماندم اما همواره پیگیر رویکردهایشان پیرامون مسائل گوناگون سیاسی ، اجتماعی و فضای دانشگاهی رشته ی علوم سیاسی در ایران، بوده ام. کلاس های درس دکتر کاشی از همان ابتدا من را به وجد می آورد . تعدادی از ما که به طور استثناء شاید، با علاقه ی قبلی وارد رشته ی علوم سیاسی شده بودیم تحت تاثیر کلاس های ایشان به فضای فکری مان پر و بالی جدید می دادیم. در بحث ها عمیق و عمیق تر می شدیم. هنر ایشان در همراه کردن ما با هر جریان فکری که درس می دادند به حدی بود که بحث های پر دامنه ی بعد از آن به بیرون از دیوارهای کلاس هم می رسید . کسی بیشتر سنگ هابرماس را به سینه می زد و دنبال چند عدد افق مشترک می گشت و یک فضای ارتباطی که این بار را ناکام نماند و  دیگری غرق در بحر نیچه تند و تند مشق های  فوکو را خط می زد و در شالوده شکنی روی ها سفید می کرد ...اما همه، همه ی این ها بودیم و نبودیم. در اینکه خود ایشان با کدامیک بیش تر همدل بودند هم یین ما دانشجویان گاه تردید هایی وجود داشت. اما بزرگترین میراث آن سال ها برای من و تعدادی دیگر که هیچ کدام گرایش فکری مشابه نداشتیم یک چیز مشترک شد : "تمرین مدارا". از آن سال ها تا به امروز بسیار دیدم کسانی محض رسیدن به همین تعبیر، دکتر کاشی را به نوعی محافظه کاری محکوم کرده اند اما به تصور من همچنان در سرزمینی که نویسنده ی "تمرین مدارا"یش ، خفه شده بود ، ترویج چنین تمرینی نه تنها محافظه کارانه نبود بلکه عمیقا از رادیکال ترین امکان ممکن می گفت: نوعی سیالیت.

سال گذشته بود که شنیدم ایشان از اتخاذ مشی ای در بخشی از حیات فکری و آموزشی شان اظهار شرمندگی کرده اند آن جا که با تدریس و گسترش آنچه جریان فکری موسوم به پست مدرنیسم قلمداد می شود، گویی راهی گشوده اند به سوی دنیایی که افراد را خالی از امکان نظر ورزی ای عملگرایانه می کرده و اینکه پست مدرنیسم و لیبرالیسم بسته بندی متفاوتی از یک کالا بودند که نتیجه اش همان شده که ذکر شد. وقتی مطلب ایشان را پیرامون اثر جدید دکتر بشیریه خواندم باز ناخودآگاه به یاد این اظهار شرمندگی افتادم . از قضا آن دوره ای که ایشان از آن یاد می کنند ، همان دوره پر بار دانشجویی من در محضر ایشان است. پس بگذارید همین جا سهم خودم را از این شرمندگی به تمامی به جان بخرم و یک جا به آتش بکشم.

برای من با خبر شدن از تلاش های پست مدرنیست ها در عرصه سیاست و بازاندیشی در حوزه ی سوژگی و عمل سیاسی یک امکان بزرگ بود در تجدید نظر کردن در مورد تمام داوری های پیشینی ام بر خاسته از گرایشات ایدئولوژیک خاص که همه ی راه ها را به رم اختصاصی خودش ، ختم می کرد و این یعنی گشوده شدن اولین امکان ِ عملِ واقعی. سیالیتی که ما را به نوعی صیرورت می رساند. همان شجاعت "ساختن بر بسترهای فاقد بنیاد". این شجاعت بدون درک این سیالیت ممکن نمی شد.  دریافت من از پست مدرنیسم ، برای من امکان داوری را حذف نکرد، بلکه آن را امکانی سیال تعریف کرد.

وقتی مقاله دکتر کاشی تحت عنوان "ملزومات "احیای علوم سیاسی"" را می خوانم ، نوعی پیوستگی با آنچه ابراز شرمندگی از ترویج پست مدرنیسم در عرصه ی آموزش علوم سیاسی ایران، اعلام می شود، می بینم. در هر دو ابراز نظر تمنای تکیه بر معنا  برای برون رفت از بحران بی عملی در فضای سیاست ورزی ایران، وجود دارد. دغدغه رسیدن به ایده ی حقیقت برای ایجاد امکان داوری و امکان عمل .  دریدا معتقد است :"اساس متافیزیک با این فرض بنیادین نشانه شناسی همراه است که هر دال، مدلول خود را همراه دارد یا موجب پیدایش آن می شود. متافیزیک، استوار بر این فرض است که معنا، به هر رو و همواره حاضر است و نشناخته ماندنش ناشی از ناتوانی ما در یافتن راه درست یا نادرستی ابزاری است که برگزیده ایم."  و این همه دغدغه ی رسیدن به ایده ی حقیقت برای دکتر کاشی ، آنجا برای من پرسش برانگیز می شود که تصور می کنم ما سال ها  با هجوم معنا در فضای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی زندگی مان رو به رو بوده ایم. برای انقلاب، برای جنگ، برای ساخت و ساز برای گفتگو همه جور معنابافی کرده ایم بدون اینکه به استثنای مورد انقلاب ، عملا چندان به فضای تولید معنا اندیشیده باشیم. فضایی که همان حفره ایست که میان دال و مدلول وجود دارد. آنچه ما را به امکان سیال داوری و ممکن شدن عمل سیاسی می رساند، در زمان حاضر و در گام نخست ، نه توافق بر سر ایده حقیقت که رسیدن به یک فضای عمومی آزاد است که در آن فاصله، خلاء ، حفره به منزله ی امکان واقعیِ دیدن، داوری، مدارا، توافق  و عمل محقق می شود. در این شرایط تنها امر مقدس و تنها امر مولد همان حفره است. امکان رسیدن به عمل بی آنکه گذشته، حال و حتی آینده را متصلب کنیم.

در بازگشتم به وطن و تجربه ی نزدیک دوباره ام از فضای دانشگاهی چیزی که دیدم نه فقدان معنا  بود و نه حتی جستجوگری در پی رسیدن به معنایی مورد توافق بلکه هراس آور تر از آن،  نوعی اطمینان کاذب بر گذر از مرحله ی دیدن، دریافتن و داوری  حاصل گشته بود که می شد بر پایه هایش حتی آینده پژوهید.

 شاید مصادیقی چون اقبال به آینده پژوهی و گسترش آن در فضای دانشگاهی ایران انعکاس دهنده ی همان دغدغه ی مطرح شده ی آقای دکتر کاشی در نقدشان به آقای دکتر بشیریه باشد یعنی همان فرض استفاده از امکان های پوزیتیویستی صرف برای برساختن آن سازه های قوام بخش و محرک، در راستای عمل سیاسی. همان تلاش در ساماندهی فکت ها و ارائه ی آن ها به عنوان مدلی که تصویرگر( بخوانید متصلب کننده ی) آینده باشد. وقتی در بستری ایدئولوژیک تلاش بر سامان مدلی بر اساس مشاهدات تجربی می کنیم، لاجرم همه ی تلاشمان را به کار می بریم تا ریشه ی دریافت های حاصل از مشاهده مان را و همچنین انجام آن ها را به ساختاری از پیش معنا دار شده ارجاع دهیم.

...

فکر می کنم راز گریه های بی دلیل آن شب تلخ ماه می سال 2012 تجربه ی حس بیگانگی در نوع مطلقش بود. تجربه ی زیسته ی من از انتخابات به من گفته بود که در چالشی بحث برانگیز فارغ از آنکه ساختار های سیاسی چه امکانی را فراهم می آورند، جنگ در انتخابات باید نوعی جنگ معنا باشد. آنقدر که تجربه ی محقق شدن خواسته ی تو، اشک شوق بر چشمانت بنشاند. تجربه ی فرانسویان اما، این وارثان اولیه سیاست ورزی مدرن چیزی بیش از جابه جایی آدم ها بر صندلی هایی که بیش از قرن ها بر آن ها تاریخ گزینش گری رفته بود، نبود. در آن شب شادی گروهی در شهر از میان ساختمان های کهنی که همواره بر نگه داریشان در فرانسه ، اصراری وسواس گونه وجود دارد، گذشتم. در میان انبوه شادی سرخوشانه و تهی از معنایی که گویی بنای یک ناسازگاری هویتی را با من گذاشته بود. گویی که اینان مجرمانی بودند که جرمشان شادی بی دلیل بود چرا که در کنج ذهن من، پیروزی در انتخابات نمی توانست یک اتفاق ساده باشد ، باید که حتما رخدادی در کار می بود تا بتوان به سلامتی اش نوشید. درک من ِ معنا زده (در هر دو سوی تعبیری که می تواند از این واژه به وجود بیاید) از پیروزی و شادی، ناخودآگاه درکی ایدئولوژیک بود که در غفلتی تاریخی از فهم تجربه ی زیسته ی این جمعیت شاد، به خصومت بدل شده بود.

در ایران هم اما کم حس غریبگی به سراغم نمی آید. فریاد ناصری، شاعر، نویسنده و تحلیل گر در یکی از یادداشت هایش می نویسد: " . تاریخ بصری شهرهای ما به شدت ناپایدار و دچار فراموشی است. کافی‌ست تصاویر را بررسی کنید دهه نمی‌گذرد که دیگر آن محله‌ای که می‌شناختید نیست. آن خانه‌ها و کوچه‌ها نیستند. آنکه ویران می‌کند فکر می‌کند این خانه‌ی قدیمی و دیوارهایش مال اوست و هیچ کس در این خاطره‌ی بصری سهمی ندارد. ما نتوانستیم از دل ساخت و سازهای خود به سمت ساخت و سازهایی برویم که با جهان امروز هم‌خوان باشد. پس از بیخ برکندیم و نو افکندیم. در نو هم، چنان که باید و شاید جا نمی‌افتیم پس مدام دستکاری. دستکاری تا بلکه به فرم دلخواه و راحت برسیم. نمی‌رسیم. فرم‌های از ریخت افتاده‌ی بد شکل می‌سازیم.درست است که ملزومات زیستن کهن دیگر وجود نداشته و ندارد و ملزومات دیگری پیش آمده است. اما چون این ملزومات به‌طور طبیعی پیش نیامده‌اند و بیشینه‌شان وارداتی است، برای ملزوماتشان هم فکری نشده است، پس ما درست در آن جا نمی‌افتیم."

به تصور من همه ی این از ریخت افتادگی ها  اما بیش از آنکه ناشی از ، از دست رفتن ایده ی حقیقت باشد ناشی از فقدان فضای لازم برای امکان تولید ایده و عمل است . ما به هر نوع عملی نیازمند نیستیم ما دقیقا به عمل رهایی بخش نیازمندیم و برای رسیدن به این شکل از عمل در درجه ی اول نیازمند فضای عمومی ای هستیم که به ما امکان درک شکاف و پذیرش شکاف، فقدان، خلاء و ناممکن را بدهد پس از آن است که ما امکانِ دریافت، داوری، مدارا و عمل را چون امکان هایی حقیقی درخواهیم یافت.

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

فقط چند آجر باقی مانده است

سه شنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۰۷ ب.ظ

پیش از تلگرام، شبکه اجتماعی اصلی ایرانیان، وایبر بود. تلگرام که آمد گفتند بزرگترین مهاجرت تاریخ اتفاق افتاد و آن هجوم چندین میلیون ایرانی به یک شبکه مجازی طی چند روز بود. حال که زمزمه فیلترینگ تلگرام شدت گرفته، همه با هم در باره فیلتر شکن‌های تازه سخن می‌گویند و یا یک مقصد تازه برای مهاجرت.

سیاست گذاران می‌گویند، تلگرام محیطی ناامن است. توسط بیگانگان مدیریت می‌شود. بیایید یک فضای مجازی خودی بسازیم و ارتباطات خود را از طریق شبکه‌های داخلی و مطمئن مدیریت کنیم. خیلی حرف حسابی است اما چرا به گوش مردم نمی‌رود؟ چرا مردم استقبال نمی‌کنند؟ اصلاً چرا مردم پا سفت نمی‌کنند که این کار زودتر انجام شود تا از شر شبکه‌ای که معلوم نیست مدیریت آن با کیست، رها شویم؟

به نظرم اتفاقی که این روزها میان مسئولان مربوط به شبکه مجازی و مردم اتفاق می‌افتد، فوق العاده تامل برانگیز است. معادله پیچیده‌ای نیست. مردم ترجیح می‌دهند در شبکه‌هایی با هم ارتباط بگیرند که اتفاقاً توسط مراجع دولتی و داخلی مدیریت نمی‌شود. انگار به مدیریت بیگانگان اطمینان بیشتری دارند. یا انگار شبکه مجازی برای همه به یک اندازه ناامن نیست. مسئولین احساس ناامنی می‌کنند مردم اما نه. انگار مسئولان برای خود تصمیم می‌گیرند نه برای مردم. مردم هم مرتب تلاش می‌کنند تصمیمات مسئولان خود را از طریق فیلتر شکن دور بزنند.

واقعاً تعجب برانگیز است چرا مسئولان امر از این صحنه‌های عجیب درس عبرت نمی‌گیرند. چرا به این جمع بندی نمی‌رسند که مساله اصلی بحران اعتماد سیاسی است؟ چرا درک نمی‌کنند که این صحنه‌ها، حاکی از شکاف در ساختار حاکمیت سیاسی در ایران است. چرا مردم باید از هر شکافی برای فرار از کنترل توسط متولیان امور داخلی‌شان بگریزند؟ چرا فکر نمی‌کنند آنچه امروز در خصوص یک شبکه مجازی اتفاق می‌افتد، روز دیگر، در بحبوحه یک بحران عمیق‌تر، به صورتی فاجعه‌بار بروز خواهد کرد.

اگر جوانی را ببینید که از هر فرصتی برای فرار از خانه استفاده می‌کند و حتی خوابیدن در خیابان را با همه مخاطراتش، به خانه ترجیح می‌دهد چه قضاوتی در باره پدر و مادر آن جوان خواهید داشت؟

گاهی یک دیوار بلند ناگهان فرومی‌ریزد. صدای رعب‌آور ویرانی یک دیوار، همه را متوجه خود می‌کند. شاید سال‌ها همه در باره خاطره آن رویداد رعب‌آور با هم حرف بزنند. اما اگر هر روز یک آجر از روی دیوار بردارند. به طوری که صدها روز طول بکشد تا آخرین آجر دیوار برداشته شود، هیچ کس متوجه نخواهد شد چه اتفاقی افتاده است. به نظر می‌رسد، چند آجر دیگر از دیوار بلند اعتماد سیاسی در ایران باقی مانده است. هیچ کس به یاد هم نمی‌آورد روزی در این میان، یک دیوار وجود داشت بلند و پرشکوه. دیواری که تکیه گاه جمعی مردم بود. 


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

به مناسبت 12 فروردین

شنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۲۵ ب.ظ

از همه چهره‌ها و زبان و رنگ‌های مختلف‌اش گذر کنید، فرض کنید با همه تنوعاتش حلول کند در کالبد یک مرد چهل ساله و پیش روی شما بنشیند. جمهوری اسلامی را می‌گویم. روبرو بنشیند، به یک پشتی نرم تکیه بزند و بگوید با من حرف بزن. مرا چطور دیدی؟ من سکوت می‌کنم،  تو حرف بزن.

مطمئن باشید دست و پایم را گم خواهم کرد. چون یکی از خصوصیاتش آن است که مرتب حرف زده است و هیچ وقت گوش نکرده. به صدا و سیمایش نظر کنید. میکروفن را به دست کسی نمی‌دهد. فقط خودش حرف می‌زند. نفس هم نمی‌کشد. دیگران البته برای خود امکان‌های زیادی برای حرف زدن دارند، اما این مرد چهل ساله، عادت به گوش کردن ندارد. حالا من باید حرف بزنم او گوش کند. اصلاً عادت به چنین کاری ندارم. بالاخره به خودم مسلط می‌شوم و چند کلمه‌ای که در دلم مانده است، می‌گویم.  

خواهم گفت، کی فکر می‌کرد این همه قدرت پیدا کنی. آن روزها، کم توان به نظر می‌رسیدی. خیلی قادر نبودی دست و پای خودت را جمع کنی. اما امروز ماشاء الله خیلی قدرت‌مند شده‌ای. یک قدرت همه جا حاضر در داخل و یک قدرت بزرگ در منطقه و شاید جهان. به نحو پیچیده‌ای هم قدرتمندی. تنها با قدرت نمایی فیزیکی، مخالفین‌ات را از صحنه بیرون نکرده‌ای، ماجرا خیلی پیچیده‌تر از این حرف‌ها بود. در میان مخالفین‌ات، معدود چهره‌ها و جریان‌ها هستند که آبرو و شرافت و هستی انسانی خود را حفظ کرده‌اند. معلوم نیست چه می‌کنی که بسیاری شان به دست خودشان خود را بی آبرو می‌کنند. سر از مواضع و رابطه‌هایی در می‌آورند که به کلی از هستی سیاسی ساقط می‌شوند. من متوجه لبخند رضایت آمیز تو می‌شوم وقتی یک مخالف سر از بازی‌های کثیف در می‌آورد.  

آن روزهای اول، همه احساس قدرت می‌کردیم، قبول دارم اوضاع پیچیده، و شاید هرج و مرج گونه‌ای بود. اما راستش فکرش را هم نمی‌کردیم این همه ماهرانه بتوانی از کیسه قدرت ما کم کم برداری به طوری که حالا تو اینهمه قدرتمند باشی و ما این همه ناتوان.

خواهم گفت، پشت سرت می‌گویند خیلی دروغ می‌گویی. غلط نمی‌گویند. من هم شاهدم گاهی دروغ می‌گویی. اما به نظرم همه ماجرا را نمی‌توان به دروغ گویی تقلیل داد. تو خیلی خودبین هستی. به همین دلیل، همه جهان را بر محور خودت می‌بینی. خودبینی مفرط سبب می‌شود چیزها را طوری دیگر ببینی. امور عالم یا همساز با مصالح و موجودیت و قوت یابی تو هست، یا نیست. اگر نیست، آنها را کج و کوله و منحرف و سیاه می‌بینی. مردم گاهی به این کج و کوله دیدن نام دروغ گویی می‌نهند. اول‌ها اینطور نبودی. اگر هم بودی، اینهمه نبود. به نظرم این برای خودت هم خطرناک است. خوب است گاهی به خودت فرصت بدهی امور را همانطور که هستند قطع نظر از نسبت شان با خودت بنگری.

راستش از اول هم مهربان نبودی. نمی‌دانم چرا لبخند نمی‌زنی، شوخی نمی‌کنی. یک مرد چهل ساله نباید اینهمه عبوس باشد. خیلی دلت می‌خواهد عاشق‌ات باشیم. دوستت داشته باشیم. ولی ما نشانی ندیدیم که تو هم ما را دوست داشته باشی. مگر دوست نداری مثل پدر به تو عشق بورزیم. خوب پدری کردن گذشت و مدارا و صبر می‌خواهد. همیشه انتظار داری اشتباهاتت را فراموش کنیم، حتی خطاکاری‌های بزرگ‌ات را. انصاف بدهیم مردم هم اینچنین‌اند. اما تو هیچ چیز را هیچ وقت فراموش نمی‌کنی. کمی فکر کن، خوب نیست شاید مردم هم تصمیم بگیرند همه فراموش شده‌ها را دوباره به یاد آورند.

کرمت زیاد است. دست و دلباز هستی. اما دست و دلبازی زیاد به کلی عدل را از دایره نگاهت بیرون برده است. اگر کسی اثبات کند که وفادار است، سر تا پایش را طلا می‌گیری. لب تر کند، دنیای امکانات برایش سرازیر می‌شود، اما اگر نتواند وفاداری خود را به اثبات برساند، هر چه دارد، زیادی است. هیچ کس به خودی خود حقی ندارد. اینطور نیست که حقوق بنیادینی باشد که همه به طور مساوی از آن بهره مند باشند.

یکدفعه سکوت می‌کنم. فکر می‌کنم پر رو شده‌ام. احساس می‌کنم دیگر باید دهنم را ببندم. زیرچشمی به مرد چهل ساله نگاه می‌کنم. عاقله مردی است، اما به نظرم به اندازه یک مرد چهل ساله از خود مطمئن نیست. دقایقی که بگذرد، برای به دست آوردن دلش به او می‌گویم همه چیز تقصیر تو نیست. در این تصویری که از تو ساخته شده است، دیگران هم نقش دارند. الان فرصت ذکر آنها نیست. اما اینطوری به نفع هیچ کس نیست.

به او خواهم گفت، ما که از روز اول تو را دیده‌ایم، یک جورهایی با تو عهد مشترک داریم. بگذریم از این که چقدر به عهدهای خود عمل کرده‌ایم. ما یه طورهایی همه چیز را درک می‌کنیم. اما ما از دور خارج می‌شویم، اینک نسل‌های تازه‌ای به میدان می‌آیند. آنها هیچ عهدی ندارند. گفتگو و هم زبانی با آنها خیلی سخت است. آن روش‌های پیشین دیگر اثر ندارند. کمی دست از اخلاقت بردار، اجازه بده دنیای نسل‌های تازه را به نحوی دیگر رقم بزنیم.


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

نوروز یاد آور

سه شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۵۰ ق.ظ

نوروز نوید بخش روز «نو» است. اما میزان طلب هر کس برای روز «نو»، متفاوت است. کسی هست که کم و بیش از روزگار رضایت دارد. مقصودش از «نو» شدن، بهبودی و افزونی امروز است. کسی هم هست که در تله فقر، بیماری و ناکامی‌های این جهان افتاده است، وقتی از روز «نو» سخن می‌گوید، پرتاب شدن به یک وادی به کلی دیگر را انتظار می‌کشد. برای این هر دو گروه، نوروز نقطه‌ای در جریان پیشرونده یا پس رونده زندگی است.

به گمانم سنخ دیگری هم از طلب روز «نو» هست.

برای کسانی روز نو بیش از آنکه نوید بخش باشد یادآور است. یادآور عهد و پیمانی که به روزگار دیرین باز می‌گردد. نوشدن روزگار، یادآور عهد پیشین است. برای هر کس لحظاتی بوده که با خود، جهان، دیگران و خداوند عهدی بسته است. در یک نقطه بحرانی، فرد و روزگار در هم پیچیده‌اند، و پیمانی میان فرد و زندگی منعقد گشته است. سرشت آن پیمان نخستین برای هر کس متفاوت است. یکی به عاشقانه زیستن متعهد شده، دیگری دل در گرو یک کینه مقدس نهاده است، یکی به تلاش علمی متعهد شده، دیگری به نگاه زیبا به جهان، یکی به هستی اخلاقی گردن نهاده و دیگری به زندگی مطابق آنچه خردش حکم می‌کند.

پیمان نخستین هیچگاه رذیلت آمیز و شرورانه نیست. چرا که فرد قرار است بر اساس آن عمری را سپری کند و به خود افتخار کند.

تنها به شرط عمل کردن مطابق با آن عهد و پیمان است که فرد احساس سازگاری درونی دارد و با عالم و آدم هماهنگ است. هر کس روزی به چنین پیمانی وارد می‌شود و دقیقاً همان روز است که آغاز تولد واقعی اوست. هنگامی که از نوشدن روزگار سخن می‌رود، فرد به نقطه آغازین خود متوجه می‌شود. سخن از نوروز، او را به پشت سر متوجه می‌کند. به آنچه پشت سر رها کرده است.

زندگی کم یا بیش با نقض عهد آغازین توام است. کثرت امیال، حوادث روزگار، طلب‌های بی شمار، زندگی را با همهمه و آشوب توام می‌کند. زندگی بخصوص در این روزگار، جز با حدی از فراموشی آن عهد پیشین امکان پذیر نمی‌شود. هر کس به اعتبار چندگانه‌های زندگی‌اش، پاره پاره و گسیخته است. پر است از اشتیاق‌ها و دلهره‌ها و رنج‌های روزمره. پر است اما در عین حال خالی است. مثل برگی است در باد. بازیگر اما شکننده و نازک و بی بنیاد.

صلای نو شدن روز، ممکن است زنگ بیدار باشی از خواب جهان روزمره‌گی باشد. ممکن است یادآور عهدی که همواره در معرض باد فراموشی است. نوروز یادآور است. اگر چه می‌گذرد و دوباره آنچه به یاد آورده شده فراموش می‌شود. اما نوروز بازگشتی است برای نیروی تازه گرفتن از آن عهد آغازین. نوشیدن قطره‌ای از حظ هماهنگی با خویشتن و با جهان. نوروز بازگشت جاودانه است در مسیر خطی زندگی.     


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

رضاشاه و مدرنیته سه پایه

شنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۳۴ ب.ظ

متن مصاحبه من با ماهنامه نسیم بیداری، سال نهم، شماره 80 و 81 ، نوروز سال نود و هفت:

هرچند رضاخان با اعمال اراده قاهرانه خود موفق به آن شد بطور رسمی پای مدرنیته را به ایران باز و با تجدد و نوسازی مورد نظرش ، چهره ایران را نسبت به آنچه که پیش از آن بود متحول کند و گام های بلندی نیز برای توسعه کشور بردارد، اما به گفته بسیاری از صاحب نظران رویکرد سردارسپه در این فرایند با اشکالات و نقدهای متعددی نیز همراه بود. محمد جواد غلامرضا کاشی دانشیار علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی در گفتوگو با نسیم بیداری با نگاهی انتقادی، عملکرد پهلوی اول در مدرن سازی ایران را تشریح و ریشه های شکل گیری انقلاب 57 را در تجدد آمرانه پهلوی جستجو می‌کند.




 نام رضاخان در تاریخ با استبداد و دیکتاتوری گره خورده از سویی همین شخص به دنبال ورود تجدد و مدرنیته به ایران بود درحالی که سه وجه اساسی مدرنیته گفتمان، مردمگرایی و دموکراسی است از همین رو بایک پارادوکس میان ماهیت رضاخان و مدرنیته مواجه می‌شویم که در کنارهم نمی‌گنجند، چطور می‌توان میان این دو ارتباط برقرار کرد؟

اینطور نیست. اتفاقاً مدرنیته سیاسی با ایده دولت مطلقه آغاز شد. هابز بنیادگذار اندیشه سیاسی مدرن است. او ایده حکومت مطلقه را تئوریزه کرد. اصولاً حکومت مطلقه یک مفهوم مدرن است و به هیچ رو قرون وسطایی نیست. در قرون وسطی، سلطان مشروط است و همیشه در کنار پاپ، فقط سهمی از قدرت را در اختیار دارد. قدرت سیاسی پیش از دوران مدرن، یک پارچه نیست و فاقد مرکزیت است، مرکزیت پیدا کردن دولت یک پدیده مدرن است.

چرا در مخالفت با حکومت جمهوری مورد نظر رضاخان در فاصله بین سالهای 1303 و 1304  روحانیون جمهوری را سوغات مدرنیته می‌دانستند و حاصل آن را اضمحلال سیستم پادشاهی و مفهوم سلطان و در ادامه نفوذ سکولاریسم می پنداشتند؟

تصور روحانیون از پادشاه همان تصور سلطنت اسلامی بود که یک مفهوم پیش مدرن است. در ذهنشان، همان دوگانه سلطان صاحب قدرت و آخوند واجد مرجعیت فقهی بود که از دوره صفوی شکل گرفته بود. حکومت رضاشاه را نمی‌توان بر مبنای مدل ذهنی روحانیون توضیح داد. الگوی حاکمیت رضاشاه بیشتر نزدیک به گفتمان روشنفکران ترقی خواه است مثل تقی زاده، آخوند زاده، طالبوف و... عملا از دل اندیشه آنها یک اقتدار متمرکز در می‌آید که تا حدودی واجد مشخصات مدرن است. اقتدار دولت به منزله مرجعیت تام و تمام اعمالِ قدرت سیاسی و احاطه آن بر هر صورت بندی دیگر قدرت، یک اتفاق مدرن است و الگوای اولیه آن نیز پادشاهی هست. در غرب هم همین اتفاق افتاد و هرچه جلوتر می‌رود نظم دموکراتیک‌تر می‌شود و مردم به جای پادشاه می نشینند.

به عقیده شما چه ارتباطی میان الگوی مورد نظر رضاخان در ایجاد توسعه و نوسازی ایران و شکل گیری انقلاب اسلامی سال 57 وجود دارد ؟

با یک مقدمه به این پرسش پاسخ می‌دهم. سیاست در دنیای مدرن را با سه مشخصه باید شناسایی کرد. یکی آزادی است که به واقع جوهر دنیای مدرن است، دیگری رفاه و سوم کرامت انسانی. مورد آخر بیشتر یک مفهوم متاخر است و به تازگی وارد ادبیات سیاسی و اسناد حقوق بشر شده و به آن توجه می‌شود. این سه مشخصه با هم سازگار نیستند و جامعه سیاسی مدرن باید بتواند توازن مطلوبی میان این سهگانه برقرار بکند. تا اسم حکومت مدرن با مسمی باشد.  معمولاً اولین توجه به سمت رفاه جلب می شود. تصور این است که جامعه مدرن مرفه است و فقر در آن نیست، بهداشت ، تکنولوژی خدمات انسانی و رفاه و فراوانی مصرف است در مجموع در جامعه مدرن انسان‌ها مرفه هستند و خوب زندگی می‌کنند. علاوه بر این در یک دولت مدرن آدم ها باید بتوانند احساس آزادی کنند به این معنا که تحقیر و سرکوب نشوند و قادر باشند  اراده فردی و جمعی خود را در عرصه سیاسی اعمال کنند، مناسبات سیاسی را آئینه‌ای از اراده خود ببینند و با آن بیگانه نباشند. یک ویژگی دیگر این است که در عین حال انسان‌ها این نیاز را هم دارند که احساس کنند زندگی آنها ارزشمند است و کیفیت دارد در واقع احساس شرافت کنند

این سه مشخصه دنیای مدرن لزوما با هم همساز نیستند. حرکت جامعه به سمت رفاه ناگزیر در بسیاری از مواقع بستر ساز سرکوب آزادی‌های مردم می شود. در جریان تحولات جامعه غرب چنین وضعیت هایی پیش آمده است. در بسیاری مواقع  خواست توسعه تکنولوژیک منجر به ظهور یک دولت مقتدر شده است و آزادی های اجتماعی و سیاسی تحت تاثیر قرار گرفته است. چرا که آزادی هایی از این دست به حدی قدرت را متکثر می‌کند که امکان اعمال اراده متمرکز را از بین می برد و در مسیر تحول پرشتاب مانع ایجاد می کند. اما در جامعه مرفهی که آزادی نیست، اوضاع چندان پایدار نخواهد بود.  آنها که در بندند، امکانات به دست آمده در یک جامعه مرفه را هزینه خواهند کرد، به نظم مستقر خواهند شورید تا آزادی به دست آورند.

رضاشاه خدمات بسیاری به ایران کرد و جامعه ایران را از یک جامعه عقب مانده سنتی به یک جامعه مدرن تبدیل کرد. جامعه ایرانی بی تردید بابت این انتقال مدیون رضاشاه است. اما جامعه بستهای ساخت. این تحول را به بهای مسدود کردن فضای سیاسی ایجاد کرد. ممکن است گفته شود انجام آن همه تحولات بدون ساختار بسته سیاسی ممکن نبود. من هم ممکن است با این ایده همراه باشم. اما با مقتضیات دولت و مناسبات مدرن چه می توان کرد؟ اینطور نیست که فکر کنی وقتی برای مردم مناسبات مدرن ایجاد می‌کنی، مردم هم از سر رغبت از آزادی‌های خود بگذرند و از تو متشکر باشند. همان انسان‌هایی که از تو رفاه گرفته‌اند، اما در حصر و بند بوده‌اند، نه تنها از تو تشکر نمیکنند بلکه آماج شدیدترین نفرت‌های عمومی قرار خواهی گرفت. چنانکه وقتی رضاشاه را از ایران می بردند، در اصفهان به گریه افتاد و گفت این همه خدمت کردم ولی یک نفر هم از من طرفداری نمیکند. این وضعیت تراژیک ناشی از عدم ملاحظه ملزومات دنیای جدید است.

چگونه می‌شود هم قائل به دولت مدرن بود و هم حقوق اجتماعی مردم و آزادی های اجتماعی را به رسمیت نشناخت؟

این پارادوکس دنیای جدید است. اگر امروز می‌بینیم که توسعه و آزادی و دموکراسی با هم جمع شده بخاطر این است که این دو یک تاریخ 500 ساله را پشت سر گذاشتند و در این مدت بارها باهم جنگیدند حتی در قرن بیستم، بخشی از جهش‌های اقتصادی آلمان زمان هیتلر رخ می‌دهد. بخشی از رشد روسیه نیز در زمان استالین رخ می‌دهد. این جدال تا قرن بیستم هم ادامه داشته ولی به هرحال اروپایی ها این دوران را پشت سر گذاشتند و ماهم باید پشت سر می‌گذاشتیم که هنوز نگذاشتیم.

اما اجازه بدهید به مساله سوم بپردازم. فرض کنید وضعیت بگونه‌ای شود که جامعه هم دموکراتیک باشد و هم مرفه و توسعه یافته. در این صورت با بحران جدیدی مواجه می‌شویم:  دموکراسی و توسعه مدرن جامعه را ذره‌ای می‌کند، فردیت را گسترش می‌دهد نهادهای سنتی مثل خانواده و تعلق به مکان و وفاداری‌های دینی و فرهنگی را سست می‌کند. مثلا نظام آموزشی و سیستم بازار و کالا و خرید، جامعه را به شدت ذره‌ای و تکه تکه می‌کند و این در تجربه روانشناختی افراد به نوعی به احساس بی‌هویتی و بی معنایی و تنهایی و بی کیفیت شدن زندگی توام می‌شود.

اریک فروم  فاشیزم آلمان را بر همین مبنا توضیح می‌دهد. در کتاب "گریز از آزادی" همین بحث مطرح است و می‌گوید جامعه سرمایه داری و مدرن چنان جامعه را ذره‌ای و گسیخته می‌کند که افراد احساس بی‌معنایی و بی پشتوانه بودن می‌کنند. تمایل پیدا می کنند تا در اراده فرد واحدی مانند هیتلر جمع ‌شوند و اینچنین فاشیزم شکل می‌گیرد. بنابراین جزء سوم که من از آن با عنوان احساس کرامت و اصالت و ریشه دار بودن یاد می‌کنم موضوعیت پیدا میکند، این جزء نیز با آن دو جز دیگر سازگاری ندارد برای اینکه هرچقدر که جامعه توسعه پیدا می‌کند از سنت ها فاصله می‌گیرد و هرچه آزادی توسعه می‌یابد، فردیت پیدا می‌شود، احساس ریشه داشتن و اصالت در آن تقلیل می‌یابد. سیمون وی بطور مشخص به این موضوع اشاره می‌کند که انسان غربی بیش از آنکه نیاز به آزادی داشته باشد نیاز به ریشه و اصالت دارد پس رفاه، آزادی و اصالت هرسه باید در دنیای مدرن با هم همراه شوند در حالیکه علی الاصول منطق های سازگار با هم ندارند. فی الواقع جامعه مدرن یک جامعه جدالی است. جدال میان سه مطلوب که بدون هر یک دیگری دچار معضل می شود بی آنکه با آن منطق سازگاری داشته باشد.

حال با این توضیحات، به ماجرای رضاخان و ترقی خواهی او نظر کنید. توسعه امرانه پهلوی در جهت توسعه و رفاه در مجموع خوب وعمل کرد. او با جامعه عقب مانده‌ای مواجه بود که اولین ملزومات یک جامعه مدرن را نداشت. حتی آب لوله کشی نداشت.  اما رضاشاه در 16 سال تمام آنها را ایجاد کرد و یا حداقل بنای اولیه آن را گذاشت. ولی به بهای نادیده گرفتن دو ملزوم دیگر در یک جامعه مدرن: یکی آزادی و دیگری احساس کرامت و ریشه دار بودن. جامعه ایران دوران پهلوی از پدر به پسر از این دو ناحیه درد و رنج می‌برد. گاهی حرف‌های سبکی زده می‌شود، در توضیح انقلاب سال پنجاه و هفت گفته می‌شود  انقلاب از روی شکم سیری بود، توجه زیاد شاه به مردم موجب این اتفاق شد یا ما ایرانی‌ها را باید گرسنه نگه داشت! اما واقع این است که الگوی توسعه آمرانه دوران پهلوی نگاهی به مدرنیته است که تنها به یک جزء یک جامعه مدرن بیناست. جامعه لاجرم نمی‌تواند به آنچه که نظام پهلوی به آن می‌دهد کفایت کند. جامعه‌ای که آزاد نیست واحساس هویت ندارد در مقابل توسعه پهلوی جبهه گیری می‌کند و آن را از آن خود نمی‌داند و با آن نمی‌تواند احساس خویشاوندی کند. انقلاب حاصل واکنش جامعه برای جستجوی آزادی است جامعه خواهان  سوژه‌هایی است که خود تصمیم می‌گیرند و می‌خواهند اراده خود را بر عرصه عمومی اعمال کنند. جامعه ای که در عین حال می‌خواهد احساس ریشه دار بودن و معنا دار بودن زندگی را در پرتو سنتهای خود پیداکنند. با توجه به این مفاهیم می شود گفت که انقلاب اسلامی بطور خاص ضربه‌ای بود به الگوی توسعه پهلوی که چشمش فقط مقوله توسعه و رفاه را می دید ولی به دو جنبه دیگر نابینا بود.

شاید برخی بگویند مدرنیته زمینه ایجاد گفتمان و چند صدایی فراهم می‌کند از همین رو با ورود مدرنیته به ایران فضا برای تکثر گفتمان ها و چند صدایی فراهم آمد و نتیجه آن نیز آگاهی توده ها شد

جامعه مدرن هیچگاه تک صدا نیست حتی در دوره قبل از رضاشاه جامعه ایران چند صدا بود. از روحانیت مثل شیخ فضل الله و آخوند خراسانی و علامه نائینی در آن هست تا روشنفکران رادیکالی مثل آخوندزاده. بنابراین این جامعه تک صدا نیست حتی جامعه سنتی هم تک صدا نیست. پس نمی شود چند صدایی را مختص جوامع مدرن نامید. اصلا مختص هیچ جامعه سیاسی نیست ارسطو هم وقتی با افلاطون مخالفت می‌کند می‌گوید فرق جامعه سیاسی با گله این است که یک تنوع طبیعی در آن وجود دارد.

چقدر با این تفسیر فوکو موافقید که می‌گوید انقلاب اسلامی حاصل شکست مدرنیسم هست

فوکو از زاویه دیگری به موضوع نگاه می‌کند اما حرف من هم تقریبا همین بود ولی من نمی‌گویم شکست مدرنیته. انقلاب ایران ناشی از شکست یا مختل شدن مدرنیته یک پایه بود در حالی که اصولا توسعه مدرن یک مدرنیته سه پایه است.

وقتی هابز راجع دولت مدرن سخن می‌گوید اسمش را لویاتان می‌گذارد یعنی خدای میرا  یعنی همه مشخصات خدا را دارد الا جاودان بودن. هیچ حکومتی در دنیای مدرن نمی‌تواند تا ابد بماند، رضاخان و دولت پهلوی هم آمد و نقش تاریخی خودش را بازی کرد من معتقدم رفتن دولت پهلوی ناشی از این است که به اساس برخی ملزومات جامعه سیاسی مدرن کور است و از همانجا ضربه می‌خورد یعنی توسعه اقتصادی می‌دهد ولی هم‌تراز با آن توسعه سیاسی نمی‌دهد و به جهان زیست مردم ، دین و فرهنگ تاریخی آنها بی اعتنا است و از همین دو نقطه ضربه می‌خورد و ساقط می شود.


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

طبیعت و سیاست

جمعه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۱۹ ق.ظ

طبیعت در بزنگاه خود دوباره تازه می‌شود، زندگی از نو آغاز می‌کند، سر از خواب سنگین زمستانی برمی‌دارد و با شکوفه‌های تازه و پرطراوتش سلام می‌کند به زمین، سلام می‌کند به آفتاب و سلام می‌کند به آدمیانی که عاشقانه به آن می‌نگرند. در چارگانه بهار و تابستان و پاییز و زمستان همچنان چرخیده و بازیگوشانه در سرما و خشکی فرود آمده و در بهار و هزار شکوفه تازه دوباره سر برمی‌آورد. 

آدم‌ها اما وضع متفاوتی دارند. یک پا در چرخه طبیعت دارند. از آن برآمده‌اند و به آن دوباره باز می‌گردند. هر یک از ما پیش از آنکه باشیم، بخشی از همین چرخه بی پایان مرگ و تولد طبیعت بودیم، سرانجام نیز به این چرخه بازخواهیم گشت. اما یک پا نیز در تاریخ داریم. ما نقطه‌ای هستیم در خط تحولات تاریخی. بنشینی و رصد کنی، تاریخ قطاری است که هیچ گاه از رفتن بازنایستاده است. حتی یک دم نیز به خواب نرفته، هیچ گاه در هیچ ایستگاهی نایستاده است. از طوفان‌های بزرگ عبور کرده، بلندی‌ها و سقوط‌های دهشتناک را به چشم دیده، و همچنان گذر کرده است. هر یک از ما اینک در یک نقطه متمایز تاریخی سکونت داریم. خطی در پشت سر ما به روز ازل رسیده است و خطی پیشاروی ما به ابد. 

حلقه مستدام طبیعت و خط مستمر تاریخ دو حکایت‌اند و شاید تمایز ما با جانداران دیگر در همین دو سنخی بودن است. جانداران تنها چرخش در حلقه مرگ و حیات دوباره را تجربه می کنند و ما آدمیان، با دو ساحت زندگی می‌کنیم، یکی چرخش مدام و دیگری زندگی در تاریخ. ناچاریم به حرکت در مسیری که آغازی دارد اما پایانش نادیدنی است. تاریخ مثل قطاری است که هر یک از ما، روزی به درون آن پرتاب شده‌ایم و روزی از پنجره آن به بیرون پرتاب می‌شویم. سپرده می‌شویم به طبیعت، به چرخه بی پایان مرگ و تولد. 

ما به اعتبار همین زیست دوگانه، با دو سنخ حقیقت دست به گریبانیم. فراخوان شده‌ایم به سجده کردن در دو معبد.  به اعتبار وجود طبیعی‌مان، باید فراموش کنیم که چه فرهنگ و دین و تاریخ و تعهداتی داریم. جزئی هستیم از یک نظام پیچیده و هماهنگ و پرشکوه. آزاد و رها از زبان و جایگاه تاریخی و سنت‌های بشری. حتی تعهدات خانوادگی و نسبت‌های خویشی و دوستانه. سجده ساییدن به آستان حقیقت اینجا شادمانه است و آزاد و رها از هر قیدی. اینجا تولد تو روز و ساعت مشخصی ندارد. همواره در چرخه تولد بوده‌ای و همچنان خواهی بود. اینجا مرگ نیز ساعت مشخصی ندارد. همواره در چرخه مرگ بوده‌ای و خواهی بود. مرگ همان تولد است و تولد همان مرگ. زوال تن تولد دوباره است و تولد دوباره همان زوال. اینجا را به قیود تاریخی و فرهنگی آلوده نباید کرد. اینجا آدمی با برگ و آب و باد نسبتی وثیق تر از آدمیان دیگر دارد. 

به اعتبار ساحت تاریخی‌ات اما، باید به آستان حقیقتی سجده بسایی که پر است از تعهد و قید. در این ساحت، حقیقت کوله بار امانتی است که از پیشینیان به دوش تو افتاده است و زندگی برای تو چیزی نیست جز اینکه این کوله بار امانت را به دیگران بسپاری. اینجا تولد تولد است و مرگ مرگ. هر دو ساعت و روز مشخصی دارند و در فاصله این دو رویداد، می توانی عاری از هر تعهدی زندگی کنی. اما محکوم خواهی شد تا تنها تباهی و بی معنایی و پوکی و پوچی زندگی را تجربه کنی. این جا در این ساحت، حقیقت به هیچ روی شادمانه نیست. عبوس است و جدی و حماسی. اگر نمی‌خواهی زندگی را لخت و بی خون و سرد تجربه کنی، باید دل بدهی به طنین قلبی که تاریخت را زنده نگاه می‌دارد. مردمان هر دیار و فرهنگی به نحوی کوله بار آزادی و عدالت و کرامت انسانی خود را از شرارت‌ها و آتش‌ها و طوفان‌ها و دوران‌های شگرف گذر داده‌اند و اینک تو فراخوان می‌شوی که سهم خود را بر دوش برداری. این به معنای پذیرش تعهدات سنگین و طاقت فرساست. 

طبیعت و سیاست نمودار دو ساحت دوری و خطی حیات انسانی‌اند و هر یک آبستن حقیقتی. یکی با آزادی کامل روح نسبت دارد و دیگری با تعهد و قید. ما فراخوان شده‌ایم که در آستان هر دو حقیقت حاضر شویم. اگر چه هریک ساز و نوایی متعارض با دیگری دارد.  


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

صدای صداها

دوشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۵۷ ب.ظ

در جریان ناآرامی‌های دی ماه مردم شعارهای زیادی دادند اما برای نیروها و جریانات نام و نشان‌ دار سیاسی، شعارهایی که علیه هر دو جریان اصولگرا و اصلاح طلب سرداده شد از همه بیشتر طنین افکن بود. چنین بود که مساله صدای سوم مطرح شد. ولوله‌ای به پا شد. کسانی که خارج از گود سیاست رسمی در ایران بودند، گفتند حال دیگر نوبت ماست. لطفا راه بازکنید. البته مشکل این بود که طیف مدعیان راه سوم بسیار گسترده بودند. بخشی از مدعیان صدای سوم نیروهای خارج از کشور بودند. به این تصور افتاده بودند که حال دیگر کار جمهوری اسلامی ساخته است و سعی کردند سر صف بایستند تا اولین جریانی باشند که در ایران پس از جمهوری اسلامی فرمان هدایت امور را به دست بگیرند. شگفت این بود که حتی سلطنت طلبان طرفدار فرودستان و حاشیه نشینان شهری شده بودند. نیروهای داخل کشور، اگر همصدا با نیروهای خارج نشین نبودند، سعی کردند در همان ترتیبات رسمی جمهوری اسلامی از صدای سوم سخن بگویند. مثلا در کنار دو جریان اصولگرا و اصلاح طلب، از ضرورت یک جریان عدالت خواه نیز سخن گفتند. از جریانات نزدیک به احمدی نژاد گرفته تا پاره‌ای از نیروهای چپ. 

مساله تازه‌ای به میان آمده بود. همه متوجه نیروهای اجتماعی شده بودند که هیج کس را در درون میدان رسمی رقابت‌های سیاسی نماینده خود نمی‌پندارند. فعلیت یابی این نیروها، خارج نشینان را به این خیال انداخت که با نشستن بر پشت آنها می‌توان هدف سقوط نظام را پیش برد. نیروهای داخلی اعم از اصولگرایان و اصلاح طلبان به این تصور افتادند که حرف‌ها و شعارهایی بدهند که برای این بخش از مردم نیز جذاب باشد. احتمالا تا انتخابات مجلس یا ریاست جمهوری شاهد خواهیم بود که تشکل‌ها و نام‌های تازه‌ای به صحنه خواهند آمد و نمایندگان شناخته شده دو جریان اصولگرا و اصلاح طلب نیز برای جلب آراء مردم شعارهای ضد فساد و فقر خواهند داد.

گمان می‌کنم میان مسائلی که در سطح عمومی جاری است و واکنش نیروهای سیاسی یک شکاف عمیق وجود دارد. نیروهای سیاسی انگار دور تا دور گود عمیق جامعه نشسته‌اند و برای تولید فرصت‌های تازه سیاسی به صحنه اجتماعی خیره شده‌اند، هر کس تلاش می‌کند از هر امکان تازه برای آنچه خود مطلوب می‌پندارد استفاده کند. مردم رنج می‌کشند اما در عرصه سیاسی رنج آنها یک کالاست که مردان سیاست آن را خرید و فروش می‌کنند. یکی آن را دستاویز خوبی می‌پندارد برای ساقط کردن نظام، و یکی آن را دستاویز خوبی برای کسب رای بیشتر در انتخابات. مردم نمی‌دانند آنچه را می‌خواهند چگونه باید به یک اراده موثر تبدیل کنند و چیزی را در ترتیبات جاری واقعاً جا به جا کنند.

سیاست در ایران امروز به یک بازار شبیه شده است که منطق درونی خود را دارد. همه در آن خرید و فروش می‌کنند. حال و روز مردم و آلام و رنج هاشان، به جای آنکه در عرصه سیاسی به سرعت به اقدام و عملی موثر ترجمه شود، تبدیل می‌شود به  صوت و آوا، و مردان سیاست آن را بر سر هم هوار می‌کشند. مردم مستاصل اند و معلوم نیست تغییر شکل رنج به صوت تا کی قرار است تداوم پیدا کند.

 به نظرم مساله امروز ایران لزوماٌ به میان آمدن یا نیامدن یک صدای سوم نیست، درمان سیاست در ایران است. باید فکری کرد تا میدان رقابت‌های سیاسی از صورت کالایی فعلی به در آید و سیاست ورزان حقیقتاً مردان تعقیب کننده خواست‌های مردم شوند. آنها که داوطلب حضور در میدان سیاست‌اند، کسانی باشند که عزم جزم کرده‌اند تا رنجی را از مردم بکاهند. سخن و کلام و شعار، واسطه واقعی رنج مردم با اقدام و عمل در میدان سیاست باشد. مردان سیاست امروز لزوما همه کاسب و مردم فریب نیستند، اما وضعیت سیاست در ایران، می‌تواند حتی مردان  و زنان فضیلت مند را در نقش‌های مردم فریب بنشاند. چیزی هست که در مناسبات سیاسی خود از دست داده‌ایم و من از آن تحت عنوان حیات سیاسی یاد می‌کنم.

 

ملزومات حیات سیاسی فضیلت مند

 اندیشمندان سیاسی قدیم، حیات سیاسی را تجلی زمینی ملکوت الهی تصویر می‌کردند. در این تصور سنتی، مردم با میانجی ایده خدا، تصویری کلی و جمعی از خود پیدا می‌کردند. سیاست به مثابه ملکوت الهی به معنای آن بود که هر تصمیم و اتفاقی در عرصه سیاست، گامی به سمت خیر عمومی آنهاست. هدیه‌ای است برای زندگی بهتر و کمال یافته‌تر. وجود خدا التزام به عدالت و مصالح عمومی را به یک اصل تردید ناپذیر در همه جا تبدیل می‌کرد. درست مثل سررسیدن بهار که تجلی اراده خدا برای نشاط و شادی بخشیدن به زندگی است. به اعتبار باور به این سنخ از سیاست جامعه تشخص پیدا می‌کند  بسامان میشود، و تابع مصالحی که خیر و نفع عمومی در آن است. گویی یک حیات طبیعی داشتیم یک حیات سیاسی. حیات طبیعی به افراد و حریم خصوصی زندگی شان مربوط بود و حیات سیاسی به سطح کلیت یافته زندگی جمعی.

در دوران مدرن به جای خدا و تجلی ملکوتی او، از اراده عمومی سخن گفته شد. ایده اراده عمومی تفاوت چندانی با ملکوت الهی نداشت تفاوت تنها در این بود که ثقل مردم و خواست آنها بیشتر نمود پیدا می‌کرد. اما در ماهیت آن تغییری نمی‌داد آنچه مهم بود تصویر خود کلیت یافته و جمعی بود. سیاست جایی بود که همه مقرر بود جزئیت خود را تابع امر کلی کنند. یک خود کلیت یافته ظاهر شود و به خود جزئی شان سامان اخلاقی و فضیلت مندانه دهد به زندگی شان معنا و کیفیت و شادی و رفاه.

احساس امنیت و عدالت و آزادی همه حاصل وجود چنین وجهی از حیات سیاسی است. مردم احساس امنیت می‌کنند چرا که اطمینان دارند فضای عمومی مثل دیوار محکمی است که می‌توانند به آن تکیه کنند و زندگی را مطابق الگو و طرح مطلوب‌شان ترسیم کنند، احساس عدالت می‌کنند چرا که به ندرت کسی ممکن است بتواند از قدر و اندازه خود بیرون بنشیند و سرانجام احساس آزادی می‌کنند چرا که هر کس به اندازه هر کس دیگر، محترم شناخته می‌شود و حقی برابر با حق دیگران دارد.

خود کلیت یافته البته به سرعت فاسد می‌شود و از دست می‌رود. زمانی که سیاست مداران به جای تجلی امر کلی، امور جزئی و فردی یا گروهی شان اولویت پیدا کند حیات سیاسی ریخت و فرم مطلوب خود را از دست خواهد داد. هر زمان که مردم به تدریج احساس کنند ثقل خود کلی و جمعی شان زائل شده و می‌توانند آسوده خیال به گسترش منافع خصوصی و فردی خود بپردازند، حیات سیاسی خصلت فضیلت مندانه‌اش را از دست داده است. حیات سیاسی وا رفته است و در غیبت اقتدار اخلاقی  هر کس آزاد می‌شود هر کاری دلش خواست بکند. این دو با هم و همزمان روی می‌دهد. هر گامی که دولتمردان به سمت مصالح و منافع گروهی و خصوصی بردارند مردم نیز با همان شتاب به سمت امر خصوصی شان پیش می‌روند و به عکس. در لحظات اولیه وا رفتن حیات سیاسی همه احساس شادمانی میکنند. دولتمرد احساس می‌کند چه خوب است پست و موقعیتی  که در آن می‌توانی همه چیز را میان دوستان و هم ولایتی هایت تقسیم کنی و از منابع عمومی هر اندازه که بخواهی مصرف کنی. آبی هم از آب تکان نخورد. مردم هم شادمانند چرا که هر کس در هر موقعیتی که هست خود را آزاد احساس می‌کند به انجام هر آنچیزی که نفع خصوصی‌اش را تامین می‌کند و اعتنایی هم به قانون نکند. گاهی مردم و دولت بهم باج هم می‌دهند. دولت از مردم اجازه می‌خواهد هر طور می‌خواهد از فرصت‌های سیاسی استفاده کند و مردم هم از دولت اجازه می گیرند که هر وقت خواستند هر قانونی را نقض کنند.

معمولاً این شادمانی کودکانه از دولتمردان آغاز می‌شود و به مردم می‌رسد. اما پایان پیدا کردن این شادمانی از فرودست‌ترین مردمان یا حواشی متن آغاز می‌شود و به تدریج به دولتمردان بختیار می‌رسد. در همان حال که کسانی شادند که چقدر درهای دنیا به رویشان باز شده، بر شمار کسانی هم افزوده می‌شود که احساس می‌کنند زندگی فردی شان قابل دوام نیست. فقط یک مصداق این معنا حوزه اقتصادی است. کسانی که در نتیجه شادمانی توامان مردم و دولت، هر روز بیشتر و بیشتر از امکانات اقلی زندگی محروم می‌شوند. آنها تلخکام می‌شوند. اما مساله به این گروه های منحصر نیست. کسانی هم هستند که در بازار رواج مردم فریبی و دروغ، بیشتر و بیشتر احساس می‌کنند زندگی کردن برایشان بی معنا و تهی و منحط است. تا می‌توانند از همه چیز کناره می‌گیرند. البته اغلب کناره نمی‌گیرند مثل همه در بازار دروغ و چپاول مشارکت می‌کنند اما در دل، از خود و زندگی احساس تنفر می‌کنند. هر چه بیشتر در راه افزونی معاش و فراخی آن موفق می‌شوند از خود و زندگی متنفرتر می‌شوند.

در چنین شرایطی است که همه جا به عرصه تنازع برای بیشینه کردن منافع خصوصی تبدیل می‌شود. منجمله از آنها سیاست است. دمکراسی در جامعه‌ای اینچنین، میدان مشارکت واقعی مردم نیست. اصولاً دمکراسی در چنین جامعه‌ای حاصل توسعه اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی یک جامعه سنتی نیست. بازاری است که مردان و زنان جویای قدرت معامله می‌کنند و کالای پرسودشان هم خواست و مطالبات و آلام مردم است. مردم رنج می‌کشند، اما سیاست مداران رنج را به یک کالای فروش و تضعیف بازار رقیب تبدیل می‌کنند. مردم آه می‌کشند، آنها ماده آه را به نمودار تبدیل می‌کنند و در صحنه تبلیغات رقیب را تضعیف می‌کنند.

ما کم و بیش در چنین وضعی به سر می‌بریم. درحالیکه ما همه از یک انقلاب برآمده‌ایم. انقلاب یورش مردم است به صحنه دروغ سیاسی. می آیند که صورتی راستین از حیات سیاسی را جانشین کنند. می‌آیند تا سامانی مشابه با ملکوت الهی یا ملکوت اراده عمومی مردم استوار کنند.

 

طرحی از وضعیت امروز ما

قطع نظر از اینکه اصولگرا یا اصلاح طلب هستیم، باید یک واقعیت را همه بپذیریم میان هر آنچه در سطح سیاسی می‌گوییم و می‌شنویم و آنچه در سطح واقعی به آلام مردم ربط دارد انقطاعی واقعی و عمیق وجود دارد. در حال حاضر یک تقسیم کار ناعادلانه جاری است. کسانی رنج می‌کشند، کسانی سخن می‌گویند، و کسانی در صحنه قدرت و رقابت ایفای نقش می‌کنند. موتور محرک آنها که سهمی در قدرت دارند و  عامل انرژی بخش آنها که سخن می گویند و بازاری دارند، رنج و آلام مردم است. بنابراین نه تنها کسی عزم آن ندارد که رنج و آلام مردم را بکاهد، بلکه تداوم رنج و آلام مردم است که ایفای نقش در صحنه قدرت و سخنوری و گرمای بازار روشنفکری را ممکن می‌کند. باید پیش از هر چیز فکری برای این انقطاع عمیق کرد.

عامل اصلی این انقطاع، تجمیع و تمرکز قدرت است و رها کردن مردم به منزله سوژه‌هایی که قرار است برایشان تصمیم گرفته شود. نیروهای سیاسی اگرچه سخن‌های متفاوت می‌گویند، اما همه در این نکته مشترک‌اند که قرار است برای مردم تصمیم بگیرند. اضافه شدن یک صدای دیگر به صداهای موجود هیچ چیز را دگرگون نخواهد کرد. اگر صدای سومی هم در کار باشد، صدایی است که بخواهد قدرت را به جد میان مردم توزیع کند و توزیع قدرت صد البته مهم‌تر و بنیادی‌تر از توزیع ثروت است.

در جامعه امروز ما، سه گروه با هم رقابت می‌کنند. هر گروه مدعی است کسانی هستند که کلیت را نمایندگی می‌کنند و یک تنه دائر مدار خیر عمومی مردم‌اند.

·        گروه اول جمهوری اسلامی را بر مبنای شریعت تعریف می‌کنند و روحانیون را بر صدر می‌نشانند. چنانکه گویی اگر همه چیز را به روحانیون بسپاریم و آنها بر همه امور سروری و سالاری کنند همه چیز به تدریج حل می‌شود. هر چه مشکل داریم دقیقاً آنجاهاست که از خط روحانیون منحرف شدیم.

·        گروه دوم تلاش دارند نظامی بسازند که دائر مدارش عقل و علم و تدبیر علمی است و روشنفکران و تکنوکرات‌ها و بروکرات‌ها را بر صدر می‌نشانند. به گمانشان در علم و عقل امروز برای همه مشکلات بشری راه حل وجود دارد فقط کافی است جزمیات ایدئولوژیک از میان برداشته شود.

·        گروه سوم نیز به نظامی می‌اندیشند که دائر مدارش تبدیل شدن به قدرت بزرگ و جهانی یا منطقه‌ای است و نظامیان را بر صدر می نشانند. فکر می‌کنند اگر فاصله خود را با قدرت‌های جهانی از حیث نظامی پر کنیم یا کم کنیم، همه مشکلات دیگر خود را حل خواهیم کرد. 

اما این‌ها همه صداست. صدای کسانی که هر یک به نحوی به منابع قدرت و ثروت دسترسی دارند. با یکدیگر رقابت می‌کنند برای بیشینه کردن سهمی که می‌برند. بردن هر یک در رقابت با دیگری ممکن است سهمی به مردم برساند یا نرساند، اما در ماهیت ماجرا تغییری ایجاد نمی‌کند. واقعیتی به نام تجلی اراده عمومی و صورت بندی یک کلیت فضیلت‌مند وجود ندارد. مردم خود را در سیاست نمی‌یابند. سیاست نیز در عمل نسبتی با آلام عمیق اجتماعی ندارد.

هیچ یک نمی دانستیم یا نخواستیم بدانیم که باید قدرت را به جد توزیع کرد. مردم خود باید بتوانند سهمی در تبدیل کردن آلامشان به مولفه قدرت سیاسی ایفا کنند. چهار دهه است که سیاست را به ویترین تبدیل کرده‌ایم. مردم قرار است تماشاگر باشند و کسانی در ویترین کالاهایی بچینند که توهم تحقق خیر عمومی را در مخیله مردم بیافریند.

 

آیا صدای سومی در کار است؟

در جامعه امروز ایران، نه صدای سوم بلکه صدای چهارم و پنجم و ششم هم به کار افتاده‌اند. اما این صداها هر چه افزون‌تر شوند معضل حیات سیاسی در جامعه ایرانی را پیچیده‌تر می‌کنند. باید به الگویی دیگر از عمل و سخن اندیشید که در توانمندسازی مردم در حیات سیاسی اثرگذار باشد. بیش از آنکه به زیبایی و توهم افکنی کلام فکر کند، بیش از اینکه به مرجعیت علمی یا منطقی کلامش بیاندیشد، راهی به نیروهای واقعاً موجود اجتماعی بگشاید و بتواند مردم را به فاعلان عملی حل کننده آلامشان تبدیل کند.

بیایید تصور کنیم که یک زلزله ویرانگر همه را بی خانمان کرده است. دولت و دستگاه های اجرایی و پول و بودجه و سازمانی در کار نیست. جه خواهیم کرد جز این که از مردم بخواهیم هر کجا هستند به خود و همسایگانشان کمک کنند. از هر ابزار و وسیله و امکانی که پیرامون خود می‌یابند بهره بگیرند؟ مردم فقط هنگامی که خود را در صحنه بیابند و فضاهای عمل برای تقلیل آلامشان را گشوده بیابند احساس شخصیت جمعی خواهند یافت. آنگاه حتی رنج و فقر و بیماری و بیکاری و احساس سرگشتگی، به سرمایه های انرژی بخش تولید یک حس جمعی تعلق تبدیل خواهد شد.

خوب است روشنفکران به جای تلاش برای بهره‌گیری از آخرین تئوری‌های راست و چپ برای تبیین آزادی یا عدالت، به واسطه‌های رنج مردم با شخصیت جمعی‌شان تبدیل شوند. تلاش کنند با استفاده از توش و توان فکری شان، امکان بازیابی شخصیت از دست رفته جمعی باشند. فقط به این شیوه زبان از نقش غیر اخلاقی فعلی که همانا سوء استفاده از رنج مردم برای بازار قدرت است فاصله خواهد گرفت. فقط به این شیوه سیاست به معنای ملکوت الهی یا ملکوت اراده عمومی زنده خواهد شد. اگر صدای سومی در کار است، از این سنخ است.

به گمان من بسترهای ظهور این صدای سوم فراهم شده است. تلاش های فزاینده مردم در امور خیریه، اقدامات خودانگیخته مردم در هنگام فجایعی نظیر زلزله، کمک به یکدیگر در امور درمانی از علائم راه تازه‌ای است که مردم خود در پیش گرفته‌اند. در چنان فضاهایی مردم زمینه های بازسازی خود جمعی شان را تدارک می بینند. مرزهای دین دار و بی دین و اصولگرا و اصلاح طلب در چنان فضاهایی نادیدنی است. آنکس که چنین فضاهایی از حیات امروز جمعی ما را دریابد صدای سوم نیست، صدای اول است. صدای صداهاست. 

منتشر شده در هفته نامه صدا، شماره 152 مورخ نوزده اسفندماه سال 1396


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

رابطه با غیاب دیگری

جمعه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۴۸ ب.ظ

رابطه آدم‌ها ماجرایی است. رابطه‌ها برای خود حریم پیدا می‌کنند. مثل یک خانه. سقف دارند و دیوارهایی که محدوده خانه را معین می‌کنند. بیرون و درون دارند. من چهار سنخ از رابطه را تجربه کرده‌ام.

اول رابطههایی که خیمه‌ایاند. همیشه موقت‌اند. خیمه برپا می‌شود یکی دو شبی ساکن می‌شوی جمع می‌کنی می‌روی. گاهی خیمه رابطه‌ها سال‌ها برقرار می‌ماند. اما خیمه را بالاخره جمع باید کرد. همیشه منتظری تمام شود. مثلا دوستی‌هایی که اجباراً با همکلاسی‌ها یا همسایه‌ها پیدا می‌کنی، اگر ده سال و بیست سال هم دوام پیدا کند بازهم خیمه است. منتظری و شاید هم آرزو داری رابطه به پایان برسد و خیمه را جمع کنی.

دوم رابطه‌های آهنین. رابطه‌ها اما گاهی استوارند مثل خانه‌های اسکلت فلزی یا بتنی. مثلا رابطه با پدر یا فرزند یا خواهر و برادر. اگر بیشترین خصومت هم با آنها داشته باشی رابطه پایان پیدا نمی‌کند. اصلا رابطه بیرون اراده و خواست توست.. رابطه خوب باشد یا بد، نمی‌توانی به وجود خود مستقل از آن بیاندیشی. مگر می‌شود به وجود خودمان بدون رابطه با پدر یا مادر بیاندیشیم. هیچ وقت تا پایان عمر نمی‌توانی تکلیف خود را با این رابطه‌ها مشخص کنی. گاهی در خیال می‌خواهی از آن بگریزی و گاهی دلت تنگ می‌شود برای این سنخ رابطه‌ها.

سوم رابطه‌هایی هم هست که از جنس سکونت گاه آرام است. هر وقت دلت خواست موقتاً اقامت می‌کنی. خیلی از دوستی‌ها این چنین‌اند. می‌بینی سال‌ها با کسی دوستی. رابطه آنقدر سطحی نیست که آن را خیمه‌ای بنامی آنقدر محکم و استوار هم نیست که آهنین و بتنی باشند. ناخواسته حدی از وابستگی میان تو و او ایجاد شده است. حوصله‌ات که سر می رود با او حرف می‌زنی. صدایش تو را آرام می‌کند. گاهی که دلت گرفته پیش او می‌روی و همکلامی با او دلت را آرام می‌کند.

چیزی هست که این سه سنخ رابطه را به هم شبیه می‌کند: همه آنها تو را از تنهایی بیرون می‌آورند. اما اغلب اگر از حدی بگذرند، خسته می‌شوی دلت می‌خواهد خودت باشی. تنها بی هیچ صدایی و بی هیچ خطابی از دیگری. خودت را به خواب می‌زنی تا تنها شوی. به بهانه‌ای بیرون می‌زنی در کوچه و خیابان قدم می‌زنی و از لذت با خود بودن بهره‌مند می‌شوی.

تنهایی هم حد و اندازه‌ای دارد. از حدی که بیشتر طول می‌کشد، خسته می‌شوی. حوصله‌ات سر می‌رود. یکدفعه به کسی تلفن می‌زنی، جایی می‌روی، بنای گفتگو و شوخی با کسی باز می‌کنی دوباره باز می‌گردی به عالم رابطه‌ها. حال به یکی از همان سه سنخی که گفتم. در رابطه‌ها از نقش بازی کردن خسته می‌شوی، پناه می‌بری به تنهایی. اما در تنهایی هم از خودت خسته می‌شوی پناه می‌بری به دیگران. در رابطه با دیگران احساس خالی شدن می‌کنی، خیال می‌کنی در عالم شخصی‌ات دنیایی هست که از آن غافلی. باید به سرعت بروی سراغ تنهایی‌ات. اما تنها که می‌شوی، دلت می‌گیرد خیلی در عالم تنهایی‌ات هم خبری نیست. رابطه‌ها معمولاً خالی از غنا و عمق‌اند، تنهایی هم کم و یبش خالی است. ما از یک خالی به خالی دیگر پناه می‌بریم.

اما یک سنخ رابطه دیگر هم هست. رابطه با غیاب دیگری. این جنس رابطه خیلی فراوان نیست. تنها با افراد خاصی ممکن است. عاشق شکست خورده با معشوق خود اینچنین رابطه‌ای دارد. نوجوان که بودیم، با ورزشکاران یا هنرپیشه‌های سینما در عالم خیال و تصور این سنخ رابطه‌ها را داشتیم. با یک مرد قدرتمند و پرزور در سینما زندگی می‌کردیم، از پیروزی‌هایش لذت می‌بردیم و از شکست او احساس شکست می‌کردیم. زندگی در عالم خیال با کسی که با غیابش زیست می‌کردیم، دیگر ملال ناشی از نقش بازی کردن و یا ملال ناشی از تنهایی تهی، گریبانمان را نمی‌گرفت. چرا که در زندگی با یک مرد قدرتمند به طور حیرت انگیزی خود را جستجو می‌کردیم. زندگی با غیاب دیگری، پر است از انرژی و نیرو برای پیدا کردن خود. یا دیدن خود در لباس یک مرد قدرتمند. دیدن خود در هیاتی تازه. این موهبت شگفتی بود. این موهبت نه در رابطه ساده بادیگران حادث می شد و نه در بودن با خود.

شاید خداوند نیز به همین اعتبار زندگی مومنان را پر می‌کند از انرژی و احساس خوب زندگی. خدا غایب است و مومن همواره با غیاب یک بزرگ زیست می‌کند. خدا قدرتمند است. داناست، زییاست، پشتیبان است و در عین حال غایب.

@javadkashi


  • محمد حواد غلامرضاکاشی