زاویه دید

تاملاتی پیرامون مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی

زاویه دید

تاملاتی پیرامون مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی

فیلمر، اقتدار و خاستگاه فراموش شده

پنجشنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۲۰ ق.ظ

مقدمه

ترجمه و نشر کتاب فیلمر توسط دکتر اردستانی، به نظرم اتفاق جالبی است. این کتاب هنگامی راهی بازار شده، که آزادی کلمه مقدس است. همه بر این اصل پا می‌فشارند که آزادی دال برین است. هر چه آن را محدود کند، زشت و مطرود است. اما نویسنده این کتاب به زبانی ساده، انسان را موجودی آزاد نمی‌پندارد. باور ندارد مردم برابرند. به اندیشه قرار داد اجتماعی قائل نیست. مدافع حق الهی پادشاهان است. اراده پادشاه را برتر از قانون می‌شمارد. فکر می‌کند پادشاهی یک امر موروثی است. مردم جایگاهی در تعیین یا عزل و نصب پادشاه ندارند. این کتاب مقدس‌ترین مفاهیم امروز را انکار می‌کند. آنهم با زبانی ساده، و عامه پسند. چنین کتابی در این فضا هیچ جاذبه‌ای ندارد.


انتشار کتاب پدرسالار فیلمر به زبان فارسی، برای متخصصان و دانشجویان علوم سیاسی حائز اهمیت است. به این جهت که اصولاً از فیلسوفان مدرنیته آغازین، بیشتر کتاب‌هایی ترجمه شده، که مدافع آزادی و حقوق فردی بوده‌اند. چنانکه گویی با آغاز مدرنیته، یک باره فیلسوفان و روشنفکرانی به عرصه آمده‌اند که همه از آزادی و عقل و دمکراسی دفاع کرده‌اند. گویی همه با حکومت پادشاهی و حضور دین در عرصه سیاسی مخالفت کرده‌اند. ترجمه آثار فیلسوفان مدرن، بیشتر یکسویه بوده است. صدای آزادی و عقل البته صدای قدرتمندی در دنیای مدرن بوده اما این صدا، در میدان پر تلاطمی از صداهای مختلف و مخالف تولید شده است. دانشجوی علوم سیاسی در ایران باید مدرنیته را با همین صداهای مختلف ادراک کند.

مدرنیته با چندین صدا آغاز شد و تداوم یافت. ولی من تنها با دو صدا سر و کار دارم. تصور  می‌کنم درک ما از دنیای مدرن بر اساس ایده آزادی و عقل و  حکومت مردم، شکل گرفته است. اما باید به صدای مخالف آن نیز گوش سپرد. فیلمر صدای معارض صدایی آزادی و عقل و حقوق است. اندیشه سیاسی مدرن در تلاقی این دو صدا، معنای خود را بیشتر ظاهر می‌کند. شما وقتی کتاب فیلمر را می خوانید، در خوانش نخست کتاب منسوخی به نظر می رسد. اما اگر با دقت نظر بیشتری به این اثر بنگرید، می بینید فیلمر به بعدی از مساله قدرت و دولت مدرن توجه می دهد که همچنان در بستر اندیشه سیاسی مدرن، در کنار اندیشه آزادی حرکت کرده و خود نمایی کرده است. به نظرم توجه به سخن فیلمر، ضمن فهم جهان مدرن، درک شرایط ما را نیز امکان پذیرتر می‌کند.

 

مساله اصلی فیلمر

فیلمر در مقابل اصحاب قرار داد سخن می‌گوید. اصحاب قرار داد می‌گویند نقطه عزیمت همه چیز فرد است. تک تک افراد روزی نشسته‌اند و از سر رضایت و میل، قراردادی منعقد کرده‌اند و جامعه سیاسی بر اساس این قرار داد شکل گرفته است. این سخن صورت بسیار ساده شده اندیشه قرار داد اجتماعی است. فیلمر در مقابل می‌گوید حکومت میراثی الهی است که از حضرت آدم آغاز شده و به شخص پادشاه رسیده است. بنابر این قرار داد موضوعیتی ندارد.

در نظر نخست، به نظر می رسد که سخن فیلمر سخن عهد قدیم است در مقابل اصحاب قرار داد که به جهان جدید تعلق دارند. اما دقیقاً عکس این سخن درست است. اندیشه قرارداد در عهد قدیم ریشه دارد و سخن فیلمر است که تازه و مدرن است. جریان فکری مسلط در قرون وسطای مسیحی هیچ گاه یک قدرت دنیوی را واجد حق الهی و مطلق نمی‌انگاشته است. فیلمر و چند متفکر نظیر او در جهان جدیدند که یکباره یک قدرت دنیوی را واجد حق الهی و مطلق می‌انگارند. باور به این که یک قدرت زمینی حق الهی دارد و مسند آن را نمی‌توان به پرسش گرفت و شانی فراقانونی دارد مدرن است. فیلمر چطور در دنیای جدید اینچنین استدلال می‌کند؟  

به گمان من، مساله فیلمر همان مساله اقتدار سیاسی است. گویی نکته او این است که اقتدار سیاسی بر افراد، و میل و خواست و رضایت آنها، تقدم دارد. گویی از هابز یا جان لاک که پس از او به میدان آمد، می پرسد، چه چیز سبب می‌شود تک تک افراد به هم اعتماد کنند، متقاعد شوند که متن یک قرارداد را امضا کنند، و مطمئن باشند که همه به قرار داد و مفاد آن عمل خواهند کرد؟ البته فیلمر اساساً به وجود چیزی به نام قرار داد اعتقادی ندارد. اما من نظر او را به نحوی جدلی بازسازی کرده‌ام. به نظر فیلمر، پیش از قرار داد باید به وجود پیشینی اقتدار سیاسی باور داشت و در پرتو وجود اقتدار پیشینی است که امکان توافق و رضایت معنادار خواهد بود.

به باور فیلمر، اقتدار به منزله امری پیشینی در حیات سیاسی وجود دارد. این اقتدار ذیل مفهوم خداوند شکل گرفته است، اما این مفهوم برین، جانشین‌هایی نظیر سنت، جامعه و تاریخ نیز پیدا کرده است. شما چه از خدا سخن بگویید، چه از جامعه یا سنت، در هر حال به وجود امری مقدم بر فرد و تک تک افراد باور آورده‌اید. به قول فیلمر اگر این معنا را نپذیرید، و انکار کنید، آنگاه این امر انکار شده به صور دیگر اما تلخ و گزنده خود را بر شما تحمیل می‌کند. در صفحه 115 کتاب عبارت مهمی وجود دارد که منظور مرا روشن می‌کند. فیلمر می‌گوید:

این سنخ حکومت‌ها [حکومت های مردمی که منکر اقتدارند] همانطور که از طریق آشوب و فتنه انگیزی به وجود می‌آیند از طریق تسلیحات و ادوات نظامی شکوفا می‌شوند و هیچ گاه نمی‌توانند بدون جنگ چه با دشمنان خارجی چه با دوستان داخلی به سر ببرند. تنها وسیله حفظ و نگهداری آن، وجود عده‌ای دشمن نیرومند در نزدیکی و مجاورت آن است که می‌توانند به جای یک پادشاه در حکومت به آن کمک کنند. به این معنا که اگرچه در میان خود از وجود پادشاه بی بهره‌اند، اما این دشمنان می‌توانند به خوبی یک پادشاه برای آنان باشند. زیرا خطر مشترک می‌تواند آنها را بیشتر از قوانینی که خود وضع کرده‌اند متحد سازد.

به آخرین کلمات این بخش دقت کنید: «خطر مشترک می‌تواند آنها را بیشتر از قوانینی که خود وضع کرده‌اند  متحد سازد.» فیلمر اینجا به مساله حیات سیاسی نظر دارد که همانا اقتدار است که مولد وحدت یابی حول یک مای مشترک است. به قول فیلمر اگر این امر به میانجی مفهوم خدا، تاریخ، جامعه یا سنت ظهور پیدا نکند، شما با مردمی مواجهید که راه به خشونت و جنگ می برند و در پرتو وجود یک دشمن و خطر مشترک، خود را بازخواهند یافت. آنچه را خدا یا سنت یا سرزمین باید به آنها عطا کند، ترس از دشمن مشترک برای آنها به ارمغان خواهد آورد. بنابراین ما راهی نداریم جز اینکه قبل از این که به حق و قانون بیاندیشیم، به حیات سیاسی به منزله یک امر جمعی بیاندیشیم و آن مستلزم وجود اقتدار است.

مساله فیلمر عمیقاً یک پرسش سیاسی است. به خودی خود مشکلی با حقوق و آزادی‌های مردم ندارد، اما پرسش او این است که در اندیشه آزادی محور، تکلیف سیاست چه می‌شود؟. سیاست یعنی وجهی از زندگی جمعی مردم که حاصل تشخص جمعی آنهاست. آنجا که قدرتی فراتر از اراده و خواست تک تک افراد ظاهر می‌شود و بر مقدرات جمعی آنها حکم می‌راند و متضمن خیر عمومی آنهاست. او که تکیه وافر بر فرد و حقوق او می‌کند، باید به این سوال پاسخ دهد.

فقدان اقتدار سیاسی، به معنای گسیختگی جامعه است. جامعه گسیخته، بی‌معنا، بی‌بنیاد و فاقد همبستگی‌های انسانی، انسان آزاد هم نمی‌پرورد. امکان تامین حقوق افراد را ندارد. اصولاً فردیتی در آن شکل نمی‌گیرد. جامعه گسیخته انسان سرگشته خلق می‌کند. ضعیف، تحقیر شده و بی سامان. او که بی مهابا از آزادی انسان دفاع می‌کند باید به مساله جامعه و اقتدار جمعی جامعه هم پاسخ دهد. فیلمر، اینجا یک داستان تاریخی و الهیاتی به میان می‌آورد. بدن و روسو هم به تعابیر مختلف الگوهایی از حیات دینی را به عرصه مدنی می‌کشانند.  کانت و هگل هم به روایت‌های دیگری، چنین می‌کنند.

چنانکه ملاحظه کردید، فیلمر بر این باور است که ما در سیاست، گریزی از اقتدار نداریم. اما آنچه در جهان قدیم به مدد الهیات و خداوند و دین روی می‌داد، در جهان جدید از طریق آشوب و فتنه انگیزی و سلاح و جنگ و دشمن خارجی و داخلی روی می‌دهد. به هر حال حیات سیاسی ما را به سمت یک صدایی و یکپارچگی سخن مشترک پیش می‌برد، و فتنه‌ها و جنگ‌ها و کشتارها، بعدها همان نقشی را بازی خواهند کرد که اندیشه خدا یا پادشاه می‌کرد.

 

پاسخ فیلمر به مساله اقتدار در دوران مدرن

مساله فیلمر مساله مدرن است. راه حل او نیز مدرن است. به گمان او ارجاع به جهان اقتدار، جز با رجعت به خاستگاه‌ها اتفاق نمی‌افتد. خاستگاه یعنی اعتراف به اینکه من آغاز نیستم. جهان با من آغاز نشده است. بلکه من در جهانی پرتاب شدم که پیشاپیش بود. باور مندی به خاستگاه زایشگر اقتدار در حیات سیاسی است. شایع ترین روایت از خاستگاه خداوند و خلقت اوست که در اندیشه فیلمر انعکاس یافته است. اما مفاهیمی نظیر جامعه و تاریخ و سنت نیز بدیل های دیگری از مفهوم خاستگاه‌اند.

توجه داشته باشیم که مساله رجعت به خاستگاه اصولاً یک راه حل مدرن است. در جهان قدیم که درکی توام با اقتدار از عالم داشتند، مساله خاستگاه موضوعیتی نداشت. اصولاً انسان قدیم فرض می‌کرد که هستی او وامدار کانونی است که هستی او را تقدیر کرده است. او در درک خود از خود آغاز نمی‌کرد، از مرجعی آغاز می‌کرد که او را و هستی او را ممکن کرده است. او با تکیه بر آنچه هستی او از آن است، درکی محدود از آزادی داشت. آزادی میدانی بود که برای او گشوده بودند. قلمرو آزادی او، قلمرو آزمون او محسوب می‌شد. او بابت قلمروی که در آن آزاد است، پاسخگو نیز بود. البته ماجرا یک سوی دیگر هم داشت، انسان قدیم که در پرتو اقتدار وجود شناختی عالم زندگی می‌کرد، خود را جانشین می‌پنداشت. آنکه او را خلق کرده بود، هم او آدمی را مرجع صدور اقتدار قرار داده بود. بنابراین همانقدر که انسان قدیم قلمرو تعریف شده ای از آزادی داشت، همانقدر هم احساس قدرت داشت.

به هر حال انسان قدیم، در محضر خاستگاه زندگی می‌کرد. اما مقوله آزادی که جوهر و گوهر جهان جدید است، به شرط فراموشی خاستگاه آغاز می شود. اصولاً تامل به خاستگاه نافی آزادی است. انسان هست. نفس هستی او نیست که سوال امروز است. آنچه سوال است، حیطه آزادی اوست. پشت سر او اساساً موضوع سوال نیست، پیش روی او و آنچه در مقابل اوست، مساله امروز است.

اندیشه حقوقی و فهم سیاسی مبتنی بر حق، با فراموشی خاستگاه اتفاق می‌افتد. در اندیشه حقوقی مدرن انسان نه خاستگاه هستی شناسانه دارد، نه خاستگاه اجتماعی و فرهنگی و تاریخی. اصولا در روایت هابز و لاک، انسان هیچ خاستگاه پیشینی ندارد. هر فرد انسان مولفه‌ای است که به طور تصادفی ظاهر شده است و تنها چیزی که او را به امر سیاست مرتبط می‌کند، رویارویی اوست با مولفه دیگری که او هم به طور تصادفی ظاهر شده است. حال باید به حل معادله رویارویی های تصادفی این مولفه‌های تصادفی اندیشید.

اما به گمان فیلمر، این فهم از سیاست، اساساً ویرانگر است. فی الواقع هیچ نشانی از امر سیاسی در آن نیست. فیلمر می‌دانست که اگرچه این فهم به ظاهر انسان را آزاد می کند، اما به نحوی دیگر او را در وادی آشوب و خشونت و جنگ پرتاب می‌کند. چنین است که از مقوله خاستگاه سخن می‌گوید. فی الواقع راه حل فیلمر، به نوعی استراتژی مبارزه با فراموشی انسان مدرن و ضرورت به یاد آوری است. گویی به گمان فیلمر، باید در مقابل استراتژی فراموشی خاستگاه‌ها، خاستگاه‌ها را به یاد آورد.

این دقیقاً همان کاری است که یونگ هم پس از تجربه جنگ‌های جهانی از آن سخن می‌گوید. به نظر او، نوعی فراموشی خاطره‌های ازلی عامل و مسبب ظهور انسان خونریز و خشونت‌های دامن گستر جهانی است. به نظر یونگ جهان جدید انسان را دائر مدار خود کرد، و انسان جدامانده از روح جمعی‌اش، نه تنها به سوژه آزاد تبدیل نشد، بلکه به وادی نوعی جنون فردی و جمعی افتاد. آنچه به قول یونگ توسط انسان مدرن، انکار شده بود، به نحوی سایه وار او را تعقیب کرد، بزرگ و بزرگ و بزرگتر شد، تا اینکه همانند هیولا جان و روح او را به تسخیر آورد و از او سوژه خشن ساخت. گویی روح الوهی فراموش شده، به شیطان تبدیل می‌شود. آدمی به منبع خشم و خشونت و شر تبدیل می‌شود.  

 

مساله خاستگاه و بنیاد گرایی دینی در جهان امروز

ممکن است پرسیده شود برقراری نسبت میان سیاست و دین، به ویژه در قاب اقتدار، ثمره خوبی در دنیای امروز نداده است. ممکن است اشاره شود که تجلی اقتدار دینی و الوهی همین وضعیتی است که این روزها در منطقه خود با آن مواجهیم. من تا کنون از و وضعیت در نسبت با خاستگاه سخن گفتم. نخست فراموشی خاستگاه است و دوم به یاد آوردن خاستگاه.

اما یک وضعیت سوم هم وجود دارد. بنیادگرایی دینی را به نظرم بر اساس این وضعیت سوم باید توضیح داد. بنیادگرایی دینی و حتی ایده حکومت دینی، از سنخ به یاد آوردن خاستگاه نیست بلکه از سنخ اعاده خاستگاه است. بنیادگرایی گویی بر این فرض استوار است که می توانیم فاصله خود از خاستگاه از دست داده را دوباره اعاده کنیم. ما می‌توانیم به خاستگاه بازگردیم. درست مثل این که اندیشه هبوط را انکار کنیم. گویی می توانیم ملکوت الهی را در همین عالم برقرار کنیم.

مساله نسبت ما با خاستگاه، مثل نسبت ما با رحم مادرانه است. فراموشی خاستگاه مثل فراموشی مادر است. او که مادر خود را فراموش کرده است، فی الواقع در یک وادی سرگشتگی رها شده است. به چنین کسی باید نشان داد به یاد آوردن مادر به منزله خاستگاه نخستین چقدر مهم است. اما بنیاد گرا گویی چیزی بیش از این می‌گوید، انگار او بر این باور شده که اصولاً تولد و ورود به این جهان از نخست اشتباه بوده و دوباره باید به رحم مادرانه بازگشت. این غیر ممکن است و تنها موجد خشونت و سرکوب زندگی است.

بنابراین سه موضع در باره خاستگاه را باید از هم متمایز کرد: فراموشی خاستگاه، به یاد آوردن خاستگاه، و میل به اعاده خاستگاه. این ایده سوم مولد بنیادگرایی دینی است. اما تذکر به خاستگاه، مساله اجتناب ناپذیر ما برای احیای اقتدار در حیات سیاسی است.

 

گذر از فیلمر

فیلمر از حق پادشاهان دفاع می‌کند. او بیرون از قلمرو مردم سرچشمه اقتدار را در چهره پادشاه دنبال می‌کند. اما تحولات جهان جدید به کلی بساط پادشاهی را در هم پیچید. مردم هر روز قدرت بیشتر و بیشتری گرفته‌اند. همه جا و همه چیز را در حیطه قدرت خود آورده‌اند. بنابراین اینجا بیشتر باید با هابز همدل بود تا فیلمر. اگر هم قرار است اقتداری زاده شود، در همان پویش های سیاست مردم ظهور خواهد کرد.

سیاست امروز در ید قدرت مردم است. اما مردم گاهی به نحو روزمره سیاست ورزی می‌کنند. سیاست ورزی روزمره ناشی از میل همگان به بیشینه کردن سود فردی یا گروهی است. همان چه در عرصه دنیای امروز و با سیاست‌های پارلمانی پیش می‌رود. اما گاهی مردم به نحوی برانگیخته در عرصه سیاسی ظاهر می‌شوند. سیاست برانگیخته، سیاستی است که حیات خود را نه از میل فردی و خصوصی مردم، بلکه به عکس از ظهور میل جمعی برای واکنش به یک عارضه و رنج عمومی ظاهر می‌شود. جنبش های اجتماعی بیشتر از این سنخ‌اند. حتی سیاست برانگیخته می‌تواند سیاست از سنخ پارلمانی را نیز تحت تاثیر خود قرار دهد. گاهی ممکن است حضور مردم پای صندوق های رای نیز، گوهر و معنایی متفاوت با یک مبارزه پارلمانی ساده از سنخ لیبرال پیدا کند. در آن صورت، سیاست مراجع اقتدار خود را احیا کرده است.   


متن سخنرانی من، در خانه اندیشمندان به مناسبت رونمایی از ترجمه کتاب پدرسالار فیلمر

 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

چرا این همه سکوت؟

يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۳۰ ب.ظ

چرا منتقدان داخلی جمهوری اسلامی در باره آمریکا سکوت کرده‌اند؟

پا از ایران که بیرون بگذاریم، با یک صحنه جهانی مواجهیم که آمریکا قدر قدرت آن است. اگر تصور می‌کنیم که نظم جهانی یک بهشت تحقق یافته زمینی است پس خوب است روشنفکران صادقانه بگویند که الحمدالله الگوی آرمانی حیات سیاسی در جهان به رهبری آمریکا تحقق یافته و علناً به مدح و ثنای آن مشغول شوند. اما سوال این است که اگر چنین نیست و آمریکا در جهان شرارت‌هایی می‌کند، ستون حمایت کننده ستم‌های بزرگی است که در اقصی نقاط جهان جاری است، پس چرا این جوانب از عملکرد آمریکا در زبان روشنفکران ایرانی هیچ جایگاهی ندارد؟

به نظرم چند پاسخ دراین زمینه قابل تصور است:

اول: تبلیغات سیاسی از سوی محافل رسمی سال‌ها و دهه‌هاست که مرتب به آمریکا بد و بیراه می‌گویند. فضای سیاسی ایران پر از کلیشه‌های از ریخت افتاده در باره آمریکاست. شاید روشنفکران و فعالان سیاسی تصور می‌کنند اگر آنها هم لب به سخن در باره آمریکا بگشایند، با رقیب خود در ایران همزبان می‌شوند و آنگاه بازار خود را از دست می‌دهند. به نظرم این پاسخ قانع کننده نیست. روشنفکران و فعالان سیاسی وظیفه دارند بیرون از کلیشه‌های جاری دست به کار تولید تحلیل‌های غیر کلیشه‌ای در این زمینه شوند.

دوم: شاید برخی روشنفکران و فعالان سیاسی از فشارهای آمریکا بر نظام سیاسی در دل شادند. فکر می‌کنند این سنخ فشارها، دست نظام سیاسی در داخل را خواهد بست و به گسترش فضای دمکراسی در ایران کمک خواهد کرد. به نظرم این شادی پنهان از وضعیتی ناصادقانه و مزورانه حکایت دارد. اثبات کننده آن است که پشت چهره اصلاح طلب، نیات مزورانه پنهان کرده‌اند. بنابراین باید به رقیب حق داد که چندان به آنها اعتماد نکند و مدعیات اصلاح طلبانه آنها را جدی نگیرد. نکته مهم تر اما این است که آنها باید بتوانند خود را قانع کنند که به جد مساله آمریکا در ایران، بسط دمکراسی و حقوق بشر است. اگر نتوانند اثبات کنند که نمی‌توانند، چه پاسخی به وجدان خود و مردم خواهند داد اگر روزی روزگاری آمریکا ایران را عرصه تاخت و تاز و حمله ویران ساز خود قرار دهد؟ روزی که دیگر نه از تاک نشان باشد و نه از تاک نشان.

سوم: روشنفکران منتقد ایرانی، اصولاً به یک روایت ساده دلانه از نولیبرالیسم دچار آمده‌اند و اصولاً قدرت نقد مناسبات بین المللی را از دست داده‌اند. اگر چنین باشد واقعاً تحفه‌ای است. برای اینکه حتی روشنفکران لیبرال عالم نیز این چنین در مقابل عملکرد رسوای آمریکا در بسیاری از مناطق جهان خاموش و ساکت ننشته‌اند.  

اصلاح طلبان ایرانی نباید فراموش کنند که یکی از موانع تداوم مسیر اصلاحات در ایران، پیش و پس از انقلاب، آمریکا بوده است. از ماجرای نفت و دکتر مصدق بگذریم، قرار دادن ایران در محور شرارت در دوره سید محمد خاتمی را چگونه باید تحلیل کرد؟ مگر همین اقدام، مقدمه‌ای برای ظهور دولت احمدی نژاد نبود؟ در حال حاضر نیز عملکرد دولت آمریکا در خصوص برجام، واقعاً شرم آور است.

این صورت خیالی که گویی فشار دولت آمریکا به ایران، فضای دمکراسی سازی در ایران را هموار خواهد کرد یک تصور باطل و خطرناک است. روشنفکران ایرانی با سکوت خود در باره آمریکا اجازه می دهند که این خیال خطرناک در میان عوام مردم توسعه پیدا کند.

به نظرم یکی از شروط اثبات کننده صداقت روشنفکران و نیروهای اصلاح طلب داخلی، تعیین تکلیف با آمریکاست. واقعاً چه موضعی در باره آمریکا دارند؟ دهه‌های متمادی آمریکا به منزله امپریالیسم جهانی، کانون مباحث و محافل روشنفکری بود. اما اینک هیچ کس در باره آمریکا و نقش‌های جهانی، منطقه‌ای و داخلی آن سخنی به میان نمی‌آورد. 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

اصولگرایی، تتلو و ملزومات ایدئولوژیک آن

چهارشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۴۷ ب.ظ

برگزاری مراسمی با حضور تتلو و تقدیر از او، نشانگر آن است که اصولگرایان تندرو به جد به رای می‌اندیشند و استراتژی‌های آینده برای جلب آراء. آنها را به هر دلیل به تتلو رسانده است. این خبر خوبی است. اما سوال اینجاست که منطق رای، چطور آنها را به تتلو رسانید؟ می‌خواهم به این سوال پاسخ دهم. ابتدا اجازه دهید تصویری از موازنه نهادین شده آراء عرضه کنم.

تقریباً بیست و پنج سال است که رقابت و انتخابات یک مساله تعیین کننده در عرصه سیاسی ایران شده است. صندوق رای از آن روز تا کنون، دو گروه با دو پایگاه اجتماعی گوناگون سامان داده است. به طوری که می‌توان گفت یک موازنه بالنسبه نهادین شده شکل گرفته است. گروه اول، اصلاح طلبان هستند آنها گرداگرد خود، یک هسته سخت شکل داده‌اند که شامل فرهیختگان شهری، تحصیل کردگان و هنرمندان، مولدان صنعتی و دانشجویان هستند. گروه دوم، اصولگرایان هستند. آنها نیز گرداگرد خود یک هسته سخت شکل داده‌اند که شامل اقشار متدین شهری و روستایی، خانواده شهدا، حزب اللهی‌ها و بسیجی‌ها، نیروهای نظامی وفادار به انقلاب و نظام هستند.

اگر قرار بر این بود که این دو جناح با همین هسته سخت خود در انتخابات حاضر شوند، اصولاً پدیده‌ی شگرفی به نام انتخابات در ایران موضوعیت پیدا نمی‌کرد. مساله این است که در کنار این دو هسته سخت، بخش عظیم مردم قرار دارند که در هسته سخت هیچ یک از این دو جای نمی‌گیرند. نه تنها جای نمی‌گیرند، بلکه حتی از منظر آنها دیده هم نمی‌شوند. بخش اعظم آنها فقرا، طبقات فرودست، و حاشیه نشین‌ها و بیکاران هستند. اما می‌توان به این شمار، نیروها و جماعت‌هایی را نیز افزود که سبک‌های زندگی به رسمیت شناخته نشده دارند. مهم‌ترین آنها خانم‌هایی هستند که با موازین کنترلی جمهوری اسلامی سازگار نیستند. به این شمار البته می‌توان اقشار دیگری هم افزود: از تتلو و اهل موسیقی زیرزمینی بگیرید تا همجنس گرایان و معتادان و سایر نادیده گرفته شده‌های شهری.  این قشر عظیم به خودی خود در سبد رای هیچ یک از دو جناح تعریف نمی‌شوند.   

هر یک از دو جناح یک چهره کاریزما دارند که به مدد آنها می توانند هسته سخت خود را چنان قدرتمند کنند که یک بلوک قدرتمند رای بسازند. در میان جناح اصلاح طلبان، سید محمد خاتمی یک چهره کاریزمای اثرگذار است. ایشان قادرند با یک پیام ساده نیروی هسته سخت را چندین برابر کنند. وقتی پای سید محمد خاتمی در میان است، می‌توان انتظار داشت، بخشی از فرودستان بسیج شوند، اما بیشتر از آن، باید انتظار داشت زنان و دختران جویای فضاهای گشوده‌تر فرهنگی روانه شوند و البته در این میان انتظار می رود، نیروهای پشتیبان شخصیتی مثل تتلو نیز به اصلاح طلبان رای دهند. در میان اصولگرایان نیز یک چهره کاریزما وجود دارد و آن محمود احمدی نژاد است. وقتی پای احمدی نژاد در میان است، انتظار می‌رود یا دست کم انتظار می رفت، علاوه بر هسته سخت، بخش مهمی از فرودستان شهری و روستایی و بیکاران همراه شوند. احمدی نژاد در انتخابات سال هشتاد و هشت نشان داد که با کمال تعجب قادر است نیروهای دیگری را هم جلب کند منجمله کسانی که امروز نماد آنها تتلوست.

اصلاح طلبان هنوز از شخصیت کاریزمای خود بهره می‌‌برند. اما اصولگرایان فاقد این امکان هستند. تلاش کردند در انتخابات اخیر، با شعارها و فیگورهای تازه، بدیل‌های تازه برای احمدینژاد تولید کنند  اما نتوانستند. هیچ کس این بدیل‌ها را باور نکرد. با این همه راهی ندارند. آنها باید این استراتژی را همچنان دنبال کنند. برگزاری مراسمی با حضور تتلو و تقدیر از او، نشانگر تداوم این استراتژی است. آنها امیدوارند آنچه را طی چند روز انتخابات ساختند و نتوانستند در باور مردم بگنجانند، طی چند سال پیش رو چنان بسازند که باور پذیر باشد.

 

ملزومات پیوند میان اصولگرایی و تتلو

پیوند میان اصولگرایی و شخصیت عجیب و غریبی مانند تتلو به همین سادگی ممکن نیست. اگر قرار باشد چنین پیوندی در دراز مدت جدی گرفته شود، نیازمند ملزومات چندی است. از آنجمله ساختن بنیادی ایدئولوژیک برای موجه کردن این پیوند. باید کاری کرد که به تدریج همگان چنین پیوندی را پایدار و صادقانه بیانگارند.

تتلو حتی اگر توبه هم کرده باشد، به هیچ رو سابقه قابل دفاعی ندارد. به هیچ رو نماد یک سوژه سیاسی سابقه‌دار و ریشه‌دار در عرصه انقلابی و دینی نیست. تتلوی توبه کرده، حتی وضع ظاهر خود را عوض نکرده است. احتمالاً به زودی دو سه ترانه تازه خواهد خواند که شاهدی بر توبه کردن اوست. ترانه‌هایی خواهد خواند که انقلابی و دینی است. اما چه روایتی باید از اسلام و انقلاب ساخت که سردمدارانش چند روحانی جوان هستند و بسیج شوندگانش، تتلو و حامیان تتلو؟ به گمان من این روایت تازه از اسلام و انقلاب، باید واجد مشخصات زیر باشد:

اول: باید از اسلامی که در کانون آن شریعت نشسته کمی صرف نظر کرد. مراجع بزرگ هیچ کدام چنین ائتلافی را به رسمیت نشناخته و نخواهند شناخت. بنابراین باید شریعت را از کانون روایت اسلامی و انقلابی کنار گذاشت.

دوم: روایت انقلابی و اسلامی آنطور که این دوستان تا کنون عرضه می‌کردند، سوگوار و مرثیه سرا بود. تتلو اما پر از انرژی و شادابی و رقص و پای کوبی است. بنابراین باید روایتی تازه ساخت که به خلاف گذشته شاد و پایکوب و رقصان باشد.

سوم: به جای تکیه بر مواریث پیشین یا آرمان‌های مربوط به فردا، جناح اصولگرا اینک باید بیشتر معطوف به حال باشد. بنابراین روایتی باید از اسلام و انقلاب ساخت که بعد زمانی از آن بیرون رفته باشد. معطوف به اکنون شود. اقشاری که تتلو قادر به بسیج آنهاست، در اکنون زندگی می‌کنند و اهل هیجان و لذت‌اند.  

چهارم: پیشترها روایت اسلامی و انقلابی، اگرچه به عامه نظر ویژه داشت و عامه پسند بود اما ساختار روایی آن طوری ساخته می‌شد که میانجی این رابطه روحانیون بودند. اما اینک روحانیونی تازه را باید به میدان فراخواند. روحانیونی که به جای اینکه مردم متدین مسجد رو را مخاطب قرار دهد، زبان تتلو و طرفدارانش را خوب میداند و قادر به بسیج آنهاست.0

پنجم: این روایت از اسلام انقلابی، مبتنی بر نظامی از آموزه‌های فکری و کلامی نیست. این اقشار خیلی گوش شنوایی برای این سنخ مباحث ندارند. تا ممکن است باید همه چیز را ساده کرد و بر انگیزش‌های عاطفی و هیجانی استوار کرد.

ششم: این اقشار عموماً اقشار در حاشیه‌اند. اقشاری که سرمایه‌های مالی و فرهنگی کمی دارند. پس این روایت از اسلام انقلابی تا می‌تواند باید موضع این سنخ از گروه‌های  حاشیه را تقویت کند و به متن به هر معنای آن بتازد. دیگر مرزی میان اصولگرا و اصلاح طلب در این روایت نیست. آقای رسایی در توضیح عکس مشترک با تتلو گفته‌اند: «مثال این خواننده با این ظاهر متفاوت اما پشیمان از گذشته‌اش و پرتلاش برای جبران آن، شرف دارد بر برخی از انقلابی‌های با ریش اما پشیمان از گذشته‌ای که سال‌هاست از سفره دین و انقلاب ارتزاق کرده‌اند و در حال حاضر، جز لگد بر ارزش‌های دینی و انقلابی، ثمره‌ای ندارند چه آنها که در صف اصولگرایانند و چه آنها که در صف اصلاح طلبانند، چه آنها که عمامه به سر دارند و چه آنهایی که کراوات به یقه.»

هفتم: در میان این اقشار مفاهیمی نظیر آزادی یا عدالت، معنا‌دار نیست. کلاً این سنخ شعارها نیازمند تفکر انتزاعی است. باید خود را با عناوینی نظیر جمع دوستان غیرتمند و باوفا تعریف کنند که با جمعی نامرد و بی غیرت روبرو شده‌اند. 

 

آنچه پیش روی اصلاح طلبان است

اگر قرار باشد چنان سازوکارهای ایدئولوژیکی در میان اصولگرایان اتفاق بیافتد، اصلاح طلبان باید چه واکنشی از خود نشان دهند؟ به نظرم اصلاح طلبان نیز باید در قبال آنچه در این ساماندهی عملی و ایدئولوژیک تازه از دست می‌رود، ساماندهی عملی و ایدئوژیکی تازه‌ای به میان آورند. باید در پایگاه اجتماعی گروه مقابل نیز دست برد و نیروهایی را به سمت اصلاح طلبان ترغیب کرد. به گمانم دو گروه در این موازنه می‌توانند به اصلاح طلبان متمایل شوند: اول دوست داران واقعی ارزش‌های انقلابی و اسلامی است. اصلاح‌طلبان اگر هم در باره ارزش‌های انقلابی و اسلامی مباحث انتقادی عرضه کرده‌اند، اما هیچ گاه به کلی از افق آن بیرون نرفتند. همه اهتمام آنها، سامان دهی تازه به این ارزش‌ها برای سازگار کردنشان با افق تازه دنیای امروز بود. گروه دوم که در این موازنه می‌توانند به اصلاح طلبان نزدیک شوند، اقشار و طبقات فرودست و در حاشیه‌اند.

تلاش برای جلب آراء این دو گروه، نیازمند بازسازی هایی در ساختار ایدئولوژیکی اصلاح طلبان است به طوری که نزد این اقشار تازه، باور پذیر باشد. 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

عاشق کردستان شدم

دوشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۴ ق.ظ

خیال می‌کنم ضرورت داشته باشد تجربه ایرانی از جهان جدید را در اقلیم‌های مختلف از هم متمایز کنیم. چرا فکر می‌کنیم تجربه تهرانی از دنیای جدید، مشابه تجربه آذربایجانی یا تجربه عربی یا کردی یا بلوچی است؟ ما عادت کرده‌ایم، تجربه تهرانی از امور را به کل کشور تعمیم دهیم. چیزی که این تجربیات را از هم متمایز می‌کند اقلیم است. بیایید با توجه به اقلیم و موقعیت‌های جغرافیایی، تجربه جهان جدید را به سنخ‌های متفاوت طبقه‌بندی کنیم و از تجربه‌های متکثر ایرانیان از جهان جدید سخن بگوییم.

به نظرم جغرافیا و فضای محیطی عامل مهمی برای تجربه جهان جدید است.

تهران در یک دشت وسیع و پهناور گسترده شده است. با تجدد طبیعت به تدریج از رابطه میان ما حذف شده است.  از رشته کوهی که پیش چشممان در دود و آلودگی نهان شده بگذریم، افق‌هایش راه به جایی نمی‌برند. تنها نمادهای شهری است که پیش چشممان گشوده است. ما در تهران بیشتر ساختمان می‌بینیم و خیابان و انبوه ماشین. بنابراین نسبت‌های خود با طبیعت را از دست داده‌ایم. ما بی واسطه طبیعت رویاروی یکدیگریم. طبیعت دیگر میانجی رابطه ما با یکدیگر نیست. آنچه نسبت‌ها را تعیین می‌کند، تماماً تصمیمات تصنعی دولت و قرار و مدارهای مبتنی بر سود و منافع فردی ماست.

در طبیعت می‌توان ریشه کرد، اما در دیگری نه. می‌توان گفت من در این کوه یا این قطعه از زمین ریشه دارم، اما نمی‌توان گفت در نسبتم با همسایه یا فلان دوست ریشه دارم. تجربه تهرانی از جهان مدرن، تجربه شتاب به سمت بی‌ریشگی است. گسست از بنیادها. معلق ماندن در نسبت‌های در هم شکننده. تجربه تهرانی از مدرن شدن، با دقت با این جمله مارکس انطباق دارد که هر چیز که سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود. دیگر در این شهر، هیچ راز و سری باقی نمانده است. هیچ افسانه‌ای بر آسمان این شهر در گردش نیست. بوروکرات اتوکشیده، کاسب سودجو و بازرگان رانت‌خوار، شاخص این محیط است. دیگرانی هم هستند اما در حاشیه‌اند.

من برای نخستین بار سفر چند روزه‌ای به کردستان داشتم. مکان سال‌هاست قدرت سحر انگیز و برانگیزاننده خود را برای من از دست داده بود. من درگیر حس خوش مکان و طبیعت بودم. به نظرم تجربه کردی از جهان جدید، نتوانسته طبیعت را در شبکه ارتباط آدمی حذف کند. طبیعت بخش جداناپذیری از رابطه سوژه کرد با جهان است و صد البته بخش جداناپذیری از رابطه میان انسان و دیگری. در نسبت میان من و دیگری، طبیعت به منزله یک طرف ماجرا حاضر می‌شود و مداخله می‌کند. طبیعت مانع از آن است که کلیشه‌های ناشی از قانونمندی های دولت یا قاعده های جاری در فضای شهری استیلای تام پیدا کند. کوه، صخره‌های بلند، رودهای لغرنده و دریاچه‌های زیبا هنوز در فضا حاکم‌اند. شهرها و روستاها، در لابلای طبیعت استوار و افسانه‌ای کردستان جای گرفته‌اند. کردستان تجربه مدرنیته همراه با راز و رمز و افسانه‌های عمیق است.

آدمیانش عاشق‌اند، سینه‌های پرکینه دارند، به نحو شگفتی مهربان‌اند، برای معاش اندک خود می‌جنگند، می‌رقصند، صبورند، وسوسه‌گرند، بی دلیل دوستت دارند، حریم‌های عبورناپذیر دارند، قدرت خشمگین شدن دارند، شیرین و پاک‌اند، و با همه اینها، مدرن. تجربه کردی از جهان مدرن، تجربه دیگری است. تهران تا اندازه‌ای توانسته به مدد دولت، تجربه تهرانی را در آن نفوذ دهد. کردستان هم تا توانسته از تعمیم تجربه تهرانی گریخته است.

کردستان هنوز پر از افسانه و سودا و اسرار مگوست. کاش می‌شد، تجربه‌های گوناگون مدرن شدن در اقالیم مختلف این سرزمین با هم گفتگو کنند. همانقدر که تجربه تهرانی قدرت دارد تا تجربه های دیگر را زیر چادر خود بپوشاند، تجربه کردی، بلوچی، ترکی یا گیلک نیز می‌توانستند در سنخ تهرانی از مدرن بودن نفوذ کنند.

من عاشق کردستان شدم. 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

فرمان به اقلیت نمایی اکثریت

دوشنبه, ۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۲ ب.ظ

هیچ صدایی رعب‌آورتر از صدای اقلیتی نیست که از موضع قدرت و حکومت سخن می‌گوید. از این منظر، حمله به رئیس جمهوری که به تازگی رای اکثریت را به دست آورده، نگران کننده است.  

پیش از این بارها، به چهره‌های سیاسی و مسئولان حمله شده است. اما فرض درست یا نادرست آن بوده که حمله کنندگان نمایندگان مردم و اکثریت هستند. تعداد معدودی به یک چهره سیاسی حمله می‌کردند، و قرار بود همه خیال کنیم آنها به نمایندگی از اکثریت مردم اظهار نفرت کرده‌اند.

امروز از تریبون رسمی نماز عید فطر، شعری توهین آمیز خطاب به رئیس جمهور خوانده شده است. درست چند روز پس از اتفاقی که در راه‌پیمایی روز قدس افتاد. این رویدادها به صراحت بیانگر این معناست که اقلیتی که دارای منابع گوناگون قدرت است برای منتخب اکثریت مردم هیچ احترامی قائل نیست.

این اتفاق به نظرم تازه‌گی دارد.

هسته سخت نظام، چقدر نماینده اکثریت مردم بوده است؟ به نظرم پاسخ به این سوال خیلی مهم نیست. مهم این است که مناسک سیاسی نظیر راه پیمایی بیست و دو بهمن یا روز قدس، این امکان را فراهم می‌کرد که حتی در صورتیکه فرض را بر اقلیت بودن آنها بگذاریم، آنها قادر به اکثریت نمایی بودند. آنها همیشه به عنوان نماینده اکثریت صدا و سخن و قدرت و موقعیت داشتند. اما اتفاقات پس از انتخابات اخیر، به گمانم نگران کننده است. آنها معلوم است دیگر نه مدعای اکثریت بودن دارند و نه حتی خواست اکثریت نمایی. چنین شرایطی به نظرم نگران کننده است.

گویی آنها به طرق مختلف به اکثریت و نمایندگانشان تفهیم میکنند اگرچه اکثریت بودنشان احراز شده، باید به سرعت اقلیت نمایی کنند. فشرده بنشینند و زیاده از حد مدعی نباشند. رویارویی اقلیتی که دیگر پروای اکثریت نمایی ندارد با اکثریتی که به اقلیت‌نمایی رانده می‌شود فوق العاده مخاطره آمیز است. این دو رویاروی هم می‌ایستند، ولی یک هدف مشترک دارند. به هم زدن میدان بازی. یکی می‌خواهد بازی رای و انتخابات را به حاشیه براند یا اصولاً به هم بزند. دیگری هم در جستجوی عوض کردن میدان بازی است. میدانی را طلب می‌کند که اصولاً چنان حریف پیمان شکنی در کار نباشد. حریفی که رای نیاورد و همچنان از موضع اکثریت سخن بگوید.  

چنین وضعیتی برای ما که به نظر می‌رسد به سمت افق‌های نامعلوم در عرصه جهانی و منطقه‌ای می‌رویم، بسیار خطرناک است.

 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

فرزندی که دوست داشته نمی شود

چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۳۷ ق.ظ

آیه الله مکارم شیرازی گفتند «ما از روی ناچاری بیان می‌کنیم که با رای مردم باید امور کشور اداره شود». به نظرم این کلام، صریح‌ترین و صادقانه‌ترین روایت از نقش مردم در نظریه حکومت دینی در ایران امروز است. واقع این است که مردم در منظومه فهم شریعت مدارانه از حکومت، جایگاهی ندارند. باید تبعیت کنند چنانکه در امور روزمره خود باید از شریعت تبعیت کنند.

به نظرم دو عامل جمهوری اسلامی را ملزم کرده از سر ناچاری بیان کند «با رای مردم باید امور کشور اداره شود»: نخست نقش بالفعل و واقعی مردم در حیات و ممات بخشی به حکومت‌هاست. روزگار عجیبی شده مردم نقش تعیین کننده‌ای پیدا کرده‌اند. جمهوری اسلامی خود تنها حکومت دینی در تاریخ این کشور است که در نتیجه یک انقلاب به قدرت رسیده است. پیشترها، مردم در کف قاعده هرم حیات سیاسی نشسته بودند و در راس هرم کسانی می‌آمدند و می‌رفتند. جنگ و جدال‌هایی در راس حاکمیت جریان داشت، ولی تکلیف مردم همیشه روشن بود: باید تبعیت می‌کردند. اما وضع دگرگون شده، اگر به نظر مردم در عمل تمکین نشود آنها با انقلاب نظر خود را تامین می‌کنند. جمهوری اسلامی خود حاصل همین وضع تازه است. پس باید از روی ناچاری بپذیریم که با رای مردم باید امور کشور اداره شود.

یک عامل دیگر هم هست که ما را ملزم کرده تا از سر ناچاری برای رای مردم نقش قائل شویم و آن کسب پذیرش و مشروعیت در عرصه جهانی است. روزگار عجیبی شده است، اگر دیگر کشورهای جهان نپذیرند که یک حکومت نماینده واقعی مردم خود است، مشروعیت آن پذیرفته نیست و در این روزگار، بدون کسب مشروعیت جهانی امکان حیات سیاسی وجود ندارد.

حکومت دینی که علی الاصول مشروعیت خود را از خداوند اخذ می‌کند، ملزم شده هم پذیرش مردم را با خود همراه کند، و هم پذیرش کشورهای جهان را. پذیرش رای و خواست مردم از حیث نظری چندان دشوار نیست. به هر حال فرض بر این است که مردم اکثراً دین دارند و پذیرش حکومت از سوی اکثر این مردم دین دار، می‌تواند با خواست خداوند جمع شود. اما پذیرش در عرصه جهانی را چه باید کرد که اکثراً بر دین و آیین ما نیستند. حتی گاهی بر مبنای حکم شریعت، در زمره کفار و مشرکان محسوب می‌شوند.

چه نسبتی میان رای مردم و خواست خدا وجود دارد؟ همانطور که رای مردم تعیین نمی‌کند حکم خدا چیست، رای مردم هم علی‌الاصول نباید تعیین کند چه کسی حکومت کند و چطور حکومت کند. مهم تر از این، نظر کفار و مشرکان در عرصه جهانی است. آنها چرا باید تعیین کنند چه کسانی و چطور بر مردم حکومت کنند؟ آنها که روزی روزگاری دین را به شریعت تقلیل دادند تا ساختار سیاسی را هر چه بیشتر متمرکز کنند، باید برای این مشکلات نظری، پاسخی فراهم کنند. البته به گمان نگارنده امکانی برای پاسخ هم وجود ندارد.  

دمکراسی خواهان ایرانی نیز در چارچوب نظام جمهوری اسلامی، استدلالی هنجاری برای نقش مشروعیت بخش مردم ندارند. آنها همین که دیدند جمهوری اسلامی ناچار است بیان کند «با رای مردم باید امور کشور اداره شود» برای خود جایگاهی پیدا کردند. آنها زاییده  همین وجه از سر ناچاری‌اند. نان خود را از ناحیه همین وجه ناگزیر و از سر ناچاری تامین می‌کنند. همین نکته آنها را در وضع دشواری قرار داده است.

خودشان را مدافع جمهوری اسلامی می‌دانند، حتی گاهی از متولیان جمهوری اسلامی، بیشتر به مصالح تداوم نظام می‌اندیشند، اما  جز به شیوه‌ای پراگماتیک نمی‌توانند از موجودیت نظام دفاع کنند. از این حد بیشتر نمی توانند فراتر روند که هزینه‌های انقلاب  موجب شده همه چیز را در چارچوب نظم مستقر پیش ببرند. اما نمی‌توانند به شیوه‌ای هنجاری و ارزشمدار از نظم متکی بر رای مردم دفاع کنند. دفاعی که با موجودیت نظام جمهوری اسلامی سازگار بیافتد.

دوست دارند در چشم متولیان جمهوری اسلامی خودی محسوب شوند. اما او که از سر ناچاری پذیرفته شده، نمی‌تواند خودی محسوب شود. درست مثل فردی که از سر ناچاری به فرزندی گرفته شده است. هیچ وقت این شانس را ندارد که مثل دیگر فرزندان خودی محسوب شود و دوست داشته شود.

نگارنده تصور می‌کند تا زمانی که جمهوری اسلامی شریعت را کانون معنا بخش به وجه اسلامیت خود قرار داده، خواست مردم را جز از سر ناچاری نخواهد پذیرفت. فرزندی که از سر ناچاری پذیرفته شده، خیلی قابل اعتماد نیست. مرتب باید دست و پای او را جمع کرد تا پر رو نشود. این کاری است که نظام، تا کنون به شیوه‌های مختلف انجام داده است. اما فراموش نکنیم فرزندی هم که هیچ وقت دوست داشته نشده، چندان وفادار و قابل اعتماد نیست. ممکن است شبی که همه خوابند، دار و ندار اسلامیت را غارت کند.   

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

مهلکه‌های ایمان و آزادی

پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۴ ب.ظ

روزگار ما به کابوس نزدیک‌تر از واقعیت است. 

معبدی را تصور می‌کنم که بر قله سنگی یک کوه بزرگ ساخته شده است. هیچ راهی به بیرون ندارد جز دو سه پنجره که شعاعی به درون می‌تاباند. سر از پنجره‌ها که بیرون آوری، دره‌های بزرگ، عمیق و خوفناک است که برای بلعیدنت دهان گشوده‌اند. انتخابی در میان نیست. یا باید در معبد بمانی و تسلیم تقدیری شوی که صاحبان معبد برای تو ترسیم می‌کنند، یا خود را از پنجره ها به بیرون پرتاب کنی.

معبد اسارت است و تسلیم. فی الواقع یک دروغ بزرگ است. یک زندان است که به جای معبد به خورد خلق خدا داده‌اند. در فشار و تحقیر ناتمام درون معبد، پنجره‌ها به دروغ سرود آزادی می‌خوانند.  وسوسه‌گرند. آنها گشوده‌اند تا هر گاه از شدت فشار تحقیر به مرزهای خطرناک رسیدی، هوس آزادی کنی و سودا زده خود را از پنجره به اعماق دره‌ها پرتاب کنی.

اگر این پنجره‌ها به دروغ سودای آزادی منتشر نمی‌کردند، ساکنان مبعد می شوریدند و سقف معبد را بر سر متولیانش خراب می‌کردند.

امروز با نسلی مواجهیم که در مهلکه سودای دو دروغ قرار دارد: یکی به نام ایمان  دیگری به نام آزادی. هر دو برای بلعیدن غرور و اختیار و وجدان و هستی یک نسل دهان گشوده‌اند. دو جبهه ستیزنده‌اند. اما برای بلعیدن یک نسل دست در یک کاسه برده‌ا‌ند.

اینجا منازعه اصلی بر سر ایمان و آزادی نیست. منازعه بر سر حقیقت و دورغ است. اگر حقیقتی در میان بود، ایمان و آزادی در کارزاری خونین یکدیگر را ملاقات می‌کردند. درست مثل دو قهرمان بزرگ که در میدان یک نبرد حماسی با یکدیگر درگیرند. یا ایمان درنتیجه  یک نبرد آزادی را به چنگ می‌آورد یا آزادی ایمان را. اما در میدان دروغ و ریا و فریب، آزادی به ایمان چشمک می‌زند، ایمان به آزادی. ایمان و آزادی هر دو تله‌های شکارند، به نام ایمان، آزادی را سر می‌برند و به نام آزادی ایمان را.

من به یک نسل قربانی شده فکر می‌کنم. تله‌های رنگارنگ، پیش پای او گشوده‌اند. هیچ کس به آنها رحم نمی‌کند. هیچ افق اصیل و صادقانه‌ای پیش روی او گشوده نیست. زندگی برایشان قربانگاهی بیش نیست. دیگر به کلمه‌ها و مفاهیم اعتماد ندارد. به چهره‌ها، قصه‌ها و سوداهای شاعرانه نیز.

 شاید برای نخستین بار است که همه دوگانه‌های عصر مدرن، برای ما بی معنا شده اند. ما تنها رویاروی دروغ و حقیقت‌ایم. ساختن هر دوگانه ای جز دروغ و حقیقت، آدرس غلط دادن است. عقل و آزادی، دین و عقل، آزادی و عدالت، فرد و جمع، خیر و نفع، و ده‌ها و ده‌ها دوگانه دیگر، در این دیار بی معنا شده‌اند. دوگانه دروغ و حقیقت دوگانه اعظم ماست.

دروغی در معبد منتشر است، و دروغی است که پنجره‌ها منادی آن شده‌اند. حقیقت و صدق را در کجا باید جست؟ کجاست شهسواری که در زمین و آسمان دروغ، پرتوی از حقیقت بیافشاند؟

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

سه صدا و یک فرصت

پنجشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۵۰ ق.ظ

هنوز بیست و چهار ساعت از عملیات تروریستی در تهران نمی‌گذرد. هرگونه تحلیل در باره چند و چون، دلایل و پیامدهای این حادثه زود هنگام است. هیچ کس به درستی نمی‌داند آنچه روی داده، تا چه حد تداوم خواهد یافت و تا چه اندازه عمق و گستره خواهد داشت. با این همه، طی همین چند ساعت محدود سه صدا شنیده شد. هر یک از این سه صدا، مبتنی بر تحلیلی از عمق و گستره این رویدادهاست.

صدای اول، صدای کسانی است که اصولاً تلاش می‌کنند این رویداد را کم اهمیت جلوه دهند. رئیس مجلس نخستین کسی بود که با سبک خواندن این حادثه، آن را تخفیف داد. بنابر این صدا، اتفاق مهمی نیافتاده است. بنابر این هیچ کس نگران نباشد. همه چیز به روال سابق تداوم خواهد یافت. قابل درک است که نظام سیاسی با توجه به ابعاد گسترده روانی که این حادثه بر می‌انگیزد، و پیامدهای ناشی از  آن، چنین واکنشی از خود نشان دهد. برای کنترل اوضاع و پیامدهای محتمل آن، باید آن را کم ارزش نشان داد.

صدای دوم، به نجواهایی مربوط می‌شود که از میان حامیان دو جناح اصولگرا و اصلاح طلب شنیده می‌شود. این نجواها در صدد تسویه حساب‌های جناحی عمل می‌کنند. نجواهای اصولگرایانه تلاش کردند این حوادث را نشانه‌ای بر کذب مدعیات حسن روحانی قلمداد کنند. او گفته بود در جهت کاهش تنش و جنگ عمل کرده و در صورت رای نیاوردن کشور دچار بحران و جنگ خواهد شد. حال بوی نگران کننده بحران و جنگ در شرایطی به مشام می‌رسد که او خود بر مصدر نشسته است. نجواهایی نیز از طرف مخالفین و شاید برخی از اصلاح طلبان به گوش رسید مبنی براینکه این رخدادها نمایشی است. آنها از خطر یک کودتا توسط جناح شکست خورده در انتخابات اظهار نگرانی کردند.  

صدای سوم اگرچه خفیف است اما در متن جامعه قابل شنیدن است. در میان مردم در تاکسی و اتوبوس. از چهره به شدت امنیتی شده شهر. از این واقعیت که مردم با اطمینان قبلی به مترو و میادین و مراکز مهم شهری نمی‌نگرند. ترسی البته کم دامنه میان مردم جریان دارد. مردم می‌ترسند نکند ماجرا تداوم پیدا کند. این ترس، در بطن خود، احساسی عمومی و جمعی نهفته دارد. احساسی که دولت و نیروهای امنیتی و جناح‌های مختلف سیاسی، و موافق و مخالف را در وضع تازه‌ای قرار می‌دهد. در بطن این صدا، توجهی تازه وجود دارد. توجه به آنچه هست و نیست ما در آن نهفته است. به شرط وجود آن است که ما هستیم و قادریم با هم موافقت یا مخالفت کنیم. توجه به آنچه نه من است نه تو، کلیت و تمامیت ماست.   

روزهای آینده نشان خواهد داد که کدام صدا، بر صداهای دیگر غلبه خواهد کرد. نگارنده امیدوار است این اولین حادثه آخرین نیز باشد. آنگاه با اطمینان می‌توان گفت حادثه‌ای جزئی و کم اهمیت و سبک و نمایشی بوده است. در آن صورت باید منتظر فراموشی سریع آن باشیم. به سرعت امواج نگران کننده فعلی فروخواهد نشست و همه دوباره به مسائل متعارف و پیشین بازخواهند گشت.

اگر یکی دو بار دیگر این حوادث تکرار شود، اما چندان تداوم پیدا نکند، احتمال غلبه صدای دوم بیشتر خواهد شد. آنگاه هر یک از دو جناح تلاش می‌کنند از فرصت ایجاد شده برای تسویه با دیگری استفاده کنند.

اگر دامنه حوادث بیش از این‌ها باشد، نوبت به صدای سوم می‌رسد.

امید که بسترهای عینی برای غلبه صدای سوم فراهم نشود. اما این مانع از آن نیست که به این صدا، در همین شرایط توجه نکنیم. به گمانم این صدا همان صدای مبارکی است که دهه‌هاست تضعیف شده است. احتمال اندک گسترش خشونت و تروریسم، به طور جدی، تمامیت هستی ما را نشانه می‌رود. ما در پرتو این نگرانی، قادر می‌شویم به تمامیت خود توجه کنیم. درک کلیتی که ما همه در پرتو آن هستیم و قادریم با هم رقابت و ستیز کنیم، امکان مهمی است و نباید از نظر دور داشته شود.

درک این تمامیت، با آنچه رسانه‌های رسمی تحت عنوان صفوف همبسته مردم تبلیغ می‌کنند تفاوتی بنیادین دارد. صفوف همبسته و وحدت یافته مردم، آنچنان که در تبلیغات رسمی گفته می‌شود، فی الواقع تثبیت نمایندگی تام نظام سیاسی است. صفوف همبسته مردم، گرداگرد تصمیمات و جسم نظام سیاسی شکل گرفته است. نظام سیاسی تجلی تام و تمام اراده عمومی است. صدای او صدای مردم است و مردم خود هیچ صدا و کلامی ندارند. در این روایت، مردم همه در یک دیگ جوشیده‌اند، و تمایز و تشخصی ندارند. اگر هم صدا و سخن و چهره‌ متفاوتی دیده می‌شود، از سنخ خس و خاشاک است.

در مقابل این الگو از تمامیت، یک روایت معکوس هم وجود دارد. این روایت را رسانه های معارض با نظام جمهوری اسلامی تبلیغ می‌کنند. در این روایت معکوس، مردم یکصدا و یک سخن، با نظام سیاسی مخالفند. جمهوری اسلامی به هیچ رو نماینده مردم نیست. اگر هم هست و استقرار دارد، تنها با واسطه زور و خشونت قابل توضیح است.

این دو روایت اگرچه معارض یکدیگرند، اما در یک نکته مشترک‌اند: یک ما وجود دارد یکی آن را در این سو، دیگری در آن سو می‌بیند.

اما در بطن نگرانی مردم روایتی دیگر از تمامیت ما شکل گرفته است. در این روایت، ما یک ضرورت است که همه نگران هستند مبادا وجود نداشته باشد. همه در حال ارزیابی وجود و قوت و ضعف آن هستند. همه می‌دانند اگر آن ما به طور قوی وجود داشته باشد، هیچ خطر تهدید کننده‌ای وجود ندارد. اما اگر نباشد یا ضعیف باشد، همه چیز می‌تواند در نتیجه حوادث کوچک فروبریزد. میل جمعی برای وجود نیرومند یک مای قدرتمند در بطن حیات جمعی ما، یک فرصت استثنایی است. در میدان این چشمداشت جمعی ما، همه باید آماده بازسازی خود و موقعیت خود باشند.

نظام سیاسی اینک موجودیت خود را وامدار وجود نیرومند این مای جمعی است. این مای جمعی به خودی خود سرشتی ایدئولوژیک ندارد. به خودی خود نه اسلامی است نه ایرانی است نه غربی، نه مدرن است نه سنتی. با این همه اسلام و ایرانیت و سنتی بودن و مدرن بودن، هر یک ذخائر و سرمایه‌هایی برای تقویت این مای جمعی دارند. از یک قطره این سرمایه‌ها هم نباید به سادگی گذشت. این مای جمعی تنها به شرط گشودگی بر همه صداها امکان پذیر خواهد شد. نظام سیاسی در چنین وضعیتی در جستجوی آن نخواهد بود که خود را در کانون و مردم را در حاشیه و مطیع خود بیابد، بلکه تلاش دارد چتری برای موجودیت همه تفاوت‌ها بیانگارد.

طبیعی است که در بستر این گشودگی، مردم نیز در وضع تازه‌ای قرار خواهند گرفت. خود را نه در تقابل با سایر گروه‌های اجتماعی، و نه در تقابل با نظام سیاسی خواهند فهمید. به میدان مشترکی می‌نگرند و هر یک سهم خود را در احداث وضع تازه جستجو خواهد کرد.

می فهمم که رمانتیک و خیالاتی به مساله می‌نگرم. اما واقع است که هر یک از سه صدا، بر واقعی انگاشتن یک الگوی خیالی استوار است. الگوی نخست بر این خیال که هیچ اتفاق تازه‌ای نیافتاده است. در حالیکه در و دیوار می‌گویند که افتاده است. صدای دوم بر این خیال که فرصت تازه‌ای برای هجوم با رقیب داخلی پیدا کرده است. اما به نظر می‌رسد که فضای بین المللی و منطقه‌ای پیچیده‌تر از این سنخ خیالات است. البته صدای سوم هم بر این خیال که خویش جمعی از دست رفته بازیابی می‌شود. اگرچه کمتر نشانه‌ای در اظهارات مسئولان نظام و فضاهای تبلیغاتی شنیده می‌شود.  

هر کس دلخوش به یک الگوی خیالین است و من هم دلخوشی خود را بیان کردم اگرچه آرزو می‌کنم روند حوادث به سمتی برود که با صداهای اول و دوم همسوتر باشد.

معمولاً مسئولان سیاسی کشورهای دیگر، از فرصت رویدادهایی اینچنین استفاده می‌کنند تا این صدای سوم را به منزله سرمایه‌ای برای هستی مشترک تولید و تقویت کنند. حادثه حتی اگر کوچک هم باشد، آن را بزرگ می‌کنند تا امکانی برای جوشیدن سرمایه کلیت و تمامیت ما فراهم شود. متاسفانه هیچ کس به این امکان در این فضای ملتهب جمعی توجه ندارد.

 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

پناهگاه خود را از دست داده‌ایم

چهارشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۳ ق.ظ

معماری ساختمان‌های شهری به گمانم تا حد زیادی ساختار شخصیت ما را بیان می‌کند. در خیابان‌ها و کوچه‌های شهر که قدم می‌زنید، ساختمان‌های رنگ و وارنگ، با قد و نماهای گوناگون پیش رویمان صف کشیده‌اند. هر کدام ساز متفاوتی با دیگری می‌زند. این تفاوت‌ها، گاهی وسوسه انگیرند. دوست دارید مثل یک روح نامرئی، از تک تک پنجره‌ها وارد شوید و پشت این نماهای متفاوت، ساختار داخلی این خانه‌ها را هم ببینید.

من همیشه با خیال ورود به یک دنیای تازه وارد ساختمان‌های تازه ساز شده‌ام. اما تقریباً همیشه یکه خورده‌ام از دیدن اینکه تقریباً همه جا ساختار داخلی خانه‌ها از یک کلیشه همه جا شایع تبعیت می‌کند. درون همه خانه‌ها مثل هم است. اما نمای بیرونی به دروغ وسوسه ورود به دنیایی متفاوت و منحصر به فرد را القا می‌کند. دست کم برای من دیگر، نمای ساختمان‌های شهر، وسوسه‌گر نیست. من منتظر هیچ اتفاق تازه‌ای در درون این ساختمان‌ها نیستم. یکی دو اتاق و آشپزخانه و سرویس بهداشتی و ... دیگر هیچ. هیچ رازی در میان نیست.

مقایسه می‌کنم با خانه‌های قدیم که نمای وسوسه‌گری ندارند اما ساختار درونی بنا، پیچیده و پر رمز و راز است.

آدم‌های این روزگار نسبتی دارند با این ساختمان‌ها. لباس‌ها و طرز سخن گفتن و القاب و موقعیت‌ها، همه در جهت تولید تمایز عمل می‌کنند. هر کس به نحوی در صدد عرضه نمایی از خود است که او را به کلی از دیگران متمایز می‌کند. اما من دیگر به ندرت ممکن است وسوسه شوم به درون افراد سر بزنم. همه کم و بیش ترکیبی کلیشه‌ای شده‌اند از یکی دو اتاق خواب و پذیرایی و سرویس بهداشتی و.... آدم‌ها در بیرون در جستجوی تمایزند و در درون تکرار و تکرار و تکرار یکدیگر.

باید از همین نماهای جویای تمایز لذت برد. اگر خطر کنید و به داخل و درونه آدم‌ها بروید، خودتان را عیناً در وجود دیگری ملاقات می‌کنید. ملاقات خود در دیگری و ملاقات دیگری در خود، روزگاری از انسانیت به معنای عام آن خبر می‌داد و شوق آور بود. امروز اما، ملاقات خود در دیگری، از اوج انحطاط زندگی خبر می‌دهد. همه مثل هم‌اند نه به این خاطر که یک گوهر قدسی مشابه دارند، بلکه به این جهت که همه کلیشه یکدیگرند.  

جهان سرمایه داری ماشین مولد چنین تولیداتی است. اما من از نقش دین می‌پرسم. کارکرد دین علی الاصول باید به عکس این وضعیت باشد. کارکرد بنیادی و اولی دین، تولید تمایز درونی در حین تشابه در نمای بیرونی است. قرار است مومنان اگرچه در مناسک جمعی دین و در بسیاری از شعائر مثل هم ظاهر می‌شوند، در درون قرار است دنیاهای متمایز داشته باشند. جهان‌هایی باشند پر از اسرار رویت ناپذیر. خط منحصر به فردی باشند برای ارتباط با یک منبع قدسی.  

جالب توجه است که نه تنها در جامعه امروزی ما، دین چنین نقشی بر عهده ندارد، بلکه ماشین دنیای سرمایه داری را هزاران برابر برای تولید آدمیانی با درونه‌های کلیشه قدرتمندتر کرده است. گاهی وضعیت ما خیلی غیر قابل تحمل‌تر از آن چیزی است که به سرمایه‌داری نسبت می‌دهند. شما فراوان و فراوان می‌بینید آدمیانی که هم در نماهای بیرونی کلیشه‌اند هم در نماهای درونی. درون آدم‌ها همان است که در بیرون می‌بینید، و بیرون آدم‌ها همان است که در نسخه‌های شایع دیگر مشاهده می‌کنید.

وضع چنان غیر قابل تحمل است که گاهی همان دروغ جامعه مدرن را یک پناهگاه می‌یابید. بگذار نماهای بیرونی به دروغ وسوسه‌گر باشند، دست کم به طور موقت کمی احساس زندگی به تو می‌دهند. از سنت و دین به ظواهر فریبنده مدرن پناه آوردن تحفه‌ای است واقعاً. پیشترها از ملال ناشی از زندگی مدرن، این فرصت را داشتیم که به دنیای پر معنای دین پناه ببریم.

دین امروز در جامعه ایرانی، یک سوخت موثر برای ماشین دنیای سرمایه داری است. این ماشین البته با این سوخت، خیلی خوب کار نمی‌کند. محصولات خوب دنیای جدید را تولید نمی‌کند، اما همین که دین را به سوخت یک ماشین تبدیل کرده به خود می‌بالد.

دنیای جدید دنیایی است پر از جاذبه و رنگ و خلاقیت، و شوق جستجوی فرداهای متفاوت. دنیای خطی و بی بازگشت به سمت دورترها. اما فاقد پناهگاه است. دنیای حرکت به سمت افق‌های دور است، اما منزلگاهی برای نشستن و درنگ باقی نمی‌گذارد. در این ترکیب ناسازگار و عجیبی که ما ساخته‌ایم، دنیای جدید به دور خود می‌گردد و در این چرخش بی معنا، ما پناهگاه خود را هم از دست داده‌ایم.   

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

این یک صندلی نیست

پنجشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۲۴ ق.ظ

آن صندلی که روبروی شماست، از این حیث که امکانی برای نشستن است، مثل همه صندلی‌های دیگر است. با همه صندلی‌ها این همان است. همه صندلی‌های عالم امکانی برای نشستن فراهم می‌کنند، چنانکه همه صندلی سازهای جهان هم از این حیث که صندلی می‌سازند، مثل هم‌اند. اما اگر روزی در نتیجه نشستن روی همین صندلی روبرو، سرنگون شوید به طوریکه دچار نقص عضو بشوید، یا اگر روزی محبوب نازنینی لحظاتی روی آن نشسته باشد، این صندلی مثل هیچ صندلی دیگری در این عالم نیست. آنکه آن را ساخته نیز مثل هیچ صندلی سازی نیست. این شیءکه روبروی شماست، دیگر صندلی نیست. اگر امکانی برای نشستن فراهم می‌کند، اهمیتی ندارد. یک شیء بی نام منحصر به فرد شده است از این حیث که در یک شکاف بحرانی قرار گرفته. شکاف سلامتی و نقص تن، شکاف میان تو و او که محبوب توست. آن که این صندلی را ساخته، عامل اصلی تجربه منحصر به فردی است که تو از این شیء پیدا کرده‌ای. صندلی اینچنین، از این همانی‌اش با همه صندلی‌های دیگر جدا می‌شود. این نه آن می‌شود.

اینچنین است که اشیاء عالم گاهی در تجربه این همان ظاهر می‌شوند و گاه در تجربه این نه آن.

انسان، جهان و خداوند، در این دو سنخ از تجربه جهان، دو الگوی ارتباطی گوناگون با هم برقرار می‌کنند.  در تجربه این همان، همه عالم در کلیت و جزئیت‌اش، این همان است. همه چیز از این حیث که مخلوق خداوند است، با همه چیز برابر به نظر می‌رسد. همه گیاهان مثل هم‌اند، جانوران نیز، همه سنگ‌ها و کوه‌ها نیز مثل هم‌اند. اگر گفته شود عالم در کلیت خود نیز می‌توانست طوری دیگر  خلق شود مهم نبود چرا که در هر حال مخلوق یک خداوند یگانه بود. جهان دیگر هم مثل این جهان که هست، یک مخلوق الهی بود. مثل همین جهان بود.

جهان، در تجربه این همان، میان انسان و خداوند، یک دالان است. آدمی از میانش می‌گذرد و به سوی خداوند حرکت می‌کند. مهم نیست این دالان چه شکلی است. چه نقش و نگاری دارد. مهم این است که امکانی برای حرکت و اتصال به سمت و سوی خداوند است. مومن در این سنخ از تجربه، جهان را خواب آلود و خمار می‌بیند. بیشتر ترجیح می‌دهد سر در گریبان کند و چشم ببندد، مبادا که چیزها در این عالم مبهوتش کنند و از حرکت بازش دارند.

در تجربه این نه آن اما ماجرا متفاوت است. یک صندلی گاهی از همه صندلی‌های دیگر، و از همه نسبت‌هایی که با زمین و میز و کف و سقف یک اتاق دارد متمایز می‌شود. به خودی خود به یک کلیت متمایز تبدیل می‌شود. به تنهایی واسطه‌ای می شود برای پیوند تو با کلیت عالم. برای پیوند تو با آنکه این صندلی را ساخت و با خداوند که خالق امکان این صندلی است.

تجربه این همان با عالم، حاصل پل زدن بر همه شکاف‌ها و دوئیت‌ها و کثرت‌هاست. تجربه این نه آن اما حاصل زندگی در شکاف‌ها و تمایزهای و کثرتهاست. در تجربه این همان، مومن قلبی آرام و مطمئن دارد اما در تجربه این نه آن،  همه چیز اضطراب انگیز و نا آرام است.

ما از این دوگانه گریزی نداریم. گاه در این و گاه در آن، دیگران و عالم را تجربه می‌کنیم. این دو حاصل دو الگوی الهیاتی‌اند. هر یک چشم اندازی متفاوت بر عالم و خداوند می‌گشایند.

در تجربه این همان، من با دیگران این همانم. بنده‌ای هستم از بندگان خدا. دیگران نیز با من این همان‌اند. بنابراین در دیگری خیره نخواهم ماند. از دیگری می‌خواهم کنار رود تا من در تجربه قدسی‌ام پیش بروم، خود نیز حجاب خود هستم باید که برخیزم تا او در من حلول کند. اما در تجربه این نه آن، دیگری امکان منحصر به فرد برقراری نسبت من با خداست. چنانکه من و خواست‌ها و کاستی‌ها و داشته‌هایم، امکان‌های منحصر به فرد من برای ارتباط با خداوند است.

هیچ یک از این دو الگوی مواجهه با خداوند و چیزها و آدمیان، کامل و خودبسنده نیست. هر یک کاستی‌هایی دارد و به یکدیگر راه می‌برد. من اما احساس می‌کنم امروز دست کم به طور موقت، راه ما به خداوند از طریق تجربه این نه آن می‌گذرد. وجه منحصر به فرد چیزها، آنچه مرا متمایز می‌کند، و آنچه دیگری را، امکان کمتر آزموده‌ای است برای تجربه مومنانه. الگویی از تجربه مومنانه که در همان حین که درونی است، بیرونی است، در همان لحظه که تجربه‌ای باطنی است، اخلاقی، اجتماعی و سیاسی هم هست.

باید به بیرون خزید. در تجربه بی مهابای عالم و آدم و چیزها، رازهای بزرگی نهفته است. این روزها وجه رازناک جهان به ندرت در سفرهای درونی حاصل می‌شود. راه‌های سفرهای انفسی برای اکثر مردمان مسدود است. باید دست به سفرهای آفاقی زد. در وجه متمایز امور. در آنچه دیگری را یک کل منحصر به فرد یگانه می‌کند.  

  • محمد حواد غلامرضاکاشی