زاویه دید

تاملاتی پیرامون مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی

زاویه دید

تاملاتی پیرامون مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی

کبوتران منزلت

سه شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۷:۱۳ ب.ظ

اهالی موسیقی و نمایش در ایران، همیشه طرفداران زیاد داشته‌اند و دارند. اما لزوماً همیشه صاحب منزلت نبوده‌اند. هنرمندان به یکی از قطب‌های منزلت در جامعه ایرانی بدل می‌شوند و این یک رویداد تازه است.

موسیقی و نمایش، برای همه مخاطبانش، اوقات لذت بخش فراهم می‌کند. به همین جهت آنها طرفداران زیادی دارند. چهره و حتی زندگی شخصی شان، برای مردم هیجان انگیز است. دوستشان دارند و ماجرای زندگی آنان را دنبال می‌کنند.

قصه منزلت اما قصه دیگری است. زمانی که شخصیتی واجد منزلت می‌شود، اقتدار پیدا می‌کند. در جایگاه یک الگو تکیه می‌زند. واجد معنویتی قلمداد می‌شود. اعتبار عمومی پیدا می‌کند. گویی به یک منبع تولید معنا در زندگی تبدیل می‌شود. مردم در دوره‌های مختلف، گروه‌های مختلفی را واجد منزلت قلمداد می‌کنند. می‌توان از طریق تحولی که در مراجع دارای منزلت پیدا شده، به تحولات یک جامعه پی برد. اگر این سخن راست باشد که هنرمندان طی دو سه دهه اخیر، واجد منزلت شده‌اند، به این معناست که اتفاق تازه‌ای در جامعه افتاده است. مرجعیت از جایی به جای دیگر انتقال پیدا کرده است. می‌توان مرجعیت را همانند گروهی از کبوتران مهاجر تشبیه کرد. آنها هر از چندی از بامی به بام دیگر می‌نشینند.

سه مطلوب اجتماعی وجود دارد: قدرت، ثروت و منزلت. این سه همیشه یک جا با هم جمع نمی‌شوند. در هر جامعه نهادین شده، قدرت و ثروت کنار هم می‌ایستند. بخصوص در یک جامعه با منابع رانت. آنها که صاحب قدرتند صاحب ثروت هم می‌شوند و آنها که صاحب ثروت، قدرت هم کسب می‌کنند. شبکه قدرت و ثروت وقتی کنار هم می‌ایستند، مردمی که دستشان خالی است، کبوتران منزلت را از بام آنها می‌پراکنند. انتقال مرجعیت و منزلت از جایی به جای دیگر، راهی برای مقاومت در مقابل شبکه ناگشودنی ثروت و قدرت می‌شود.

انتقال منزلت از جایی به جای دیگر، یک نشانه خواست مردم برای تغییر است.

در ایران پیش از انقلاب، کبوتران منزلت به تدریج از بام صاحبان ثروت و قدرت برخاست و بر بام روحانیون، متولیان امور دینی و روشنفکران نشست. پیوند دین با سیاست، به تدریج سبب شد کبوتران منزلت راه تازه‌ای در پیش گیرند. پیشترها بام روحانیون، اساتید دانشگاه، و روشنفکران پر از کبوتران منزلت بود. به نظر می‌رسد کبوتران به تدریج برخاسته باشند. به بام آنها نظر کنید، خیلی خلوت‌تر از گذشته است. مردم دست به کار پراندن کبوتران منزلت‌اند.

جامعه ای که کبوتران منزلت در آن سرگشته باشند، مردم احساس بی پناهی می‌کنند. جامعه و حیات اخلاقی مردم نیازمند گروه های مرجع اقتدار بخش و مولد مرجعیت است. هنرمندان بخصوص اهل موسیقی در چنین شرایطی جایگاهی تازه پیدا کرده‌اند. مردم کبوتران منزلت را به سمت بام آنان هدایت می‌کنند.   

ظهور یک قطب تازه مرجعیت، درست مثل ثروت و قدرت، مولد تنازع است. هنرمندی که صاحب منزلت شده، هدف حمله قرار می‌گیرد. بزرگان و پیش کسوت‌ها، ممکن است تاب برتری یکی بر خود را نداشته باشند. به نظرم حمله  اکبر گلپایگانی به محمد رضا شجریان یک نشانه از همین رویداد است. پیش از او،  هنرمند بزرگ مرحوم محمد رضا لطفی به بزرگ آواز ایران مرتب حمله می‌برد. در این میان، سخن امام جمعه مشهد مبنی بر اینکه او یک استعداد از دست رفته است البته شنیدنی بود. آنهم در حالی که استاد هنوز از بستر یک بیماری دشوار برنخاسته است. ماجرا به عرصه موسیقی هم محدود نیست، حمله جناب جمشید مشایخی پیشکسوت تئاتر و سینما به عزت الله انتظامی هنرمند بزرگ و والای این سرزمین از همین سنخ بود.

هنر دیگر صرفاً عرصه تولید لذت نیست، صرفاً مولد ستاره و جمع هواداران و طرفداران نیست. هنر به کانونی از تولید مرجعیت تازه تبدیل می‌شود. خوب است هنرمندان در چنین شرایطی نقش خود را دریابند. جامعه‌ای به هنر رو آورده است. جامعه‌ای که ارزش‌های دینی‌اش به تاراج مراجع قدرت رفته، و مواریث معنوی‌اش به کالای کسب ثروت و قدرت تبدیل شده است. روشنفکرانش اگر در بازار ثروت و قدرت سهام نداشته باشند، در وادی سرگشتگی دچارند. در چنین شرایطی مردم از زیبایی و جذبه هنر، امکانی برای استعلای معنوی می‌جویند.

@javadkashi

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

آنکه با غیاب خود حاضر است

پنجشنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۵۵ ب.ظ

مادران وگاهی پدران، با مرگ خود حاضر می‌شوند. وقتی زنده‌اند، گویی غایب‌اند، دیده نمی‌شوند، درست مثل ستون‌های یک ساختمان بزرگ. اما وقتی می‌میرند، غیاب شان مثل شالوده و بنیاد یک بنا که از دست رفته آنها را همه جا حاضر می‌کند. تو هر آن منتظری سقف برسرت خراب شود. بنا فروبریزد. درست مثل وقتی اعتماد خود را به استواری زمین از دست می‌دهی. مرگ مادر یا پدر، مثل از دست رفتن اعتماد به استواری زمین، قدم برداشتن را ناممکن می‌کند. برای قدم برداشتن، به فقدان مادر یا پدری می اندیشی. اینچنین مادر یا پدری که مرده، با فقدان خود در زندگی تو حاضر می‌شود. یک فقدان بنیادی. آنها از این پس در زندگی تو به منزله آنی که نیست ایفای نقش می‌کنند.

برای کودکان چیزی دشوارتر از این نیست که فرد دیگری بخواهد این فقدان را پر کند. وقتی مرد ازدواج مجدد می‌کند، کودکان باید دیگری را به جای آنی که از دست رفته بپذیرند. شدنی نیست. کودک گاهی با آنی که به جای زخم فقدان مادر نشسته می‌ستیزد. او جویای همان زخم فقدان است. خو کردن به دیگری برایش ناممکن است. خونی که از زخم فقدان می‌ریزد، شرط آشتی فرد با خود است. خو کردن با پدری که ناپدری است یا مادری که نامادری است، فرد را با خود بیگانه می‌کند. با این همه چاره‌ای نیست. باید قدر آنها را دانست، اما نباید فراموش کرد که آنها نامادری یا ناپدری‌اند.

خدا نیز با فقدان خود در میان ما حاضر است.

دست کم در این روزگار. امور این جهان و آدم‌ها، مناسبات و غایات و ترتیبات زندگی، همه همان نامادری و ناپدری‌اند. به جای مادر از دست رفته نشسته‌اند، اما نیستند. باید قدرشان را دانست، اما مرتب به خود یادآور شد که این‌ها جایی که جایشان نیست نشسته‌اند. گاهی باید هر آنچه هست را طرد و نفی کرد تا زخم فقدان خداوند سرباز کند، خون چکان کند، و درد فقدان استخوانت را بساید، تا احساس اصالت کنی. خود را بازیابی. این خون تطهیر کننده است.

چسب و چسب‌هایی هست که بر زخم فقدان خداوند چسبانیده‌ایم. چرا که خون چکان زخم فقدان خداوند، زندگی را ناممکن می‌کند. چسب‌هایی که بر این زخم ها نشسته‌اند، التیام بخش‌اند. وجودشان مغتنم است. اما به شرطی که مرتب یاد آور شوند آنها صرفاً التیامی بر زخم فقدان خداوندند. دین در این عالم همین نقش را ایفا می‌کند. همه باورهای دینی و شرایع و آموزه‌ها تا جایی که التیام بخش‌اند و یادآور فقدانی بنیادی در عالم، تعالی بخش‌اند. اما ادیان تاریخی که با منافع و طبقات صاحب نفوذ و سازمان قدرت در هم پیچیده‌اند، چنین نمی‌کنند. خود را تجلی بخش حضور خداوند جا می‌زنند. همه توش و توان خود را مصروف آن می‌کنند که اساساً چیزی به نام زخم فقدان را فراموش کنیم. فراموش کنیم اینجا تنها زخم و خون ریزان فقدان خداوند سهم ما از وجود خداوند است. درست مثل نامادری که همه تلاش خود را مصروف آن می‌کند تا مادر از دست رفته را از خاطر کودک بزداید.

مادر یا پدر تقلبی، ممکن است کودک را فریب دهد. اما اساس این نسبت عمیق را ویران می‌کند. کودک به دیوار دروغ تکیه می‌کند. اما دیوار دروغ دیوار نیست. کودک سقوط خواهد کرد. آنگاه به هیچ چیز اعتقاد نخواهد آورد. جهان در اساس خود به منزله دروغ بر او پدیدار می شوند زندگی را یک دروغ بنیادی قلمداد می‌کند.

دین برای آنکه دستمایه کسب ثروت و قدرت و منزلت باشد، نیازمند بندگان سر به راه است. مردم به شرطی به بندگان سر به راه تبدیل می‌شوند که از شیوه حضور خداوند به منزله فقدان در این عالم، بی خبر بمانند. به جای رنج ناشی از غیبت خداوند در این عالم، سر به آستین قدرت و ثروت ومنزلت متولیان بسایند. این کاری بوده که طی این سه چهار دهه اخیر با مردم کرده‌ایم. آنچه باید یادآور خداوند و غیبت خونین او باشد، خود به جای خداوند نشسته است. نامادری، مدعی مادری شده است.

مرتب کسانی را می‌یابی که از تکیه بر دیواری که دیوار نیست خبر می‌دهند. سقوط می‌کنند. برمی‌خیزند. بی اعتقاد، سرد، گسیخته، ناباور، خطرناک، خودخواه، منتظر فرصت برای کسب بیشترین لذت فوری، و البته ناراضی و پوک. گوشی برای شنیدن ندارند. حتی سخنی هم برای گفتن. ماشین‌ هوس‌های بی پایان و بی‌نام‌اند. 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

دمکراسی خواهی و جریان اعتدال

چهارشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۲۷ ق.ظ

موازنه نیروهای سیاسی در ایران به سمت تازه‌ای پیش می‌رود. صف بندی‌های گذشته به تدریج کم رنگ می‌شود. همراه با این تحولات، مفاهیم سیاسی نیز دوباره بازیابی شوند و جایگاه تازه‌ای پیدا کنند. از آنجمله دمکراسی خواهی.

چند انتخاباتی که پشت سر گذاشته شد، یک جمع بندی تازه میان صاحب منصبان سیاسی، و محافل تصمیم‌گیر ایجاد کرده است: در فضای دو قطبی اصلاح طلبی و اصولگرایی، اصولگرایان چندان شانسی ندارند. باید به ائتلاف تازه‌ای میدان داد که دائر مدار آن، نوعی پراگماتیسم سیاسی است. این ائتلاف، به سمت تقلیل تنش‌های جهانی، و تساهل نسبی در عرصه فرهنگی و اجتماعی پیش می‌رود. متوجه تقلیل مشکلات اقتصادی است. چهره‌ای عملگرا و معطوف به حل مسائل مشخص دارد.

زبان این جریان، بیشتر شبیه ریاضیات است. در میان ده‌ها فرقه و جریان سیاسی که پیرامون مسائل فکری و عقیدتی در حال جنگ و جدالند، تنها کسی می‌تواند توافق همه را جلب کند که بگوید دو دو تا چهار تا. یکی از اسلام می‌گوید، یکی از دمکراسی، یکی از حقوق بشر دم می‌زند، دیگری از ارزش‌های انقلاب، در این میان اگر کسی از لزوم افزایش اشتغال سخن بگوید و به ملزومات آن اشاره کند، درست مثل کسی است که گفته دو دوتا چهارتا.

تا زمانی که پراگماتیسم سیاسی در عمل نیز بتواند توفیق نسبی پیدا کند، مفاهیم انتزاعی‌تر در عرصه سیاست، رنگ می بازند و معنای خود را از دست خواهند داد: دمکراسی، عدالت، اسلام، ارزش‌های انقلابی، مبارزه با استکبار و امثالهم، مفاهیمی است که همه در سایه می‌روند. تا کنون جاذبه مفهوم دمکراسی، به خاطر میدان نزاع میان مفاهیم بود. در آن سوی میدان، مفاهیمی مثل ارزش‌های انقلاب، مبارزه با استکبار، دفاع از مستضعفان جهان، اردو زده بود. به برکت آن، در این سوی میدان مفهوم دمکراسی رونق و بازاری داشت. پراگماتیسم اما یکباره در وسط میدان حاضر شده است و با زبانی عملگرا، مردم را خطاب قرار داده است.

در چنین شرایطی، آیا مفاهیمی نظیر دمکراسی خواهی یا حتی مفاهیمی که جناح اصولگرا از آن سخن می‌گفتند، باید دکان و بساط خود را جمع کنند و بروند؟ واقع این است که اگر زبان بوروکراتیک و عملگرا قادر بود عملاً همه مشکلات را حل کند، وجود مفاهیم انتزاعی در عرصه سیاست و نیروهایی که مدعیات کلی و انتزاعی دارند، اساساً زائد بود. اما مشکل این است که حیات سیاسی قابل تقلیل به حیات بوروکراتیک و مدیریت عقلانی کارشناسان نیست. به همین جهت نیز مشکلات حل نخواهد شد و همچنان سیاست نیازمند نیروها و مفاهیم برانگیزاننده است.

می‌توان گفت ما به سمت یک خلاء مفاهیم در عرصه سیاست پیش می‌رویم، اما این خلاء خود بسترساز بازسازی مفاهیم پیشین و احیای دوباره حیات سیاسی به نحوی تازه خواهد بود. ابتدا باید به این نکته توجه کنیم که اعتدالیون به خودی خود قادر به حل مشکلات نیستد. به دلایل زیر:

·        پشتوانه و حامل اجتماعی مشخصی ندارد. به این معنا که هیچ گروه اجتماعی مشخصی ذیل این جریان سیاسی انسجام ندارد.

·        با تقاضاهای متکثر توده‌های انبوه مواجه است که همه برای اولویت تقاضاهای خود صف کشیده‌اند اما هیچ کدام حاضر به فداکاری وگذشت نیستند.  

·        گروه‌های صاحب نفوذ و منفعت در داخل نظام، مانع از عملیاتی شدن استراتژی‌های مشخص برای حل معنی‌دار مشکلات خواهد شد.

·        هیچ راه حل معینی برای پاسخگویی رضایت بخش به تقاضاهای متکثر وجود ندارد.

·        این جریان بر راس یک بوروکراسی شدیداً فاسد و ناتوان به میدان آمده است.

همه آنچه گفته شد، می‌تواند در یک عبارت خلاصه شود: جریان اعتدال، بدون بهره‌مندی از یک پشتوانه سیاسی و اجتماعی مشخص در پایین، چندان توفیقی برای عمل در بالا نخواهد داشت. این سخن را می‌توان به یک نحو دیگر نیز بیان کرد، یک سودای خام است اگر تصور کنیم با ذهن صرفاً بوروکراتیک می‌توان مسائلی را که ریشه در حیات سیاسی دارند حل کرد.

بنابراین آنچه در فضای امروز جامعه ایرانی جاری است، کاستی گرفتن یک سنخ از حیات سیاسی به نحوی است که از دهه هفتاد به این سو ساخته شده بود. اینک باید به یک فضای تازه با مشخصاتی تازه اندیشید. به نظرم در این فضای تازه، دمکراسی خواهان همچنان یک سوی فعال و زنده خواهند بود.

دمکراسی خواهی به معنایی که تا کنون مطرح بوده، بیشتر از «آنچه او نیست»، اعتبار گرفته است. دمکراسی خواهان کسانی بوده‌اند که مثل آن طرف دیگر، در حریم خصوصی افراد مداخله نمی‌کنند، در توزیع فرصت‌های زندگی، مثل طرف دیگر ناعادلانه رفتار نمی‌کنند، بیشتر اجازه گردش نخبگان سیاسی می‌دهند، با دنیا دعوا ندارند و امثالهم. در شرایطی که اعتدالیون در راس حیات سیاسی‌اند، این مفاهیم دیگر اعتبار بخش دمکراسی خواهی نخواهد بود. گمان می‌کنم دمکراسی خواهی نیازمند توجه به زاویه‌های تازه برای کسب اعتبار است. از آنجمله:

·        اعتدالیون بر نخبگان جویای قدرت متکی‌اند و قادر نیستند صدای مردم باشند. بخصوص گروه‌هایی که در حاشیه‌اند. دمکراسی خواهی امروز به شرط توانایی تولید صدا برای گروه‌های فاقد صدا و در حاشیه واقع شده، می تواند کسب اعتبار تازه کند.

·        اعتدالیون، تداوم خود را وامدار به پستو رفتن صدای فرودستان هستند. دمکراسی خواهی به شرط اثبات این نکته که صدای فرودستان است می‌تواند معتبر باشد.

·         اعتدالیون از دل همین ساختار بوروکراتیک موجود برآمده‌اند. بنابراین قادر به کاستن از بار فساد در عرصه بوروکراتیک نیستند. دمکراسی خواهان به شرط اثبات پاکدستی خود و موضع افشاگرانه نسبت به مفاسد سیاسی واقتصادی می‌توانند کسب اعتبار کنند.

·        اعتدالیون به دلیل زبان بوروکراتیک و کارشناسانه، نسبت خود را با فضا و ارزشهای جاری در حیات روزمره از دست می‌دهند. دمکراسی خواهان نیز تاکنون، به دلیل رقابت با یک هویت اسلام گرای رادیکال، رابطه قلیلی با حیات و ارزش‌های روزمره مردم دارند. دمکراسی خواهی نیازمند آن است که برای کسب وجاهت، به دین و ارزش‌های جاری در زندگی روزمره، رجوع کند.

این همه را می‌توان در یک عبارت خلاصه کرد. دمکراسی خواهی، دیگر از سانتی مانتالیسم گذشته خود باید فاصله بگیرد. باید در میدان عمل سیاسی، به مثابه یک بازیگر مسئول، سهم واقعی خود را در بازسازی حیات اجتماعی و سیاسی از دست رفته امروز ایفا کند.  

@javadkashi

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

عشق و رسالت

شنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۳۵ ب.ظ

علیرضا رجایی برای مرخصی از زندان آمده بود. دوستانی توصیه کردند به جای اینکه ما به خانه‌اش برویم، او را دعوت کنیم تا در محفل ما حضور پیدا کند. جلسه خوبی بود. به جای اینکه به دیدارهای متعارف با زندانیان اختصاص پیدا کند، نشستیم دو سه ساعتی بحث کردیم. هفت یا هشت نفر در جلسه حضور داشتند. تقریباً همه با او مخالف بودند. حتی من. او اما یک تنه ایستاد و تا آخر از مواضع خود دفاع ‌کرد.

مهم نبود ما چه می‌گفتیم او چه می‌گفت. مهم تفاوت ما در سنخ بحثی بود که عرضه می‌کردیم.

آن جلسه را می‌توانستی به یک صحنه تئاتر تشبیه کنی. ما که هفت هشت نفر بودیم، همه طبقه بندی شده، دقیق، با حساب و کتاب و ارقام و آمار حرف می‌زدیم. اگر قرار باشد آن جلسه مثل یک نمایش اجرا شود، هنرپیشگانی که نقش ما را بازی می‌کنند باید کت و شلوار اتو کشیده بپوشند، کراوات بزنند، خودکار و قلمی شیک به دست بگیرند و منطقی حرف بزنند. ما از ضرورت صبر، رفتارها و انتخاب‌های کم‌هزینه سخن می‌گفتیم و او را مرتب به عقلانیت توصیه می‌کردیم.

اگر قرار باشد آن جلسه در یک صحنه تئاتری به نمایش درآید، نقش علیرضا را به کسی بسپرید که لباس نامرتبی پوشیده، موهایش ژولیده‌اند، و خیلی حوصله حرف‌های ما را ندارد. او هم تحلیل می‌کرد و به امکان‌ها و محدودیت‌ها اشاره می‌کرد، اما معلوم بود این همه را می‌گفت تا از ما کم نیاورد، لب کلام او چیز دیگری بود، او احساس وظیفه می‌کرد. فکر می‌کرد به هر  هزینه‌ای باید با آنچه ظالمانه است ستیز کرد و با آنچه عادلانه است، همراهی. وقتی آمار و ارقام جلوش می‌گذاشتیم و استدلال می‌کردیم دفاع از فلان خواست ناممکن است و مخالفت با فلان مساله پرهزینه خیلی پاسخ قانع کننده‌ای نداشت. همه در موضع هجوم به او بودند حتی من.

بعد از جلسه قرار شد من او را برسانم. سوار ماشین شد. عصبی بود. چند بار به من حمله کرد. خیلی بی‌ربط. ولی معلوم بود از من دلخور است. به خانه رساندمش. رفت، در خانه را باز کرد. وقتی می‌خواست در را ببندد، نگاهی به من کرد و گفت: ادای دانشمندان را درنیار. تو هم مثل من بودی معلوم نیست چرا اینطور شدی.

انگار یک تیغ به صورتم کشید.

راست می‌گفت. سال های متمادی مثل دو همزاد با هم رفته بودیم و آمده بودیم. علیرضا همان علیرضای سابق بود. این من بودم که تغییر کرده بودم. علی رضا نماینده دورانی است که همه احساس رسالت می‌کردند. فکر می‌کردند به این دنیا آمده‌اند تا وظیفه‌ای را به انجام برسانند. برای چنین کسی تحلیل شرایط تا جایی اهمیت دارد که برایشان معلوم کند چطور باید به وظیفه‌شان عمل کنند. من گرم‌ترین دوران زندگی‌ام را در همین سپهر گذرانده‌ام. بخش مهمی از آن را کنار علیرضا.

من اما چندی بعد به کسانی پیوستم که بیشتر به تحلیل شرایط علاقه‌مندند. اگر هم کاری قرار است از تحلیل‌مان بیرون بیاید دیگران بکنند. علیرضا به همین تغییر اشاره کرد.

وقتی در را بست و رفت، ماشین را روشن کردم و در راه فکر می‌کردم چطور راهم از علیرضا جدا شد؟ خیلی پاسخ به این سوال سخت نبود. من شغل و خانه و زندگی و امکاناتی دارم. این همه را به بهای همین تغییر نقش به دست آورده‌ام. نشستن و تحلیل شرایط کردن، هم پرستیژ علمی می‌آورد، هم به عنوان یک کارشناس این طرف و آنطرف دعوت به سخنرانی می‌شوی، هم پروژه می‌گیری، هم روشنفکری می‌کنی و هم خیلی راحت زندگی. علیرضا نه شغل و زندگی درستی داشت نه آرامشی.

در آن جلسه علیرضا خیلی احساساتی بود. آنهم احساس رسالت. به نظرمان خیلی آدم معقولی به نظر نمی‌رسید. بیشتر شبیه عاشق‌ها به نظر می‌آمد. وقتی به من گفت تو هم مثل من بودی، به همین عشق و رسالت اشاره می‌کرد. می‌پرسید عشق‌ات کجا رفت، رسالتت کو؟ خودش پاسخ را می‌دانست، آنها را به قیمت خوب فروخته بودم. او چسبیده بود به همین دو متاع دنیا و هیچ چیز دیگر نداشت.

علی رضا بیمارستان است. مطمئن هستم همان عشق و احساس رسالتش سلامتی را به او بازخواهد گرداند. ولی من نمی‌دانم دلم برای او تنگ شده یا برای عشق و رسالتی که یک روز فروختم و رفت. 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

سرمایه‌ای برای روز مبادا

دوشنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۶، ۰۷:۵۷ ب.ظ

صحنه سیاسی ایران با ابراهیم یزدی، خیلی زیباتر بود تا بدون او. مثل تکیه گاه بود برای روز مبادا. همانطور که پیش از او مهندس بازرگان چنین نقشی داشت.

آنها یادگار نخبگانی در ایران بودند که آرمان داشتند، اما نه خیلی بزرگ. کشوری می‌خواستند مستقل، دمکراتیک و توسعه‌یافته. اینها در منظر این نخبگان، خیلی خواست‌های بزرگی نبودند. نظام پهلوی را برای تامین این خواست‌ها، مستبد می‌انگاشتند و ناصالح. کافی بود به جای آنان حاکمانی صالح بنشینند و از فرصت‌های داخلی و بین‌المللی استفاده کنند و این همه را برای مردم تامین کنند. آنها واقع گرایانی بودند که تحقق خواست‌هاشان را از طریق سازوکارهای واقعاً موجود عالم دنبال می‌کردند. قطع نظر از این که درست می‌اندیشیدند یا نه، اما در مسیر خود صداقت داشتند. با صداقت تمام سوار قطار انقلاب شدند.  

اما یکی دو ایستگاه جلوتر پیاده‌شان کردند.

کسانی آنها را از قطار پیاده کردند که آرمان‌های خیلی گسترده، بزرگ و عمیق داشتند. چندان بزرگ که اساساً با همه سازوکارهای موجود جهان ناسازگار بود. به خاطراتم رجوع می‌کنم، من خود نیز در همان شمار بودم. آرمان پردازان بزرگ گستره آرمان‌هاشان از مرزهای ملی می‌گذشت. گستره‌ای جهانی داشت. عمیق هم بود. در سودای دگرگون کردن راه رسم متعارف زندگی بودند. از آموزش و هنر و فرهنگ گرفته، تا شیوه ازدواج و همسرداری و طرز راه رفتن و نگاه کردن. شورمند بودند و فعال.

چندی نگذشت که آرمان خواهان بزرگ با سر به تخته سنگ واقعیت های سترگ روزگار خوردند. تصادف چنان سخت بود که یکباره از لوکوموتیو آرمان‌خواهی‌های انقلابی به بیرون پرتاب شدند. با کمال شگفتی آنها را سوار لکوموتیو دیگری یافتیم. لکوموتیو واقع‌گرایی محض. یکباره آرمان خواهان بزرگی که او را پیاده کرده بودند، دم از واقع گرایی رادیکال زدند. در موضع چپ دکتر یزدی یا مهندس بازرگان را سازشکار و وابسته می‌دیدند. اما در یک جهش قوسی در موضع راست او ایستادند و او را عقب مانده و وابسته به جهان قدیم یافتند. با همان شور و نشاطی که از آرمان‌های بزرگ دفاع می‌کردند، به تمجید و مدح واقعیت پرداختند.  

دکتر یزدی در آن زمان و در این زمان، گوش شنوایی برای سخنان خود نمی‌یافت. با احساس غربت اما با شکیبایی زیست.

دکتر یزدی در حالی از میان ما رفت که دیگر کسی به آن آرمان‌های بزرگ اعتقادی ندارد. کسانی هم اگر هنوز دم از آنها می‌زنند، به حسب ضرورت تداوم قدرت چنین می‌کنند. آرمانی که وجودش تداوم قدرت و استیلای سیاسی را امکان‌پذیر کند، یک ریای ساختاری و دغل کاری صرف است. اسید خطرناکی است که همه هست و نیست یک ملت را دود می‌کند و به هوا می‌برد. دکتر یزدی در حالی از میان ما رفت که آرمان ستیزان و ستایندگان واقعیت نیز، در اولین قدم، صداقت را فرونهاده‌اند. صداقت خود از مولفه‌های آرمان گرایی است. به گمانشان اولین شرط ورود به معبد واقعیت قربانی کردن صداقت است.  برای زندگی در عرصه لخت واقعیت دغل‌کاری را نباید فرونهاد.

دکتر یزدی نه در معبد واقعیت می‌زیست نه آرمان‌گرای بزرگی بود. طبع و سلوک او به مذاق اکثر کسان خوش نمی‌آمد. اما آنچه او را به تکیه گاهی در حاشیه، به سرمایه‌ای برای روز مبادا تبدیل کرده بود، همانا صداقتش بود.

خدا رحمتش کند. امروز آسمان این دیار بدون او دلگیر است.

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

بداهه سیاسی

پنجشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۰۳ ب.ظ

از عمر اصلاح طلبی در ایران، سه دهه می‌گذرد. اصلاح طلبی یک جوان سی ساله است. دوستان از احوال او خبری دارند؟ معلوم است چه در سر دارد؟ اصلاً حال و احوال خوبی دارد؟ سالم است؟ بیماری خطرناکی ندارد؟ اینها پرسش‌های مهمی است که این جریان باید از خود بپرسد.

من تصویری از اصلاح طلبان عرضه خواهم کرد. این تصویر را برای اصولگرایان نیز می‌توان ترسیم کرد. داستان داستان زوال حیات سیاسی است و همه جریانات سیاسی را در بر می‌گیرد.  

از مستی پس از پیروزی بیرون بیاییم. وضعیت اصلاح‌طلبان و هویت اصلاح طلبی را در وضعیت مناسبی نمی‌بینم. قصد دارم برای بیان مقصودم از نمایش و صحنه تئاتر کمک بگیرم. خیال می‌کنم سیاست در دنیای امروز به نمایش شباهت زیادی دارد. اصولاً جامعه جدید جامعه نمایش است و پرطرفدارترین صحنه‌های نمایشی نیز در عرصه سیاست عرضه می‌شود. به گمانم وضعیت امروز اصلاح طلبان، با یکی از دو برداشت‌ زیر قابل توضیح است:

 

برداشت اول: خوش بینانه

به نمایشنامه‌ای فکر کنید که بازیگرانش در میان بازی، یکباره متن سناریو را فراموش کنند. بازیگران با چشم‌های منتظر و حیرت زده تماشاچیان مواجهند. هنرمندان بزرگ خیلی دست پاچه نمی‌شوند. دست به کار بداهه می‌شوند. بدون توجه به آنچه در متن سناریو نوشته شده بود، هر کس گفتاری خلق می‌کند و نقشی برای خود اختیار می‌کند و بالاخره ماجرا را به نحوی آبرومند به پایان می‌برند.

گرچه اصلاح‌طلبان بر متن و مواد و قواعد خاصی وفاق نداشتند، اما چند اصل کلی وجود داشت که همه آنها را گرد‌هم می‌آورد. شاید بتوان همه چیز را ذیل این عبارت تلخیص کرد: حرکت به سمت نظم دمکراتیک در چارچوب نظم مستقر. این کار البته استلزاماتی داشت: بازخوانی نقش دین در عرصه سیاسی، بازآفرینی حیات سیاسی، خوانشی تازه از مبادی و ارزش‌های دوران انقلاب، بازتعریف نسبت میان حاکمیت و مخالفین سیاسی و .....این چند جمله کوتاه البته نماینده انبوهی از ادبیات گسترده و فراوان فلسفی و سیاسی و جامعه شناسانه و سیاسی بود که از اوایل دهه هفتاد تولید و توزیع می‌شد. این عبارات را متن همان سناریوی نمایشی بخوانید که با خرداد سال 1376 به صحنه رفت.

امروز جریان اصلاحات همچنان باقی است. قدرتمند است و ایفای نقش می‌کند. اما جرف‌ها، مدعیات، .و بازیگرانش عوض شده‌اند. چهره‌های تازه به میان آمده‌اند. اما مثل روز روشن است که یا متن سناریو را فراموش کرده‌اند و یا اصلاً هیچ وقت سناریویی به نام اصلاح طلبی به گوششان هم نخورده است. بنابراین آنچه روی صحنه است، یک بداهه تام است. اما متاسفانه این بازی بداهه را هنرمندان و سیاستمداران بزرگ بازی نمی‌کنند.  

در نمایش تئاتر، همه چیز تماماً بداهه نیست. ساختار مورد توافقی وجود دارد که در چارچوب آن بازیگران به طور خلاقانه ایفای نقش می‌کنند. مثلا اگر چارچوب کار، حماسی است، بعید است یکدفعه یک بازیگر خلاقیت را به جایی برساند که در میان صحنه دلقک بازی درآورد. بداهه سیاسی اصلاح طلبان اما چارچوب خود را هم از یاد برده است.  یکی در گوشه‌ای در حال ایفای یک نقش حماسی است، دیگری در گوشه‌ای دیگر، پانتومیم اجرا می‌کند، یکی مردم را می‌خنداند، و دیگری در حال اجرای یک ملودرام است.

یکی باید از راه برسد و فریاد بزند دوستان هرچه می‌کنید بکنید، ولی توضیح دهید چه کمکی به پیشبرد آنچه اصلاح‌طلبی خوانده شده می‌کنید.  

 

برداشت دوم: بدبینانه

به نمایشنامه‌ای فکر کنید که بازیگرانش در میان کار، یکباره فراموش کنند اینجا تئاتر است، قرار است نمایشی اجرا شود. چنین اتفاقی قطعاً در صحنه تئاتر نیافتاده و نخواهد افتاد. اما در صحنه نمایش سیاسی، گاهی این اتفاق می‌افتد. به نظرم می‌توان وضعیت اصلاح طلبان را اینطور تحلیل کرد. اصولاً فراموش کرده‌اند یک پروژه سیاسی جمعی وجود دارد، قرار است اهدافی تامین شود. قرار است برای تامین اهدافی مشخص کسانی ایستادگی کنند، قرار است از چیزی دفاع شود، قرار است اصولاً چیزی در این کشور اصلاح شود.  

آن وقت است که یکدفعه می‌بینید وسط صحنه تئاتر، یکی از بازیگران پشت به تماشاگران نشسته پول‌های خود را می‌شمارد. دیگری کفش‌های خود را واکس می‌زند. آن یکی در تلگرام خود جستجو می‌کند و چیزهایی می‌نویسد. یکی چاک دهان خود را می‌کشد هرچه دلش می‌خواهد در مقابل زن و بچه مردم به دوست طلبکارش می‌گوید. از میان تماشاگران کسانی برمی‌خیزند و روی صحنه می‌روند. پتو پهن می‌کنند هندوانه می‌خورند.  

من نمی دانم وضعیت امروز با آن برداشت اول سازگارتر است یا برداشت دوم. اما اطمینان دارم نمایش معین و مشخصی تحت نام اصلاح طلبی در صحنه سیاسی ایران اجرا نمی‌شود. همه چیز منحصر شده به اعتبار سه چهار نام و شخصیت معین که سید محمد خاتمی در راس آنهاست. این اعتبار قطعاً ابدی نیست. این خود از نشانه‌های فاجعه است که همه چیز به یک نام خلاصه شود.

 

بر ما چه گذشته است

بحث در باره دلایل این وضعیت، مجالی دیگر و سطح بحثی دیگر می‌طلبد. اما اجمالاً من به چند عامل اساسی اشاره می‌کنم.

اول ناتوانی در بازسازی سناریوی اصلاح طلبی در مواقع لزوم: سناریوی اولیه، نقاط قوت فراوانی داشت. اما در مجموع از حد مقدورات و شرایط خاص جامعه ایرانی فراتر بود. کسی نبود که همزمان با اجرای نمایش، دستکاری‌های حسابشده در سناریوی اولیه کند. بنابراین گاهی بازیگران قادر به ایفای نقش نبودند و گاه تماشاگران با اعتراض خود بعضی نقش‌ها را طرد کردند. بنابراین یکدفعه سناریو از دست رفت و بازیگران به تدریج رو به بداهه‌های بی‌معنا بردند.

دوم نقش مخرب حریف: اصلاح طلبان در صحنه سیاسی حریف قدرتمندی داشتند. تا اینجای کار خیلی عجیب نبود. عرصه سیاسی با معارضه و ستیز و رقابت شناخته می‌شود. اما حریف اصلاح طلبان، از همان نخست به جای رقابت و ستیز، آرایش جنگی گرفت. اصلاح طلبی در سرشت خود با جنگ سر سازگاری نداشت و قرار نبود در چنین میدانی عمل کند. بنابراین منطق کلامی‌اش، دچار اعوجاج و گسیختگی شد. رقیب اصلاح طلبان، میدان اصلاح طلبی را تخریب کردند، اما خودشان بیشتر از اصلاح طلبان آسیب دیدند. چرا که زبان و آرایش جنگی در میدانی که جنگی نبود، ناشناخته و نامشروع بود. حاصل اما وضعیتی است که اصلاح طلبان انسجام و وحدت ذهنی و عملی خود را از دست داده‌اند. معلوم نیست چه چیز چگونه و با چه هدفی باید اصلاح شود. درست مثل اینکه اصولگرایان که نمی‌دانند از چه چیز به منزله اصل و اصول باید دفاع کنند.

سوم سودآور شدن اصلاح طلبی: آنچه بر سر نام انقلابی بودن آمد بر سر اصلاح طلبی هم آمد. انقلابی بودن ابتدا مستلزم پرداخت هزینه بود اما بعد از پیروزی انقلاب، سود‌آور شد. بعد از پیروزی، دو سنخ انقلابی بودن رویاروی هم ایستاد: انقلابی‌ هزینه پرداز، و انقلابی‌گری منجر به سود. انقلابیون هزینه پرداز، همه جا موفق بودند الا در مقابل انقلابیون جویای سود. در مقابل آنها شکست خوردند و از صحنه بیرون رفتند. اصلاح طلبی نیز به همین سرنوشت دچار می‌شود. اصلاح طلبان هزینه پرداز، به تدریج عقب رفتند تا جا برای اصلاح طلبان جویای سود تنگ نکنند.

چهارم تجاوز پیشگی منطق انتخاباتی: انتخابات مهم ترین مکانیسم رقابت سالم سیاسی در دنیای امروز است. می‌توان انتخابات را از این حیث یک امکان بی بدیل خواند. اصلاح طلبان به حق در جدی شدن مکانیسم انتخاباتی در ایران نقش مثبت و مهمی داشته و دارند. اما صندوق و انتخابات، یک مکانیسم و ابزار خاص برای سیاست ورزی به معنای گسترده آن است. اگر صندوق و پیروزی در انتخابات به مساله اصلی حیات سیاسی تبدیل شود، حاصل  جز پوپولیسم، روزمره‌گی، افول سرمایه‌های فکری، بی معنا شدن مرزهای هویتی و استراتژیک نخواهد بود.


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

امکان‌های گقتگو میان دو افق ستیزه‌جو

جمعه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۳۶ ق.ظ

دوستان در نشریه پیام ابراهیم، قصد دارند پروژه فکری دکتر علی شریعتی و دکتر سید جواد طباطبایی را مقایسه کنند. به گمان من چنین مقایسه‌ای یک پیش فرض ناصواب دارد: فرض گرفته شده که این هر دو به منزله فیلسوف یا متفکر آکادمیک، مسیرهای متفاوتی از تفکر و اندیشه را اختیار کرده‌اند و ما می‌توانیم دستاوردهای فکری این دو را با هم مقایسه کنیم. به گمان من دکتر علی شریعتی در وهله نخست یک فیلسوف و متفکر نیست، اگرچه دستاوردهای فکری و فلسفی مهمی دارد. او در صدد ساماندهی به یک تئوری انتقادی است تا بتواند به منزله یک نیروی موثر در حیات عملی از آن بهره‌گیری کند. دستاوردهای فکری او را باید در بستر تلاش‌های عملی او جستجو کرد. فیلسوفی کردن برای دکتر شریعتی مازادی است بر هستی روشنفکرانه و عملی او. اما دکتر طباطبایی در نقطه مقابل جا دارد. او علی الاصول یک فیلسوف و متفکر و آکادمیسین است. عطف به عمل و میدان پراکتیکال سیاسی، مازادی است بر هستی فیلسوفانه او. از نظر طباطبایی، دکتر شریعتی و شخصیت‌هایی نظیر او، راه تفکر را گل آلود کرده‌اند. مهم‌ترین اتهام دکتر شریعتی همین گل‌آلودی در مسیر تفکر صحیح است. دکتر شریعتی زنده نیست. اما اگر در قید حیات بود شاید بر این باور بود که دکتر طباطبایی و شخصیت‌هایی نظیر ایشان، نسبتی با جهان واقع ندارند و در سحر مفاهیم انتزاعی، بازیگری در پویش‌های جهان واقعی را تعطیل کرده‌اند. آنها در هاله مفاهیم انتزاعی، در میدان زایشگر و پراکتیکال زندگی مانع ایجاد کرده‌اند.

به عبارت دیگر، این دو شخصیت، درکی متفاوت و حتی متعارض از اندیشه و فکر دارند. ابتدا باید به این تفاوت اشاره کنیم و آنگاه دست به مقایسه بزنیم و فضاهای تعارض و گفتگو میان آنها را بررسی کنیم. این یادداشت در حد امکان متعهد به انجام این دو امر است. 


دکتر طباطبایی فیلسوف

به گمان من، همه تلاش دکتر طباطبایی، گشودن راه برای تفکر است. به باور او، تفکر در این دیار، دستخوش بحران است. تفکری در میان نیست. آنچه هست از سنخ واردات و جعلیات ناصواب است. تا راه برای تفکر گشوده نشود، بن بست و تعلیق در جهان عملی تداوم خواهد داشت. گشودن راه برای تفکر نیازمند هموار کردن مسیر برای تفکر واقعی است. ایدئولوگ‌ها، جامعه شناسان، و روشنفکران وطنی با اضطرارهای عملی و ایدئولوژیک راه تفکر را مسدود کرده‌اند. هم به آنچه سنتی است و هم به آنچه مدرن است، نگاهی ابزاری برای تامین مقاصد عملی دارند. با این نگاه، از همان مقاصد عملی خود هم بازمی‌مانند. چرا که افق سنت بر هستی فکری و عینی ما تقدم دارد. باید اجازه دهیم افق سنت چنانکه هست، خود را بازیابد. سنت آنچنانکه هست، رویاروی جهان جدید قرار گیرد، با پرسش‌های جهان جدید مواجه شود، و در نتیجه این مواجهه، نهال‌های تازه بروید و تجدد به معنایی اصیل و بنیادی شکوفا شود. فیلسوف راستین از منظر دکتر طباطبایی، ذهن فارغی است که به برکت وجودش دو اتفاق همزمان روی می‌دهد:

·         پدیدار شدن مفاهیم و جهان اندیشگی قدیم آنچنانکه فی الواقع هستند.

·         ظهور امکان‌ها و محدودیت‌های این مفاهیم و اندیشه‌ها در پرتو مواجهه با جهان و مناسبات جدید  

جامعه شناسان و روشنفکران وطنی و عمل‌گرایان، جهان تفکر را آلوده کرده‌اند، نه اجازه می‌دهند دنیای سنت، آنچنانکه هست خود را پدیدار کند، و نه اجازه می‌دهند در مواجهه با جهان جدید، امکان‌ها و محدودیت‌های افق سنت پدیدار شود. مشکل اصلی این سنخ از متفکرین، غفلت بنیادینی است که از خود و جایگاه خود دارند. آنها قطع نظر از اینکه چه موضعی نسبت به سنت داشته باشند، فرزندان سنت هستند. از بستری که وجود آنها را امکان پذیر کرده غافلند. در چنین شرایطی هیچ اندیشه کردنی امکان پذیر نیست. تنها بر غفلت ما می‌افزایند و تیرگی اندیشه را بیشتر می‌کنند و عسرت‌های عینی و عملی می‌زایند. باید فیلسوفی ظهور کند تا بر این غفلت نقطه پایانی بگذارد. دکتر طباطبایی تلاش می‌کند خود امکانی بر ظهور یک چنین افق اندیشگی تازه باشد.

به نظر دکتر طباطبایی، بستری از سوء تفاهم‌های بر هم انباشته شده ما را در هاویه‌ای ژرف پرتاب کرده است. در فضایی که هم سنت و هم مدرنیته، روی از ما نهان کرده‌اند، تصور می‌کنیم در حال اندیشیدن و عمل صحیح هستیم. گمان نمی‌کنم اندیشمند و متفکر ایرانی وجود داشته باشد که در آزمون فهم دقیق و عمیق دکتر طباطبایی سربلند بیرون آمده باشد. اینکه مستمراً از کج فهمی این و آن سخن می‌گویند، و تکرار می‌کنند فلانی نفهمیده است، از یک ارزیابی کلی‌تر ایشان نشات می‌گیرد: ما همه در یک دوزخ سوء فهم پرتاب شده‌ایم. شاید دکتر طباطبایی رسالت اولیه و مقدم خود را بر این قرار داده که همگان را از این پرتاب شدگی آگاه کند. گویی ما را در جهان غار و سایه‌ها می‌بیند و فیلسوف وار مدعیان تفکر را به خروج از جهان سایه‌ها فراخوان می‌کند.      

توجه دکتر طباطبایی به شرط مقدم اندیشه و تفکر، به نظرم حائز اهمیت است. فی الواقع او با بذل توجه به سنت به منزله شرط پیشینی هستی ما، امکان‌هایی پیش روی ما می‌گشاید. ایرانیت ما، مهم‌ترین امکانی است که در پرتو این توجه ظاهر می‌شود.  همین بذل توجه است که ما را به منزله یک وضعیت خاص، از دیگران متمایز می‌کند. این امکان را مهیا می‌کند تا به ایرانیت خود بیاندیشیم و ایران را به یک مساله فلسفی و اندیشگانی تبدیل کنیم.

اگرچه پروژه و رسالت فکری اندیشه طباطبایی قابل تامل است، اما مشکل بزرگ آن دستاورد است. ساکنان غار، ممکن است در پرتو آنچه دکتر طباطبایی اشاره می‌کند، به وضعیت زیست شبح گون خود واقف شوند، اما منتظر می‌مانند فیلسوف راهی به خروج بگشاید. از او می‌خواهند میوه‌هایی از آن درخت راستین اندیشه بچیند و بر کام آنان بنشاند. دکتر طباطبایی هیچ گاه به دقت به مخاطب خود نمی‌گوید، صورت درست و دقیق آنچه را دیگران نمی فهمند چیست. سنت در فهم عاری از ابهام ایشان، دقیقاً چیست و چه شاخص‌ها و امکان‌ها و محدودیت‌هایی دارد. مدرنیته را دقیقاً چطور باید فهم کنیم. زحمت‌های زیادی کشیده‌اند و آثار و درس گفتارهای متعددی تولید کرده‌اند. اما این همه بیشتر فهم نادرست وطنی‌ها را بر ملا می‌کنند و کمتر به ترسیم فهمی به کلی متفاوت و دقیق کمک می‌کنند.

مطالعه آثار دکتر طباطبایی بر خواننده این نکته را پدیدار می‌کند که خروج از این وضعیت به سادگی امکان پذیر نیست. چرا که این آگاه کننده بر این وضع دوزخی، خود از سکونت در دورخ نالان است. او خود هنوز خارج نشده و به همین جهت خواننده خود را در یک بن بست نگشودنی قرار می‌دهد. خواننده ممکن است بپرسد اساساً استعلا از این وضعیت سایه‌ها تا چه حد امکان پذیر است؟ چرا دکتر طباطبایی به ما ساکنان جهان سایه، سبدی از باغ مصفایی از فهم درست عرضه نمی‌کند؟ چرا به دقت نشان نمی‌دهد سنت در سایه فهم فیلسوف فارغ، چیست و چه امکان‌ها و محدودیت‌هایی برای برقراری نسبت با جهان جدید دارد؟ مخاطبی که مجذوب کلام اوست، از مکتب همه روشنفکران بریده است، رویاروی او می‌نشیند و از او می‌خواهد طریق متفاوت هدایت را ترسیم کند.

البته پاسخ دکتر طباطبایی روشن است. او به منزله فیلسوف نمی‌خواهد پیامبری و هدایت کند. او به تفکر صحیح دعوت می‌کند. اگر «لا اله» او را بپذیریم و از طرق ناصواب قطع علاقه کنیم، خود باید «الا الله» را بیابیم و از طریق تفکر عمیق راه پیدا کنیم. اگر چنین باشد، پروژه دکتر طباطبایی یک دعوت افلاطونی است. به فیلسوفان نظر دارد و منتظر فیلسوف راستینی است که سرانجام راه‌های بسته را بگشاید. عموم مردم و ذهنیت جمعی موضوعیتی ندارند. یک پروژه صد در صد نخبه گرایانه است. من خود که بدون تردید در شمار عوام مردم هستم، ترجیح می‌دهم در کناری به تماشا بنیشیم و بپذیریم که بخت شوم من آن بوده که در این زمانه بزرخی زندگی کنم و امیدوار باشم تا نوادگانم از نعمت ظهور یک فیلسوف راست‌اندیش بهره‌مند شوند.

اگر چنین باشد، بعضی جلوه‌گری‌های دکتر طباطبایی غیر قابل فهم خواهد بود. ایشان بخصوص در این سال‌های اخیر، از مخاطراتی سخن می‌گویند که ایران را تهدید می‌کنند. اما در گشودن راه چاره، به هیچ راه حل سیاسی و عملی خاصی اشاره نمی‌کنند. همچنان به همان طریق فیلسوفانه خود نظر دارند. معلوم نیست چرا طریق تفکر فلسفی که علی الاصول باید از مسائل روزمره فارغ باشد، اینچنین درگیر مساله حاد روز می‌شود، و مهم‌تر این که چطور قرار است راه هنوز گشوده نشده فلسفی، به حل یک مساله اضطراری و فوری کمک کند. مخاطبی که تحت تاثیر اضطراب عملی ایشان است، ملتمسانه فریاد می‌زند کلمه‌ای واگو از آنچه در استعلای فلسفی دیده‌ای تا از این مخاطره برهیم، اما دستاوردی در آثار و کلام او به طور صریح نمی‌یابد. ممکن است به او گفته شود در وادی تفکر تعجیل چرا، آنگاه مخاطب می‌پرسد، این همه اضطراب و دغدغه و جوش و خروش توسط فیلسوف استعلا اندیش چرا.

 

دکتر شریعتی روشنفکر

دکتر علی شریعتی اما هیچگاه از امتناع تفکر ننالید. چندان دغدغه باسواد و بی سواد نداشت. کمتر اشاره کرد که کسی می‌فهمد یا نمی‌فهمد. مساله اول او تفکر مستقل از میدان عمل نبود. او در وهله نخست درد و دردهای دیگر داشت. از استعمار می‌نالید. استبداد مساله او بود. به استثمار و شکاف‌های طبقاتی می‌اندیشید. استحمار درد او بود. او به این نکته می‌اندیشید که چگونه باید جامعه تضعیف شده و از هم گسیخته را قدرت ببخشد. تفکر برای او فی نفسه درونه‌ای نداشت. مفاهیم به خودی خود موضوعیتی نداشتند. فیلسوفی که مفاهیم را به هم ارجاع می‌دهد و از منظومه آنها کاخی استوار می‌سازد، به نظر او راه بر عمل می‌بندد. او از مفاهیم شلاقی می‌ساخت و به جنگ واقعیت می‌رفت. نگاه او به فیلسوفان، با رویکرد آرنتی مطابقت داشت.

او به جای استقرار در موضعی استعلایی برای پیدا کردن گوهر و زبان سنت یا مدرن، در شکاف میان این دو می‌ایستد و در جستجوی امکان‌های ناشی از تلاقی این دو سپهر فرهنگی است. به گمان او، وضعیت گریز ناپذیر ما، زندگی در تلاقی‌گاه این دو سپهر است. این تلاقی‌گاه زایشگر امکان‌های تازه است. زبان و کلام شریعتی به جای آنکه زبان توصیف کننده روح سنت یا مدرن باشد، رویدادی نشات گرفته از ایستادن دراین نقطه تلاقی است. زبان به منزله رویداد، تفاوت بنیادین شریعتی و طباطبایی را نشان می‌دهد. او با خلق و ابداع زبانی تازه، سنت را در منظری تازه می‌نشاند و جهان مدرن را نیز. شریعتی اینچنین خود به امکانی تازه برای سکونت سوژه‌های بی پناه ناشی از مدرنیته عنان گسیخته دوران پهلوی تبدیل می‌شود.

دکتر طباطبایی و شریعتی هر دو نسبتی با هگل دارند. در روایت طباطبایی از هگل ایده‌ها شرط امکان وضعیت عینی ما هستند. شریعتی بیشتر با روایت مارکسی همدلی دارد. درست در نقطه معکوس دکتر طباطبایی می‌نشیند. شرایط عینی ماست که شرط امکان ایده‌ها را فراهم می‌کند. به همین جهت دکتر طباطبایی جستجوگر رهایی در پرتو به اندیشه درآمدن شاکله‌های فهم و ایده است، و فیلسوفان را میاندار صحنه می‌داند. اما شریعتی به بسترهای عینی می‌نگرد و ناسازه‌های جاری در نهادها و سنت‌ها و سازوکارهای زندگی و سازمان سیاسی را مد نظر قرار می‌دهد و به نسل‌های جوان و پرانرژی دل می‌بندد.

در منظری که شریعتی می‌گشاید، ابهام وجود ندارد. ابهام اصولاً به کسی تعلق دارد که در باره مفاهیم ذهنی می‌اندیشد. او مولد اراده مسئول و متعهد است. مخاطب او چندان با خود کلنجار نمی‌رود که آیا فلان مفهوم را به درستی فهم کرده یا نه، بیشتر به نقش عملی خود می‌اندیشد و جایگاهی که در آن ایستاده است. به دلیل همین خصوصیت اوست که شریعتی به جای آنکه خالق تئوری‌های تازه در فضای آکادمیک باشد، خالق یک فضای قدرتمند اجتماعی است. نیرو خلق می‌کند، جامعه از دست رفته را بازیابی می‌کند. در کار خلق و زایش عملی است و تامل و تفکر و زبان را در خدمت این زایش عملی برده است. دکتر شریعتی متولی یک تفکر اضطراری است. مضمون اندیشگانی او، مملو است از هشدار و اشاره به حفره‌ها و مخاطرات بزرگ. همه اندام اندیشه او نیز، خصلتی از جنس حرکت جمعی و عملی به سمت رفع مخاطرات دارند. سوهانی برای براق کردن و شفافیت بخشیدن به مفاهیم در دست نگرفته است.

شریعتی علی الاصول روشنفکر است حتی اگر سخنان فلسفی بگوید. روشنفکر در میدان حیات عملی، نسبتی دیگر با مفاهیم و استعدادهای زبانی دارد. درونه معناشناختی مفاهیم و گزاره‌ها برای او در حاشیه‌اند. او به نقش و کارکرد مفاهیم در بستر زندگی روزمره می‌اندیشد. به عنوان نمونه اسلام در منظر شریعتی جایگاهی متمایز با دکتر طباطبایی دارد. دکتر طباطبایی هنگامی که از سنت دینی و اسلامی سخن می‌گوید، به مجموعه‌ای از منابع و آثار متفکران و فیلسوفان و فقیهان نظر می‌کند. شریعتی اما اسلام را نه منظومه فهم، بلکه جهانی از رویدادهای تاریخی می‌بیند. از بعثت و نبوت و رویدادهای تاریخی اسلام سخن می‌گوید. اینچین است که دکتر طباطبایی بیشتر در رفرنس‌های علمی دانشجویان ظاهر می شود، اما دکتر شریعتی در تحولات عینی دوران خود ظهور عملی پیدا می‌کند.

دکتر طباطبایی در سوگ فهم‌های نادرست نشسته است. مرتب دکتر شریعتی و شخصیت‌هایی نظیر او را به عنوان مقصر و باعث و بانی این ضایعه شماتت می‌کند. دکتر شریعتی در سوگ فقر و تنگدستی و تحمیق مردم نشسته است. دکتر طباطبایی مرتب به دانشگاه حمله می‌کند، دکتر شریعتی به حوزه و نهادهای دینی. دکتر طباطبایی مرتب گوش مترجمان و مولفان را می‌پیچاند، دکتر شریعتی گوش صاحبان فکر و قلمی را که یا در خدمت دربارند یا در دانشگاه‌ها میان مفاهیم دوخت و دوز می‌کنند.

 

گفتگو میان فیلسوف و روشنفکر

با همه تفاوت‌هایی که به آنها اشاره کردیم، می‌توان از امکان گفتگو میان این دو شخصیت سخن گفت. واقع این است که دکتر طباطبایی پشت چهره فیلسوفانه‌اش، عزم‌های روشنفکرانه دارد بخصوص روشنفکری از سنخ هویت اندیش. این وجه پنهان دکتر طباطبایی در سال‌های اخیر، بیشتر و بیشتر آشکار شده و حتی بر چهره فیلسوفانه‌اش، غلبه کرده است. این چهره هویت اندیش، او را رویاروی روشنفکران هویت ستیز امروز قرار داده است. به این معنا دکتر طباطبایی به افق شریعتی نزدیک می‌شود اما در عمل توفیقی نظیر او ندارد. به همین سبب، نیازمند بهره گرفتن از الگوی کلامی و زبانی است که شریعتی به کار بست. دکتر شریعتی نیز نیازمند بستری تازه برای تداوم و بازآفرین شدن است. رویکرد خاص دکتر طباطبایی به تاریخ فکر و تمدنی ما، و نقدهای او به اندیشه‌های ایرانیان دوران مدرن، و نقطه نظر خاص او به خاستگاه مای مدرن در دوره مشروطه، تا حدودی این بسترها را فراهم می‌کند.

شریعتی برای بازآفرینی خود نیازمند خم شدن بر خود است و این خم شدن از منظری فلسفی امکان پذیر است، دکتر طباطبایی نیز برای اثربخشی کلام خود نیازمند ورود به جهان زیست مردم است و این ورود نیازمند خروج از مفهوم پردازی‌های انتزاعی و ورود به حیات روزمره و دینی مردم است. خم شدن فلسفی شریعتی بر خود، برخی از آثار را که به افق دوران او تعلق دارند و آفریننده سوژه انقلابی در یک افق خاص شیعی‌اند، به حاشیه می‌برد، و آثار دیگر او را در کانون می‌نشاند. دکتر طباطبایی در پرتو گفتگو با دکتر شریعتی می‌تواند ناسیونالیسم مطلوب خود را از مفاهیمی که برای مردم محتوای آشنایی ندارد خلاص کند. مفاهیمی که نزد عموم مردم، میان تهی و شعارگونه ظاهر می‌شوند. حتی اگر نزد خواص رازهای پنهان داشته باشند.

ایرانیت مطلوب دکتر طباطبایی برای برقراری نسبت با جهان زیست مردم، نیازمند گفتگو با امکان‌های حیات دینی است. از تئوری‌هایی که در منزلگاه اندیشه فلسفی میان تفکر ایرانی و اسلامی نسبت برقرار می‌کنند کاری برنخواهد آمد. برقراری نسبت با امکان‌های حیات دینی، بدون شریعتی امکان پذیر نیست. چنانکه اسلام شریعتی نیز امروز نیازمند است با ایرانیت، پیوندی تازه برقرار کند. شریعتی خود در آثارش، به ایرانیت بی توجه نیست. اما اسلامیت‌اش بر ایرانیت می‌چربد. تمهیدات دکتر طباطبایی برای احیای افقی از حیات جمعی برای ایرانیان، برای دکتر شریعتی دستاوردهای مهمی دارد.

سرانجام اینکه شریعتی و طباطبایی می‌توانند با هم گفتگو کنند. اگر آنها خود چنین نکنند، می توان از پژوهشگران و اندیشمندان دیگر خواست تا به امکان‌های پیوند میان افق این شخصیت بیاندیشند. برای این کار، شریعتی باید کمی هم فیلسوف شود و طباطبایی نیز به ملزومات روشنفکر هویت اندیش شدن به درستی بیاندیشد.

 

سخن آخر

انقلاب میان روشنفکران قبل و بعد از انقلاب یک شکاف بنیادین افکنده است. روشنفکران قبل از انقلاب به بسترهای عینی و عملی تعلق دارند. در صدد تغییر واقعی امور در میدان پراکتیکال جمعی‌اند. به همین جهت، دانشگاه خانه اصلی آنها نیست. اگرهم دانشگاهی‌اند، از محیط دانشگاه بیرون می‌روند و در عرصه‌های واقعی و عمومی ظاهر می‌شوند.  شریعتی از این سنخ بود. اما روشنفکران پس از  انقلاب، زبان و نگاه و توانی عموماً دانشگاهی دارند. بیشتر برای کلاس و درس و تعلیمات فکری اشتغال دارند. اگر هم دانشگاه نیستند به دانشگاه می‌اندیشند. یا در بیرون دانشگاه محافل دانشگاهی درست می‌کنند. آنهم در موقعیت  و اقلیمی که اصولاً دانشگاه با عرصه عمومی همان نسبتی را ندارد که مثلا در فرانسه وجود دارد. این سنخ از روشنفکران، بر این باورند که اصلاح امور عینی و عملی، با اصلاح مفاهیم و سازه‌های انتزاعی نظری امکان پذیر است. به نظر می‌رسد دکتر طباطبایی بیشتر از این سنخ باشد.

برقراری نسبت میان روشنفکران پیش و پس از انقلاب، ناخواسته ما را درگیر مباحث انتزاعی نظیر نسبت میان ایده و پراکتیس سیاسی، زبان و واقعیت، زبان و قدرت، صدق کلام و کاربرد کلام و امثالهم می‌کند. این مباحث انتزاعی معمولاً مولد اردوگاه‌های فکری دوگانه هستند. کسانی بر استقلال ایده در مقابل پراکتیس سیاسی باور دارند و کسانی ایده را در خدمت و در حاشیه پراکتیس سیاسی می‌بینند. کسانی زبان را بازنمای واقعیت و کسانی پیچیده در واقعیت می‌پندارند. کسانی زبان را مستقل از قدرت و کسانی عین قدرت می‌دانند. کسانی به صدق کلام مستقل از کاربرد می‌اندیشند و کسانی صدق را در همان کاربرد جستجو می‌کنند. این دو گانه‌های به ظاهر نظری، عملاً خندق‌های عمیقی میان افق روشنفکران پیش و پس ازانقلاب ایجاد کرده است. همانقدر که در وادی نظر، این دوگانه‌ها با هم مستمراً گفتگو می‌کنند و همیشه سخن راست، جایی میان این دو گانه‌هاست، روشنفکران پیش و پس از انقلاب نیز نیازمند گفتگو با یکدیگرند. به گمانم آنچه از تلاقی این دو افق پدیدار می‌شود، از کاستی‌های نظری روشنفکران پیشین و از ناتوانی‌های عملی روشنفکران امروزی مبراست. 


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

سیاست ورزی و خلق فضای سیاسی

شنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۴۵ ب.ظ

تقریباً همه می‌دانیم انقلابی کیست اصلاح طلب کیست. می‌دانیم اینها چه تفاوتهای عظیمی با هم دارند. انقلابی کسی است که در آرمان‌های بزرگ سیر می‌کند. برای بشریت بیشترین خیرهای عظیم را در کوتاه‌ترین زمان ممکن طلب می‌کند. احساساتی، سودازده و عاشق است. فداکاری می‌کند. دست به کنش‌های خشونت آمیز می‌زند. مهم‌ترین مشکل‌اش این است که واقعیت‌ها را نمی‌بیند. اصولاً چشمش به واقعیت‌ها و مقدورات بسته است. اما اصلاح طلب کسی است که به جای آرمان‌های بلند، بهبود وضعیت آدمیان را در امور مشخص طلب می‌کند. صبور است. می‌داند ثمر دادن هر تلاش نیازمند صبر و حوصله است. بیشتر از احساس، عقل و تدبیر دارد. هیچ وقت دست به کنش های خشونت آمیز نمی زند. فوق‌العاده مسالمت‌جو است. به امکان‌پذیری هدف‌ها توجه دارد و برای رسیدن به هر هدفی، امکان‌ها و مقدورات عینی و عملی را به دقت از نظر می‌گذراند.


با این توضیحات، واقعاً انسان عاقلی هست که انقلابی را بر اصلاح طلب ترجیح دهد؟ به نظر می‌رسد انقلابیون کمی مجنون‌اند. حالشان خوب نیست. قبل از هر چیز باید درمان شوند. منظر فوق، منظری است که در ادبیات سیاسی یکی دو دهه اخیر رایج شده است. هر از چندی یک انقلابی، رویاروی یک اصلاح طلب نشانده می‌شود و با هم مقایسه می‌شوند. او که قرار است از انقلابی‌گری  دفاع کند، مرتب شعار می‌دهد و خنده حضار را بر می‌انگیزد. انقلابی نمی‌تواند مخاطب خود را به درستی اقناع کند. مخاطب نمی‌فهمد چرا این همه احساساتی است، چرا کینه جو است، چرا از آرمان‌هایی حرف می‌زند که قابل تحقق نیستند.

مشکل این منظر آن است که انقلابی‌گری و اصلاح طلبی را به منزله دو گزینه منطقی پیش  چشم می‌نشاند. انگار قرار است بین دو کالا انتخاب کنیم. از مخاطبمان می‌پرسیم کدام انتخاب معقول است. یکی گران است و هزینه بر و بی مصرف، و دیگری ارزان و پرمصرف. در حالیکه این‌ها، گزینه‌هایی نیستند که در شرایط مساوی با تکیه بر منطق هزینه و فایده انتخاب شوند. شناخت و مقایسه این دو به شرطی امکان پذیر است که با توجه به زمینه اقدام به فهم آنها کنیم. در مقابل این روایت متعارف من می‌خواهم نکته مورد نظر خود را ذیل سه محور عرضه کنم:

1.        انقلابی‌گری و اصلاح طلبی، دو انتخاب منطقی نیستند، دو واکنش به دو موقعیت و میدان کنش هستند.

2.        این بسترها با هم نسبت دارند. به این معنا که یکی به دیگری راه می‌برد.

3.       هر یک کاستی‌هایی دارد و نیازمند دیگری  است.

قصد دارم با طرح این محورها، الگوی ساده، منطقی و غافل از بسترهای مولد هر یک را به پرسش بگیرم. تصورم این است که با فهم بسترمند از ظهور روشنفکری آرمانگرا و اصلاح طلب، فضای بهتری برای گفتگو میان دو افق مذکور فراهم خواهد شد. آنگاه همانطور که امروزه به نقد افق روشنفکری انقلابی پرداخته می شود، قصد دارم به نقد فضای امروز خود بنشینم.   

 

اول: فهم زمینه‌مند از اصلاح طلبی و انقلابی‌گری

از دهه چهل به بعد، کنشگران سیاسی در ایران عموماً به سمت انقلابی‌گری متمایل می‌شوند، و ازانقلاب به بعد، به سمت اصلاح‌طلبی. این تمایل عام در هر دوره کاشف از بسترهای متفاوت حیات و کنش سیاسی است. در ایران قبل از انقلاب، باب سیاست ورزی کاملاً مسدود است. منظور از سیاست ورزی، ورود در فعالیت‌های جمعی برای رقابت با کل یا جناحی از دولتمردان است. مناصب به طور کلی غیر رقابتی‌اند. ساختار سیاسی اصولاً امکان فعالیت سیاسی علنی و سازمان یافته نمی‌دهد. تحزب ناممکن است، چیزی به نام فعالیت‌های پارلمانی موضوعیت ندارد. نمی‌توان علناً نظام سیاسی را نقد کرد. رسانه رقیبی در مقابل رسانه‌های رسمی وجود ندارد. مردم تقریباً منفعل‌اند. صدایی از میان مردم شنیده نمی‌شود. مگر پچ و پچ‌های خانگی.

در شرایطی که مجاری سیاست ورزی به طور متعارف مسدودند، باید به خلق سیاست پرداخت. یعنی باید در حیات سیاسی ظرفیت‌های تازه ایجاد کرد. خلق سیاست، به معنای ایجاد کانون فشار تازه‌ای در پایین و قاعده هرم اجتماعی است. باید بتوانی  منابعی که در عرصه عمومی وجود دارد شناسایی کنید و از آن، امکانی بسازید برای تولید قدرت، ایجاد همبستگی جمعی و اعمال فشار بر قدرت سیاسی. در چنین شرایطی روشنفکران خواسته یا ناخواسته به سوژه‌های خالق سیاست تبدیل می‌شوند. دوره‌ای که مقتضی تولید سوژه‌های خلق کننده سیاست است، همه چیز به سیاست انقلابی نزدیک می‌شود. سیاست‌ورز خلق کننده حیات سیاسی، در اولین قدم باید نشان دهد وضعیت موجود یک وضعیت طبیعی و محتوم و مقدر نیست. می‌تواند طور دیگری هم باشد. چرا که ذهنیت مردم منفعل، وضعیت موجود را یک وضعیت محتوم می‌انگارد. اصولاً نمی‌تواند به وضعیت دیگر بیاندیشد. بنابراین باید مخیله سیاسی مردم را در وهله نخست به چالش کشید. آرمان‌های سیاسی معمولاً چنین کارکردهایی دارند. 

نباید آرمان‌های سیاسی را با برنامههای توسعه پنج ساله در کشور مقایسه کرد. یکی قرار است مخاطب‌اش، سیاست گذاران و تصمیم گیرندگان بخش‌های مختلف اجرایی باشد، و دیگری مخاطب‌اش، مردم در بستر زندگی روزمره است. یکی قرار است به اجرا و عمل برای تغییر امر مشخص بیاندیشد، دیگری قرار است امکان نقد سازوکارهای موجود را تولید کند.

اساساً امکان خلق سیاست، با امکانات موجود و دم دست، سازگار و همسو نیست. امکان‌های موجود، همه بنیادهای حیات منفعل و مسدود حیات سیاسی‌اند. درست مثل اینکه به یک زندانی مرتب میله‌های آهنین و در بسته را نشان دهی. اتفاقاً باید صورت خیالی ایجاد کنید که همه میدان رویت زندانی به در بسته و میله‌ها منحصر نشود. آرمان‌ها همین کارکرد را در چنان فضایی ایجاد می‌کنند.

در وضعیتی که حیات سیاسی در حالت رکود و انفعال به سر می‌برد، مردم تحقیر می‌شوند. احساس می‌کنند نقشی در سازوکارهای جمعی ندارند. نادیده گرفته شده‌اند. در حریم‌های خصوصی به خود پیچیده‌اند. سوژه خالق حیات سیاسی، به مدد کلمه‌ها یا نمادها یا مظاهر هنری او را از قلمرو حیات خصوصی‌اش بیرون می‌کشد و امکانی برای درک مشترک و هم سخنی مشترک ایجاد می‌کند. آنچه نظام مستقر به مدد زور و رعب در عرصه عمومی ایجاد می‌کند، روشنفکر آرمان گرا به مدد کلمه‌ها تولید می‌کند.

شرایط ایران پس از کودتای بیست و هشت مرداد اینچنین است. در فضای رعب، روشنفکرانی به صحنه می‌آیند که در تولید و خلق فضای حیات سیاسی موفق عمل می‌کنند. به مدد نمادها و منابع موجود در عرصه عمومی، تصویرهای تازه از حیات سیاسی خلق می‌کنند. جامعه ایرانی در اوایل دهه پنجاه، از یک بستر اجتماعی قدرتمند بهرهمند است. اگر رژیم پهلوی مساله را به درستی شناخته بود و خود را با آن وفق می‌داد، می‌توانست تاب آورد و عرصه سیاسی ایران را غنا ببخشد.اما در مقابل آن ایستاد و از صحنه بیرون رفت.

در مقابل نظام پهلوی، جمهوری اسلامی نمی‌توانست از همان روز نخست، سازوکارهای سیاسی خود را بدون رای و صندوق آراء پیش ببرد. به این جهت که مردم هیچگاه تماماً به خانه‌های خود بازنگشتند. جمهوری اسلامی هیچگاه یک رژیم تماماً ساختاریافته نبود. از همان نخستین روز استقرار، ساختار مسلط آن  دو یا سه جناح داشت که با هم در رقابت وستیز بودند. نظام حتی اگر هم می‌خواست،  هیچ گاه نتوانست باب نقد را مسدود کند. در فضاهای عمومی مثل حوزه و دانشگاه و خیابان صداهای مختلف همیشه شنیده می‌شد. جمهوری اسلامی یک نظام دمکراتیک هست یا نه بحث دیگری است، اما بدون شک یک نظام ساختار یافته و موفق در مسدود کردن عرصه عمومی نبود.  

بنابراین مساله ایران پس از انقلاب، خلق سیاست نبود، سیاست ورزی در مجاری موجود حیات سیاسی بود. مهم‌ترین آن، مبارزات انتخاباتی است. شمار کثیر مطبوعات و رسانه‌های رقیب، امکان گفتگو با مردم را فراهم می‌کرد. تا حدودی امکاناتی برای فعالیت‌های حزبی البته به شکل محدود وجود داشت. در چنین شرایطی به جای سوژه‌های خلق کننده حیات سیاسی، شما با سوژه‌های دیگری مواجهید. سوژه‌هایی که تلاش می‌کنند از مجاری واقعاٌ موجود فعالیت سیاسی  استفاده کنند، بسیج کنند و بخشی از نظام سیاسی را به رقابت بخوانند. سوژه‌های اصلاح طلب در چنین وضعیت‌هایی به میدان می‌آیند. چنانکه ملاحظه می‌کنیم در ایران پیش از انقلاب، سوژه‌های سیاسی بیشتر از سنخ خالقان فضای سیاست هستند و در ایران پس از انقلاب، از سنخ اصلاح طلبان.      

این همه را گفتم تا از مقایسه مستقل از زمینه این دو سنخ روشنفکران پرهیز کرده باشیم. از منظر فضایی که سیاست ورزی امکان پذیر  است، سوژه‌های انقلابی مضحک به نظر می‌رسند، به خوبی معلوم نیست چه می‌کنند. چنانکه از منظر فضایی که راهی جز خلق فضا نیست، سوژه‌های اصلاح طلب، تحقیر شده و مسخره جلوه می‌کنند.

 

2. نسبت دو فضا با یکدیگر

در نگاه اول، اینطور به نظر می‌رسد که گویا این دو فضا به کلی با هم بیگانه‌اند. اما واقعاً دو سنخ فضایی که به آنها اشاره کردیم، به هم مرتبط‌اند و حتی در هم پیچیده‌اند. اگر در ایران پس از انقلاب، با امکان‌های سیاست ورزی مواجهیم، این امکان‌ها، حاصل خلق فضایی است که پیش از آن ساخته شده بود. سوژه‌های خالق فضا در ایران پیش از انقلاب البته در کنار عوامل موثر دیگر، وضعیت اجتماعی را چنان متاثر کردند که بیگانگی نسبت به عرصه عمومی در حد و اندازه‌های ایران قبل از انقلاب وجود ندارد. البته باید به عواملی نظیر انقلاب ارتباطات و رسانه‌ها نیز توجه کرد. اما به هر حال، تفاوت ایران با کشورهای همسایه نظیر عربستان و بسیاری دیگر از کشورهای عربی، در همین جاست که آنها فاقد مجاری سیاست ورزی‌اند چرا که هنوز دوران خلق فضای سیاسی را پشت سر نگذاشته‌اند.

به علاوه این دو وضعیت به شدت در هم پیچیده‌اند. به این معنا که حتماً در دوران پهلوی سیاست‌های خلق فضا، بسترهایی برای سیاست ورزی در همان دوره فراهم می‌کرد و امروز نیز فضای سیاست ورزی، ضرورت‌هایی برای خلق فضا ایجاد می‌کند. مثلاً در دوران پهلوی، همین سیاست های خلق فضاست که نظام مستقر را وادار می‌کند در مقطعی فضای سیاسی را گشوده کند و فضای نقد علنی را فراهم کند. سیاستی که البته دیر است و تنها مولد مجرایی است که محصولات خلق فضا در آن بارور شوند و نظام را ساقط کنند. در ایران امروز هم، سیاست ورزی نیازمند خلق فضاهای تازه است و چنانکه توضیح خواهم داد، نیازمند گشایش هایی در فضای مخیله جمعی.

 

3. کاستی‌های هر یک از دو فضا

نکته قابل توجه کاستی‌های هر یک از این دو فضاست. هیچ یک به خودی خود یک فضای خودبسنده نیست و نیازمند دیگری است. بستری که خلق فضای سیاسی در آن ضرورت پیدا کرده، علی الاصول نسبت به امکان‌های واقعاً موجود کور است. انرژی زیادی خلق می‌کند، اما به خودی خود قادر به عینیت بخشی به خواست‌های خود نیست. اصولاً با واقعیت های دم دستی سر آشتی ندارد. به همین جهت روشنفکری که حاصل این فضاست، سینه‌ای پر آشوب دارد اما در شناسایی تکنیک‌هایی که در عمل بتواند واقعیت متفاوت مد نظرش را تحقق ببخشد ناتوان است. به همین جهت، عرصه عمومی در  دراز مدت نمی‌تواند در خلق فضا مشارکت کند. عقب می نشیند و به زندگی روزمره وتوام با تحقیر خود بازمی‌گردد.

بستری هم که برای سیاست ورزی گشوده است، به خودی خود افق ندارد. چنان در میدان عمل برای پیشبرد یک خط مشی غرق شده است، که نمی‌تواند سرش را بلند کند و بفهمد به کدام سمت می‌رود. اصولاً سیاست ورز، درک کلی از شرایط ندارد، امکان قضاوتش نیز محدود است. مثلا در سیاست ورزی حزبی، شما از انتخاباتی به انتخابات دیگر می‌روید و تنور حیات سیاسی رقابتی را گرم می‌کنید. اگر کسی در میانه راه از شما بپرسد که حاصل این فضای آشوبناک رقابتی بالاخره چیست؟ آیا سرانجام به سمت دمکراسی حرکت می کنیم یا در حال عقب گردیم؟ اساساً چه ارجحیتی دارد که تو در راس قدرت باشی نه دیگری؟ مگر قرار است تو چه اقدام متفاوتی در مقایسه را رقیبت بکنی؟ در بسیاری از موارد پاسخی وجود ندارد. چنانکه در هر انتخاباتی باید به نحوی طرح این پرسش ها را به تعویق بیاندازی تا کار پیش برود. فضای گشوده بر سیاست ورزی، کاملاً با این خطر مواجه است که همه چیز به شو و نمایش و تبلیغات منحصر شود. سیاست ورزی نیز، می‌تواند به نقض خود بیانجامد و پس از چندی خود به عامل سیاست زدایی تبدیل شود.

 

4. نقد شرایط امروز

در این سال‌ها، فضای مولد روشنفکری انقلابی نقد می‌شود. با طرح عناوینی مثل روشنفکر مسلح، روشنفکران جاهل، ماجراجو، و بی سواد، به روشنفکران انقلابی و آرمانگرا حمله می‌شود. چنان تصویری از دوران پهلوی عرضه می‌شود که گویی محمد رضاشاه یک پادشاه خیرخواه توسعه طلب و عاقل و مدبر است که در محاصره مشتی کودک ماجرا جو افتاده است. این دریچه‌ای است که از سوی فضای گشوده بر سیاست ورزی به عرصه خلق فضا گشوده شده است. نشستهاند و فارغ بال از مقتضیات خلق فضا، آن دوره را مضحکه می‌کنند. اما اجازه بدهید بازی را عوض کنیم. از منظر بستر خلق فضا، به دوران خود بنگریم. به طور فهرست وار مشکلات امروز را از نظر می‌گذرانم:

·         سیاست ورزان ما، کم کم سیاست ورزی را با حیات بوروکراتیک اشتباه گرفته‌اند. فکر می‌کنند اگر مردم سر و صدا نکنند و میدان را شلوغ نکنند، آنها می‌توانند با خواهش و تمنا و چانه زنی همه چیز را درست کنند. باورشان به مردم در حد مشارکت صرف پای صندوق‌های رای است. اما در عمل با دیوار بسته مواجه شده‌اند. حریف همه جا سر راهشان ایستاده است و آنها نمیدانند با خرد بورکراتیک خود چگونه میتوانند حریف را وادار  کنند از سر راه کنار رود. بنابراین دولت را گرفته‌اند اما دولت در موارد بسیار، معطل مانده است. راه دگرگون کردن اوضاع اقتصادی را می‌داند اما دستش در عمل بسته است. دل خوش کرده به این که مردم بگویند نمی‌گذارند. اما مردم به تدریج به این نتیجه می‌رسند که به هر دلیل نمی‌توانند.

·         در این فضا که صرفاً سیاست ورزی در دستور کار قرار گرفته، چهره‌های اصیل و ریشهدار سیاسی به تدریج به حاشیه رانده می‌شوند و چهره‌های درجه دوم و سوم به صحنه می‌آیند. کسانی که بیش از سیاست ورزی، جستجوگران نام‌اند، اگر همزمان جستجوگران نان هم نباشند. چهره‌های نام آشنا و موثر اصلاح طلب امروزی را با یک دهه پیش مقایسه کنید. افول رتبه مردان سیاست اصلاح طلب به تدریج صحنه را به سمت انحطاط می‌راند. بدنه اجتماعی را به تدریج مایوس می‌کند، و امکان های موجود از دست خواهد رفت.

·         تضمینی وجود ندارد که مردان سیاست ورز امروز، در تعارض میان منافع خصوصی خود و منافع عمومی کدام را انتخاب می‌کنند. فضای عمل، اصولاً چنان اخلاقی و گرم نیست. به همین جهت گاه همه چیز به کسب صندلی‌های قدرت منحصر می‌شود. او که پیش از احراز یک منصب شعارهای اصلاح طلبانه می‌داد، به محض احراز منصبی که در جستجوی آن بود، درست مثل فرد دیگری که قبلا به جای او نشسته بود کار خود را پیش می‌برد و بار خود را می‌بندد.

·         در فضای بیش از حد بوروکراتیک شده امروز، حیات سیاسی به شدت افق زدایی شده است. هیچ کس نمی‌داند قرار است کجا برویم. همه چیز منحصر به این است که فعلا دفع خطری بکنیم. فقدان افق در فضای امروز، ساحات روانی و اجتماعی و فرهنگی را تحت تاثیر قرار خواهد داد. نخبگان مایل به رفتن از کشورند، و عرصه عمومی هر روز بیشتر و بیشتر از هم گسیخته و آشوبناک می شود.

·         نظام اگرهم قدرتمند باشد، هر روز بیش از پیش اقتدار خود را از دست می‌دهد، بنابراین قادر نیست اراده خود را در عرصه عمومی اعمال کند. مردم گویی به این زودی‌ها باور نمی‌کنند که خیر آنها در تبعیت از اراده سیاسی است بنابراین تا می‌توانند جا خالی می‌کنند و از پیشبرد اراده دولت سرباز می زنند.

·         رابطه میان بخش‌هایی از مردم با دولت، گاه به باج دهی تقلیل یافته است. مردم حمایت می‌‌کنند و فوراً پولش را طلب می‌کنند. یکی از مصادیق آن، رای به شرط مطالبه پول ماهیانه از کاندیداهای ریاست جمهوری است. در همین انتخابات اخیر، نیروی موثری در رای آوری رقیب آقای روحانی بود.

این‌ها و موارد دیگر، مصادیقی از این مدعاست که فضایی که صرفاً بر سیاست ورزی گشوده است، معضلات عدیده‌ای دارد. مساله منحصر به جناح اصلاح طلب نیست، اصولاً نظام جمهوری اسلامی در چنین وضعیتی دستخوش بحران است. در چنین شرایطی راهی وجود ندارد مگر اینکه تا حدی به خلق فضا بیاندیشیم. خلق فضا نیازمند روشنفکرانی است که آرمان خواهند. قادرند در این فضای آشوبناک، مخیله جمعی را تحت تاثیر خود قرار دهند. ترسیم افق کنند، اراده های اخلاقی مردم را برانگیزانند. علاوه بر کارآمدی در عمل، به ارزش های اخلاقی نیز بیاندیشند.  

 

5. سخن آخر

واقع این است که روشنفکر اصلاح طلب و روشنفکر آرمان خواه، هر کدام نقشی در ساماندهی به حیات سیاسی مطلوب دارند. مشکل جامعه ما مرتب از این سو به آن سوی بام است. ما نیازمند وضعیتی هستیم که این هر دو در کنار هم بتوانند ایفای نقش کنند. آنگاه نه روشنفکر آرمانخواه بیش از حد استعلایی و دور از واقعیت خواهد اندیشید و نه روشنفکر اصلاح طلب به بروکرات تقلیل پیدا خواهد کرد.  

بستر خلق فضا، نیازمند هوشیاری و گشودگی به سمت امکان‌های سیاست ورزی است و سیاست ورزی نیز نباید از فرصت‌های خلق فضا غافل بماند. همانقدر که خلق فضای صرف میتواند به فاجعه بیانجامد، سیاست ورزی صرف نیز میتواند خود را نقض کند. انسداد سیاسی در دوران پهلوی، متاسفانه بستر خلق فضا را فراهم کرد که در سیاست ورزی موفقیت محدود داشت، و فقدان یک فضای دمکراتیک سالم در شرایط امروز هم، مولد یک فضای سیاست ورزانه است که در خلق فضا، کم توان عمل می‌کند.  



 

منتشر شده در اندیشه پویا، شماره 44، مرداد ماه سال 1396

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

دهقان سالخورده و مردم بازیگر

پنجشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۴۲ ق.ظ

دکتر مصدق محبوبترین چهره سیاسی روزگار خود بود. به عنوان قهرمان و یک آزادی خواه بزرگ و مبارز علیه استعمار، روزی به این نتیجه رسید که بوروکراسی و قانون و مجلس، دست و پای او را می‌بندد. در همان یکی دو ماه آخر عمر نخست وزیری‌اش، مردم را به صندوق‌های انتخاباتی دعوت کرد، رفراندمی برگزار نمود و مجلس شورا را منحل کرد. شصت و چند سال از آن روز می‌گذرد.  در حالی این یادداشت را مینویسم که یکی دو روز از انتشار خبر پیروزی حسن روحانی می‌گذرد. او به خودی خود فاقد محبوبیت سیاسی است. فی نفسه نماد هیچ آرزوی بزرگی محسوب نمی‌شود. قهرمان نیست. اما روزی روزگاری رسیده است که مردم به این نتیجه رسیده‌اند که از ظرفیت های اندک موجود در ساختار قانونی و بوروکراتیک کشور استفاده کنند و با انتخاب او خواست‌های خود را به ساختار سیاسی تحمیل کنند. تصور می‌کنم این دو ماجرای واژگون، نمایانگر دو وضعیت در نسبت میان مردم و حیات سیاسی است. مقایسه آنها به گمانم تامل برانگیز خواهد بود.

 


دکتر مصدق و مردم

نمی‌توان نسبت میان دکتر مصدق و مردم را فهمید، مگر اینکه اوج‌گیری وجاهت ایدئولوژی‌های ناسیونالیستی و چپ را در آن روزگار فهم کرده باشیم. در دوره مدرن، مردم در پرتو ایدئولوژی‌ها درکی یکپارچه از خود و مسیر و هدف جمعی خود پیدا می‌کنند. ایدئولوژی‌ها مولد یک ادراک مشترک جمعی و حس و عاطفه‌ای عمومی‌اند. الگویی از حس عشق و نفرت می‌پراکنند. الگویی با النسبه هم شکل از کنش مقاومت یا اعمال قدرت خلق می‌کنند.

دستگاه‌های ایدئولوژیک، همیشه در میدان عمل، در شخصیت‌هایی تجسد پیدا می‌کردند که خصلت‌های استثنایی داشتند. بزرگ بودند، مبارز و پی‌گیر بودند، در مقابل ساختارهای قدرت داخلی یا بین المللی ایستادگی می‌کردند و به این طریق سمبلی از اراده جمعی مردم به حساب می‌آمدند. مردم هم به خیابان می‌آمدند، حمایت می‌کردند و برای تصمیمات و ایستادگی رهبران خود یک پشتوانه عملی محسوب می‌شدند. در آن سامان‌های ایدئولوژیک، مردم به خودی خود قدرت بزرگ اما بالقوه بودند. به مدد رهبران سیاسی این قدرت بالقوه، صاحب زبان، جهت‌ گیری، و معنا و اثرگذاری می‌شد. اصولاً رهبر سیاسی، آن کسی بود که قدرت بالقوه مردم را فعلیت می‌بخشید.

در این روایت از حیات سیاسی، همیشه عرصه‌ای برای نقش آفرینی قهرمانانه بازیگران بزرگ گشوده است و مردم اصولاً به تماشا می‌روند، گاه مشتاقانه فریاد می‌کشند و گاه جمعی در سوگ و اندوه می‌نشیننند.   

در آن روزگار، اساساً یکی از مضامین منازعه سیاسی، بر سر احراز مقام رهبری مردم بود. درست بعد از کودتای بیست و هشت مرداد و برکناری دکتر مصدق، این شاه بود که تلاش کرد موقعیت قهرمانی و رهبری مردم را به عهده بگیرد. با فاصله یک دهه، یکباره خود را یک رهبر انقلابی معرفی کرد. برنامه یک انقلاب تحت عنوان انقلاب سفید شاه و ملت را عنوان نمود و با افتخار در مقابل دوربین‌ها  و نورافکن‌ها سینه سپر کرد تا مثل یک قهرمان ملی دیده شود. اما موفق نشد. کسی او را به این دید نگرفت. اما مخالفین او همچنان در تلاش بودند تا مقام هدایت و رهبری مردم را به عهده بگیرند. تئوری‌های لنینیستی در دهه چهل، و باور به حرب پیشتاز انقلابی، تلاش‌هایی برای احراز رهبری مردم بود اما نه با تکیه بر نام و شخصیت، بلکه با تکیه بر ساختارهای تشکیلاتی.

در این میان دکتر مصدق تنها نام و شخصیتی بود که از دهه بیست تا زمان مرگ در تبعیدگاه، نقش قهرمان را به خود اختصاص داد. او در تبعیدگاهش منزوی و تنها نشسته بود اما الهام بخش بسیاری از مبارزان سیاسی بود. یک نمونه‌اش نامه‌ای است که دکتر علی شریعتی از پاریس برای او می‌نویسد. از محتوا و طنین این نامه می‌توان به فضایی رفت که عرصه سیاست، با قهرمان شناخته می‌شود و کسانی که عهده‌دار هدایت مردم به سمت افق‌های تازه‌اند. دکتر در بخشی از این نامه می‌نویسد:

ای دهقان سالخورده ما، ... کاش میتوانستی دیوارهای قلعهای را که در آن به زنجیرت کشیدهاند بشکافی و بیرون آیی تا به چشم خویش ببینی از بذری که در مزرعه اندیشهها افشاندهای، نسلی روئیده است که جز به جهاد نمیاندیشد و جز به راه تو گام نمیگذارد و تو آنگاه میدیدی نهضتی را که تو رهبری کردی و او تو را پرورش داد امروز دارای فرهنگی غنی است. فرهنگی که صفحاتش با خون نگاشته شده است و داستانش داستان شکنجهها، زندانها اسارتها و محرومیت‌هاست و امروز نسلی که پس از هشت سال پیکارش ولوله در جهان انداخته است، از این فرهنگ الهام می گیرد.

  

 رهبران سیاسی و روشنفکران بذر می‌افشانند، در مزرعه اندیشه‌ها و فرهنگ مردم نهال‌های مقاومت و ایستادگی می‌نشانند و به مردم می‌آموزند که باید از سر فرود کردن در زندگی و نیازهای روزمره دست بردارند و در مقابل ظلم و استعمار ایستادگی کنند.

دکتر مصدق در پرتو چنین منظری، نمی‌توانست لنگ ضوابط حقوقی و قانونی بماند. بخصوص هنگامی که رقیب و دشمن او، از این ضوابط و قواعد حقوقی و قانونی به نفع خود استفاده می‌کند و بر تحصیل آنچه خیر مردم تلقی می‌شود‌ مانع تراشی می‌کند. او به نیروی نام خود که مسبوق به پشتیبانی مردم است، اراده خود را پیش می‌برد و در جایی که ساختار قانونی و بوروکراتیک مانع اقدامات او باشد، این حق محفوظ است که از آن عدول کند. البته انحلال مجلس با ظواهر قانونی اتفاق افتاد. او انحلال مجلس را با برگزاری یک رفراندم عملی کرد. اما مورخین کم و بیش متفق القولند که مصدق از وجاهت و قدرت نامش استفاده کرد، یک رفراندم صوری برگزار کرد و ماجرا چندان واجد مشروعیت قانونی نبود. انحلال مجلس اما چیزی از وجاهت دکتر مصدق نزد مردم و نیروهای رادیکال حامی او نکاست. او قهرمان ملی باقی ماند. حتی پس از وفات او در تبعیدگاهش.

در فضای انقلابی که قهرمانان عهده‌دار امورند، بروکراسی و قانون اساساً مجالی برای مشروعیت ندارد چرا که آنها ساختارهای برسازنده وضع موجودند. قهرمان تداعی کننده گذر است. گذر از محدودیت‌های وضع موجود. تداعی کننده روز و روزگاری تازه است. مصدق چنین بود.

 

حسن روحانی و مردم

نسبت حسن روحانی و مردم را نمی‌توان فهمید مگر اینکه سیاست در فضای مابعد ایدئولوژی‌ها در ایران را فهم کنیم. سیاست در خلاء ایدئولوژی‌ها به معنای فقدان افق مشترک است. مردم درکی یکپارچه از خود ندارند. چندان تصویری از هدف مشترک نیز در کار نیست. در چنین فضایی سیاست اساساً به خودی خود موضوعیت، تقدس و اهمیتی ندارد. اولویت با زندگی است و حفظ حریم‌های خصوصی و فردی. در چنین فضایی، افق‌های نگاه و ارزیابی در چارچوب پنجره‌های کوچک خانه‌هاست. خبری از چشم اندازهای بزرگ تاریخی در کار نیست.

آنچه سیاست را در همان پنجره‌های کوچک خانه پدیدار می‌کند، آمال و آرزوهای جمعی نیست. مخاطراتی است که آسایش و امنیت زندگی در خانه را مخدوش می‌کند. آپارتمان نشینی در روزگار ما چنان است که گاهی سال های سال، دو همسایه کنار یکدیگر زندگی می کنند اما یکدیگر را نمی‌بینند یا در حد یک سلام و علیک رسمی با هم سروکار پیدا می‌کنند. اما یکباره اگر خبری حاکی از خرابی تاسیسات ساختمان برسد، یا ترکی نگران کننده در یک گوشه ساختمان به چشم بخورد، همسایه‌ها از لاک خصوصی خود بیرون می‌روند و برای رفع خطر یکدیگر را ملاقات می‌کنند. دوگانه فضاهای ایدئولوژیک، عشق و نفرت است، اما دوگانه فضاهای خالی از ایدئولوژی، احساس خطر یا امنیت است. 

فضای خالی از احساسات ایدئولوژیک در روزگار ما، مردم را به فضاهای خصوصی کشانده است. اما این واقعیت مانع از حضور جمعی آنها در فضای عمومی و حیات سیاسی نیست. بخصوص وقتی با ایران و مقتضیات نظام جمهوری اسلامی مواجهیم. نظام جمهوری اسلامی بر ساختاری استوار است که تفکیک جدی حریم خصوصی از حریم عمومی را برنمی‌تابد. کم یا زیاد به عنوان پاسداری از امر عمومی در همه خانه‌ها و حریم‌های خصوصی حضور دارد. البته جناحی از آن، مهمانی است که هر شب و هر دقیقه در خانه نشسته است و جناح دیگری که هر از چندی در فضای خصوصی پیدا می‌شود. به علاوه بر مبنای مقتضیات ایدئولوژیک‌اش، مسئولیت‌ها و رسالت‌هایی دارد که خیلی بزرگ‌تر و مهم‌تر از تامین رفاه و کار و معاش مردم است. هر چه جناح‌های درونی آن، کمتر خود را مسئول آرمان‌های بزرگ بشمارند، رفاه و برخورداری در زندگی در عرصه خصوصی فراخ‌تر خواهد شد. بنابراین مردم این بار نه با منطق آرمان های جمعی بلکه با منطق حفظ رفاه و آزادی در حریم خصوصی خود، در صورت ضرورت در عرصه سیاست حاضر می‌شوند.    

مردم در صحنه سیاسی حاضر می شوند، اما در زمانی که احساس می‌شود خطری امنیت جمعی شان را تهدید می‌کند، یا فرصتی به دست آمده و می‌توان از آن برای کاستن از بار تهدید استفاده کرد. انتخابات از این حیث، بهترین فرصت است. مردم بی اعتنا و سرد به زندگی خصوصی خود مشغولند. اما یکی دو ماه پیش از انتخابات، بحث و گفتگویی میان مردم جریان پیدا می‌کند. مردم سر از پنجره‌های خانه ها بیرون می‌آورند و همسایه را خطاب قرار می‌دهند.  مردم از هم می پرسند، آیا دراین انتخابات، امکان تازه‌ای برای رفع یک محدویت یا تهدید پیدا خواهد شد؟ آیا می‌توان با شرکت در انتخابات و به نفع این یا آن رای دادن، می‌توان فرصتی تازه برای رفع محدویت‌ها یا گشایش در کار و بار زندگی گشود؟ یکی از دیگری می‌پرسد، ممکن است با عدم شرکت خود، فرصتی برای یک تهدید فراهم کنیم؟

در این گپ و گفت‌های خصوصی و همسایگی، مردم درک محدودی از مختصات منازعات سیاسی پیدا می‌کنند. اگر معلوم شود که اصولاً چیزی قرار نیست با انتخاب این یا آن تغییر کند، پنجره را می‌بندند و اصولاً به هیچ چیز توجه نمی‌کنند. اما اگر بفهمند خطری در کار است، یا فرصتی برای رفع یک خطر، تصمیم به مشارکت می‌گیرند. در خانه می‌نشینند تا روز موعود. یکباره می‌بینی سیل وار مردم به سمت صندوق‌های رای روانه شده‌اند.

در این چشم انداز، مرد قهرمان سیاسی مطرح نیست. صحنه‌ای برای بازی قهرمانانه وجود ندارد. اساساً مردم تماشاگر بازی قهرمانان نیستند. خودشان به عنوان بازیگر به میدان می‌آیند. شخصیت‌هایی هم اگر هستند که نامدارند و در میان جمع می‌درخشند، بیشتر نقش نشانه دارند. مثل کسانی که در تظاهرات خیابانی، روی یک بلندی می‌ایستند و صدای این سو را به آن سو می‌رسانند، از وجود پلیس خبر می‌دهند، مردم را به آرامش دعوت می‌کنند. آنها به جای اینکه هدایت‌گر باشند، مدد کار جماعت‌اند. چنین شخصیت هایی لازم نیست متصف به صفات عالی، هیبت زا، و بزرگ باشند. مهم  این است که چه کسی نزدیک‌تر است به نقشی که مردم می‌خواهند. کافی است تشخیص دهی مردم چه می خواهند و همان نقشی را بازی کنی که مطلوب مردم است. اگر مردم نقش تو را باور کنند و مطمئن شوند که همانی هستی که می‌خواهند همراه می‌شوند. نه خیلی از پیشینه‌ات می‌پرسند نه چندان از چند و چون شخصیت فردی ات سوال می‌کنند. مهم هنر و قدرت ایفای نقش در میدان پیچیده بازی سیاست است. حسن روحانی به این مشخصات مرد سیاست امروز ایران است.

قواعد و قوانین و بروکراسی در این چشم انداز از حیات سیاسی، تابع هیچ حکم کلی نیست. نه به دلیل حراست از یک وضع غیر عادلانه محکوم است و نه به دلیل حفظ نظم و قانون محترم تلقی می‌شود. ساختار حقوقی و قانونی و نظم بروکراتیک، یک واقعیت پیش روی میدان کنش است. مردم به صحنه می‌آیند و با ساختار حقوقی همانطور رفتار می‌کنند که بازیکن فوتبال با مشخصات چمن یک زمین بازی. شاید در وهله اول محدودیت ها و معایب و مشکلات به نظرشان برسد و احساس یاس کنند. اما کافی است از یک گوشه کسی فریاد بزند در همین وضعیت ناگوار چمن، امکان‌هایی هست که می‌توان با استفاده خوب، یک بازی موفق را پیش برد. آنگاه همه یکباره متوجه یک فرصت و امکان اندک در دنیایی از محدودیت‌ها می‌شوند و از همان منفذ و امکان کوچک، استفاده بهینه می‌کنند. کسی به فکر انحلال قانون نیست، به فکر استفاده از قانون در خلاف جهتی است که قانونگذار برای محدود کردن میدان بازی طراحی کرده است.     

 

سخن آخر

الگوی حیات سیاسی به آن شیوه که مصدق چهره نامدار آن است، الگویی است متکی بر نخبگان و قهرمانان بزرگ. اما الگویی که حسن روحانی چهره نامدار آن است، متکی است بر توده مردم که تصمیم‌گیر و اثرگذار و نقش‌آفرین هستند. در یکی چهره تابناک شخصیت‌های اسطوره‌ای می‌درخشد و در دیگری، مردم خود می‌درخشند. این هر دو داشته‌ها و ناداشته‌هایی دارند. در الگوی نخست سیاست با اخلاق و مسئولیت پیوند می‌خورد. چشم اندازهای بزرگ در کار است. مردم به یک مای بزرگ تبدیل می‌شوند. اما تک تک مردم و خرد و پسند و عقلانیت فردی شان موضوعیت ندارد. در الگوی دوم، سیاست با نفع و عقلانیت‌های فردی پیوند می‌خورد، اما چشم اندازی در کار نیست. گویی یکی پر عظمت و خطی است، اما پشت کرده به زندگی به معنای طبیعی آن است، دیگری دوری و کم فروغ است اما ضرورت و شورمندی زندگی طبیعی در آن موج می‌زند. یکی از سنخ دوردست های تاریخی است، دیگری از سنخ نیازمندی های نزدیک، لمس کردنی و جلو چشم.

محمد مصدق و حسن روحانی تفاوت‌هایی از زمین تا آسمان دارند. به همان میزان نیز، نماینده شرایطی هستند که از زمین تا  آسمان با هم تفاوت دارد. به گمان نگارنده این تفاوت لزوماً به معنای تحول خطی جامعه ایران از جایی به جای دیگر نیست. ناداشته‌های حیات سیاسی از سنخ دکتر مصدق، و ناکامی او در مقطع تاریخی‌اش، از راه رسیدن سیاست ورزی از سنخ حسن روحانی را ایجاب کرد.  بی تردید ناداشته‌های سیاست ورزی از سنخ حسن روحانی نیز، حیات سیاسی از سنخ دکتر مصدق را ایجاب خواهد کرد. به ویژه اگر سیاست ورزی حسن روحانی در عمل توفیق پیدا نکند و نتواند تامین کننده خواست عمومی باشد.     

منتشر شده در دوماه نامه چشم انداز ایران، شماره 104 تیر و مرداد سال 96

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

استبداد عکس ها

شنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۱۱ ب.ظ

هر عکس دقیقاً نقطه مقابل نگاتیو خود است. هر چه در عکس سفید است، در نگاتیو آن سیاه است. نگاتیو با پوزیتیو خود ستیز دارد. انگار یکی انکار دیگری است. ما کسانی را دوست داریم ممکن است عکس‌شان را در اتاقمان نصب کنیم. معلوم است که از عکس پوزیتیو او استفاده می‌کنیم. اما محال است عکس کسی را که از او تنفر داریم در اتاق بچسبانیم اگرچه به شکل نگاتیو.

صور نگاتیو و پوزیتیو اگرچه رویاروی هم‌اند، اما به همان اندازه که با هم تفاوت دارند، به هم شباهت دارند. یک تصویرند که رنگ‌ها در آن جا به جا شده است. اگر کسی دوست داشتنی است یا موضوع تنفر ماست، پوزیتیو و نگاتیوش یکی است.

همین واقعیت بدیهی را اگر به عرصه عام اجتماعی و فرهنگی و به ویژه سیاسی بکشانید، به همین اندازه بدیهی نیست. دو گروه را تصور کنید که با هم خصومت دارند و یکی هستی خود را در نیستی دیگری می‌جوید. ذهنیت هر یک را می توانید یک عکس تصویر کنید که هیچ تفاوتی با هم ندارند الا اینکه آنچه در یکی سیاه است در دیگری سفید شده است و به عکس. این دو گروه به این دلیل که خصومت علیه یکدیگر را به مضمون اصلی زندگی خود تبدیل کرده‌اند، از خود جهان، پچیدگی و تنوع و رنگارنگی عالم و از تحولاتی که در آن جاری است غافلند. این دو در بستر تعارض و ستیز به شدت به هم شبیه شده‌اند و جهان خود را به چند موضوع خاص محدود کرده‌اند و همه دلخوشی شان این است که آنچه او سیاه می بیند من سفید می بینم و به عکس.

این اتفاق در عرصه سیاست به شدت جریان دارد و امروز نسبت جمهوری اسلامی و منتقدانش از همین سنخ است. تبلیغات رسمی جمهوری اسلامی پر از کلیشه‌های از مد افتاده است. منجمله از آنها کلیشه‌هایی که سی سال علیه آمریکا و اسرائیل و وضعیت جامعه غرب و امثالهم ساخته است. تصویر ساده شده‌ای از جهان که همه چیز موقعیتی ثابت و تغییر ناپذیر دارد. امکان ندارد از آمریکا حرکتی سر بزند که مصداق و نماد شرارت نباشد. هر چه بکند و بگوید، اثبات کننده ایده شیطان بزرگ است. تا به حال دیده‌اید در تلویزیون ایران گفته شود فلان حرکت یا تصمیم آمریکا مثبت بود؟ به نفع مردم جهان بود؟  چنانکه هیچ وقت نشنیده‌اید که مثلاً شیعیان عراق در فلان زمینه اشتباه کردند. در جنگ سوریه، ارتش بشار شکست خورد. یا در فلان میدان ستیز و جنگ، حزب الله اشتباه کرد. متقابلاً در میان بسیاری از منتقدان جمهوری اسلامی هم با همین وضعیت مواجهید. اولاً در تصویر ذهنی‌شان، چیزی جز آمریکا و اسرائیل و حزب الله و بشار اسد وجود ندارد. تنها تفاوت این است که در تصویر ذهنی آنها هیچ وقت آمریکا اشتباهی مرتکب نشده است. آنچه درتبلیغات جمهوری اسلامی جنابات اسرائیل قلمداد می‌شود، در نگاه آنها دفاع اسرائیل از موجودیت خود فهم می‌شود و بدیهی دانسته می‌شود.

گاهی از خودم می پرسم چرا جمهوری اسلامی دست از کلیشه‌های تبلیغاتی خود بر نمی‌دارد. کم کم به این نتیجه می‌رسم که خیلی هوشمندانه عمل می‌کند. چرا که مردم را با کلیشه‌های خود به دو گروه تقسیم می‌کند. یک گروه که تماماً این تبلیغات را باور می‌کنند که به مراد خود می‌رسد. گروه‌هایی هم باور نمی‌کنند اما در نگاتیو آنچه در کلیشه‌ها ساخته شده متصلب می‌شوند. به این ترتیب همه را تحت تاثیر تبلیغات خود قرار می‌دهد. به این ترتیب همگان را تحت کنترل خود در می‌آورد.

ایستادن در نقطه نگاتیوی که رقیب در صحنه سیاسی می‌سازد، هیچ ثمره‌ای جز تصلب ذهنی ندارد. او که تصلب ذهنی دارد خود قادر به تفکر و اندیشیدن نیست. قدرت داوری مستقل خود را از دست خواهد داد.

آمریکا پیش چشم همه ما عراق را در اشغال خود درآورد. نظام مستقر را ساقط کرد و منتظر بود که همگان یکباره به مدل دمکراسی که آمریکایی‌ها برایشان به ارمغان آورده بودند هجوم ببرند. اما اینطور نشد. آنها فرقه فرقه شدند و به هم هجوم بردند. علی الاصول آمریکای اشغالگر وظیفه داشت تا اعاده امنیت در عراق در این کشور بماند. اما به محض این که دید قدرت عمل در این میدان آشوب ندارد، کشور را ترک کرد. نقش خود را به استحصال نفت در عراق منحصر کرد تا بخشی از هزینه هجوم خود به عراق را تامین کند. کشور را ترک کرد و عراق هر روز بیشتر و بیشتر درگیر جنگ‌های خانمان سوز داخلی شد. جطور ممکن است هیچ کس در این دیار دم بر نیاورد؟

لیبی جایی در نقشه آفریقا داشت. یکی از مرفه‌ترین کشورهای شمال آفریقا بود. به این کشور هجوم بردند. به کلی از نقشه جعرافیای عالم محو شد. آنچه مانده است خشونت بارترین جدال‌های خونین میان گروه‌های مسلح است. مردم بدبخت یا در فقر و خشونت می‌سوزند یا گروه گروه سوار قایق راهی اروپا می‌شوند و شمار کثیری از آنها عرق می‌شوند. آنها که آمدند و زدند و ویران کردند، نه تنها لیبی را ترک کردند بلکه حتی در خبرگزاری های عالم نیز دیگر خبری از لیبی نیست.

چطور ممکن است تحصیل کرده، روشنفکر و اهل فکری که خود را برده و بنده حقیقت می‌شمارد، هیچ وقت در باره این صحنه‌ها در عالم دم بر نیاورد.

ما دچار فاجعه‌ایم. همه در صورت نگاتیو تصویر کلیشه‌ای که صدا و سیما ساخته اسیر شده‌ایم. فراموش می‌کنیم او که کلیشه می‌سازد، هر وقت که لازم باشد کلیشه‌های خود را تغییر هم می‌دهد. اما ما که در نگاتیو آن کلیشه ها زندگی می‌کنیم دست از کلیشه‌های خود نمی‌کشیم. به کلیشه‌ها که کشنده آگاهی و وجدان اخلاقی اند، مثل یک زیارتگاه مقدس می‌نگریم.     

من کینه ضد امپریالیستی در دل انبار نکرده‌ام. به جهان محدودی می‌اندیشم که زندگی در نگاتیو کلیشه‌‌ها برای ما ایجاد کرده است. زندگی در این نگاتیوها، تنها دید ما را محدود نکرده، وجدان ما را نیز محبوس کرده است. کسی که به اعتبار این کلیشه‌های نگاتیو، وجدان اخلاقی اش محبوس است، نمی‌توان به هیچ گفته و عمل‌اش اعتماد کرد.

من به کلی از این عکس متنفرم قطع نظر از اینکه پوزیتیو باشد یا نگاتیو.  

 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی