زاویه دید

تاملاتی پیرامون مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی

زاویه دید

تاملاتی پیرامون مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی

رنج های یک مرد انقلابی

يكشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۱۲ ق.ظ

انقلاب را به یک صحنه تئاتر تشبیه کنید: پیش از انقلاب در صحنه گشوده سیاست، چند نفر از دولتمردان در پرتو نورافکن‌های نیمه جان صحنه دیده می‌شوند. مردم تماشاگرند. موسیقی کسالت‌بار و خسته‌ای نواخته می‌شود. رخوت بر همه جا حاکم است. یکباره بر طبل‌ها می‌کوبند، شیپورها به صدا در می‌آیند، مردم از صندلی‌های تماشا بر می‌خیزند. به صحنه هجوم می‌برند. نورافکن‌ها با پرتوی صد برابر مردم را در کانون صحنه می‌درخشانند. دولتمردان قلیل رژیم پیشین، در بخش تاریک و نحس صحنه نشانده می‌شوند. موسیقی به اوج می‌رسد، نفس‌ها از شدت هیجان در سینه‌ها حبس می‌شود. اما به تدریج نوای حماسی صحنه فرود می‌آید، آرام و آرام‌تر، مردم به تدریج در حاشیه صحنه بر زمین می‌نشینند، و از میان آنها، پنچ، ده، بیست یا پنجاه نفر بر می‌خیزند، و به کانون صحنه می‌آیند. آنها مردان انقلابی‌اند. نورافکن‌ها بر آنها تمرکز می‌کنند، آنها می‌درخشند. هر چه بیشتر می‌درخشند، مردم بیشتر در سایه روشن حاشیه‌های صحنه می‌مانند. هاشمی رفسنجانی یکی ازآنها بود. 

آنها چهره‌های پراقبالی به نظر می‌آیند. ستاره بخت‌ آنها روشن به نظر می‌رسد. اما به واقع هیچ کس نمی‌داند در دل این چهره‌های سفید و براق صحنه، چه خبر است. شادی‌ها و اندوه‌ها و فرصت‌ها و تراژدی‌های گوناگونی اتفاق می‌افتد. اما مردم که یک یک، به صندلی‌های تماشا بازمی‌گردند، تنها شانس و اقبال و بخت آنها را می‌بینند. قرار است در این یادداشت، به عسرت‌های آنان نیز توجه دهم. هاشمی رفسنجانی در آخرین ملاقات‌های خود به بهانه ستمی که بر امیرکبیر رفته بود، اشک ریخت. اشک‌های او نشانی از همان اندوه‌ها و عسرت‌های پنهان است. عمق تراژدی آنجا بود که در زمان حیاتش، کمتر کسی این گریه را جدی گرفت. کمتر کسی متوجه است که مردان انقلابی، بخت واقبال زیادی دارند، اما عسرت‌های چندی نیز روح و روان آنها را می‌آزارد. به چند مورد از این عسرت‌ها خواهم پرداخت.

 


الف: رنج در فاصله میان بود و نمود

مردان انقلابی در شمار همان افراد متوسط الحالی هستند که توانایی‌ها و ناتوانی‌های بسیار دارند. مثل انسان‌های معمولی  دیگرند. بود واقعی شان، پر از ناتوانی‌ها و نادانی‌ها و بلد بودن‌ها و نابلد بودن‌هاست. اما مردان انقلابی علاوه بر بود، یک نمود هم دارند. تبلیغات در  مخیله مردم تازه از انقلاب فراغت یافته، تصویر شگفتی از آنها ساخته است. آنها رستم‌اند، مقدس‌اند، معصوم‌اند، قدرت‌‌های عظیم دارند، هیچ مانعی پیش روی آنها نیست. هر چه بخواهند عملی می‌شود، گویی آنها فاقد همین بدن معمولی با گوشت و پوست آسیب پذیرند. هر یک گویی یک دماوندند، سنگی و سنگین، پرشکوه و قدرتمند. فاصله میان این نمود با بود واقعی آنها، شکاف عمیق و رنجباری است. از میان کسانی که به عنوان دولتمردان تازه در صحنه آمده‌اند، معدود کسانی هستند که این فاصله را تاب می‌آورند. برخی از میان صحنه برخاستند و به صف تماشاگران پیوستند. گمنامی را به تحمل این فاصله ترجیح دادند. برخی نمودشان را به سخره گرفتند. حسینعلی  منتظری از آنجمله بود. در مقابل دوربین تلویزیون ساده و عامیانه و حتی مضحک ظاهر می‌شد. نمی‌خواست نمود بر بودش غلبه کند. این قبیل شخصیت‌ها اصولاً خود را به دام این فاصله نیانداختند. اما هاشمی رفسنجانی در زمره شخصیت‌هایی بود که ساماندهی به نظام جمهوری اسلامی را بر عهده گرفت و چاره‌ای جز این نداشت که به همان سیاق نمودش ظاهر شود. او مرد دوم جمهوری اسلامی بود، فرمانده جنگ بود، سردار سازندگی بود، و پس از آیه الله خمینی، برای یک و نیم دهه، مهم‌ترین چهره سیاسی کشور بود. این سنخ از مردان انقلابی اگر در تحقق آنچه نمودشان اقتضا می‌کند موفق نشوند که علی الاصول نمی‌شوند، در عسرت و رنج می‌افتند. برای چنین کسانی بازگشت از آن نمود برساخته بسیار دشوار است. شاید اشک‌های هاشمی رفسنجانی به این فاصله بازمی‌گشت. 


ب: رنج در فاصله میان امروز و فردا

مردمان معمولی به حال و اکنون خود فکر می‌کنند. چندان دلمشغول فردا، و سال‌های پس از خود نیستند. مردمان معمولی بی تاریخ زندگی می‌کنند. مردان انقلابی اما، تاریخ پیدا می‌کنند. می‌دانند که سال‌های سال پس از مرگ‌شان همچنان زنده‌اند، موضوع گفتگو و بحث و جدل. همه کلماتی که بر زبان آورده‌اند و تصاویر و اقداماتشان، موضوع پژوهش و تاملات بعدی خواهد بود. آنچه امروز پنهان کرده‌اند، فردا آشکار خواهد شد. مردان انقلابی هر چه زمان بگذرد، بیشتر و بیشتر در معرض تابش نور قرار خواهند گرفت. هرچه امروز فاعلیت دارند، در بستر تاریخ، شیئیت پیدا می‌کنند. توانی برای توضیح ندارند فقط توضیح داده می‌شوند. مردمان معمولی، تنها ممکن است به قیامت و محضر الهی بیاندیشند، مردان انقلابی، دلنگران تاریخ هم باید باشند. 

به هرحال فاصله‌ای هست میان تصویر مردان انقلابی در دوران حیات خود، و تصویری که ازآنها در بستر تاریخی ساخته خواهد شد. گاهی این فاصله مرد انقلابی را به وجد می‌آورد: هنگامی که تصور کند زمان حقانیت او را آشکارتر خواهد کرد، و گاهی این فاصله مرد انقلابی را دلنگران می‌کند، اگر تصور کند، تاریخ تصویر مثبتی از او ثبت نخواهد کرد. روان مرد انقلابی میان این خوف و رجاء همیشگی است. 

هاشمی رفسنجانی اما، وضعیت پیچیده‌ای داشت. ماجرا به پس از وفات او واگذار نشده بود. یک دهه هنوز زنده بود که جریان‌های مختلف دست به کار ثبت چهره تاریخی او شده بودند. او در مدت عمر سیاسی پس از انفلاب خود، چهره‌ها و نقش‌های متفاوتی اختیار کرده بود. هر کس هاشمی رفسنجانی را به اعتبار یکی از نقش‌ها معتبر می‌شمرد و به اعتبار نقش‌های دیگر نامعتبر. کمتر کسی بود که هاشمی به منزله یک کل یکپارچه را معتبر بداند. همه از جهاتی دوستش داشتند و از جهاتی منتقدش بودند. 


ج: رنج در فاصله میان وعده‌ها و دستاوردها

مردان انقلابی می‌آیند تا به جای رژیم منحوس، یک نظام سیاسی تازه بنا کنند. این کار تازه که بر گردن آنهاست، با هدایت و رهبری انقلاب که پیش از این عهده دار بودند از زمین تا آسمان متفاوت است. هنگامی که دست در کار نوشتن اعلامیه و شعار و فریادهای انقلابی بودند، همه ارزش‌های انسانی پاک و عالی‌ترین آرمان‌های تاریخی بر زبانشان جاری است. کافی است از شجاعت، صراحت، صداقت، و قدرت کلام بهره‌مند باشی تا مردم در ضیافت سخن و رفتار مرد انقلابی، خود را در معرض رهایی از همه عسرت‌های زندگی بیابند. 

سامان‌دهی به یک نظام سیاسی تازه اما از جنس و سنخ دیگری است. استعدادهای دیگر می‌خواهد. استعدادهای دوران حیات انقلابی، نه تنها در این بستر تازه مددکار نیست، بلکه گاهی مزاحمت هم ایجاد می‌کند. اینجا، حل مشکلات عینی و واقعی، و توزیع ارزش‌های مادی، منزلتی و قدرتی بر عهده مرد انقلابی است. برادران همدل، یکباره به سر و کول هم می‌زنند تا در صف توزیع از دیگران جلو بزنند. منظومه مشکلات عینی و نحوه حل دعوای بین مدعیان برای کسب امتیازات، سرانجام به تولید و تکوین یک نظام سیاسی تازه می‌انجامد. 

میان آنچه سرانجام در نتیجه آشوب منازعات و رقابت‌ها به عنوان یک نظام سیاسی مستقر می‌شود با آنچه مرد انقلابی در دوران بسیج وعده داده بود، تفاوت‌های بسیار است. زندگی در فاصله میان این دو طاقت فرساست. این خطر وجود دارد که در همان روزهای نخست، مردمی که دیگر در صندلی‌های تماشا جا گرفته‌اند، تو را متهم به دروغ گویی و فریب کنند. اگر هم بتوان قضاوت مردم را به تاخیر انداخت، مرد انقلابی، نمی‌داند با دوگانگی در درون خود چه باید بکند. 

فشار و رنج این فاصله، مردان انقلابی را به چند گروه تقسیم می‌کند: کسانی از آنچه به عنوان یک نظام مستقر شده، فاصله می‌گیرند و به همان ارزش‌های والا وفادار می‌مانند تا هم چهره بیرونی‌شان را حفظ کنند و هم در درون احساس گسست نکنند. گروهی مرتب بر طبل آینده می‌کوبند و به مردم وعده می‌دهند آن ارزش‌های والا در راه است. کمی باید صبور باشند وانتظار بکشند. کسانی بر تداوم نظام پا می‌فشرند و از ارزش‌هایی که حیثیت نظام را به سوال می‌کشد، انتقام می‌کشند. کسانی هم از این و هم از آن قهر می‌کنند و اصولاً سیاست را عرصه دروغ و ناراستی به شمار می‌آورند و به وادی‌های دیگر سر می‌نهند. کسانی نادم می‌شوند و به اعاده همان چهره پاک اولیه اقدام می‌کنند. 

هاشمی رفسنجانی، در بیشتر عمر سیاسی پس از انقلاب خود در شمار مردانی بود که فکر می‌کرد می‌تواند پرچم‌دار تحقق آن ارزش‌های انسانی والا باشد. اما هرچه گذشت، به ویژه در سال‌های آخر، به گروه نادمان پیوست. به اهمیت مردم پی برده بود. باور کرده بود مردم باید به صحنه بازگردند. از حاشیه به متن بیایند و ماشینی را که دیگر از فرمان او تبعیت نمی‌کرد به مسیر سلامت هدایت کنند. 


د: رنج در فاصله میان مقتضیات حفظ ارزش‌ها با مقتضیات حفظ اصل نظام

این فاصله بعد دیگری است از آنچه در محور پیشین گفته شد. در یک وضعیت انقلابی، ترویج ارزش‌های انقلابی با مقتضیات بازتولید و حفظ نظام سیاسی سازگار نیست. میان این دو فاصله عمیقی هست. تنها زمان و تاریخ است که می‌تواند این فاصله را پر کند. تنها در سرانجام تاریخ است که مقتضات حفظ نظام، با مقتضیات عدل و آزادی سازگار می‌شود. به باور هگل، در بستر تاریخی است که آرمان آزادی با واقعیت امنیت یا قانون پیوند پیدا می‌کند. باید صبور بود تا به تدریج بتوان عدالت را با آزادی گرد آورد. اما انقلاب، بر خیال پرش از موانع تاریخی روی می‌دهد. به این جهت، همیشه انقلاب‌ها، در شکاف میان آرمان‌ها و مقتضیات حفظ نظام دچار گسیختگی می‌شوند. 

در موقعیت انقلابی، هیچ کس به این نکته فکر نمی‌کند که چطور می‌توان در عمل یک نظام عادلانه را با مقتضیات رشد اقتصادی جمع کرد. هیج کس به این فکر نمی‌کند که فقدان یک بوروکراسی کارآمد، چطور با مدیریت منصفانه سازگار خواهد افتاد. کسی دلنگران آن نیست که با فقدان یک فرهنگ مدنی، نمی‌توان یک فضای دمکراتیک، سالم و گفتگویی سامان داد. در شرایط انقلابی، مردم و انقلابیون فکر می‌کنند همه از خود و منافع فردی خود گذر کرده‌اند. از گرمای حضور جمعی، این تصور به ذهنشان می‌افتد که همه یک خانواده صمیمی‌اند. کسی در آن شرایط قادر به فهم این نکته نیست که اگر نظم تازه برقرار شود این آدمیان دوباره به وضعیت‌های طبیعی بازخواهند گشت. خودخواه و سودجو و منفعت طلب. همه پس از پیروزی انقلاب، در مخاطره افتادن دراین ورطه خطرناکند. منجمله خود آن مردان انقلابی شاید پیش از عامه مردم. 

وقتی نظام سامان پیدا می‌کند، حفظ نظام، مقتضی زندگی در متن این واقعیت‌های روزمره است. در چنین وضعیتی، حفظ نظام، مقتضیاتی تازه خواهد یافت. سرکوب، دروغ، فریب، در زمره این مقتضیات هستند. درست در همین نقطه است که مردان انقلابی، گاه قربانی مقتضیات حفظ نظام می‌شوند و گاه قربانی مقتضیات حفظ ارزش‌ها. هاشمی رفسنجانی کمی قربانی این، و کمی قربانی آن بود.  


ه: رنج در فاصله میان یک مرد دینی و یک مرد سیاسی

مردان انقلابی که عهده دار تاسیس نظام جمهوری اسلامی شدند، بیشتر از طیف روحانیون بودند. آنها پیش از آنکه یک مرد سیاسی باشند یک چهره دینی بودند. حفظ اصالت و یکپارچگی این دو چندان هم که تصور می‌رفت سازگار نبود. حفظ قداست دینی، با مقتضیات سیاسی به ویژه سیاست مدرن سازگار نشد. در عمل گاهی این دین بود که ابزار پیشبرد تداوم حیات سیاسی شد. آنگاه مرد انقلابی به ویژه در جمهوری اسلامی، نمی‌داند برای خود و غیر، چطور صداقت دینی خود را اثبات کند. گاهی مصالح، مناقع و خیر عمومی است که به ابزاری برای تامین مقتضیات حیات دینی تبدیل شد. آنگاه مردان انقلابی، نمی‌دانستند چگونه باید به مردم پاسخ دهند. آنها صادقانه قصد کرده بودند دین و دنیا و آخرت مردم را تامین کنند. سرانجام کار، معلوم نبود چه شد. کدامیک تامین شد، کدامیک فدای دیگری شد. 


********

این فهرست می‌تواند ادامه پیدا کند. مقصود، امکان درک متقابل بود میان کسانی که در مصادر امورند و کسانی که در قاعده هرم حیات سیاسی تنها تماشاگرند. حیات سیاسی ما، پر از حماسه و پر از تراژدی است. در آشوب حیات سیاسی کسانی به موقعیت‌هایی پرتاب می‌شوند که چندان پیش بینی شده نیست. هاشمی رفسنجانی از آنجمله بود. شاید صدها سال پس از ما، او و کارنامه سیاسی‌ و شخصیتی‌اش، همچنان محل بحث و گفتگو باشد. از امروز تا فرداهای دیگر، هیچ کس نمی‌تواند قضاوتی نهایی و سرراست از او عرضه کند. اما این پیچیدگی به او ربط نداشت. او به خودی خود ساده‌تر و سرراست‌تر از آن بود که تصور می‌رفت. اما حامل پیچیدگی‌هایی بود که حیات سیاسی ما در آن غوطه‌ور است. در این وضعیت پیچیده، اگر شخصیت‌ها بیش از حد معمول، محوریت پیدا کنند، تراژدی بیش از حماسه قابل انتظار است. 



این یادداشت در نشریه پیام ابراهیم، شماره 19، سال سوم، بهمن و اسفند سال 95 منتشر شده است. 


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

روز ملی گناهکاران

پنجشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۲۱ ق.ظ

ما مثل هر ملتی در جهان امروز، روزهای ملی داریم.  این روزها برای تحصیل دو هدف برگزار می‌شود. دستاورد اول، برگزاری نمایشی پرشکوه است در چشم دیگران. ضمن چنین مراسمی است که دیگران ملتی را شاد، پرعظمت، پرغرور و واحد می‌یابند. دستاورد دوم، احساس فردی تک تک مشارکت کنندگان در مراسم است. در این روزها قرار است دست جمعی افتخار کنیم. عظمت جمعیت، و احساس جمعی افتخار، به هر یک از شرکت کنندگان قدرتی عطا می‌کند که در زندگی خصوصی خود اثری از آن نمی‌یابد. در این روزها، هر کس با هزار گرفتاری و احساس تحقیر و نادرستی در زندگی خصوصی، در جمعی حاضر می‌شود که همه احساس غرور می‌کنند. بزرگداشت روزهای ملی، اصولا یک مناسک ضروری برای تداوم ملت است.

اما اجازه بدهید به یک دستاورد سوم هم اشاره کنم.  

این مراسم بزرگداشت همانقدر که مراسم به یاد آوری افتخارات بزرگ است، مناسک فراموشی هم هست. هر ملتی دارای پیشینه‌های شرم آور هم هست. جمع هر ملتی مملو از سرکوب شدگان، محرومین، گرسنگان، و از راه ماندگان است. در این رزوها، با یاری حضور جمعی‌، کوتاهی‌ها، قصور، خیانت‌ها و خباثت‌های فردی و جمعی فراموش می‌شوند. بگذارید کلمه مناسب‌تری به کار ببرم. در این روزها، خبائث جمعی‌ و خباثت فردی هر کس در زندگی خصوصی، مشروعیت پیدا می‌کند و همه تطهیر می‌شوند. دوباره به شیوه‌ای از زندگی بازمی‌گردند که حاصل آن، سرکوب گروهی، تداوم محرومیت جمعی، و به حاشیه رانی مردمانی است.  

 

به همین خاطر، روزهای ملی، قاعده تماشاکردن خود را دارند.

 به این روزها و مناسک آن به شیوه خاصی باید نگریست. در این روزها، فرد مهم نیست جمع است که اهمیت دارد. افراد با همه کژی‌ها و ناراستی‌های جاری در زندگی خصوصی‌شان، سلول کوچکی هستند از یک اندام بزرگ مقدس. در این سنخ مراسم، نباید خیلی ریز بین باشید. باید از بالا به جمع بنگرید. همیشه احساس کنید در یک پشت بام بلند ایستاده‌اید و به جمع می‌نگرید. جمع پرهیبت و عظمت است. اگرچه تک تک افراد حاضر ممکن است هزاران معضل روحی و خباثت اخلاقی داشته باشند. اما اینجا در تصویر پرعظمت جمعی، گویی همه خباثت‌ها و دروغ‌ها و فریب‌های خصوصی حل شده‌اند. همه شعارهای جمعی می‌دهند، پلاکاردها و تصاویر بزرگ حمل می‌کنند. این شعارها و تصاویر به عظمت جمعی کمک می‌کند و به میل انحلال فرد در جمع.

روزهای ملی البته ضروری‌اند و در دنیای امروز اجتناب ناپذیر. اما کاش یک روز ملی دیگر هم به این همه می‌افزودیم و آن روز ملی گناهکاران بود. موضوع این مناسک، اعتراف هر کس به گناه خصوصی‌اش بود. هیچ کس دیگری را متهم نمی‌کرد. قاعده این روز، متهم دانستن خود بود. قرار بر این بود که هر کس، یک پلاکارد کوچک حمل کند و در آن فهرستی از نادرستی‌های خود را بنویسد. در این مراسم، هیچ شعار جمعی سر داده نمی‌شود. راه پیمایی سکوت است.

در روز ملی گناهکاران، اگر به پشت بام بروی، یک عظمت خالی می‌بینی. عظمتی خالی از سلول‌هایی که پیوسته باشند. اگر چیزی این همه را به هم پیوند می‌دهد بغض و شرمندگی تک تک افراد است که در تلاقی با هم، حس نیاز به یک گریه جمعی پدید آورده‌اند. اگر در پشت بام باشی، چندان تاب نمی‌آوری، به جمع پشت می‌کنی، می‌نشینی و در لاک خود فرومی‌روی.

روز ملی گناهکاران هم خیلی سرد است و هم خیلی گرم. سرد است به این خاطر که انگار لباس در تن نداری. احساس خجالت می‌کنی. بودن دیگری، تنت را می‌لرزاند. با این همه اینجا هیج کس افتخار نمی‌کند. دیگری نیز احساسی شبیه تو دارد. نفس حضورش در این مناسک جمعی، حاکی از گناهکار بودن اوست. همین احساس، مناسک را گرم می‌کند. روز ملی گناهکاران، روز شورمند و گرمی است چرا که تو برای نخستین بار این فرصت را پیدا کرده‌ای که در جمع باشی و از خود فاصله نگیری. همان که حقیقتا هستی باشی. اینجا جمع برای نخستین بار امکان فردیت اصیل به تو داده است.

خبرنگاران می‌توانند به طور گسترده در این مراسم شرکت کنند. می‌توانند دوربین‌های خود را بر پلاکاردهای کوچک زوم کنند. می‌توانند در رسانه‌ها منتشر کنند که یک ملت در گذشته دست به کار چه فجایعی بوده‌اند، چه مصیبت‌ها که بر سر هم آورده‌اند، چقدر به هم خیانت می‌کنند، چقدر به دوستان خود دروغ می‌گویند. چقدر با نگاه سرد به کودکان گرسنه و سیاه در خیابان‌های سرد تهران می‌نگرند. چقدر به اموال دیگران تعرض می‌کنند. تا کجا به یکدیگر بی رحمانه رفتار می‌کنند. با این همه قدرت و صداقت جمعی‌شان، این امید را ایجاد می‌کند که همه چیز رو به بهبود است. تنها این تصویر تلخ است که فردای شیرین را نوید خواهد داد. کدام دیگری است که در مقابل این تصویر، به جمع این گناهکاران درود نفرستد و احساس خجالت در درون خود نکند؟

آنها که در مراسم ملی گناهکاران شرکت نمی‌کنند، دو گروه‌اند. نخست کسانی که از خود  و مردم خجالت می‌کشند. آنها قابل درک‌اند. خانه نشینانی که بیشتر از حد معمول شرمنده‌اند، قابل درک‌اند. اما دومین گروهی که در مراسم شرکت نمی‌کنند کسانی هستند که فکر می‌کنند عصمت دارند و هیچ گناهی مرتکب نشده‌اند. آنها بی تردید دیگر در میان مردم جایی ندارند. روز ملی گناهکاران، با این فرض بنیادی برقرار می‌شود که هر کس گناهی بر گردن دارد و هیچ کس بی گناه  نیست.

تنها در مراسم ملی گناهکاران است که خدا به راستی حضور پیدا می‌کند. جمع در میدانی بزرگ گرد می‌آیند. صداهاشان در گلو مانده است، سینه‌هاشان سنگین است. اشک هاشان جاری است. پر از شرم‌اند. پر از خالی‌اند. تنها در جمع پر از خالی خدا حاضر می‌شود. با چشمانی پر از خشم و مهر به جماعت می‌نگرد. مردم نیز پر از احساس جمعی خوف و رجاء‌اند.

روز ملی گناهکاران را نه هر سال، بلکه هر دهه یکبار اجرا کنیم. هر نیم قرن یکبار، هر یک قرن یکبار.

از برکت این روز ملی، تردید نکنید چشمه‌های خشک عشق دوباره سر باز می‌کنند. دوباره آغاز می‌شویم. از شر سالوس و ریایی که همه وجودمان را گرفته نجات خواهیم یافت. دوباره می‌توانیم به هم اعتماد کنیم. دوباره یکدیگر را دوست خواهیم داشت. یکدیگر را به ابزار اهداف پلید خود تبدیل نخواهیم کرد. باور کنید دوباره متولد خواهیم شد. زندگی دوباره آغاز خواهد شد. ما در روزگاری به سر می‌بریم که احساس راستین ملت بودمان وابسته به آن است که دست کم یکبار مراسم ملی گناهگاران را برگزار کنیم. 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

انقلاب، خدا و دوستی های گهر ساز

چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۴۵ ق.ظ

دوست یک نام است، برای افراد متعددی که بیرون از حیطه نسبت‌های خانوادگی با آنها ارتباط داریم. اما کسانی که مصداق نام دوست هستند، تفاوت‌های بسیاری با هم دارند. به همین جهت ناچاریم با خلق صفت‌هایی در میان این بسیار کسان، تمایز ایجاد کنیم. مثل دوست صمیمی، دوست قدیمی، دوست دانشکده، دوست همکار، دوست جان جانی، دوست حقیقی، مثلا دوست، دوست نما و .... این‌ها همه دوست‌اند، اما هر یک در موقعیت‌های گوناگون نسبتی با ما پیدا کرده‌اند، و همه یک نام اختیار کرده‌اند. اگر قرار است در باره دوست صحبت کنیم، پیش از هر چیز باید معین کنیم با کدام مصداق مشخص از دوست سروکار داریم. 

ماجرای زندگی هر کس، فرازها و نشیب‌هایی دارد. هر کس می‌تواند خط سیر زندگی خود را روی کاغذ با خطوط کج و مژ شونده‌ای ترسیم کند، و آغاز هر دوستی را مثل یک نقطه جایی روی این خطوط علامت گذاری کند. هر یک از دوستی‌ها آغازی دارد و هر آغاز، تقدیر سنخی از دوستی است. نحوه آغاز دوستی کم و بیش سنخ و جنس دوستی را معین می‌کند. دوستانی که دوستی‌شان در فرازی آغاز شده، ممکن است در یک فرود از دایره دوستی خارج شوند. اما ممکن است در فراز و فرودهای گوناگون زندگی بمانند: مثل ناظران بی طرف همیشه در حاشیه زندگی بایستند و به فرازها و فرودهای زندگی تو نگاه کنند و یا مثل نخ تسبیحی به دانه‌های گسیخته زندگی‌ات انسجام بخشند.  

من در این یادداشت به یکی از این صنوف دوستی اشاره می‌کنم. نام آن را دوستی گهرساز می‌گذارم. تجربه شخصی‌ام را در تشریح آن به کار می‌بندم. منظورم از دوستی گهرساز، سنخی از دوستی است که به اعتبار او، تو آنی شده‌ای که هستی. معمولاً عادت داریم مسیر زندگی خود را تا رسیدن به جایی که هستیم، از طریق شخصی و فردی کردن زندگی خود دنبال کنیم. اما داستان زندگی هیچ کس خصوصی و فردی نیست. هر فرد با دیگران می‌بالد. دوستی گهر ساز، توجه ما را به این نکته معطوف می‌کند که همیشه یا اغلب، پای یک دوست هم در میان است. او در این که هستی نقشی بر عهده دارد. البته اگر موفق باشی، معمولاً او را فراموش می‌کنی و اگر ناموفق، چهره او را همیشه به یاد می‌سپاری. به یادآوردنش برای کسی که موفق است، و فراموشی‌اش برای کسی که ناموفق است، به خود شیفتگی آدمی آسیب می‌رساند.  

در باره خود می‌نویسم و صد البته ممکن است آنچه می‌نویسم و تجربه کرده‌ام به من منحصر باشد و برای دیگران فاقد اعتبار قلمداد شود.   





دوستی گهرساز در زندگی من

برای من دوستی گهرساز، در مرز میان حریم خانواده و فضای عمومی جامعه ظهور کرد. خانواده قلمرو ارتباطات مقتدرانه بود. من آنجا سوژه‌ای تحت مراقبت و نظر بودم. خودیتی نداشتم، الا آنچه بر من مقرر کرده بودند. به محض آنکه از مرز کودکی گذشتم و به نوجوانی ‌رسیدم همراه با احساس امنیت، از زخم نادیده گرفته شدگی رنج می‌بردم. آنچه این وضعیت را غیر قابل دوام می‌کرد، نقش آفرینی موفقیت‌ها و شکست‌های درسی من در فضای امن خانه بود. موفقیت‌های تحصیلی‌ام در فضای مقتدرانه خانه دیده نمی‌شد، اما شکست‌ها، نمرات تک و ناکامی‌ها، موجب تحقیر من بود و سبب نادیده گرفته شدگی‌ بیشتر در فضای خانه می‌شد. حتی برای دیده شدن در خانه، باید امکانی پیدا می‌کردی تا در بیرون دیده شوی. خانه مرا به بیرون خود هدایت می‌کرد. 

بیرون اما، پر از نامنی، هراس، تیرگی، نابلدی، و خطر بود. اقتداری وجود نداشت، باید به خود اتکا می‌کردی و ستیزه‌گرانه به پیش می‌رفتی. انتخاب ساده‌ای نبود. ماجرا درست مثل کسی بود که شنا نمی‌داند و در ساحل یک اقیانوس خروشان ایستاده است. نه قادر بودم در ساحل بمانم و نه می‌توانستم به سادگی تن به آب بزنم. اجبار و در عین حال  وحشت از رفتن، هستی درونی‌ام را شکاف می‌انداخت. 

آنچه در بیرون از حریم خانه، احساس خوف و وحشت ایجاد می‌کند، مردم‌اند. چهره‌های ناآشنا و مجهولی که نمی‌دانی کیستند. آنجا معرکه ظهور دوستی‌های گهر ساز بود. با هر یک همراه شوی، کم و بیش مسیر آینده زندگی‌ات را ترسیم کرده‌اند. سرانجام باید همراه شوی، اما گویی می‌دانی این سنخ از رفتن بی بازگشت است. دیگر نمی‌توانی مثل همیشه به دامان گرم مادر بازگردی و با یک غلط کردم ساده همه چیز را حل کنی. با سن اندک و تجربه کم، تضمینی می‌جویی. باید چیزی باشد که به آن اعتماد کنی و برای این انتخاب سرنوشت سازت، تصمیم بگیری. آن روزها، برای ما و نسل ما، ایده خدا در تولید احساس تضمین و اعتماد، نقش مهمی بازی می‌کرد. اصولاً خداوند مثل یک سقف و راه مطمئن برای انتخاب دوست، میانجی‌گری می‌کرد. بگذارید چشم انداز پیش روی خودم را در آن سنین دقیق‌‌تر ترسیم کنم. آن روزها پیش چشم ما، چهار سنخ دوستی اظهار وجود می‌کرد. آنها هر یک به نحوی بسترهای ممکن ظهور دوستی‌های گهر‌ساز بودند. 

سنخ اول اهل لذت و کیف بودند. دختر و سیگار و مواد مخدر و مشروب در کیسه داشتند و به نحو وسوسه انگیزی تو را به خود می‌خواندند. اینها پرشمارتر از همه بودند. دست کم بیشتر از همه دیده می‌شدند. انتخاب این سنخ اما، به معنای ترک همیشه خانه بود. باید بندهای پیوند خود با خانه را می‌گسیختی و خود را رها می‌کردی. البته ماجرا فقط گسیختن از پیشینه و خانه نبود. از دغدغه آینده هم باید صرف نظر می‌کردی. باید به آن می‌چسبیدی و می‌رفتی. هیچ اعتمادی در کار نبود. تنها باید به دستاوردهای فوری می‌چسبیدی. رها شدن در میان این گروه، پر از لذت بود اما بیم و هراس تمام وجودت را فرا می‌گرفت. در میان این سنخ، دوستانی داشتم اما همیشه با احتیاط با آنها مواجه می‌شدم. دوستی از این سنخ وجود داشت اما در حاشیه. توام با نگرانی و احتیاط. 

سنخ دوم اهل علم و دانش و تحصیل بودند. نزدیک شدن به یکی از افراد این گروه، می‌توانست آغاز یک دوستی گهر ساز باشد. اما مدرسه فضای آشوبناکی داشت. همه ابعاد منفی اقتدار خانوادگی را دوچندان کرده بود بی آنکه از امنیت خانه در آن اثری باشد. آنجا فضای دوقطبی نظم آهنین و بی بنیاد مدرسه بود و مقاومت دانش آموزانی که تلاش می‌کردند به شیوه‌های مختلف نظم بی معنای مدرسه را به سخره بگیرند. فرار از مدرسه ساده‌ترین شکل آن بود. مدرسه فضای توزیع تصاویر سکسی، چاقو کشی، داد و فریادهای جمعی، و حتی رفتارهای ناهنجار جنسی بود. در نگاه اول مدرسه با چهره عبوس ناظم و معلمان، منظم و استوار پدیدار می‌شد اما در عمق آن پر از گریز و اغتشاش و مقاومت بود. بچه درس‌ خوان‌ها در حاشیه این میدان قدرت جایگاه مضحکی داشتند. دیده نمی‌شدند، مسخره می‌شدند. کم و بیش من با این صنف همراه بودم. دوستانم بیشتر در میان آنها بود. دوستی تعریف شده‌ای در محدوده درس خواندن و انجام تمرین‌ها و تکالیف مدرسه. دوست گهر ساز من اما به این گروه تعلق نداشت. 

سنخ سوم، اهل کار بودند. کاسب بودند، خرید و فروش می‌کردند. پول جمع می‌کردند و پول شخصی به آنها قدرت می‌بخشید. همین که در خانه دست در جیب داشتند، آنها را اقتدار پدر رها می‌کرد. می‌توانستند برای زندگی خود تصمیم بگیرند و حتی گاه با کمک به خانه، مرجع قدرت شوند. بسیاری از این گروه، به سرعت شیوه زندگی گروه نخست را اختیار می‌کردند. اهل لذت و کیف بودند. فی الواقع الگوی موفق سنخ نخست که اهل لذت بودند، از درون این سنخ سوم می‌آمدند. و الا با جیب خالی و وابستگی مالی به پدر و مادر، انتخاب آن الگوی زندگی معنا دار نبود. برای من اما، این انتخاب ساده نبود. برای سن کم و تجربه اندک و جیب خالی مجالی برای این انتخاب نبود. باید تن به کارهایی می‌دادم که نیازمند انرژی بدنی است. اما جثه ضعیف من امکان بنایی و باربری و مکانیکی و مشاغلی نظیر آنرا نمی‌داد. درمیان آنها یکی دو دوست داشتم، گاهی برای گردش و تفریح خوب بودند. 

اما سنخ چهارم گروهی بودند که دوست گهر ساز من در میان آنها ظاهر شد. تفاوت این سنخ چهارم با سه سنخ دیگر، اتکا به قدرت زبان به جای اتکا به هر امر مادی و عینی و ملموس بود. لذت در میان گروه اول، علم و موفقیت‌های تحصیلی در گروه دوم، و پول در گروه سوم، عینی و مادی و ملموس بود. لذت هم سخنی با یک دختر، گرفتن نمره خوب در نتیجه یک امتحان دشوار، و جیب پر پول در نتیجه کار، ملموس و محسوس بود. با این سنخ دستاوردها تو می‌شدی مثل هر کس دیگر. مثل بسیار کسان. اما زبان در دوره ما، بسترساز راهی بود برای تبدیل شدن به کسی که مثل هیچ کس نیست. یا مثل قلیلی از کسان است. 

این سنخ چهارم، با یک نظام کلامی تداعی گر ظاهر شد. به جای اتکا به دستاوردهای محسوس و ملموس، دنیایی گسترده از مفاهیم داشت. خدا، سلطان این جهان گسترده مفاهیم بود. در چشم انداز جهانی که این سنخ جهارم تاسیس کرده بود، تو به جای آنکه دل به اقیانوس مواج بسپاری، از پله‌های استوار یک کشتی بزرگ بالا می‌رفتی که در کنار اقیانوس لنگر انداخته بود. پای پله کسی دست خود را دراز کرده بود و با چشمانی منتظر به تو خیره بود. او دوست گهرساز من بود. دست به دستش دادم. 

ماجرا را از زبان من می‌شنوید اگر آن دوست به زبان بیاید، خواهید شنید که این من بودم که پای پله ایستاده بودم و دستم را به سویش دراز کرده بودم و با چشمانی منتظر به او خیره بودم. انتخاب آن کشتی اصولاً حاصل یک دوستی بود. من به اعتبار او و او به اعتبار من، به مسافران این کشتی ناشناس تبدیل شدیم. این دوستی بود که مرا و او را برد. این دوستی بود که پای پله ایستاده بود. ما هر دو دست به دست او سپرده بودیم. 

دوستی در این سنخ، در پرتو حریمی از پیش تعریف شده شکل یافته بود. من عمیقا به آنکه دست در دستش دادم، اطمینان داشتم. اطمینانی که هیچ ربطی به بیوگرافی زندگی او و خانواده و رفتارها و سلوک شخصی‌اش نداشت. خدا دائر مدار دوستی بود. خیانت به دوست، اعتبارت را نزد خداوند که صاحب کشتی بود، لکه دار می‌کرد. من و دوست، هر دو پیش از ورود، وادار شده بودیم پای پیمان نامه‌ای را امضا کنیم که ما را به هم پیوند می‌داد. من و دوست من، هر دو با امضاء این پیمان نامه، گوهری دریافت کرده بودیم. در قلب و جانمان جای داده بودیم. این گوهر، همان بود که لنگرگاه شخصیت ما بیرون از قلمرو اقتدار درون خانواده بود. 

همه نقش آفرینی خدا، ناشی از آن بود که نادیدنی بود. اما در پرتو غیبت خود، همه دیدنی‌های عالم را به مساله تبدیل کرده بود. بیشتر یک غایت بود که باید در تاریکی این جهان به جستجوی او می‌پرداختیم. در پرتو حضور نادیدنی او، به همه دیدنی‌ها شک داشتیم و تنها با تکیه بر پیمانی که با دوست بسته بودیم، از وحشت و هراس رها می‌شدیم و به جستجوگران امیدوار تبدیل شده بودیم. دوستی از این سنخ، مرا و دوستان مرا که در یک حلقه آمده بودیم، دارای عالم ‌کرد. 

من از خانه کوچک دوران کودکی وارد دنیای بزرگ جامعه شدم. به جای وابستگی‌های خونی و خویشاوندی، این جا یک پیمان مقدس بود که مرا با جهان یگانه می‌کرد. دوستی نخستین گام ورود به این جهان شد. به این سیاق، دوستی از سنخ گهر ساز شکل گرفت. 

آنکه دوست گهر ساز زندگی من بود، در همان ماه‌های انقلاب، در خون خود غلتید و از جهان رفت. زندگی من فرازها و نشیب‌های دیگر داشت. در فرازهای دیگر، دوستان دیگر دوستی آغازیدند. اما هیچ کس نتوانست چهره حک شده دوست آغازگر را از درونم پاک کند. همیشه هست با چشمانی بیدار، ناظر، تعقیب کننده و هشیار. 


قصه من در فضای پس از انقلاب

اجازه بدهید برای توصیف آنچه در داستان زندگی من و شاید بسیاری از ما، در دوران پس از انقلاب گذشت، یک اشاره تاریخی کنم. مثل یک پرانتز در داخل یک متن. پیشترها فکر می‌کردم الله و ایمان به او، مفهومی است که با پیامبر اسلام وارد جهان کفار و مشرکین مکه شد. اما یک مطالعه مختصر نشان می‌دهد که سخن تازه پیامبر دعوت به خدا نیست. چرا که پیش از او، تاریخ تحول شرک حاکی از ظهور تدریجی خدای یکتا و حتی نام الله است. ماجرا از این قرار است که قریش که مجموعه‌ای از قبایل گوناگون است، با کثیری از بت‌ها زندگی می‌کند. به تدریج بت‌ها در کعبه گردهم می‌آیند. همراه با تحول ساختار قدرت در درون قریش، بت‌هایی بزرگ در متن و بت‌هایی در حاشیه قرار می‌گیرند. الهه‌های بزرگ در کنار کثیری از خدایان کوچک. سرانجام یک بت بر بت‌های دیگر غلبه می‌کند و نام الله را به خود می‌گیرد. مضمون اساسی دعوت پیامبر، اعلام این سخن بنیادی بود که الله این خدای تجسد یافته در کعبه نیست. الله نادیدنی است. الله است که شما را می‌بیند و شما همیشه از دیدنش محرومید. 

تبدیل کردن خدای تجسد یافته به خدای غایب، سازوکار متعین جهان را پیش چشم اعراب آن زمان، به یک راز تبدیل کرد. آنچه را پیشتر محصل و در دسترس بود، به یک آرزو مبدل ساخت. خدای نادیدنی، نقطه عزیمت بازتعریف مفهوم پیمان و میثاق در میان اعراب بود. اینک میثاق نه میان قبایل گوناگون، بلکه میان تک تک افراد با میانجی‌گری خدایی اتفاق افتاد که نادیدنی بود. رابطه‌هایی که پیشتر بر اساس خون و خویشاوندی استوار می‌شد، این بار از سنخ دوستی‌های گهرساز ظاهر شد. اینچنین بود که ماجرایی ماندگار شکل گرفت. 

هیچ قدرتی در این سنت، قادر نیست خدای رویت ناپذیر را به خدای رویت پذیر تبدیل کند. اما ما در فضای پس از انقلاب، تا جایی که امکان پذیر بود تلاش کردیم خدا را رویت پذیر کنیم. چرا که مقرر بود به نظمی اینجا و اکنون قدسیت ببخشیم. همان قدر که این تلاش با توفیق قرین بود، خدا نیروی ناشی از غیبت خود را از دست داد. خدای تجسد یافته، همانقدر که به یک خانه قدرت استواری می‌بخشد، نیروی خود را برای تولید اقتدار در عالم و تولید عالمی دیگر از دست می‌دهد و از دست داد. 

پرانتز را ببندید. سقف و ستون کشتی بزرگی که از آن سخن گفتم فروریخت. از آن قایق کوچکی ماند و کسانی خود را نجات دادند. اما کثیری خود را در طوفان آن اقیانوس پر خطر یافتند. یکباره غریق نجات‌های گوناگون از راه رسیدند و رسم و سیاق دوستی‌های گوهرساز از صنوف دیگر شکل گرفت. سنخ اول و سوم از چهارگانه فوق، از همه بیشتر رونق یافت. 

تجربه زیسته من پس از انقلاب، عموماً حاکی از ظهور دوستی‌هایی از آن سه سنخ دیگر است. آنکه گوهر ساز بود اینک به یک خاطره تبدیل شده است و من در میان سه سنخ دیگر، جهانی خالی شده از بنیاد را تجربه می‌کنم. می‌سازم با طوفانی که هر آن وجودت را به اینسو و آن سو می‌کشاند. 

اینک جهان را نیازمند غیبت دوباره خداوند و ظهور دوستی‌هایی می‌یابم که در پرتو او، امکان می‌یابند.



محمد جواد غلامرضاکاشی

این یادداشت در ماه‌نامه روایت، شماره یازده، آذر و دی‌ماه سال نود و پنج منتشر شده است 

 


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

ما و خدا

جمعه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۵۴ ق.ظ

برای غربی‌ها، عقل شالوده و شاکله فهم و تاسیس همه چیز است. عقل یک قوه انسانی است و آنها با تکیه بر عقل، انسان را به نقطه عزیمت همه چیز  تبدیل کرده‌اند. با عقل است که می‌توانی با جهان و خود نسبت برقرار کنی. به همین واسطه است که متفکران غرب، روز و روزگار خود را در نسبت با عقل جستجو می‌کنند. روزگاری را طلوع خرد، روزگاری را زوال خرد می‌نامند گاه یکسره به ستایش عقل می‌پردازند و گاه در مقابل آن، در سنگر احساس و عواطف انسانی می‌نشینند.

این سوی جهان اما، اوضاع خود را در نسبتی دیگر باید بررسی کنیم. آیا می‌توانیم در تاریخ خود به دقت روزگار طلوع و افول خرد را از هم متمایز کنیم؟ این کار شدنی است می‌توانیم قرونی در تاریخ اسلام را به واسطه ظهور یک چند فیلسوف عصر خرد بنامیم. عصری که با یکی دو اثر غزالی رو به زوال می‌رود. باور به عصر خرد، برای ما، با تکلف امکان پذیر است.

اما واقع این است که روز و روزگار ما بر اساس نسبت‌های گوناگون با خرد قابل فهم نیست.

به نظرم شاید روز و روزگار خود را به جای خرد باید در نسبت با خدا جستجو کنیم. در هر زمان و مکانی نحوی از ارتباط فردی و جمعی با خدا سامان پیدا کرده و به اعتبار این الکوی سامان یابی، وضعیتی برای ما مقرر شده است. وقتی از خدا سخن می‌رود، به این معناست که نقطه عزیمت فهم روزگار ما، یک نسبت است. یک نسبت ترجمان همه چیز در جهان فرهنگی ماست. ما و خدا در چه نسبت‌هایی با هم قرار می‌گیریم و تحت تاثیر هر یک چه وضعیت‌هایی برای ما حادث می‌شود؟

 

وصل

گاه ممکن است در نسبت با خدا، در حال وصل باشیم. به این معنا که خیال کنیم فرد مقبول خداوندیم. با او سخن می‌گوییم و پاسخ دریافت می‌کنیم. حس کنیم همه چیز همانطور جریان دارد که خدا می‌خواهد و خدا همانطور است که ما طلب می‌کنیم. این حال هم به فرد و هم به جمع، احساس برگزیدگی می‌دهد. احساس متصل بودن با خدا، وضع و حال آدمی را به کلی از روز و روزگار دیگران متمایز می‌کند.

حس اتصال با خدا، همه هستی آدمی را پر می‌کند. هیچ جای خالی در مساحت هستی تو پیدا نخواهد بود. بی‌نیاز از دیگرانی. بی نیاز از دار و ندار این عالمی. دوگانه زندگی و مرگ به کلی از دایره پرسش‌های آدمی بیرون خواهد رفت.

حسرت برانگیز است اما در عین حال، این احساس در این جهان، در لحظاتی ممکن است معنا دار باشد اما اگر به کلی خود را متصل با خدا یافتی، محتمل است سر از جایگاه شیطان درآورده باشی. حس می‌کنی می‌توانی برای دیگران تصمیم بگیری. فکر می‌کنی تصمیم افراد برای خودشان، عدول از پذیرش خواست خداست. فکر می‌کنی این نهایت خیر خواهی است وقتی چیزی را به دیگری تحمیل می‌کنی.

فرد یا جمع متصل به خدا، چرا باید به سخن دیگران گوش بسپرد؟ دیگران چه شانی دارند که شایسته حرف زدن باشند؟ دیگران یا به سخن من که همان سخن خداست، گوش می‌دهند یا بهتر است خفه شوند و خاموش بمانند. دیگران چیزی در کیسه ندارند تا به من بیافزایند. گوهر همه سخن‌ها نزد من یا ماست.

هیچ چیز این جهانی نیست که جلودار فرد یا جمع متصل به خدا باشد. اگر من بتوانم با خدا حساب خود را صاف کنم چه اهمیتی دارد که با دیگران چه می‌کنم. اگر غصب مال دیگران کنم اما مطمئن باشم می‌توانم با خدا مساله را حل کنم، چرا نکنم. اگر دروغ می‌گویم اما برای مصلحتی است که رضایت خدا در آن است، چرا نگویم؟ برای قوم و فردی که متصل به خداست، جان دیگران هم چندان ارزشی ندارد. خدا همان است که این خلق را آفریده است. اگر او خود می‌خواهد آنها نباشند، چرا من مجری خوبی برای تحقق خواست خدا نباشم.

فرد یا جمع متصل به خدا، خیلی آرام و مطمئن زندگی می‌کنند. آنچه دیگران را می‌لرزاند آنان را نمی‌لرزاند. استوار و محکم‌اند. جهان را ملک خود می‌بینند و خود را خورشیدی که همه چیز در پرتو نور آنها ظهور می کند. پیامد اعمال‌شان را در چشم و رای مردم نمی‌بینند بلکه رضایت خداست که همه چیز را معین می‌کند. شجاع‌تر از مردم عادی‌اند. همانطور که به سادگی ممکن است جان دیگران را بستانند، خود نیز به سادگی جان می‌دهند.

پیامبر خدا که دریافت کننده وحی بود، خود را متصل به خدا نمی‌انگاشت. تنها لحظاتی از اتصال برای او اتفاق می‌افتاد و در مواقع عادی خود را منفصل از خدا می‌پنداشت. والا چظور ممکن بود وقتی در جنگ احزاب از او پرسیدند آنچه می‌گویی سخن توست یا خدا، بگوید سخن من است و مومنان بگویند سخن تو برای خود توست و به رای جمعی خود عمل کنند؟ اما چه باید کرد که گاه افراد و جماعاتی خود را به واسطه میراثی که از محمد در دست دارند، متصل به خدا می‌انگارند. اتصال تمام وقت و بلا انقطاع.

متولیان دینی و جماعات مومن، وقتی احساس اتصال کنند، باید به کجا پناه برد؟ عالی ترین صورت این حال را می‌توانید این روزها در جماعت داعش ببینید و البته صورت‌های کم جان تر را دور و بر خودمان.

 

هجران

هجران نسبت دیگری میان مومنان و خداوند است. در این نسبت، خدا محبوب دوست داشتنی است. اما به دلایلی میان ما و او یک جدایی برقرار شده است. مثلا به اعتبار اینکه در این جهان در قفس بدن هستیم، لاجرم اتصال به او ناممکن است. زندگی مومن یا جماعت مومنان در این شرایط غرق شدن در آتش اندوه است. غم هجران به دارایی بزرگ مومن تبدیل می‌شود. اما این دارایی مانع از آن است که فرد احساس دارایی کند. این دارایی عین احساس فقر است.

او که در آتش هجران است، زندگی این جهانی را بر مبنای هجران تعریف می‌کند. زندگی ساختن با یک ناداری است. چشم امیدش به آن است که محبوب اندکی لذت وصل به او بچشاند. حتی برای یکبار در سراسر عمر. ممکن است به حالی در نمازی دل خوش کند یا آنچه در عالم رویا دیده است. ممکن است یکبار در تمام عمرش  تجربه‌ای از احساس وصل داشته باشد و بقیه عمر خود را با نیروی همان یک دم سپری کند.

هجران آتش درون است. هم گرما می‌بخشد و هم نور. ایمان اساساً با  همین آتش هجران است که زاییده می‌شود و به تدریج پخته و پخته تر می‌شود.

البته عموم مردم چندان نمی‌پسندند با آتش درون زندگی کنند. آنها محتاج کسانی می‌شوند که آتش هجران آنها را با تمسک به یک میراث که مدعی میراث نبی است، خاموش کنند. اینچنین یک سفره رنگین وصل تصنعی در این جهان می‌سازند تا از آتش مستمر هجران رها شوند.

البته این سفره تصنعی است و هیچگاه جانشین احساس وصل نیست. به همین دلیل، سفره وصل تصنعی هر آن می‌تواند جمع شود و جماعت مردم یا در آتش کفر بیافتند یا هر یک خود را رهجوی آتش گرم هجران کند.

 

فقدان

فقدان صورتی سرد و تیز از حالت هجران است. حس هجران را با احساس عاشقی می‌توان فهمید که شانسی در خود نمی‌بیند تا با یک معشوق زیباروی ملاقات کند. گویی هر روز از کنار پنجره خانه معشوق می‌گذرد، اما تنها حسرت و آه می‌کشد. اما فقدان وقتی است که گفته شود معشوق از این دیار رفته است. هیچ نشانی هم از او نیست. سفر کرد و رفت و دیگر اه و حسرت معنایی ندارد. هبوط در روایت مسیحی‌اش، کم و بیش زایشگر همین احساس فقدان در این عالم است.

در حال فقدان، مومن ممکن است به کلی ایمان خود را وانهد و تلاش کند با عقل و خرد خود زندگی کند. همانچه در مغرب زمین اتفاق افتاد. اما در این دیار، احساس فقدان، اگر فرد را به کلی به عالم و آدم بدبین نکند، ممکن است زایشگر میل به آشوب در این عالم باشد. اگر جهان بی خدا را تاب نیاورد، ممکن است برخیزد، قیام کند، شورش کند و جهان را برآشوبد. زندگی برای او تنها با شوریدن بر جهانی که خدا از آن سفر کرده، معنادار خواهد بود. او یا در خیال آن است که بستر را برای بازگشت آن سفر کرده فراهم کند، و یا در این خیال است که به معشوق سفر کرده پیام دهد که زندگی او جز میل به او و زخم عمیق از فقدان او نیست.

البته ممکن است مومن رنجور از فقدان خدا را برانگیزد تا خود به خلق یک خدا در این جهان قیام کند. کسی یا چیزی را بپرستد تا عطش خود را براورد.

 

قهر

قهر اما از همه جانسوزتر است. فقدان از سنخ کرشمه معشوق است. رفته تا خواسته شود. رفته تا قدر بودن او دانسته شود. رفته اما بازمی‌گردد. رفته تا  آتشی در دل عاشق یباندازد. قهر اما از نفرت خبر می‌دهد. رفته و هیچ کرشمه‌ای در کار نیست. رفته و حساب خود را برای همیشه جدا کرده است. کم ترینش این است که رفته تا نام خود را نیالاید. اما ممکن است رفته باشد تا مقدمات ظهور یک بلای بزرگ را فراهم کند. ممکن است رفته تا لشگریان بلا را برانگیزد.

مومنی که اینک به موصوع قهر خدا تبدیل شده، چه باید بکند؟ گاه ممکن است هنوز آتش عشق و وصل‌اش خاموش نشود. بنشیند و آرزو کند تیر بلا بر او نازل شود. نگران باشد نکند معشوق در رها کردن تیر خطا کند. گاه ممکن است افسرده حال، خود بر خود برآشوبد و خود را از زندگی که موضوع نفرت خداوند است رها کند. گاه ممکن است کینه در دل بپرورد و خود را آماده نبرد با خدا کند.

*******

  

ما و حال فردی و جمعی‌مان در کدامیگ از این نسبت‌ها جاری است؟ به نظرم هر چهار حالت برقرار است. کسانی از ما در حال اتصال‌اند. دقیقا از رعب آنان که در اتصال‌اند، دیگران در صور دیگر از ارتباط با خدا به سر می‌برند. کسانی از ما در آتش هجران خدا می‌سوزیم. البته در وضعیتی که دیگر کسی قادر نیست به عنوان واسطه، آتش هجران ما را خاموش کند. چرا که واسطه‌ها در توهم وصل افتاده‌اند و واسطه‌ای در میان نمانده است. کسانی احساس فقدان می‌کنند و جهان را به نحو غم باری خالی از او می‌یابند و کسانی با حس قهر، با خود و عالم می‌ستیزند.  

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

مردم بی پناهند

چهارشنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۵۶ ق.ظ

¬¬¬¬


ماجرای پلاسکو، حادثه مهمی بود اما نه آنچنان که روح و روان مردم در سطح ملی را به خود مشغول کند. فروریزی یک ساختمان در حد و اندازه‌های یک فاجعه ملی مردم را تحت تاثیر قرار داد. از همان لحظه‌های نخست، مردم در فضاهای مجازی و رادیو تلویزیون شاهد ماجرا شدند. مساله از حد رسانه‌های داخلی فراتر رفت، و رسانه‌های جهانی نیز خبر را لحظه به لحظه منتشر کردند. بزرگ شدن ابعاد یک حادثه که شاید به خودی خود، چندان بزرگ نبود، حاصل نقشی است که رسانه‌ها در دنیای جدید به عهده گرفته‌اند. یک حادثه در یک خیابان به مدد رسانه‌ها تصویری از کلیت بیانگر وضعیت عام مردم تبدیل شد. مردم همه در باره ان گفتگو کردند و وضعیت خود را در آن تماشا کردند. 

مردم در سطح ملی، شاهد چه رویدادی بودند؟ مردم در خبرهای لحظه به لحظه، شاهد سلسله‌ به هم پیوسته‌ای از رویدادها بودند که همانند یک داستان خوب ساخته شده، مردم را تحت تاثیر قرار داد. با شتاب سیر این رویدادها را در ذهن مرور کنیم: هنگامی که طبقات فوقانی ساختمان پلاسکو آتش گرفت، رهگذران خوش سرانه گوشی‌های همراه خود را درآوردند و شروع کردند به تصویر برداری از ساختمانی که دود از سرش بالا می‌رفت. با عجله تصویر و سلفی می‌گرفتند تا قبل از پایان یافتن حادثه به کمک ماموران آتش نشانی، صبح خود را با یک هیجان کوچک شروع کرده باشند. اما ماجرا از حد یک هیجان صبحگاهی فراتر رفت. فاجعه با فروریختن یک ساختمان عظیم رخ نشان داد. ماموران آتش نشانی زیر آوار رفتند. آتش تمام ساختمان را فراگرفت. خبر در رسانه‌های داخلی و خارجی پیچید. 

وقفه‌ای در ذهنیت متعارف مردم پیش آمده بود: مردم احساس کردند که نهادهایی که علی الاصول قرار است به پیشگیری، مدیریت و حل بحران در زمان مقرر بپردازند، همه ناتوان‌اند. در ساختمان پلاسکو قرار بود همه چیز به مدد ماموران شهرداری و آتش نشانی به سرعت خاتمه پیدا کند. اما آنها خود در آوار سنگ و بتن و آتش، مدفون شده‌اند. حال چه باید کرد؟ ماموران بیشتر و بیشتر شدند، اما معلوم بود که کار از کار گذشته است. ساختمان به تمامی فروریخته، ماموران جوان در آتش سوخته‌اند، دارایی‌های عظیم مردم از دست رفته، و تنها خاک برداری و تمیز کردن خیابان از آوار سنگین یک ساختمان قدیمی باقی مانده است. 

درست از لحظه‌ای که ساختمان پلاسکو، تصویرگر یک فاجعه جبران ناپذیر به خود گرفت، مردم یک باره چهره عوض کردند. گویی نگرانی و ترس وجودشان را فراگرفته باشد. احساس کردند جز خودشان پناهی نیست. تعداد زیادی کار و بار روزمره خود را رها کردند و همراه با ماموران دست به کار شدند، یکی نان و پنیر به تعداد انبوه می‌ساخت و میان مردم و ماموران توزیع می‌کرد. یکی به فکر گرم کردن کارگران در سرمای زمستان بود، یکی صورت ماموران را می‌بوسید و زنانی در حاشیه خیابان می‌گریستند و دعا می‌کردند. اما این همه دردی را درمان نمی‌کرد. حضور آنها بیشتر دست و پا گیر بود. سرانجام آنها با خواهش و اگر نشد با زور، از فضا رانده شدند و ماموران به کار ادامه دادند. 

ماجرای پلاسکو به خودی خود چندان بزرگ نبود، در پرتو نقش رسانه‌ها اینهمه بزرگ شد. اما در رویدادهایی نظیر زلزله رودبار و بم، حادثه بزرگ‌تر از توان رسانه‌ها بود. در متن آن رویدادها نیز مردم همین احساس را داشتند. تصور نمی‌کردند که یک دولت آماده؛ سریع، کارآزموده و دقیق وجود دارد که مساله را مدیریت می‌کند. مردم خود دست به کار شدند و در یک فضای غلیان عاطفی به میدان آمدند. 


مردم اگر احساس کنند نظام سیاسی شان می‌خواهد اما نمی‌تواند، مساله را قابل درک می‌یابند. بخصوص که اگر نظام سیاسی با صداقت به مردم بگوید که در این زمینه کاری از دستش ساخته نیست. مردم فرض می‌کنند که این یا آن حادثه درسی آموزنده خواهد بود. دولت درس خواهد گرفت و در آینده با نیرو و توان بیشتری به میدان خواهد آمد. اما اگر احساس کنند اصولاً سازوکارهای سیاسی دولت، در جهت حفظ و حمایت از آنها ساماندهی نشده، و قرار هم نیست بشود، احساس بی پناهی عمومی به نحوی عمیق ظاهر خواهد شد. مثلا به سیر حوادث در مورد مفاسد اقتصادی توجه کنیم. این مفاسد دو دهه است که مستمراً توسط رسانه‌ها با وضوع و جزئیات گزارش می‌شود. گاهی مردم شاهد اقداماتی از سوی نهادهای نظارتی و قضایی هستند. اما هر روز اخبار مربوط به مفاسد اقتصادی در ابعاد گسترده‌تر گزارش می‌شود. مردم به تدریج به این نتیجه رسیده‌اند غارت اموال عمومی یک فاجعه بنیادی است که هیچ کس در این زمینه به فریادشان نمی‌رسد. آنها که دستشان به منابع عمومی می‌‌رسد هر کاری بخواهند می‌کنند و هیچ کس جلودار آنها نخواهد بود. این سنخ بی پناهی صورتی عمیق‌تر وفاجعه‌بارتر از احساس بی پناهی است که در ماجرای ساختمان پلاسکو ظهور کرد. در این یادداشت، قصد دارم ابتدا مقدمه‌ کوتاهی در باره سیاست مدرن و احساس پناه در جهان امروزی عرضه کنم و آنگاه به پیامدهای احساس بی پناهی عمیق مردم در وضعیت امروز ایران بپردازم. 


سیاست مدرن و نیاز عمیق به پناه‌آوری 

در دنیای قدیم، مردم در فضاهای کوچک و ساده زندگی می‌کردند. مخاطرات طبیعی فراوانی آنها را تهدید می‌کرد. همیشه در معرض خطر هجوم قبایل مسلح و سارقان بودند. اما آنها خود عهده‌دار تامین امنیت و پناه خود بودند. در یک فضای کوچک مثل روستا یا یک قبیله، امنیت و حل مشکلات و رفع بلایا به خود آنها سپرده شده بود. اصولاً حریم گرم و کوچک روستا یا قبیله و ایل، یک پناهگاه محکم فیزیکی، عاطفی، روانشناختی و روحی بود. این احساس امنیت و پناه بنیادین را گیدنز امنیت بنیادی می‌خواند. در آن فضای کوچک، مردم چندان اطلاعی از ساختار سیاسی و حاکمان و فرمانروایان و مردان دولت نداشتند. حکومت اصولاً عهده دار اموری بود که مردم چندان از آن سر در نمی‌آوردند.  حکومت قلمرو بسیار کوچک و نادیدنی از حیطه گسترده و عمیق امنیت بنیادین و تامین رفاه و حل مشکلات روزمره مردم را بر عهده داشت. سازوکارهای طبیعی همزیستی مردم با هم، نهادهایی نظیر دین و مناسک جمعی و قومی، آنها را به هم وابسته می‌کرد و رنج ناشی از مشکلات را می‌کاست. 

سیاست مدرن اما به کلی در مختصاتی متفاوت ظاهر می‌شود. عرصه سیاسی، با شهر، جمعیت انبوه، مردمانی که با یکدیگر بیگانه‌اند سروکار دارد. اینجا دیگر، نسبت‌های چهره به چهره به حاشیه رفته‌اند. رسانه به جای نسبت‌های رویارو نشسته است. زبان و کلام، جایگزین مشاهده مستقیم شده است. تصویرهای مجازی، جانشین مادیت جهان بیرونی‌اند. مناسک و نهادهای اجتماعی و فرهنگی دیگر همانند سابق قادر نیستند احساس امنیت جمعی به وجود بیاورند. بنابراین جهان جدید با احساس تنهایی، بی پناهی، بیگانگی و غربت همراه شده است. 

چه چیز جانشین این خلاء بنیادین در جهان جدید است؟ سیاست مدرن و دولت، عمیق‌ترین بنیادهای ماندگاری و مشروعیت خود را از پرکردن همین خلاء کسب می‌کند. قانون، نظام حقوقی و قضایی نیرومند و ساختار کارآمد سیاسی، تکیه گاه اصلی مردم در جهانی هستند که دیگر اعتماد و اتکاء طبیعی به دیگری موضوعیت خود را از دست داده است. به همین جهت است که فیلسوفان سیاسی در آغاز مدرنیته، دولت را شبه خدا دانسته‌اند. لویاتان هابزی، اشاره به همین نقش مولد پناه مردم در روزگار بی پناهی‌ها می‌کند. لویاتان، اصولا به معنای خدای میراست. به نظر هابز، در جهانی که دیگر از ملکوت الهی فاصله گرفته‌ایم، راهی نمانده جز اینکه به دست خود ملکوتی دنیایی بسازیم و در پرتو خدای زمینی شده که همان دولت است، حد اکثر ممکن امنیت و پناه پیشین را در این جهان برای خود تمهید کنیم. 

مفهوم حاکمیت اساساً همین معنای شبه الوهی حیات سیاسی را متبادر به ذهن می‌کند. مردم در زندگی روزمره خود شاهد خودخواهی‌ها و خودمحوری‌های یکدیگرند. خیلی کمتر از گذشته در زندگی شهری مدرن، با مظاهر از خود گذشتگی، اندوه دیگری خوردن، حمایت از مال باخته و از اسب بخت افتاده هستیم. نوعی احساس سرما و بی اعتنایی به دیگری در فضای عمومی احساس می‌شود. حاکمیت اما به وجه دیگری از ما و نسبت‌مان با هم اشاره می‌کند. حاکمیت ناظر به آن است که ما به رغم اینکه روز و شب برای خود و منافع خود فعالیت می‌کنیم اما این تلاش برای رفع نیازهای فردی‌مان در بستر یک هم پیمانی بنیادین  حاصل شده است. پیمانی که بر اساس آن، در روزگار مبادا، پشتیبان یکدیگریم. دولت، نهادهای سیاسی، قانون و ساختار حقوقی کشور، تجلی آن عهد بنیادین ما با یکدیگر است. دولت قوی، کارآمد، توانا و دانا، تجلی عمق آن پیمان اصیلی است که با یکدیگر بسته‌ایم. قاعده این است که فرد در زندگی روزمره خود، سر در کار خویش داشته باشد اما آرامش و امنیت زندگی روزمره خود را وامدار نیرو و قدرتی است که در پرتو پیمان با همگان می‌داند. دولت مظهر این پیمان است و از حریم آن پاسداری می‌کند. 

اگر دولت و سیاست در جهان مدرن، قادر به تامین این احساس نیاز بنیادی نباشد، مردم همانند کودکی که پدر و مادر خود را گم کرده باشد، احساس ترس می‌کنند. بختک وضعیت طبیعی هابز گریبانشان را خواهد گرفت. تعلقاتشان به یکدیگر به سرعت گسیخته خواهد شد. نوعی فردگرایی منفی در آنها رشد خواهد کرد. این وضعیت ترسناک، اذهان فردی و جمعی‌شان را هر روز بیش از پیش خواهد فرسود. همزمان با ظهور زوال و انحطاط در ساختار حیات اجتماعی و فرهنگی، روان‌های فردی‌شان نیز افسرده و شکسته خواهد بود.  


سیاست، پناه‌آوری و روزگار ما ایرانیان

واقع این است که دولت مدرن یا شبه مدرن ایرانی، هیچ گاه در تولید این احساس بنیادی پناه و امنیت موفق نبوده است. هر چه شاخص‌های مدرن شدن در جامعه ایرانی طی یکصد و اندی سال پیش افزوده می‌شود، احساس نیاز به الگوی مدرن حاکمیت و دولت بیشتر و بیشتر می‌شود. اما دولت و سازمان نهادی آن، کمتر و کمتر قادر است پاسخگوی این نیاز بنیادی باشد. اما چیزی هست که وضعیت را در ایران پس از انقلاب، دو چندان بحرانی کرده است. 

مردم در ایران پیش از انقلاب، در مقابل مدرنیزاسیون پرشتاب پهلوی، و ناتوانی ساختار سیاسی در پاسخگویی به نیاز پناه و امنیت، قادر بودند به نهاد دین و ارزش‌های دینی پناه ببرند. باورها و ارزش‌های دینی کم و بیش قادر بودند حدی از امنیت بنیادین از دست رفته را تامین کنند. اجتماعات دینی با کمک خود مردم شکل می‌گرفت. مساجد و اماکن مذهبی، در جهان بیگانه و پرشتاب مدرن، تا حدی سنگرهای حافظ جان و روح‌ مردم در مقابل گسیختگی‌های جهان جدید بود. 

انقلاب سال پنجاه و هفت موازنه را دگرگون کرد. انقلابیون مردم را متقاعد کردند که می‌توان این اماکن آرام اما منزوی را از انزوا بیرون برد و حیات ملی را بر آن استوار کرد. آنها می‌خواستند ملکوت مقدس فضاهای دینی را در جسد دولت مدرن تزریق کنند. فرض شان بر این بود که اگر در این زمینه توفیق حاصل کنند، عطش آنها به وجود یک حاکمیت اطمینان بخش برآورده خواهد شد. سرانجام روزی فراخواهد رسید که تامین نیاز و کار و بار روزمره‌شان را در پرتو احساس اعتماد بنیادین به یک پیمان پیشین، شادمانه از سرخواهند گرفت. انقلاب، تلاشی جمعی برای خلق حاکمیت مدرن بود. فرض بر این بود که اگر پهلوی‌ها نتوانستند خالق اراده ملی باشند، دین، اینک در این زمینه مددکار خواهد بود. 

متاسفانه جمهوری اسلامی، تا کنون به این وجه بنیادین مشروعیت بخش به خود کمتر توجه کرده است. مسئولان خیال کرده‌اند که تدین مردم منبع لایزال کسب مشروعیت نظم سیاسی است. در حالیکه ارزش‌های دینی در میدان حیات سیاسی، با واسطه تولید مشروعیت می‌کند. دین در حیات سیاسی، تا جایی که امکان برای حیات یک نظم سیاسی قانونمند، حافظ جان و مال آنها، حافظ حریم آبرو و حیثیت آنها ایجاد کرده، مشروعیت بخش است. دین در حریم خصوصی نقطه اتکاء آنها به قلمروهای معنوی و الوهی هست. اما در حیات سیاسی انتظار دیگری از آن می‌رود. اینجا در حیات سیاسی به شرط مدد کردن به استقرار یک حاکمیت اطمینان بخش، معنادار و پایدار خواهد بود. و الا یک نام است و شاید یک ابزار سوء استفاده محض. 

نزدیک به چهار دهه پس از استقرار نظام جمهوری اسلامی، همه شاخص‌های مدرن نظیر سواد، شهر نشینی، ارتباطات، زنانه شدن فضاهای عمومی، پیچیده‌تر شدن ساختار حیات اجتماعی با شتابی روزافزون بالاتر و بالاتر رفته‌اند. اما تولید یک ساختار حقوقی قابل اعتماد و یک ساختار مدیریتی و بروکراتیک نیرومند هیچ‌گاه یک مساله اصلی برای نظام سیاسی نبوده است. 

در چنین شرایطی، مردم در مقابل احساس فقدان حاکمیت، و فقدان یک حکومت توانمند، کارآ، و موثر، بیش از گذشته احساس بی پناهی می‌کنند. دیگر حتی آن نهادهای منزوی نیز از انزوا بیرون رفته‌اند و به بخشی جدایی ناپذیر از سازمان سیاسی تبدیل شده‌اند. فقدان توانایی دین در ایجاد احساس حمایت و پناه در روزگار بی پناهی‌ها، یک عارضه عمیق اجتماعی، فرهنگی و سیاسی است. می‌توان انتظار داشت که در چنین شرایطی بسترهای زوال عمیق اجتماعی، گریبانگیر مردم شود و به دنبال خود، زوال روانی و وجودی افراد. 


سخن آخر

امروزه هر رویداد خرد و جزئی می‌تواند به مدد رسانه‌ها، به آیینه‌ای بدل شود که تمامیت نظام سیاسی در پرتو آن نگریسته شود. دولت و نهادهای حاکمیتی، نباید به دنیای رسانه‌ای شده امروز بی اعتنا باشند. هر حادثه کوچکی می‌تواند به نقطه عزیمتی برای فروریزی بیشتر و بیشتر ذخائر اعتماد مردم تبدیل شود. البته هر تلاش کوجک و موثر نظام سیاسی نیز می‌تواند به نقطه عزیمت احیا و بازسازی اعتماد و احساس پناه عمومی تبدیل شود. قدرت رسانه‌های امروز، باید نهادهای حاکمیتی را ترغیب کند که دقت، کارآمدی، توجه به ضابطه‌های حقوقی و قانونی را صد چندان کنند. در دنیای امروز نه تنها چیزی پنهان نمی‌ماند بلکه صد جندان بزرگ و اثرگذار است. 

باور کنیم که ناتوانی مدیریت شهری در کنترل به موقع و کارآمد یک بحران نظیر ساختمان پلاسکو، و بازنمایی قدرتمند آن در رسانه‌های ملی و جهانی، احساسی عمیق از بی پناهی را زیر پوست مردم می‌خلاند. مساله این نیست که چه نهادی مقصر است، مساله این است که توانایی لازم در کار نیست. رسانه‌ها این قدرت را دارند که ناکارآمدی در یک رویداد خاص را که ممکن است هر کجای دیگر هم اتفاق بیافتد، بسط دهند و آن را به یک احساس بی پناهی کلی و عام تبدیل کنند. مردم از خود می‌پرسند اگر در حادثه آتش سوزی یک ساختمان این همه فاجعه روی می‌دهد، در صورت بروز یک زلزله چه خواهد شد. اگر روزی تروریست‌های منطقه تورهای امنیتی را پاره کنند چه خواهد شد؟ و ....

متاسفانه مناسک سوگ و عزاداری که برای کشته شدگان حادثه توسط دولت و رسانه‌ها شکل می‌گیرد، گاه مساله را بدتر می‌کند. مردم به چشم می‌بینند آنها که خود متولی‌اند، دستمال به دست گرفته همراه همگان گریه می‌کنند. در حالیکه به نظر می‌رسد راه چاره در آن است که پرشتاب، تقصیر بر گردن بگیرند. تضمین دهند که تکرار نخواهد شد. قصور نهادهای مختلف را نه با اهداف سیاسی بلکه با هدف اطمینان بخشی به مردم، ذکر کنند. به صراحت بگویند که چه تمهیداتی برای جلوگیری از تکرار این رویدادها در پیش گرفته شده است. منتظر و آماده باش بمانند و در اولین فرصت به مردم نشان دهند که همه چیز تغییر کرده و حادثه پیشین به سرعت ساختار را بهبود بخشیده است. 

صورت عمیق‌تر و بنیادی‌تر ماجرا در رویدادهای اساسی‌تر نظیر مفاسد اقتصادی است. یکی دو مورد از اخبار مربوط به مفاسد اقتصادی در دو دهه پیش کافی بود که کل ساختار را بسیج کند تا ساختارهای حقوقی و نظارتی را چندان ساماندهی کند که دیگر تکرار نشود. در ماجراهایی نظیر مصرف حساب نشده آب، مردم باید شاهد باشند که چگونه دولت به جد رفع نگرانی می‌کند. چنانکه در مورد دریاچه ارومیه خوشبختانه این اتفاق افتاد. 

البته این همه تحقق یافتنی نخواهد بود مگر اینکه ساختار نظام سیاسی بیش از گذشته به ملزومات یک مدیریت کارآمد، دقیق، ضابطه مند در داخل کشور توجه کند. تنها با بازگردانیدن اقتدار به سامان سیاسی، است که احساس امنیت و پناه آوری مردم امکان پذیرخواهد شد. و در پرتو این احساس است که می‌توان به احیای اخلاق اجتماعی و تولید امید و اساس نشاط و اعتماد در عرصه‌های گوناگون اندیشید. اما این مهم روی نخواهد داد مگر اینکه نظام سیاسی به دو نکته توجه کند:  اول اینکه بیش از حد خود را با روایت‌های کلان، معطوف به آینده دور، و کم رابطه با تجربه زیسته و روزمره مردم مشغول کرده است. تولید یک کشور قدرتمند و مقتدر و پیشرفته البته مطلوب است. مردم از تبدیل شدن کشورشان به یک کشور قدرتمند در سطوح جهانی خرسند خواهند شد. اما به شرطی که این سیاست‌ها را معارض با وجود یک دولت دلمشغول به مسائل و مشکلات روزمره و عینی‌شان نیابند. قدرت یابی بیشتر اگر با کارآمدی بیشتر در سطح اجرایی و ملی همراه نباشد، مردم به روایت‌های کلان بی علاقه خواهند شد. حتی ممکن است نسبت به آن‌ها احساس کینه و نفرت کنند. مردم همانقدر که به طور عینی شاهد رشد توان نظامی کشور هستند، به طور عینی شاهد رشد و ارتقاء توان ملی در رفع فقر و فساد و بحران آب مواجه نیستند.

نکته دوم عبارت از آن است که بذل توجه به همه چیز، تنها توسط همگان امکان پذیر است. تمایل ساختار به تک پایه کردن نظم سیاسی بسیاری از معضلات عینی مردم در زندگی روزمره آنها را در نقطه کور قرار خواهد داد. در جهان امروز آنچه احساس پناه آوری ایجاد می‌کند، مهر و لطف شخص فرمانروا نیست، بلکه یک ساختار پیچیده و چند پایه است که امکان رویت پذیری مسائل و معضلات مردم و بحران‌های آنها را امکان پذیر می‌کند. اینچنین است که کسب اطمینان از عدم تکرار فجایعی نظیر پلاسکو نسبتی با ساختار متکثر و دمکراتیک دارد.   


منتشر شده در کتاب «جستارهایی در پلاسکو»

 که توسط پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات به چاپ رسیده است


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

پلاسکو و توان رفتاری ما

سه شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۱۸ ق.ظ

جمهوری اسلامی و ما که تابعانش هستیم، طی نزدیک به چهار دهه با هم زندگی کرده‌ایم. هر دو کارهایی یادگرفته‌ایم و کارهایی نیاموخته‌ایم. روانشناسان به آن می‌گویند توان رفتاری. ما توان‌های رفتاری معینی داریم و در زمینه‌هایی فاقد توان رفتاری هستیم. توان رفتاری مرد فیلسوف، مجرد کردن همه چیز است. اگر یکباره گروهی محاصره‌اش کنند تا او را بزنند، دست و پای خود را گم می‌کند. توان رفتاری فیلسوف در این موقعیت، پرسش از چرایی خشونت است، اما این توان رفتاری کمکی به او نمی‌کند که کمتر کتک بخورد.

ماجرای ساختمان پلاسکو، آیینه خوبی است برای مطالعه ناتوانی‌های رفتاری ما. آنها که باید به نجات مردم در شرایط دشوار بپردازند، خود زیر آوار مظلومانه و به نحو دردناکی سوختند، و مردمی که باید در این شرایط همدرد و همراه باشند، شادمانه در حادثه از خود سلفی گرفتند. خوب است ماجرای پلاسکو را به منزله یک نمونه از توانانی‌ها و ناتوانی‌های رفتاری خود موضوع مطالعه قرار دهیم.

نظام جمهوری اسلامی، تجلی دهنده یک دولت شبه مدرن است و کارکردهای متنوعی دارد. اما همه کارکردها را به اندازه هم بلد نیست. دو حوزه است که بیش از همه نمایانگر توان رفتاری نظام سیاسی است. یکی امور امنیتی است و دیگری تبلیغات. خیلی کارهای دیگر هم می‌کند، اما آنها به هیچ روی نشانگر توان رفتاری نظام نیستند.

چهار دهه است که به طور مستمر مشغول مبارزه با دشمنان داخلی و خارجی است.در این زمینه به طور نسبی موفقیت‌های زیادی کسب کرده است. به هر حال در این منطقه پرآشوب، ایران امن‌ترین منطقه خاورمیانه است. در داخل کشور نیز، هیچ مخالفی وجود ندارد که بتواند به راحتی سازماندهی سیاسی کند. بیرون از نظام سیاسی هیچ هویت سامان یافته و با دوامی وجود ندارد.

دشمنان خارجی به طور دفعی اقدامی می‌کنند و می‌روند، دشمنان داخلی نیز، گاهی در موقعیت‌های انتخاباتی فرصتی به دست می‌آورند و پشت دیوارها پنهان می‌شوند.

توان رفتاری در حوزه امنیتی با توان تبلیغاتی هم توام شده است. منابع دینی بیش از همه در دسترس نظام سیاسی است. با بهره گیری بهینه از مفاهیم و ارزش‌ها و خاطره‌های دینی، خیلی خوب می‌تواند هر اتفاقی را با بهره‌گیری از آیات و احادیث، و تکیه بر ماجراهایی در حیات پیامبر و ائمه شیعی، بعد دینی ببخشد. بخشی از مردم را به خیابان فراخوان کند و دشمنان را به قول خودشان مایوس کند.

کاش ماجرای پلاسکو هم حاصل اقدامی از سوی دشمنان داخلی یا خارجی بود. خیلی زود مساله قابل درک می‌شد و حل آن چندان دشوار نبود. اما ماجرا به همان موقعیت فیلسوف مجرد اندیش و گروه اوباش شباهت داشت. نهادهای ذی ربط شهری یکباره دست و پای خود را گم کردند. نمی‌دانستند در مقابل آتش سوزی یک ساختمان در شهر تهران دقیقاً باید چه کرد.

البته اگر در انجام اقدام به موقع و عملی دست و پای خود را گم کردند، توان رفتاری خود در حوزه تبلیغات را چندان از دست ندادند. تلویزیون را پر کردند از تصاویر غم انگیز و جگر خراش از حادثه، تا گریه مردم را در  آورند و همه نهادها یکی یکی همدل شدند، از هم تشکر کردند و از ماجرای پلاسکو صحنه‌هایی برای همدلی مسئولان با هم ساختند تا بستر ساز همدلی مردم و مسئولان باشد.  

مردم هم وضع بهتری ندارند. مردم هم طی چهار دهه یاد گرفته‌اند یا در شمار دوستان  نظام باشند و دوستی کنند و ابراز محبت. یا در شمار دشمنان باشند و از هر فرصتی برای ضربه زدن به نظام استفاده کنند. صفحات مجازی و گفت و شنود روزمره مردم کاملاً بیانگر تبدیل شدن ماجرای پلاسکو به یک حادثه سیاسی است. کسانی که در شمار دوستان نظام بودند، حادثه پلاسکو را نشانی از بد عهدی آمریکا تلقی کردند. احداث ساختمان را به آمریکایی‌ها نسبت دادند و فروریزی آن را نشانی دیگر از غیرقابل اعتماد بودن آمریکا. کسانی هم که در شمار دشمنان بودند، تا سازنده یهودی ساختمان  عقب رفتند و یادی کردند از خدمات رژیم گذشته.

عوام مردم هم که نه در صف دوستان و نه در صف دشمنان جایی برای خود می‌یابند، رفتند، شادی کردند، چند سلفی گرفتند و یادگاری‌هایی برای خود ثبت کردند.

ساختمان پلاسکو اما نه به دوستان ربطی داشت نه به دشمنان. ساختمان پلاسکو نمادی از ضعف‌ها و شکاف‌ها و رنج‌های عینی و روزمره ماست، که حل آنها به الگوهای دیگری از توان رفتاری نیازمند است. فرسودگی ساختمان پلاسکو، یک نمونه از فرسودگی بناهای دیگر شهر، یک نمونه از فرسودگی مدیریت آب، یک نمونه از فرسودگی نظام آموزشی، یک نمونه از فرسودگی بوروکراسی، و یک نمونه از فرسودگی نوع نگاه ما به خود و جهان است.

دیدن این همه و مواجهه عقلانی و موثر با آنها، نیازمند الگوی تازه‌ای از یادگیری است و  توان رفتاری تازه‌ای طلب می‌کند. در آنچه چهل سال است می‌آموزیم، کاستی‌های بزرگ وجود دارد. راه چاره را شاید در تساهل و گشودگی در عرصه داخلی باید جستجو کرد. اجازه بدهیم کسان دیگری که طور دیگری به امور می‌نگرند، فرصت داشته باشند تا تمرین کنند و توان‌های رفتاری تازه خلق کنند.

امنیت مقتضی نوع خاصی از نگاه به امور، و الگویی ویژه از یادگیری و توان رفتاری است. مدیریت امور شهری، نگاه دیگر طلب می‌کند و یادگیری‌ها و توان رفتاری دیگر، بوروکراسی، آموزش، اقتصاد، و سیاست نیز اینچنین هستند. این همه با هم مرتبط و در عین حال مستقل از هم اند. این الگوهای یادگیری، نسبت طولی با هم ندارند به طوری که اگر یکی را بلد بودی با همان سیاق می‌توانی امور دیگر را هم مدیریت کنی. درست به عکس، گاهی بلد بودن یکی مانع از بلد بودن دیگری است. بلد بودن امور  امنیتی، با بلد بودن مدیریت امور شهری یا اقتصادی ناسازگار است. پس بلد بودن  این همه از یک نهاد یا یک ساختار تک پایه بر نخواهد آمد. نیازمند کثرت نهادها، و الگوهای متکثر کسب مهارت و یادگیری است.

این که می‌گویند دمکراسی انتخاب اجتناب ناپذیر زندگی سیاسی در دنیای مدرن است، یک وجه آن، اشاره به همین ضرورت کثرت الگوهای کسب مهارت و یادگیری در سطح ملی است. 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

پاسخ به یک دانشجو

سه شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۳۶ ب.ظ

یکی از دانشجویانم در یک پیام خصوصی نظر مشروح خود را در باره یادداشت من با عنوان «مهم، موثر اما دوست نداشتنی» نوشت. جمله کلیدی این پیام به شرح زیر بود: «نوشتار شما در باب موثر اما دوست نداشتنی فرمول واقع گرایانه به مردمی نشان میدهد که نا امیدانه به زندگی بدون داشتن هیچ ساحتی از حقیقت ادامه می‌دهند و تنها با مصالحه سختی‌های زندگی خود را کمتر می‌کنند ... شاید این مطالب ازذهن خسته وناامید و البته پابه سن گذاشته و بدون هیجانات و خردمندتر شده دکتر کاشی باشد» اظهار نظر موثری بود. ذهنم را به خود مشغول کرد. برایش نوشتم: نا امید نیستم به جوهر سیاست اشاره کردم و چون سخن از هاشمی بود، به روایت محافظه‌کارانه این جوهر اشاره کردم.

منظورم این بود که جوهری که به آن اشاره کردم، یک سویه غیر محافظه کارانه هم دارد. قصد دارم خیلی کوتاه نشان دهم که آن جوهر، سویه‌ دیگری هم دارد.

من مواجهه سیاسی را رویاروی مواجهه فلسفی قرار دادم. گفتم مواجهه فلسفی این توهم را ایجاد می‌کند که می‌توان ناسازه‌های عینی را با یک سازه ذهنی و فلسفی رفع کرد. اما مواجهه سیاسی ناسازه‌های عینی را رفع نشدنی می‌انگارد. آنها تقلیل پیدا می‌کنند اما به نحو نهایی حل و فصل نمی‌شوند. باور به این انگاره گاهی مولد یک شخصیت محافظه کار، عمل‌گرا، و موثر و کارآمد است. هاشمی رفسنجانی از آن دست شخصیت‌ها بود. اما الزاماً آن انگاره مولد محافظه کاری نیست. گاه گشاینده انتظار و امید است. فرد را به جستجو می‌خواند. واقعیت ناسازگار با خویش، فرد را با خود و جهان پیرامونش ناساز می‌کند.

به این ترتیب می‌توان مثل هاشمی رفسنجانی مواجهه‌ای سیاسی با امور داشت، اما به نتایج محافظه کارانه نرسید.

به عنوان نمونه، ایمان به وجود ناسازه‌های عینی و رفع ناشدنی در عرصه سیاست، فرد را ترغیب می‌کند به سویه‌های طنز آمیز مناسباتی بنگرد که مدعی انسجام و وحدت بخشی است. به نظرم خیابان‌های امروز تهران، یکی از این صحنه‌های طنز آمیز بود. معمولاً بلندگوها در یک حرکت جمعی، سخنگوی مردم‌اند. بلندگوها مردم را بیان می‌کنند و مردم خود را در صدای بلند بلندگوها چند برابر می‌کنند. امروز اما بلندگوها با مردم کف خیابان رقابت می‌کردند. با کمک تکنولوژی تلاش می‌کردند صدای مردم را به حاشیه برانند، و مردم گاه در سکوت بلندگوها خود را می‌یافتند، گاه با سوء استفاده از فرصتی که بلندگوها در اختیار می‌گذاشت، خود را نشان می‌دادند، و موفق بودند و موفق نبودند.

اما سرانجام این منازعه، خلق طنزی افشاگر در متن یک تراژدی بود.  

مردم تلاش کردند یک تعارض پرناشدنی بر ملا شود، و اینچنین میان حیات سیاسی و حقیقت نسبتی دوباره برقرار کردند. این شدنی نبود، مگر اینکه باور کنیم واقعیت مملو از ناسازه‌های پرناشدنی است.  

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

مهم، موثر، اما دوست نداشتنی

دوشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۵۱ ب.ظ

هاشمی رفسنجانی شخصیت فوق العاده مهم و موثری در ساختار سیاسی ایران بود. در سال‌های اخیر همه به نقش مثبت و موثر او در عرصه سیاسی ایران معترف بودند، اما دوست داشتنی نبود. مهم و موثر اما دوست نداشتنی، ترکیب عجیب و شگفت‌انگیزی است. شاید هاشمی رفسنجانی از این حیث منحصر به فرد بود. شخصیت موثر اگر نقش مثبت بازی کند، دوست داشتنی است، و اگر  نقش او منفی ارزیابی شود، منفور و دوست نداشتنی. راز و سر این ماجرا چه بود که  هاشمی نقش مثبت داشت اما دوست داشتنی نبود.  

این وضعیت به او و خصوصیات شخصی او مربوط نبود. به معادلات پیچیده اجتماعی و فرهنگی و سیاسی ارتباط داشت و نقشی که در این میان او بر عهده گرفته بود.

در وضعیت‌های ساده، مثل منازعه میان یک دزد و مال باخته، همه چیز ساده است. می‌توانی با دفاع سر راست و صادقانه از مال باخته به یک قهرمان اخلاق تبدیل شوی، و دوست داشته شوی و با حمایت از دزد، به یک نامرد و بی مرام و موضوع تنفر تبدیل شوی. عرصه سیاست مدرن اما یک وضعیت پیچیده است. عرصه منازعه میان مطالباتی که با یکدیگر قابل جمع نیستند. منازعه میان آزادی و عدالت، میان پیشرفت و دمکراسی، میان کارآمدی و مشروعیت، میان قانونمندی و اخلاق، میان منافع جمعی و فرد، میان دین و آزادی. به این شمار ناسازه‌ها موارد دیگر هم می‌توان افزود.

در چنین وضعیت‌هایی، آنها که موثرند و مهم چند گروه‌اند: گروهی خیال می‌کنند این ناسازه‌های عینی، راه‌ حل نظری دارد. می‌روند در کسوت فیلسوف و دانشمند. یک الگوی نظری و فیلسوفانه عرضه می‌کنند و می‌بینی آزادی و دین، شریعت و آزادی، اخلاق و قانون، منافع فردی و جمعی، همه با هم سازگار شده‌اند. فیلسوف با افتخار سخن می‌گوید و می‌نویسد، مخاطبان نیز با ذوق و شوق می‌خوانند و می‌شنوند و توهم حل یک مساله واقعی و عینی در یک راه‌کار منطقی و ذهنی، چندی اوقات همه را خوش می‌کند. اما هیچ راه حل نظری و فیلسوفانه درمانگر دردهای عینی و ناسازه‌های واقعی یک جامعه مدرن نیست. این سنخ از افراد، گاهی دوست داشته می‌شوند و گاه محل بی اعتنایی واقع می‌شوند. یا به تعبیری دیگر، مدتی دوست داشته می‌شوند و پس از چندی محل بی اعتنایی واقع می‌شوند چرا که معضل عینی و عملی، نیازمند عمل و اقدام است.

گروهی دست به کار عمل می‌شوند. به اقدام‌هایی می‌اندیشند که ناسازه‌ها و منازعات عینی و عملی را حل و فصل قطعی و همیشگی کند. مثلا در ناسازه میان آزادی و دین، در دفاع از دین به طرفداران آزادی یورش می‌برند یا به عکس. جبهه آزادی علیه دین برپا می‌کنند یا جبهه دین علیه آزادی. آنها برای کسانی محبوب و دوست داشتنی‌اند و نزد کسانی دیگر، منفور و دوست نداشتنی. آنها یا قهرمان هستند یا دیو و شیطان.

دو گروه یاد شده، البته مهم و موثرند. چرا که به ساده‌سازی‌های نظری و عملی هر دو گروه، نیازی وافر وجود دارد. اصولا زندگی در جهان پیچیده دشوار است. فهم جهان پیچیده از آن دشوارتر. فیلسوف موثر است چرا که در قاب مفاهیم خود ما را دست کم به طور موقت از شر ناسازه‌های واقعی و عملی دور می‌کند. آن مردان عمل نیز که جبهه‌هایی برای ستیز و حل و فصل عملی ناسازه‌ها بنا می‌کنند نیز موثر و مهم‌اند چرا که رویای خلاص شدن از جهان پیچیده را بر می‌انگیزند. آنها هر دو دوست داشتنی و موثرند به این جهت که امکانی برای نادیده گرفته شدن وضعیت‌های پیچیده‌اند.

هاشمی رفسنجانی در شمار معدود کسانی بود که برای حل مشکلات عینی و عملی، هیچ راهی برای حل و فصل قطعی نداشت. نه راه حلی نظری و نه اقدامی عملی. او بر نفس پیچیدگی جهان مدرن واقف بود و به جای فیلسوفان یا قهرمانان، دست به عمل برای مصالحه می‌زد. این همه که می‌گفت افراط و تفریط نکنید، فی الواقع متفکران و عمل گرایان را فرامی‌خواند که به جای ایستادن در این سو یا آنسوی خط تنازع، کمی در میانه بایستند، و تلاش کنند با مصالحه امکانی برای همزیستی فراهم آورند. گاهی از آنچه متشرعات مسلمات می‌پنداشتند کوتاه می‌آمد تا بیشترین امکان فراهم شدن آزادی امکان پذیر شود. گاهی از قانون برای اخلاق و گاه از اخلاق برای قانون می‌تراشید.

چنین شخصیت‌هایی در ذهن مردم نه حکیم و فیلسوف‌اند، نه قهرمان و نه دیو و شیطان. آنها موثر و کارآمدند اما دوست داشتنی نیستند. بی مزه اما حلال مشکلات‌اند.

به این معنا، هاشمی رفسنجانی در منظومه شخصیت‌های جمهوری اسلامی، تنها شخصیت واقعا سیاسی است. چرا که سیاست مدار، در کمند مفاهیم فلسفی گرفتار نیست، و می‌داند سیاست حل معادله میان ناسازه‌های آشتی ناپذیر است.

هاشمی رفسنجانی با این مشی تامل برانگیز و منحصر به فردش، در دو دوره از زندگی سیاسی، با دو چهره متفاوت ظاهر شد. در دوره اول، که تا اواخر دهه هفتاد را شامل می‌شود، هاشمی مشی مصالحه جویانه خود را در میان جناح‌های داخل نظام سیاسی دنبال می‌کرد. او به یک نقطه ثقل تعادل بخش میان دو جناح سیاسی رقیب در داخل ساختار سیاسی تبدیل شد. اما از اوایل دهه هشتاد به اینسو، هاشمی این نقش تعادل بخش را در فاصله میان ساختار سیاسی و گروه‌هایی از مردم بر عهده گرفت. هاشمی نخست یک چهره حکومتی بود، اما هاشمی دوم، یک چهره مدنی. هاشمی نخست در محافل داخلی بیشتر عمل می‌کرد؛ هاشمی دوم بیشتر در عرصه عمومی.

هاشمی رفت، اما جمهوری اسلامی نیازمند هاشمی است. اگر هاشمی رفت، باید شخصیتی دیگر در موضع او بنشیند.

البته اهمیت و اثرگذاری شگرف یک شخصیت در درون یک نظام گسترده سیاسی، تاسف بار است. متاسفانه جمهوری اسلامی، هنوز منطق عمل در یک جامعه پیچیده را در نیافته است. نظریه پردازانی دارد که معضلات عینی را در عالم نظر حل می‌کنند و نسخه می‌سازند برای عمل گرایانی که تصور می‌کنند با یک ضربت حساب شده، حریفی را از میدان به در خواهند کرد. جمهوری اسلامی باید بداند که یک نظام سیاسی در جامعه پیچیده مدرن، کارش مصالحه جویی در میان تعارضات عمیقی است که حل و فصل نمی‌شوند، اما می‌توان در جهت تقلیل منازعه میان آنها کوشید. 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

شجریان: پنجره ای گشوده در زمانه عسرت

دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۱۲ ب.ظ

مقدمه

پس از انتشار خبر بیماری استاد محمد رضا شجریان، موجی از نگرانی و اضطراب در میان مردم جریان یافت و ایشان با تعابیر عجیبی از سوی مردم ستوده شدند.  صفت‌هایی نظیر «روح حقیقی خداوند»، «دارای صدای بهشتی»، «صدای ملکوتی و آسمانی»، «شکوه اصالت ما ایرانی‌ها»، «شکوه صدای اصیل مردم» و ...در توصیف استاد آواز ایران به کار رفت.  استاد شفیعی کدکنی در باره او سرود: «به روی نقشه وطن صدات چون کند سفر/ کویر سبز گردد و سر از خزر بر آورد». سایه می‌سراید که: «قدسیان می‌دمند نای ترا / تا خدا بشنود نوای ترا» دکتر حسین بشریه می‌سراید که: «همه در حلقه‌ی ارباب هنر / کودکانند و تو تنها پدری» در بخشی از شعر تیام کیانی می‌خوانیم: «ندای وحی رسالت بر عاشقان از اوست» علی معلم می‌سراید: «دوستدار تو صدای تواند/ پارت تا پارس سیستان تا ماد».

از جمله مفاهیمی که از این سنخ تولید شد، افتخار به او به منزله یکی از مواریث معنوی، فرهنگی و تاریخی سرزمین ما بود. هنرمندی نوشت: «نوای ربنای استاد سال‌ها همدم لحظات ناب و روحانی ملت ایران بوده»، دیگری نوشت: «ستون‌های تخت جمشید اصالت ما ایرانی‌ها را به رخ جهان می‌کشد، اما حرف من الان از یک ستون تخت جمشیدی هست که شکوه صدای اصیل مردمش بوده و هست»  

آیا می‌توان شجریان را یک میراث بزرگ ملی خواند؟ چطور می‌توان منظومه‌ای از آوازها و ترانه‌های یک موسیقی‌دان را روح خداوند و صدای ملکوتی و شکوه اصیل یک مردم خواند؟ من ابتدا با طرح یک تامل مقدماتی امکانی برای ارزیابی چند و چون این تعابیر خواهم گشود. قصد دارم واکنش غیر معمول مردم را دریچه‌ای به واکاوی شرایط فرهنگی، اجتماعی و سیاسی خود کنم. 


یک تامل مقدماتی

بیماری یک هنرمند پر مخاطب نظیر استاد شجریان، بدون تردید واکنش‌های عاطفی عمیقی به همراه دارد. می‌توان این سنخ از واکنش‌ها را موقت و ناشی از شک اولیه یک خبر نابهنگام تفسیر کرد. اما این نکته نافی تامل پیرامون عمق تاثر مردم نیست. چرا مردم این همه متاثر شدند؟ شجریان برای مردم امکان تجربه‌های عمیق زیبایی شناختی فراهم ساخته است. مردم با او و صدا و آوازهای کم نظیرش، تجربه‌های متنوعی داشته‌اند. او با زیبایی‌هایی که خلق کرده، به بخشی فراموش نشدنی از خاطره‌های مردم تبدیل شده است. فهم این همه تاثر و تالم عمومی، تنها هنگامی میسر است که بیشتر به نقش تجربه زیبایی شناختی در حیات فردی و جمعی توجه کنیم. ما کمتر تجربه‌های زیبایی شناختی و اصولاً امر زیبا را در تکوین شخصیت‌های فردی و جمعی موضوع تامل و توجه قرار داده‌ایم. تصور می‌کنم، جایگاه استاد شجریان را باید با توجه به جایگاه امر زیبا در حیات فردی و جمعی فهم کرد.

در تصورات متعارف ما، فیلسوف نقش مهمی بر عهده دارد از این حیث که با مفاهیم و گزاره‌های خود، فهم عمیقی از جهان و پیرامون ما تولید می‌کند. هیچ‌گاه باور نمی‌کنیم هنرمند در کنار یک فیلسوف جایگاه حائز اهمیتی داشته باشد. در تصورات عمومی ما، چهره‌ای که به کنش‌های بزرگ دست زده‌، ناممکنی را در عمل ممکن کرده است و موجب تثبیت یک ارزش اخلاقی والا شده است، شان بزرگی دارد. ممکن است یک هنرمند را دوست داشته باشیم، اما کمتر او را در کنار یک شخصیت بزرگ اخلاقی جای می‌دهیم. تصور شایع ما بر این است که هنر بیشتر امکانی برای تلذذ لحظه‌ای و موقت است. واکنش‌های عمیق و عاطفی مردم در مقابل انتشار خبر بیماری استاد شجریان اما، نشانگر آن است که استاد جایگاهی بیش از این یافته است. باید در باره نقش هنر در حیات فردی و جمعی خود بازاندیشی کنیم تا بتوانیم این سنخ از هیجانات را دریابیم. 

آنچه فلسفه یا اخلاق را در حیات فردی و جمعی حائز اهمیت می‌کند، نقشی است که این دو در فراتر بردن فرد از درگیری‌های متعارف روزمره ایفا می‌کنند. این دو، قادرند نسبت به آنچه در زندگی روزمره احساس فناشدگی و بی بنیادی عطا می‌کند، پنجره‌ای به یک الگوی اصیل از زندگی و عالم بگشایند. این امر، قطع نظر از نقشی که در حیات فردی ایفا می‌کند، شرط اساسی شکل گیری حیات سامان یافته اجتماعی و سیاسی نیز هست. همه تمدن‌ها و فرهنگ‌های بشری به نحوی با نظام‌هایی از دانش و اخلاق سامان یافته‌اند. به مدد نظامی از دانش و ساختاری از حیات اخلاقی، نظام حقوقی خود را سامان بخشیده‌اند. حیات سیاسی را امکان پذیر کرده‌اند، کسی یا کسانی مرجعیت یافته‌اند و الگویی از تابعیت سیاسی را ممکن ساخته‌اند. به عبارت دیگر، فلسفه و اخلاق، جهان اجتماعی را استواری می‌بخشند و به اعتبار این امر، روانشناسی فردی نیز قوام پیدا می‌کند. 

ممکن است با زبان مارکسی، هر نظام آگاهی یا اخلاقی را اشکالی از آگاهی کاذب به شمار آوریم که ترجمان منافع یک طبقه مسلط است. این نکته ممکن است اعتبار آگاهی و اخلاق را به پرسش بگیرد، اما چیزی از ارزش این مدعا نمی‌کاهد که هر سامان اجتماعی، فرهنگی و سیاسی، جز به مدد الگویی از نظام دانش و اخلاق سامان نخواهد یافت و هیچ نظام دانش و اخلاقی موثر نخواهد افتاد مگر کم یا بیش، فرد را از قلمرو حیات خصوصی‌اش به سمت عرصه عمومی، پذیرش مرجعیت قانون، و حیات جمعی براند. به عبارتی دیگر تا حدی فرد را از سطح صرفاً فردی استعلا بخشد. نقش آگاهی و اخلاق، تولید امکان فرارفتن فرد از تصورات فردی، منافع و علائق صرفاًٌ خصوصی است. این امکان را فراهم می‌سازند تا فرد خود را جزئی از یک کل قلمداد کند و از زاویه یک کل به حیات فردی و تصمیمات فردی خود نظر بیاندازد. این توان نظام‌های آگاهی و اخلاق را در ایجاد احساس کلیت به فرد، همان چیزی است که در فلسفه با نام استعلا از آن نام برده می‌شود.   

استعلا، یعنی تجربه کلی شدن. گسیختن از فردیت و جزئیت و خاص بودگی. فردی که یک هستی پیشامدی و تصادفی دارد، در پرتو استعلا، احساس می‌کند از حیات انسانی عام بهره مند شده است. احساس ضرورت و کلیت می‌کند. این تجربه ناب، همانقدر که قوام‌بخش شخصیت فردی است، شخصیت اجتماعی، ملی و حتی عموم بشری ما را قوام می‌بخشد. 

ما در باورهای متعارف نقش معرفت و اخلاق در تولید این حس استعلایی را تصدیق می‌کنیم اما از نقشی که زیبایی می‌تواند در این زمینه ایفا کند، غافلیم. زیبایی بدون تردید یکی از امکان‌های استعلا بخشی به حیات فردی است. به طوری که فیلسوفان از یونان به اینسو، همواره از سه گانه سخن، اخلاق، و زیبایی سخن به میان آورده‌اند و این سه را امکان‌های ارتباط با ساحت استعلا و حقیقت برشمرده‌اند. 

افلاطون این سه را سه وجه جهان مثالی خوانده است اما این سه، با هم و همراه هم ظاهر نمی‌شوند و هم وزن یکدیگر منشاء اثر نخواهند بود. گاه ممکن است حیات فردی و جمعی، بر نظام‌ باورها تکیه کند و نظامی از ارزش‌های اخلاقی و الگوهایی از تجربه زیبایی شناختی را به همراه آورد. اما همیشه ردای شهریاری بر دوش آگاهی نیست، گاه این ردا بر دوش اخلاق است و این اوست که به اعتبار شهریاری خود نظامی از آگاهی را فراخوان می‌کند و الگویی از تجربه زیبایی شناختی را. زیبایی نیز این امکان را دارد که گاه بر تخت بنشیند، ردای شهریاری بر تن کند و نظام‌های مقتضی آگاهی و الگوهای حیات اخلاقی را فراخوان کند. 

احساساتی که این همه نثار شجریان شد، ممکن است از تحولات جامعه ما خبر دهد. ممکن است پیام آور این نکته باشد که جامعه ایرانی، اینک شهریاران معرفت پوش و شهریاران ملبس به اخلاق را وانهاده است و هاضمه جمعی‌اش شهریاری امر زیبا را بر می‌تابد. باید از این منظر بر آنچه بر جامعه ما رفته است، تاملی تازه کنیم. 


در جامعه ما چه می‌گذرد

با توجه به مقدماتی که عرضه شد، تشخص ملی، فرهنگی و تاریخی ما، مشروط به آن است که امکانی کم یا زیاد برای حیات استعلایی فراهم باشد. این همان چیزی است که گاهی تحت عنوان ارزش‌های دینی، اخلاقی، اجتماعی و ملی از آن یاد می‌کنیم. کارکرد این سنخ از ارزش‌ها، گشودگی افراد است به خیر عمومی، به منافع و خواست دیگران، به آنچه میراث گذشتگان است و آنچه فرصت‌های حیاتی برای نسل‌های بعد شمرده می‌شود. به این معنا، استعلا با خرد جمعی نسبتی برقرار می‌کند. جامعه دارای خرد جمعی است به شرطی که ذخائر فعالی برای استعلا بخشی به سطح حیات فردی در کار باشد. 

طی چهار دهه اخیر جامعه ایرانی، به نحو پرشتابی گسیختگی و بر هم خوردن تعادل نسبی خود را تجربه می‌کند. جامعه ایرانی در دهه‌های سی و چهل، کم و بیش یک جامعه به سامان بود. ارزش‌های جهان مدرن همراه و همسنگ تحولات تکنولوژیک و مدرن، از راه می‌رسید اما قدرت و اقتدار دین، مانع از آن بود که یکسره از هم گسیخته شود و خود را وانهد. تعارض، رقابت و ستیز نهاد دین و دولت، بسترساز یک تعادل پویا و قابل قبول در جامعه ایرانی بود. محمد رضا شاه اما همراه با گران شدن قیمت نفت، این وضعیت بسامان را در هم ریخت و جامعه ایرانی طی چهار دهه اخیر، مرتب به سمت از دست دادن لنگرگاه‌های حفظ تعادل پیش می‌رود. جامعه امروز ایرانی، دچار بحران است. به نظر می‌رسد خرد جمعی خود را از دست می‌دهیم، جامعه را گسیخته می‌یابیم و در سطح فردی، احساس بحران معنا می‌کنیم. مدعای نگارنده آن است که جامعه گسیخته خود را می‌جوید و در این جستجو، نظام آگاهی و اخلاق، کمتر از قبل قادرند دستگیر او باشند. اینک جامعه ایرانی در پرتو تجربه امر زیبا خود را می‌جوید. سه مولفه را باید در وضعیت بحرانی امروز مد نظر قرار داد. 



اول بحران ارزش‌های دینی  

دین، با انقلاب جایگاه تعادل بخشی خود را از دست داد و بر اریکه قدرت، به عامل اصلی توزیع نامتوازن ارزش‌ها تبدیل شد. اینک جامعه با بحران ارزش‌های دینی مواجه است و این بحران توسط نظام سیاسی تولید و بازتولید می‌شود. نظام سیاسی، با تکیه بر دین، به یک بنگاه تولیدی تبدیل شده است که هر روز حجم گسترده‌ای از ذخائر حیات دینی را به کالا تبدیل می‌کند و برای بازتولید مشروعیت‌اش به خرید و فروش آن می‌پردازد. همانقدر که باید نگران خالی شدن ذخائر آب و نفت بود، باید نگران خالی شدن ذخائر فرهنگی و ملی، از قدرت ارزش‌آفرین حیات دینی بود. هر چه در منظومه حیات دینی، به کار بازتولید مشروعیت نظام سیاسی و بسیج هیجانی مردم می‌آید به کالا تبدیل می‌شود، بسته بندی می‌شود و به فروش می‌رسد، و هر چه به این کار نمی‌آید، در فرایند استخراج، به زباله‌دانی ریخته می‌شود. دینی که اینک پاسدار توزیع نامتوازن ارزش‌هاست، شان و جایگاه خود را برای تامین حیات استعلایی و بیدار سازی وجدان‌های فردی از دست می‌دهد. دین دیگر تکیه گاهی در یک جهان بی تکیه گاه، یا به قول مارکس، روح جهان بی روح نیست. دین از نقش و جایگاهی که درون مومنان داشت، به نظام اجبارهایی در بیرون تبدیل می‌شود. دینی که قرار است عمق و بنیادی به جهان ببخشد، به نردبانی برای ترقی و بهره مندی‌های این جهانی تبدیل می‌شود، دینی که قرار است قرارگاه آسایش و امنیت باشد، به منطق امنیتی و نظامی سرسپرده است. 

دین در یک کلام، اصلی‌ترین بنیاد حیات اخلاقی در سطح اجتماعی و سیاسی است. کالایی کردن دین و گرمای بازار خرید و فروش آن در عرصه سیاسی، جامعه را از این کانون مهم محروم کرده است. تا اطلاع ثانوی هیچ نظام اخلاقی نیرومندی قادر نیست حیات جمعی و ملی ما را سامان دهی کند. سه راه برای برون رفت از جهان مبتنی بر تصویرهای بی بنیاد، نشان دادیم. جهان دوم، به یک رویداد اشاره داشت و بشارت دهنده به حیات اخلاقی بود. به نظر می‌رسد که تغییر جایگاه دین، این فرصت و شانس را تا اطلاع ثانوی از جهان بی بنیاد ما گرفته است. 


دوم، نظام‌های آگاهی موید نیهلیسم اجتماعی

نظام سیاسی، ذخائر دینی را تضعیف کرده است در مقابل، روشنفکران و فضاهای آکادمیک نیز، به یک فردیت، گسیختگی از امر عمومی و هر چه رنگ و بوی حیات جمعی دارد فراخوان می‌کنند. این گفتارها، به جای آنکه خطابه‌های معطوف به حیات والاو اخلاقی باشند، با چنان جهانی ستیز می‌کنند. آنها شب و روز، نشان می‌دهند که بیرون از قلمرو منافع و خواست‌های فردی، هیچ حقیقتی در جهان نیست. تاریخ، فرهنگ، حیات عمومی، آرزوهای جمعی، زندگی جمعی توام با اصالت و معنا، سرزمین، وطن و هر چه از این سنخ است، مشتی جعلیات هستند. 

ساختار تبلیغات رسمی، بر مفاهیم کلی و عام سوارند. این منظومه‌های گفتاری، از این حیث اثرگذار و جاذبه افکن هستند که خوب نشان می‌دهند که این مفاهیم پوشش فریب‌اند. تا می‌توانند از هر مفهوم و فهم کلی و عام، مشروعیت زدایی می‌کنند و به جهانی مملو از جزئیات، جهانی بی تاریخ، بی گذشته، بی آینده، پراکنده، گسیخته دعوت می‌کنند. مضمون آنچه تحت عنوان آزادی از آن دفاع می‌کنند، چیزی جز این جهان محدود شده در خرسندی‌ها و منافع و لذات فردی نیست. 

بسط این نظام گفتاری نیز فرصت اول از امکان‌های سه گانه پیشگفته را از ما گرفته است. تا مدت زمانی نامعلوم، دیگر نمی‌توان منتظر خطیبی والا بود که با قدرت کلامی خود ما را به حقیقت فراخوان کند. این دوره دیگر دوران خطیبان والا نیست. آنها اگر ظهور کنند به سخره گرفته می‌شوند. فعلا قدرت خطابه‌ای ظهور نمی‌کند. همانطور که فیلسوفی به میدان نخواهد آمد تا عشق به حقیقتی را امکان پذیر کند. 


سوم: طبع زندگی بی بنیاد شبه مدرنیته ما

در غیبت ارزش‌های برانگیزاننده استعلایی و فقدان وجاهت حقیقت در عرصه عمومی، جامعه لنگرگاه خود را در فرایند توسعه و مدرن شدن از دست داده است. پیشترها مدرن شدن، با ورود ارزش‌های والای دنیای جدید نیز همراه بود. امروزه جامعه ایرانی، کمتر پذیرای وجوه والای ارزش‌های مدرن است. امروز این بازار و منطق سود و سرمایه و مصرف است که دائر مدار جامعه ایرانی شده است. می‌توان در کوی و برزن شاهد این جمله مارکس بود که همه چیز به سرعت دود می‌شود و به هوا می‌رود. فرهنگ سرمایه داری از سنخ خاص آمریکایی‌اش، حیات اجتماعی ما را در نوردیده است. در فقدان امکان اتکا، به استوانه‌های حیات دینی یا اخلاقی، فرد به منزله پرکاهی اسیر برساخته‌های رسانه‌ای است. سلبریتی‌های رسانه‌ای، صورت عینی این جهان بی بنیاد‌اند. 

دوران ما، دوران بسط رسانه‌ها و تبلیغات رسانه‌ای است. جامعه شناسان در توضیح نقش رسانه‌ها در دنیای جدید از داستان کشتی نوح استفاده می‌کنند. رسانه‌ها در طوفان امواجی که خود به راه انداخته‌اند، کوتوله‌ها را سوار می‌کنند و شان و منزلت می‌دهند. پرو بال می‌دهند، بزرگشان می‌کنند، کارشان که تمام شد، در دریای مبهم صداها رهاشان می‌کنند و می‌گذرند. آنها که صاحب رسانه‌ هستند، احساس خدایی می‌کنند، می‌آفرینند، روزی می‌دهند، بلا نازل می‌کنند، و می‌میرانند. رسانه‌ها احساس می‌کنند تقدیر مردم و آدم‌ها را در دست دارند. 

رسانه‌ها امروز با قدرتی بیش از قبل، سلبریتی‌ تولید می‌کنند. آدم‌ها، یکباره بزرگ می‌شوند، مد می‌شوند، قیمت پیدا می‌کنند، فروخته می‌شوند و فراموش. دنیای رسانه‌ها، دنیای پیچیدن آدم‌ها در بسته بندی‌های پرجاذبه است. دنیای قیمت دادن به افراد کم مایه. دنیای چیدن آدم‌ها در قفسه‌های فروش. دنیای یکبار مصرف ساختن آدم‌هاست و سرانجام دنیای پرتاب کردن آدم‌ها به سطل‌های زباله. 

این بازار شگرف، همزمان با بی بنیاد کردن جهان اجتماعی ما، درون افراد را تهی می‌کند. در تب و تاب قدرت رسانه‌ها، مردم از سنین جوانی، در هوس داغ بسته بندی شدن توسط رسانه‌ها می‌سوزند. برای اینکه شانس سلبریتی شدن پیدا کنند، همه زندگی خود را هزینه می‌کنند. اگر این شانس را پیدا نکنند، احساس می‌کنند در شمار انسان‌ها نیستند و از زندگی بی رنگ خود احساس کسالت می‌کنند، اگر شانس سلبریتی شدن پیدا کنند، وارد یک تجربه منحط از زندگی می‌شوند. زندگی در رفت و برگشت میان یک چهره عاریه‌ای و پرتاب شدن در زباله فراموشی.

نام دیگر تصویرهای بی بنیاد، همان دروغ خودمان است. می‌توان در دنیای جدید در یک جهان سراسر دروغ زندگی کرد. به مراتب بیش از دنیای قدیم، می‌توان دروغ موثر گفت. دروغ موثر، چیزی شبیه جادوست. دروغ‌گو، با کاشت یک دروغ کوچک، می‌تواند بهره‌های فراوان برداشت کند. البته دروغ‌گویی وجدان را معذب می‌کند. اما می‌توانی مساله را حل کنی. کافی است بر این خیال باشی که نیت خیر داری. آنگاه به راحتی دروغ می‌گویی و کم کم جز دروغ نمی‌توانی بگویی. دروغ یک امر پنهان نیست. همه می‌دانند که جز با دروغ مواجه نیستند. همه مشتریان دروغ‌اند و همزمان تولید کنندگان دروغ. 

جامعه ما به نحوی شگفت انگیز، طی سه یا چهار دهه، یکباره از خود تهی شده است. خود را می‌جوید. زخمی است و نیازمند خرد جمعی تا به خود بنگرد، اراده جمعی داشته باشد، و امکان درمان دردهای خود را پیدا کند. اما دیگر نه خطیبی قادر است به سیاق سابق با تکیه بر مواریث دینی آنان را برانگیزد و نه ارزش‌های اخلاقی اعتبار پیشین را دارند. به نظر می‌رسد جامعه ایرانی، بیش از پیش، در تجربه زیبایی شناختی امکانی استعلا می‌جوید. شجریان شاید در بستر چنین تحولاتی موضعیت پیدا کرده باشد. 


نقش آفرینی محمد رضا شجریان

تحولات شگرفی که طی این چهار دهه طی شد، هر شاهد و ناظری را دچار نگرانی می‌کند. گویی همه چیز و همه صور سرمایه‌های اجتماعی و فرهنگی به سمت زوال پیش می‌روند. اما بودند معدود نهادها و افرادی که به رغم این وضعیت، تولید سرمایه کردند، ساختند، افزودند و بنای امیدی برقرار کردند. به نظر می‌رسد محمد رضا شجریان در زمره این معدودهاست. او توانست از هنر و موسیقی امکانی برای انباشت و افزایش و تاسیس بسازد.

اگرچه سابقه هنر شجریان به پیش از انقلاب باز می‌گردد، اما او حیات درخشان هنری خود را وامدار فضای انقلاب است. انقلاب واکنشی به سامان در هم ریخته دهه پنجاه پهلوی بود. می‌توانست نقطه عزیمتی برای ایجاد یک تعادل اجتماعی باشد. در فضای انقلابی، عرصه عمومی عام و فراگیر بود. همگان گویی در یک فضای استعلای جمعی زیست می‌کردند. هنر شجریان به همان فضا تعلق داشت. هنر همانقدر ایفای نقش موثر می‌کرد که اخلاق و اخلاق همانقدر که سخن. 

با تبدیل آنچه نهضت بود به نظام، این نقطه بهینه همراهی و همگامی هنر و اخلاق و سخن، در هم ریخت. به روالی که اشاره کردم، سخن و اخلاق جایگاه خود را از دست داد. اما هنرمندان ما، تنها قشری بودند که از آنچه ساخته شده بود حراست کردند. شجریان در این میان، از همه برجسته‌تر بود. شجریان، محیط خود را خوب می‌شناخت. خوب می‌دانست چطور در بازی‌های پیچیده قدرت، همچنان جانب مردم و عرصه عمومی را حفظ کند. پیدا کردن مسیرهای گریز از دنیای مخاطرات و آلودگی‌هایی که از هر جانب سرازیر می‌شد کار دشواری بود. شجریان این راه‌های گریز را خوب پیدا کرد. از هنرش خوب صیانت کرد. 

شجریان در همه رویدادهای شگرف سال‌های بعد، نظیر جنگ، فضای دهه هفتاد، دوم خرداد، و سال‌ها و دهه‌های بعد، با انتخاب هوشمندانه اشعار و سبک‌های آوازی خود، با مردم حرف زد. اما نه از سنخ سخنواران یا موعظه گران اخلاق. گویی با امکانی که برای تجربه زیبایی والا فراهم می‌کرد، مخاطبان خود را هوشیار می‌کرد. امکانی بود برای کاستن از شتاب سقوط. در جامعه‌ای که مردم هر روز با کالایی شدن همه چیز مواجهند، و از مصرف همه چیز بیشتر و بیشتر احساس بی بنیادی می‌کنند، اساتید موسیقی ایرانی و به ویژه شجریان، توانستند حصار امنی برای هنر فراهم کنند. برای اقشاری از مردم، گاه موسیقی اصیل ایرانی و آواز شجریان، تنها امکان تجربه اصیل معنوی بود. 

میراث ارزش‌مندی که شجریان فراهم ساخته، برای ساحات گوناگون عرصه عمومی ذخائر ارزشمندی به جا نهاده است. عرصه عمومی اگر پرشور است و مولد و خلاق، شجریان منظومه گرانقدری از این سنخ شورمندی در آثار خود به جا نهاده است. اگر مرعوب است و منفعل، شجریان با آثاری که در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد تولید کرد، با روایتی حماسی از عرفان و عشق، جان پناهی برای روان‌های از هم گسیخته ‌ساخت. عرصه عمومی اگر نمایشگر طلیعه‌های امید است، شجریان استعداد بستر گشایی برای آن دارد. عرصه عمومی اگر بر می‌آشوبد، شجریان صدای خشم جمعی است. شجریان به این سیاق، با حیات جمعی و عمومی ما نسبتی ناگسستنی برقرار کرده است.   


سخن آخر

در این متن، واکنش عاطفی مردم به شجریان را امکانی برای واکاوی وضعیت خود کردیم. به نظر می‌رسد زیبایی والا، بیش از سخن یا اخلاق در تولید و بازتولید حس استعلا و حیات جمعی نقش آفرین است. در این زمینه البته شجریان تنها نیست. او شاید بیش از همه در این زمینه می‌درخشد، اما می‌توان در حوزه‌های دیگر هنری نیز نمونه‌هایی کم اما چشمگیر از هنرمندانی یافت که در عسرت سخن و رویداد، راهگشای حیات ریشه دار و فرهنگی ما هستند. 

آگاهی، اخلاق و زیبایی، یک سه گانه همراه با یکدیگرند. آنها در همراهی با هم، می‌توانند راهگشای حیات تاریخی، فرهنگی و ملی یک سرزمین باشند. روزگاری سخن و زیبایی ساقدوش عروس اخلاق بودند. فضای دوران انقلاب از این سنخ بود. حیات اخلاقی در کانون قرار داشت و نیروی سخن آتش آن را گرم می‌کرد و تجربه زیبایی در پرتو آن صورت می‌پذیرفت. در چنان جهانی، دوگانه سازی‌های خوب و بد، درون ما، دیگران و ساختار عالم را به دو اردوگاه ارزشی تقسیم کرده بود. 

اینک به نظر می‌رسد آن جهان به کلی فروریخته است. نوبت به آن رسیده که سخن و رویداد، به ساقدوشی عروس زیبایی بروند. هنگامی که تجربه زیبایی در لباس عروس بر تخت می‌نشیند، سخن، بستر ساز تجربه زیبایی والاست و رویدادها از منظر حیات زیبایی شناختی ظهور می‌کنند و تجربه می‌شوند. دو اردوگاه زیبایی و زشتی جانشین دو اردوگاه خوب و بد می‌شوند. زشت و زیبا، بیش از خوب و بد، قادرند ما را از حصار جهان خاص گرایانه فعلی بیرون ببرند. بیشتر قادرند ما را با گذشته مان پیوند دهند و همزمان راهی برای آینده بگشایند. زشتی و زیبایی بیشتر از خوب و بد، قادرند امکانی برای همزیستی در یک بستر جهانی فراهم کنند.  

شجریان یک نشانه است. امکانی برای بازاندیشی است. می‌توان از منظر موقعیتی که او در آن است، به بازسازی خود، هویت تاریخی و جمعی و همزیستی جهانی و منطقه‌ای اندیشید. 



این یادداشت در ماه نامه ایران فردا شماره 26، دی ماه سال 1395 منتشر شده است 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

بازیابی خود از دست رفته

سه شنبه, ۷ دی ۱۳۹۵، ۰۴:۵۵ ب.ظ

جامعه سیاسی ما، با شرایط خاصی مواجه است. همه بازیگران و جریان‌های سیاسی احساس نسبی ناکامی دارند. به جریان‌‌های درون حاکمیت نظر کنید: نیروهایی که خود را اصولگرا یا اصلاح‌طلب می‌خوانند، افق روشنی پیش روی خود نمی‌بینند. به همین دلیل، قادر به تولید افق امیدبخش برای مردم نیستند. هر دو خسته‌اند. هر دو به جای برنامه‌ریزی و تدوین برنامه و استراتژی‌های کلان، به بازی‌سازی‌های کوتاه مدت برای بسیج کوتاه مدت مردم مشغولند. در این حد که این انتخابات نیز پشت سرگذاشته شود. در مردم نیز شور و شوق چندانی برای مشارکت نیست. منتظر می‌مانند در یکی دو روز انتخابات، به این یا به آن روی می‌آورند و مبنای محاسباتشان نیز، کم کردن مخاطراتی است که ممکن است وضع‌شان را از این که هست بدتر کند. به جریان‌های بیرون از حاکمیت هم نظر کنید. آنها که بیرون دایره منازعات رسمی نشسته بودند و هر کس بر این باور بود که سرانجام فضایی گشوده خواهد شد تا آنها به نیروهای موثر بسیج کننده تبدیل شوند، کم کم امید خود را از دست می‌دهند. به این باور می‌رسند که سرمایه در گردشی وجود ندارد تا آنها به چرخه آن بپیوندند و طرحی نو درافکنند. 

.... آنچه در فضای سیاسی ما افول کرده، افق‌های امید بخش است. اگر هم افقی برای مردم و نیروهای سیاسی در کار است، افق‌های ترس و بیم است. این روزها، موثرترین پیامی که در دستگاه‌های تبلیغات رسمی به مردم فروخته می‌شود، جلوگیری از رویدادهای خونین منطقه در ایران است. آنها دیگر از این منظر مورد سوال نیستند که عدالت، پاکدستی، فضای سالم برای مشارکت، نظارت عادلانه و آزادی در فضای عمومی کجاست؟ اصلاح طلبان نیز مهم‌ترین پیامی که به مردم می‌فروشند، ممانعت از سقوط کلی اقتصاد کشور، کاستن از انزوای بین المللی و امثالهم است. دیگر کسی از آنها دمکراسی نمی‌خواهد. دیگر کسی توقع ندارد آنها گسترنده جامعه متکثر و آزاد باشند.

من کاری به این ندارم که این تصورات چقدر واقعی‌اند. من به اصل وجود این تصورات به منزله واقعیت‌های نگران کننده می‌نگرم. بر این باورم که وجود این احساس جمعی، تخریب کننده سرمایه‌های فردی و جمعی ماست. طعم زندگی فردی را تلخ می‌کند. عمق و کیفیت زندگی را زائل می‌کند و البته هر روز بیشتر و بیشتر سرنوشت جمعی ما را مخاطره آمیزتر می‌کند. 

من ابتدا تلاش می‌کنم این وضعیت را تبیین نظری کنم. پس از آن گمان خود از دلایل ظهور این وضعیت و امکان‌های برون رفت را در میان خواهم نهاد. 


تبیین وضعیت موجود 

جامعه ایرانی همانند هر جامعه دیگر، با عوامل و مولفه‌های کثیر و متعدد به هم پیوسته یا از هم گسیخته است. مولفه‌های به هم پیوستگی یا گسیختگی‌های اجتماعی چندان کثیرند که نمی‌توان در قاب یک الگوی نظری خاص همه آنها را شمارش کرد. من در میان این عوامل کثیر به صور آگاهی و تصورات و تلقی‌های فردی یا جمعی تمرکز می‌کنم. ما علاوه بر نیازها و به هم پیوستگی‌های عینی و مادی، به لحاظ ذهنی نیز از هم تلقی‌هایی داریم. این تلقی‌های ذهنی می‌توانند ما را به هم پیوسته یا از هم گسیخته کنند. این صور آگاهی در دو سطح تقرر دارند. نخست آگاهی‌های میان فردی، میان گروهی و خاص. و دوم در سطح آگاهی‌های کلان و عام. 

درک من از خویشاوندان و همسایگان، همکاران و دوستان درک سطح اول است. حیات روزمره ما همواره متکی به سنخی از برداشت و آگاهی نسبت به دیگرانی است که با آنها ارتباطات چهره به چهره داریم. آنها را چقدر قابل اعتماد می‌دانیم. چه اندازه در میان آنها احساس صمیمیت می‌کنیم. تا چه اندازه ارتباط خود با آنها را اخلاقی می‌پنداریم. این سطح از تلقی‌ها و تصورات برای گذران زندگی روزمره و فردی ما حیاتی است. این سنخ تصورات، طبیعی و ساده در نتیجه تجربیات زیسته روزانه ما ساخته می‌شوند و البته در نتیجه تجربیات زیسته ما دگرگونی می‌پذیرند. 

آنچه مقوم حیات سیاسی ماست، آگاهی‌ها از سنخ دوم است. چه درکی از کلیت خود داریم. اجتماع خود را تا چه حد قابل احترام می‌پنداریم. خود جمعی مان را چقدر دوست داریم. تا چه اندازه فکر می‌کنیم جمعیت ما جمعیت مبارک و میمونی است. چه سنخی از نسبت میان خود قائلیم. تا چه حد این نسبت‌ها را استوار می‌پنداریم. آیا یک نقطه عزیمت داریم؟ قرار است یک هدف و مسیر را با هم طی کنیم؟ در میان ما، بدها و خوب‌هایی وجود دارند؟ با کسانی در میان خودمان رقابت یا ستیز داریم؟ این سنخ تلقی‌ها، البته همانند تلقی‌های نخست، ساده نیستند، فوراً دگرگونی نمی‌پذیرند، به دلایل پیچیده‌ای شکل می‌گیرند و تحت تاثیر عواملی دگرگون می‌شوند. 

صور کلی و کلان آگاهی، سرمایه‌های مهمی است که بر اساس آنها، نیروهای قوت می‌گیرند، نیروهایی از بازی حیات سیاسی حذف می‌شوند. در پرتو این تلقی‌های عام و کلان است که سخنی پذیرفته می‌شوند و سخن‌هایی از اعتبار ساقط می‌شوند. بازیگرانی در حیات سیاسی وجاهت پیدا می‌کنند و بازیگرانی از میدان حذف می‌شوند. 

این سنخ از آگاهی‌ها، تا حدودی حاصل تعمیم تجربیات زیسته و روزمره‌اند و تا حد بسیار حاصل تصویرهایی که رسانه‌ها می‌سازند. اهمیت این سنخ از تصاویر، چندان است که هیچ نیروی سیاسی نمی‌تواند فارغ از آن زیست کند. بنابراین به مدد رسانه‌های مختلف تلاش می‌کنند در برساختن آنها مشارکت کنند. 

نقش رسانه‌ها را اما نباید چندان زیاد کرد که گویی همه این صور آگاهی به نحو دلبخواهانه توسط رسانه‌ها ساخته و دگرگون می‌شوند. می‌توان از این منظر، صور آگاهی جمعی و کلی را به دو سنخ آگاهی‌های اولیه و بالنسبه ماندگار و آگاهی‌های تحول پذیر و قابل دستکاری تقسیم کرد. اساسی‌ترین آگاهی جمعی و عام که به نظرم به سادگی تحول نمی‌پذیرد، باور یا عدم باور به خود جمعی محترم و عادلانه است. آیا ما و حیات جمعی ما، یک کل قابل احترام، قابل اعتماد و بالنسبه عادلانه هست یا نه. شاید بقیه صور آگاهی را بتوان از سنخ باورهایی به شمار آورد که تبلیغات رسانه‌ای در چند و چون آن نقش بازی می‌کنند. مثل اینکه از یک ریشه هستیم، یک خاستگاه تاریخی مشترک داریم، یک هدف جمعی داریم. با چه کسانی همراه و با چه کسانی رقابت و ستیز داریم، اینها همه در زمره باورهای کلی اما ثانوی‌اند. تحول می‌پذیرند و بیشتر تحت تاثیر تبلیغات رسانه‌ها هستند. 

مدعای من این است که جامعه امروز ایران، شاید برای نخستین بار در دوران مدرن، در سطح باورهای عام و اولیه خود دستخوش بحران و گسیختگی شده است. ما این باور را از دست داده‌ایم که یک کل و جمعیت قابل احترام هستیم. یا دست کم در این زمینه‌ها دستخوش تردید شده‌ایم. ما تصور خود را به منزله یک کل عادلانه و قابل اعتماد از دست داده‌ایم یا در حال از دست دادنیم. گسیختگی در سطح عام و اولیه، نه با رسانه‌ها شکل گرفته و نه به سرعت توسط رسانه‌ها دگرگون می‌شود. آنها تحت تاثیر تجربه‌های تاریخی و جمعی ما شکل می‌گیرد. اتفاقاتی که طی چهار دهه اخیر روی داده‌اند، تاثیری ماندگار در حیات جمعی ما از خود به جای نهاده‌اند. 

از دست رفتن باورهای بنیادی ما به خود به منزله یک کل قابل احترام، قابل اعتماد و عادلانه، همه باورهای دیگر ما را تحت تاثیر قرار داده است. ما دیگر معلوم نیست خود را از یک خاستگاه و نقطه عزیمت به شمار آوریم. اصولاً خاستگاه‌ها و نقطه عزیمت‌های تاریخی رنگ می‌بازند. تاریخ اساساً نقش هویت ساز خود را از دست می‌‌دهد. قطع نظر از اینکه تاریخ خود را ایرانی یا اسلامی فهم کنیم. همزمان باور ما به هدف واحد نیز از دست می‌رود. کمتر بر این باوریم که مساله مشترک یا غایت مشترکی را تعقیب می‌کنیم. ناباوری‌های مذکور، بر سطح منازعات و رقابت‌های ما تاثیر گذاشته است. شاید پیشترها اگر هم تصور می‌کردیم با کسانی ستیز یا رقابت داریم، سطح این ستیز را در بستری از همگنی و باور مشترک سامان می‌دادیم. فکر می‌کردیم هر چه هم رقابت و ستیز کنیم، گوشت یکدیگر را هم بخوریم، استخوان‌ها را نمی‌شکنیم. اما امروز در پرتو از دست دادن منظومه باورهای عینی و کلی‌مان، منازعه و ستیز را هول انگیز می‌دانیم. در میدان نبرد، کمتر به دیگران اعتماد داریم تا با آنها ائتلاف کنیم و در میدان نبرد پشت گرم باشیم، در میدان منازعه نیز از رعایت قواعد یک منازعه عادلانه و منصفانه مطمئن نیستیم. از شکستن استخوان‌هامان می‌ترسیم. 

این وضعیت، تنها به سطح کلان و حیات سیاسی تعلق ندارد. از دست رفتن اعتماد کلان ما، و از دست رفتن اعتقاد ما به خود جمعی به منزله یک کل قابل اعتماد، حیات روزمره و فردی ما را دستخوش بحران کرده است. ما درسطح خرد و میان فردی نیز، احساس اعتماد به دیگری و صمیمیت با دیگران را از دست داده‌ایم. ما حتی در سطح روانشناسی فردی خود نیز احساس دلگرم کننده و محترمی از خود نداریم. بسیاری از ما، حتی قدرت دوست داشتن خود را از دست داده‌اند. 

اما هدف من در این سخن، اتفاقی است که در سطح حیات سیاسی افتاده است. ما به طور بنیادی قادر به بهره مندی از یک حیات سیاسی شکوفا و ثمر بخش نیستیم. نمی‌توانیم به مصائب جمعی خود بیاندیشیم. خرد جمعی خود برای مواجهه با مشکلات را از دست داده‌ایم. قادر به تولید عزم جمعی نیستیم. به این دلایل است که افق‌های امید بخش را از دست داده‌ایم و بیشتر به رفع مخاطرات می‌اندیشیم. 


چرا چنین شد

برای برون رفت از وضعیت فعلی، باید به دلایل آنچه روی داده فکر کنیم. من به چند دلیل اشاره می‌کنم. به نظرم به چهار عامل اساسی باید اندیشید: تجربه انقلاب، سوءاستفاده از ذخیره ارزش‌های دینی، فساد اقتصادی و سیاسی، و سرانجام حاکمیت تبلیغات در عرصه سیاسی. 


1. تجربه انقلاب: نخستین و بنیادی‌ترین دلیل از دست رفتن اعتماد و احترام بنیادی به حیات جمعی، زائل شدن سرمایه‌ای است که در نتیجه یک اعتماد نیرومند به هم حاصل شده است. انقلاب سال پنجاه و هفت، مثل تجربه یک مشارکت جمعی در یک تجارت جمعی است. گویی حاصل این مشارکت، در هاضمه و ذهنیت جمعی ما، عدم اعتماد ایجاد کرده است. ما مثل کسانی شده‌ایم که یکبار یکدیگر را برادر و خواهر خواندیم و در حد یک خانواده گرم به هم اعتماد کردیم، حال احساس می‌کنیم آنقدرها هم قابل اعتماد نبودیم. آنها که به نظر می‌رسید عهد راستینی با مردم و ارزش‌های اخلاقی بسته‌اند، چهره عوض کردند. آنها که قرار بود در مقاطع خاص، بزرگ باشند و بزرگی کنند، حریص‌تر و خودمحور تر از آنچه انتظار می‌رفت به صحنه آمدند. آنها که مراجع اعتماد مردم در چهره‌های مختلف بودند به جان هم افتادند. مردمی که میاندار صحنه‌های انقلابی بودند هر روز بیشتر و بیشتر به کنار رانده شدند و مقدرات خود را در دست کسانی دیدند که چندان دلمشغول خیر عمومی مردم نیستند. 

پیش از انقلاب، این همه به هم نزدیک نشده بودیم. آن روزها نسبت طبیعی‌‌تری باهم داشتیم. اما فضای انقلابی، ما را بیش از حد معمول به هم نزدیک کرد. اما خشک شدن دریاها اعتماد، ما را دست به گریبان یک بی اعتمادی بنیادی کرده است. اعتماد و احترام ما به خود جمعی و کلی‌مان، یک پیش فرض آزمون نشده بود. حال آنچه داشتیم را در یک میدان جمعی عینیت بخشیدیم، یکدیگر را آزمون کردیم، و اینک به طور عمیق احساس می‌کنیم، آنقدرها هم که فکر می‌کردیم جمع قابل احترامی نبودیم. در تجربه‌های سیاسی گوناگون آزمون کردیم و دیدیم، گوشت یکدیگر را می‌خوریم، استخوان‌های هم را می‌شکنیم و کمترین رحمی در موقع لزوم نمی‌کنیم.

ستیز و رقابت و حتی منازعه در حیات سیاسی، نیازمند وجود آن اعتماد بنیادین و اعتبار آن سنخ از آگاهی‌های بنیادین و کلی است. تنها به شرط باور به وجود یک اجتماع قابل اعتماد و احترام، ممکن است با هم ستیز و رقابت کنیم. اما تجربه‌ منازعات پیشین، به همه ما اثبات کرده است که منازعه هیچ سرانجام خوشی ندارد. و البته این مخاطره را هم با خود خواهد آورد که به هزینه‌های گزاف و سنگین بدهیم.  حاصل اینکه نه یکدیگر را دوست داریم و نه عزم منازعه و نبرد داریم. کاری با هم نداریم،ٌ بی حالیم و میل به انزوا داریم.  

2. سوء استفاده از ذخیره ارزش‌های دینی: من از آگاهی‌های کلی و عام سخن گفتم که به طور بنیادی، شرط با هم بودی و حیات مشترک ماست. نباید فراموش کنیم که ارتباطات عام ما بی واسطه نیست. به خلاف ارتباطات شخصی و میان فردی ما، آگاهی‌های عام، نیازمند واسطه است. دین مهم‌ترین و بی بدیل‌ترین شکل میانجی برای بازتولید احساس حیات مشترک در میان ماست. متاسفانه دین به عامل اساسی بازتولید مشروعیت نظم مستقر تبدیل شد. به ویژه آنکه روحانیون به منزله اصلی‌ترین متولیان دین، دائر مدار امور بودند. آنها توانستند و موفق شدند در ذهنیت جمعی اقشار بسیاری از مردم، این نکته را جا بیاندازند که اگر همراه و همگام نظام سیاسی هستید دین هم دارید. اگر رضایت نظام را جلب کردید، رضایت خدا را هم جلب کردید. حتی اگر اصول و شرایعی را زیر پا بگذارید. اما اگر همراه و همگام نیستید، و با نظام مخالفت‌‌هایی دارید، مسلمان هم نیستید. مغضوب خدا هم هستید. حتی اگر همه عبادات خود را انجام دهید و اصول دین را به تمامه پذیرفته باشید. این رویداد، به تدریج توان دین برای بازتولید احساس جمعی خوب و قابل اتکا و اعتماد را زائل کرده است. دین در خدمت خواص است به همین جهت، هر روز بیش از پیش، نقش عام خود را از دست می‌دهد. بخشی از زائل شدن احساس ما از این که در یک جمع قابل احترام زیست می‌کنیم ناشی از کاسته شدن نقش دین در حیات جمعی ماست. 

3. فساد اقتصادی و سیاسی: در شرایط انقلابی واقعا تصور می‌کردیم قرار است یک سفره ملی پهن شود و مواهب اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی به طور برابر توزیع شود. مهم نیست این تصور چقدر واقع بینانه بود. معلوم است که واقع بینانه نبود. اما آنچه پس از انقلاب روی داد، خیلی بیشتر از یک نابرابری طبیعی به نظر رسید. کسانی به دلیل بهره‌مندی از موقعیت‌های سیاسی، برای هرگونه عدول از قانون مصونیت داشتند، کسانی به دلیل فقدان مصونیت، به دلیل کوچک‌ترین خطاها، بیشترین مجازات‌ها را تحمل کردند، شبکه توزیع رانتی پهن شد و کسانی به طور سیستماتیک از نشستن بر سر سفره رانت‌ محروم ماندند و همه عمر خود را صرف معاش اندک خود کردند و البته از عهده بر نیامدند و کسانی بارها بستند و بهره‌ها بردند. حد فسادهای اقتصادی به جایی رسیده است که حقیقتاً باید ثبت تاریخی شوند. 

4. حاکمیت تبلیغات در فضای سیاسی: هر چه در واقعیت کم داشتیم و داریم، همه حفره‌ها و کاستی‌های عینی را با زبان و تبلیغات و وانمایی‌های تبلیغاتی التیام بخشیدیم. مهم این است که صبح و شام دستگاه‌های تبلیغاتی نظام سیاسی از حق و حقیقت و خدا و ارزش‌های دینی می‌گویند. این سنخ تبلیغات به ویژه اگر پرفشار و مدام باشد، می‌تواند حفره‌های موجود در واقعیت و عمل را بپوشاند و به حاشیه براند. اصولا مهم این است که چگونه وانمایی می‌کنیم چه اهمیتی دارد در جهان واقع جه خبر است. از حق نگذریم یکی دو دهه این  حربه موثر افتاد. این نکته فقط منحصر به یک جناح سیاسی نبود. جناح‌های دیگر منجمله اصلاح طلبان هم چنین کردند. اصولا مفهوم گفتمان سازی از دل همین تصور بیرون آمد. همواره تصمیمات خود را با تشکیل یک ستاد گفتمان سازی همراه می‌کنیم و سرانجام می بینی هیچ کاری نمی‌کنیم جز گفتمان سازی. گفتمان سازی به این سیاق، یعنی در دراز مدت به رسوایی کشیدن همه مفاهیم کلی و عام. بی معنا کردن همه خواست‌ها و آرمان‌هایی که با واژگانی نظیر عدالت و آزادی و حقیقت بیان می‌شوند. چنین است که زبان نقش خود را در حیات جمعی ما هر روز بیش از پیش از دست می‌دهد. 


برون رفت از وضعیت فعلی

هر گونه راه حل برای برون رفت از وضعیت فعلی، باید مسبوق به این باور بنیادی باشد که آنچه از دست رفته به سبک و سیاق پیشین اصولاً به دست آمدنی نیست. سرمایه‌های مهمی از دست رفته‌اند، حال باید همانند کسی که سرمایه‌های اولیه خود را از دست داده، بنشینیم و به راحل حل‌هایی فکر کنیم که حدی از خسارت‌ها را جبران کند. دیگر باید قانع باشیم و با حدی بسازیم. من چند راه حل به نظر می‌رسد که هر یک تصور می‌کنم تا حدی راهگشای برون رفت از فاجعه کنونی است:


1. سنت اعتراف: در شرایطی که مفاهیم و ادراکات کلی و عام نامعتبرند، باید به بازگشت احترام و ادب بیاندیشیم. نخستین شرط آن اثبات صدق و صداقت بازیگرانی است که هر یک نقشی در ظهور این وضعیت داشته‌اند. بیست سال پیش، جمله‌ای حکیمانه از دکتر عبدالعلی بازرگان شنیدم و این جمله گهربار بارها در ذهنم طنین افکن شده است. همه باید بیایند، و سهم خود را در بروز فاجعه بیان کنند. همه باید بگویند چه سهمی در زائل کردن اعتماد بنیادین داشته‌اند و بابت سهم خود از مردم و خدا حلالیت طلب کنند. همه ما به اعتبار شخصیت حقیقی و شخصیت حقوقی مان. من به اعتبار شخصیت فردی خود، سهمی مهم در این رویداد اسف انگیز داشته‌ام. اگر مسئول و  متولی نبوده‌ام، شاهد و آگاه بوده‌ام، حتی بابت سکوت و فراموشی باید تاوان پرداخت کنم و از مردم حلالیت طلب کنم. به اعتبار شخصیت اجتماعی و دانشگاهی‌ام، وظایفی داشته‌ام اما برای گذران زندگی از آنها گذر کرده‌ام. به وظایف اخلاقی خود پا بند نبوده‌ام. من و هر کس دیگر، باید بر مسند اعتراف بنشیند و به این ترتیب، شرط اعتبار هر کس یا گروه را به اعتراف صادقانه او به سهمش باید موکول کرد. 

2. اهتمام ذهنی و عینی به واقعی‌ترین رنج‌های مردم: در فضایی که مفاهیم کلان و کلی بی اعتبار شده‌اند، باید مفاهیم را دوباره با عطف به رنج‌‌های واقعی مردم نیرومند کرد. فقر، بی کاری، تحقیر، بی عدالتی و تبعیض، و نادیده گرفته‌ شدگی در زمره رنج‌های واقعی و روزمره مردم‌اند. باید به آنها اندیشید، آنها را برجسته کرد، باید به طور عملی درگیر کاستن از بار این رنج‌ها شد. باید برای کاستن از این سنخ‌ از رنج‌های مردم، دست به کار شد. حتی کاستن یک ذره رنج در عرصه عمومی، یک بغل آورده در عرصه جمعی خواهد داشت. کلمه‌های از دست رفته جان می‌گیرند و مولد احساس جامعه‌ای توام با اعتماد و احترام در دراز مدت خواهند بود. 

3. بازتعریف خود در عرصه عمومی: هر چه کنیم، آن اعتماد اولیه و احساس اتکا به خود جمعی‌مان را به دست نخواهیم آورد. دیگر مثل گذشته درکی توام با احترام از حیات جمعی‌مان نداریم. پس باید در باره نحوه با هم زندگی کردن سخن بگوییم و تصمیمات تازه بگیریم. در فضای فقدان اعتماد و احترام، فوراًَ دو امر به منزله جانشینان طبیعی قد علم می‌کنند یکی قانون است و دیگری تمهیدات امنیتی. البته این ها لازم‌اند اما بازیابی خود، نیازمند تمهیداتی است که به تدریج اعتماد از دست رفته را اعاده کند و در دراز مدت احساس یک خود جمعی قابل احترام به وجود آورد. این خواست با نظارت و سرکوب و قانون تامین شدنی نیست. شاید عرصه عمومی هابرماس و گفتگو، یکی از این سنخ تمهیدات باشد. 

4. تلاش برای بازتعریف و احیای سرمایه‌های نمادین: دین و همه ارزش‌‌های نمادین دیگر که میانجی و واسطه‌های حیات جمعی ما بوده‌اند، ضروری است بازتعریف و بازجایگذاری شوند. ما نیازمند بازتعریف جایگاه اجتماعی و سیاسی دین هستیم. اما با ملاحظات سیاسی. باید اعتبار ارزش‌ها و باورهای دینی را از این حیث ارزشیابی کنیم که چقدر به همزیستی اخلاقی و توام با احترام و اعتماد ما به یکدیگر کمک می‌کنند. فهمی از دین که مولد کینه و بی اعتمادی میان ماست، قطع نظر اینکه چقدر با نصوص اولیه سازگار هست یا نیست، موجب اختلال در حیات سیاسی ماست. ظهور دین تابع مصالح سیاسی و نه مصالح حکومت، یک ضرورت بنیادی است. البته این سخن در باره مواریث ایرانی، و حتی مواریث جهان مدرن ما نیز صادق است. 

5. تلاش برای احیای میادین خرد اعتماد و احترام: به محض اینکه سخن از اصلاح امور می‌شود، یاد گرفته‌ایم، به دستگاه سیاسی و دولت و قانونگذاری فکر کنیم. اما اینک برای انجام اصلاحاتی که ریشه‌های حیات جمعی ما را هدف گرفته، نیازمند اقدام از پایین و سطح خرد هستیم. ما به حسب اجبار و تصادفاً با دیگرانی در فضاهای گوناگون همراه و هم سرنوشتیم. در فضای محله با همسایگان، در فضای دانشگاه با دانشجویان جوان، در فضای کار با همکاران و .... این‌ها دقیقا به دلیل وجه رویدادی و تصادفی‌شان، بهترین میادین بازتولید سرمایه‌های از کف رفته‌اند. تلاش برای تقویت حسن نیت، احترام متقابل، خیرخواهی و دلسوزی نسبت به سرنوشت دیگران، تلاش برای تامین فضای گرم و قابل اعتماد، پاسداشت حریم‌ حیات جمعی، یا به باور سنتی خودمان حرمت نان و نمک را رعایت کردن، امکان‌هایی است که تجربه زیسته و روزمره خودمان را از آسیب بی اعتمادی و آتش فضاهای کلان صیانت می‌کند و به سرچشمه‌های ظهور احترام و بازیابی خود جمعی تبدیل می‌شود.  


باید به این‌ها و ده‌ها راه حل دیگر بیاندیشیم. دستور کار فوری ما بازیابی جمعی ماست. ما خود را از دست داده‌ایم. تنها به شرط بازیابی خود، همه سرمایه‌های دیگر از دست رفته بازخواهند گشت. همه باید در این زمینه دست به کار شوند. فکر کنند، عمل کنند و با ارزیابی نتایج کار، پیش روند. 


  • محمد حواد غلامرضاکاشی