زاویه دید

تاملاتی پیرامون مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی

زاویه دید

تاملاتی پیرامون مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی

امکان‌های گقتگو میان دو افق ستیزه‌جو

جمعه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۳۶ ق.ظ

دوستان در نشریه پیام ابراهیم، قصد دارند پروژه فکری دکتر علی شریعتی و دکتر سید جواد طباطبایی را مقایسه کنند. به گمان من چنین مقایسه‌ای یک پیش فرض ناصواب دارد: فرض گرفته شده که این هر دو به منزله فیلسوف یا متفکر آکادمیک، مسیرهای متفاوتی از تفکر و اندیشه را اختیار کرده‌اند و ما می‌توانیم دستاوردهای فکری این دو را با هم مقایسه کنیم. به گمان من دکتر علی شریعتی در وهله نخست یک فیلسوف و متفکر نیست، اگرچه دستاوردهای فکری و فلسفی مهمی دارد. او در صدد ساماندهی به یک تئوری انتقادی است تا بتواند به منزله یک نیروی موثر در حیات عملی از آن بهره‌گیری کند. دستاوردهای فکری او را باید در بستر تلاش‌های عملی او جستجو کرد. فیلسوفی کردن برای دکتر شریعتی مازادی است بر هستی روشنفکرانه و عملی او. اما دکتر طباطبایی در نقطه مقابل جا دارد. او علی الاصول یک فیلسوف و متفکر و آکادمیسین است. عطف به عمل و میدان پراکتیکال سیاسی، مازادی است بر هستی فیلسوفانه او. از نظر طباطبایی، دکتر شریعتی و شخصیت‌هایی نظیر او، راه تفکر را گل آلود کرده‌اند. مهم‌ترین اتهام دکتر شریعتی همین گل‌آلودی در مسیر تفکر صحیح است. دکتر شریعتی زنده نیست. اما اگر در قید حیات بود شاید بر این باور بود که دکتر طباطبایی و شخصیت‌هایی نظیر ایشان، نسبتی با جهان واقع ندارند و در سحر مفاهیم انتزاعی، بازیگری در پویش‌های جهان واقعی را تعطیل کرده‌اند. آنها در هاله مفاهیم انتزاعی، در میدان زایشگر و پراکتیکال زندگی مانع ایجاد کرده‌اند.

به عبارت دیگر، این دو شخصیت، درکی متفاوت و حتی متعارض از اندیشه و فکر دارند. ابتدا باید به این تفاوت اشاره کنیم و آنگاه دست به مقایسه بزنیم و فضاهای تعارض و گفتگو میان آنها را بررسی کنیم. این یادداشت در حد امکان متعهد به انجام این دو امر است. 


دکتر طباطبایی فیلسوف

به گمان من، همه تلاش دکتر طباطبایی، گشودن راه برای تفکر است. به باور او، تفکر در این دیار، دستخوش بحران است. تفکری در میان نیست. آنچه هست از سنخ واردات و جعلیات ناصواب است. تا راه برای تفکر گشوده نشود، بن بست و تعلیق در جهان عملی تداوم خواهد داشت. گشودن راه برای تفکر نیازمند هموار کردن مسیر برای تفکر واقعی است. ایدئولوگ‌ها، جامعه شناسان، و روشنفکران وطنی با اضطرارهای عملی و ایدئولوژیک راه تفکر را مسدود کرده‌اند. هم به آنچه سنتی است و هم به آنچه مدرن است، نگاهی ابزاری برای تامین مقاصد عملی دارند. با این نگاه، از همان مقاصد عملی خود هم بازمی‌مانند. چرا که افق سنت بر هستی فکری و عینی ما تقدم دارد. باید اجازه دهیم افق سنت چنانکه هست، خود را بازیابد. سنت آنچنانکه هست، رویاروی جهان جدید قرار گیرد، با پرسش‌های جهان جدید مواجه شود، و در نتیجه این مواجهه، نهال‌های تازه بروید و تجدد به معنایی اصیل و بنیادی شکوفا شود. فیلسوف راستین از منظر دکتر طباطبایی، ذهن فارغی است که به برکت وجودش دو اتفاق همزمان روی می‌دهد:

·         پدیدار شدن مفاهیم و جهان اندیشگی قدیم آنچنانکه فی الواقع هستند.

·         ظهور امکان‌ها و محدودیت‌های این مفاهیم و اندیشه‌ها در پرتو مواجهه با جهان و مناسبات جدید  

جامعه شناسان و روشنفکران وطنی و عمل‌گرایان، جهان تفکر را آلوده کرده‌اند، نه اجازه می‌دهند دنیای سنت، آنچنانکه هست خود را پدیدار کند، و نه اجازه می‌دهند در مواجهه با جهان جدید، امکان‌ها و محدودیت‌های افق سنت پدیدار شود. مشکل اصلی این سنخ از متفکرین، غفلت بنیادینی است که از خود و جایگاه خود دارند. آنها قطع نظر از اینکه چه موضعی نسبت به سنت داشته باشند، فرزندان سنت هستند. از بستری که وجود آنها را امکان پذیر کرده غافلند. در چنین شرایطی هیچ اندیشه کردنی امکان پذیر نیست. تنها بر غفلت ما می‌افزایند و تیرگی اندیشه را بیشتر می‌کنند و عسرت‌های عینی و عملی می‌زایند. باید فیلسوفی ظهور کند تا بر این غفلت نقطه پایانی بگذارد. دکتر طباطبایی تلاش می‌کند خود امکانی بر ظهور یک چنین افق اندیشگی تازه باشد.

به نظر دکتر طباطبایی، بستری از سوء تفاهم‌های بر هم انباشته شده ما را در هاویه‌ای ژرف پرتاب کرده است. در فضایی که هم سنت و هم مدرنیته، روی از ما نهان کرده‌اند، تصور می‌کنیم در حال اندیشیدن و عمل صحیح هستیم. گمان نمی‌کنم اندیشمند و متفکر ایرانی وجود داشته باشد که در آزمون فهم دقیق و عمیق دکتر طباطبایی سربلند بیرون آمده باشد. اینکه مستمراً از کج فهمی این و آن سخن می‌گویند، و تکرار می‌کنند فلانی نفهمیده است، از یک ارزیابی کلی‌تر ایشان نشات می‌گیرد: ما همه در یک دوزخ سوء فهم پرتاب شده‌ایم. شاید دکتر طباطبایی رسالت اولیه و مقدم خود را بر این قرار داده که همگان را از این پرتاب شدگی آگاه کند. گویی ما را در جهان غار و سایه‌ها می‌بیند و فیلسوف وار مدعیان تفکر را به خروج از جهان سایه‌ها فراخوان می‌کند.      

توجه دکتر طباطبایی به شرط مقدم اندیشه و تفکر، به نظرم حائز اهمیت است. فی الواقع او با بذل توجه به سنت به منزله شرط پیشینی هستی ما، امکان‌هایی پیش روی ما می‌گشاید. ایرانیت ما، مهم‌ترین امکانی است که در پرتو این توجه ظاهر می‌شود.  همین بذل توجه است که ما را به منزله یک وضعیت خاص، از دیگران متمایز می‌کند. این امکان را مهیا می‌کند تا به ایرانیت خود بیاندیشیم و ایران را به یک مساله فلسفی و اندیشگانی تبدیل کنیم.

اگرچه پروژه و رسالت فکری اندیشه طباطبایی قابل تامل است، اما مشکل بزرگ آن دستاورد است. ساکنان غار، ممکن است در پرتو آنچه دکتر طباطبایی اشاره می‌کند، به وضعیت زیست شبح گون خود واقف شوند، اما منتظر می‌مانند فیلسوف راهی به خروج بگشاید. از او می‌خواهند میوه‌هایی از آن درخت راستین اندیشه بچیند و بر کام آنان بنشاند. دکتر طباطبایی هیچ گاه به دقت به مخاطب خود نمی‌گوید، صورت درست و دقیق آنچه را دیگران نمی فهمند چیست. سنت در فهم عاری از ابهام ایشان، دقیقاً چیست و چه شاخص‌ها و امکان‌ها و محدودیت‌هایی دارد. مدرنیته را دقیقاً چطور باید فهم کنیم. زحمت‌های زیادی کشیده‌اند و آثار و درس گفتارهای متعددی تولید کرده‌اند. اما این همه بیشتر فهم نادرست وطنی‌ها را بر ملا می‌کنند و کمتر به ترسیم فهمی به کلی متفاوت و دقیق کمک می‌کنند.

مطالعه آثار دکتر طباطبایی بر خواننده این نکته را پدیدار می‌کند که خروج از این وضعیت به سادگی امکان پذیر نیست. چرا که این آگاه کننده بر این وضع دوزخی، خود از سکونت در دورخ نالان است. او خود هنوز خارج نشده و به همین جهت خواننده خود را در یک بن بست نگشودنی قرار می‌دهد. خواننده ممکن است بپرسد اساساً استعلا از این وضعیت سایه‌ها تا چه حد امکان پذیر است؟ چرا دکتر طباطبایی به ما ساکنان جهان سایه، سبدی از باغ مصفایی از فهم درست عرضه نمی‌کند؟ چرا به دقت نشان نمی‌دهد سنت در سایه فهم فیلسوف فارغ، چیست و چه امکان‌ها و محدودیت‌هایی برای برقراری نسبت با جهان جدید دارد؟ مخاطبی که مجذوب کلام اوست، از مکتب همه روشنفکران بریده است، رویاروی او می‌نشیند و از او می‌خواهد طریق متفاوت هدایت را ترسیم کند.

البته پاسخ دکتر طباطبایی روشن است. او به منزله فیلسوف نمی‌خواهد پیامبری و هدایت کند. او به تفکر صحیح دعوت می‌کند. اگر «لا اله» او را بپذیریم و از طرق ناصواب قطع علاقه کنیم، خود باید «الا الله» را بیابیم و از طریق تفکر عمیق راه پیدا کنیم. اگر چنین باشد، پروژه دکتر طباطبایی یک دعوت افلاطونی است. به فیلسوفان نظر دارد و منتظر فیلسوف راستینی است که سرانجام راه‌های بسته را بگشاید. عموم مردم و ذهنیت جمعی موضوعیتی ندارند. یک پروژه صد در صد نخبه گرایانه است. من خود که بدون تردید در شمار عوام مردم هستم، ترجیح می‌دهم در کناری به تماشا بنیشیم و بپذیریم که بخت شوم من آن بوده که در این زمانه بزرخی زندگی کنم و امیدوار باشم تا نوادگانم از نعمت ظهور یک فیلسوف راست‌اندیش بهره‌مند شوند.

اگر چنین باشد، بعضی جلوه‌گری‌های دکتر طباطبایی غیر قابل فهم خواهد بود. ایشان بخصوص در این سال‌های اخیر، از مخاطراتی سخن می‌گویند که ایران را تهدید می‌کنند. اما در گشودن راه چاره، به هیچ راه حل سیاسی و عملی خاصی اشاره نمی‌کنند. همچنان به همان طریق فیلسوفانه خود نظر دارند. معلوم نیست چرا طریق تفکر فلسفی که علی الاصول باید از مسائل روزمره فارغ باشد، اینچنین درگیر مساله حاد روز می‌شود، و مهم‌تر این که چطور قرار است راه هنوز گشوده نشده فلسفی، به حل یک مساله اضطراری و فوری کمک کند. مخاطبی که تحت تاثیر اضطراب عملی ایشان است، ملتمسانه فریاد می‌زند کلمه‌ای واگو از آنچه در استعلای فلسفی دیده‌ای تا از این مخاطره برهیم، اما دستاوردی در آثار و کلام او به طور صریح نمی‌یابد. ممکن است به او گفته شود در وادی تفکر تعجیل چرا، آنگاه مخاطب می‌پرسد، این همه اضطراب و دغدغه و جوش و خروش توسط فیلسوف استعلا اندیش چرا.

 

دکتر شریعتی روشنفکر

دکتر علی شریعتی اما هیچگاه از امتناع تفکر ننالید. چندان دغدغه باسواد و بی سواد نداشت. کمتر اشاره کرد که کسی می‌فهمد یا نمی‌فهمد. مساله اول او تفکر مستقل از میدان عمل نبود. او در وهله نخست درد و دردهای دیگر داشت. از استعمار می‌نالید. استبداد مساله او بود. به استثمار و شکاف‌های طبقاتی می‌اندیشید. استحمار درد او بود. او به این نکته می‌اندیشید که چگونه باید جامعه تضعیف شده و از هم گسیخته را قدرت ببخشد. تفکر برای او فی نفسه درونه‌ای نداشت. مفاهیم به خودی خود موضوعیتی نداشتند. فیلسوفی که مفاهیم را به هم ارجاع می‌دهد و از منظومه آنها کاخی استوار می‌سازد، به نظر او راه بر عمل می‌بندد. او از مفاهیم شلاقی می‌ساخت و به جنگ واقعیت می‌رفت. نگاه او به فیلسوفان، با رویکرد آرنتی مطابقت داشت.

او به جای استقرار در موضعی استعلایی برای پیدا کردن گوهر و زبان سنت یا مدرن، در شکاف میان این دو می‌ایستد و در جستجوی امکان‌های ناشی از تلاقی این دو سپهر فرهنگی است. به گمان او، وضعیت گریز ناپذیر ما، زندگی در تلاقی‌گاه این دو سپهر است. این تلاقی‌گاه زایشگر امکان‌های تازه است. زبان و کلام شریعتی به جای آنکه زبان توصیف کننده روح سنت یا مدرن باشد، رویدادی نشات گرفته از ایستادن دراین نقطه تلاقی است. زبان به منزله رویداد، تفاوت بنیادین شریعتی و طباطبایی را نشان می‌دهد. او با خلق و ابداع زبانی تازه، سنت را در منظری تازه می‌نشاند و جهان مدرن را نیز. شریعتی اینچنین خود به امکانی تازه برای سکونت سوژه‌های بی پناه ناشی از مدرنیته عنان گسیخته دوران پهلوی تبدیل می‌شود.

دکتر طباطبایی و شریعتی هر دو نسبتی با هگل دارند. در روایت طباطبایی از هگل ایده‌ها شرط امکان وضعیت عینی ما هستند. شریعتی بیشتر با روایت مارکسی همدلی دارد. درست در نقطه معکوس دکتر طباطبایی می‌نشیند. شرایط عینی ماست که شرط امکان ایده‌ها را فراهم می‌کند. به همین جهت دکتر طباطبایی جستجوگر رهایی در پرتو به اندیشه درآمدن شاکله‌های فهم و ایده است، و فیلسوفان را میاندار صحنه می‌داند. اما شریعتی به بسترهای عینی می‌نگرد و ناسازه‌های جاری در نهادها و سنت‌ها و سازوکارهای زندگی و سازمان سیاسی را مد نظر قرار می‌دهد و به نسل‌های جوان و پرانرژی دل می‌بندد.

در منظری که شریعتی می‌گشاید، ابهام وجود ندارد. ابهام اصولاً به کسی تعلق دارد که در باره مفاهیم ذهنی می‌اندیشد. او مولد اراده مسئول و متعهد است. مخاطب او چندان با خود کلنجار نمی‌رود که آیا فلان مفهوم را به درستی فهم کرده یا نه، بیشتر به نقش عملی خود می‌اندیشد و جایگاهی که در آن ایستاده است. به دلیل همین خصوصیت اوست که شریعتی به جای آنکه خالق تئوری‌های تازه در فضای آکادمیک باشد، خالق یک فضای قدرتمند اجتماعی است. نیرو خلق می‌کند، جامعه از دست رفته را بازیابی می‌کند. در کار خلق و زایش عملی است و تامل و تفکر و زبان را در خدمت این زایش عملی برده است. دکتر شریعتی متولی یک تفکر اضطراری است. مضمون اندیشگانی او، مملو است از هشدار و اشاره به حفره‌ها و مخاطرات بزرگ. همه اندام اندیشه او نیز، خصلتی از جنس حرکت جمعی و عملی به سمت رفع مخاطرات دارند. سوهانی برای براق کردن و شفافیت بخشیدن به مفاهیم در دست نگرفته است.

شریعتی علی الاصول روشنفکر است حتی اگر سخنان فلسفی بگوید. روشنفکر در میدان حیات عملی، نسبتی دیگر با مفاهیم و استعدادهای زبانی دارد. درونه معناشناختی مفاهیم و گزاره‌ها برای او در حاشیه‌اند. او به نقش و کارکرد مفاهیم در بستر زندگی روزمره می‌اندیشد. به عنوان نمونه اسلام در منظر شریعتی جایگاهی متمایز با دکتر طباطبایی دارد. دکتر طباطبایی هنگامی که از سنت دینی و اسلامی سخن می‌گوید، به مجموعه‌ای از منابع و آثار متفکران و فیلسوفان و فقیهان نظر می‌کند. شریعتی اما اسلام را نه منظومه فهم، بلکه جهانی از رویدادهای تاریخی می‌بیند. از بعثت و نبوت و رویدادهای تاریخی اسلام سخن می‌گوید. اینچین است که دکتر طباطبایی بیشتر در رفرنس‌های علمی دانشجویان ظاهر می شود، اما دکتر شریعتی در تحولات عینی دوران خود ظهور عملی پیدا می‌کند.

دکتر طباطبایی در سوگ فهم‌های نادرست نشسته است. مرتب دکتر شریعتی و شخصیت‌هایی نظیر او را به عنوان مقصر و باعث و بانی این ضایعه شماتت می‌کند. دکتر شریعتی در سوگ فقر و تنگدستی و تحمیق مردم نشسته است. دکتر طباطبایی مرتب به دانشگاه حمله می‌کند، دکتر شریعتی به حوزه و نهادهای دینی. دکتر طباطبایی مرتب گوش مترجمان و مولفان را می‌پیچاند، دکتر شریعتی گوش صاحبان فکر و قلمی را که یا در خدمت دربارند یا در دانشگاه‌ها میان مفاهیم دوخت و دوز می‌کنند.

 

گفتگو میان فیلسوف و روشنفکر

با همه تفاوت‌هایی که به آنها اشاره کردیم، می‌توان از امکان گفتگو میان این دو شخصیت سخن گفت. واقع این است که دکتر طباطبایی پشت چهره فیلسوفانه‌اش، عزم‌های روشنفکرانه دارد بخصوص روشنفکری از سنخ هویت اندیش. این وجه پنهان دکتر طباطبایی در سال‌های اخیر، بیشتر و بیشتر آشکار شده و حتی بر چهره فیلسوفانه‌اش، غلبه کرده است. این چهره هویت اندیش، او را رویاروی روشنفکران هویت ستیز امروز قرار داده است. به این معنا دکتر طباطبایی به افق شریعتی نزدیک می‌شود اما در عمل توفیقی نظیر او ندارد. به همین سبب، نیازمند بهره گرفتن از الگوی کلامی و زبانی است که شریعتی به کار بست. دکتر شریعتی نیز نیازمند بستری تازه برای تداوم و بازآفرین شدن است. رویکرد خاص دکتر طباطبایی به تاریخ فکر و تمدنی ما، و نقدهای او به اندیشه‌های ایرانیان دوران مدرن، و نقطه نظر خاص او به خاستگاه مای مدرن در دوره مشروطه، تا حدودی این بسترها را فراهم می‌کند.

شریعتی برای بازآفرینی خود نیازمند خم شدن بر خود است و این خم شدن از منظری فلسفی امکان پذیر است، دکتر طباطبایی نیز برای اثربخشی کلام خود نیازمند ورود به جهان زیست مردم است و این ورود نیازمند خروج از مفهوم پردازی‌های انتزاعی و ورود به حیات روزمره و دینی مردم است. خم شدن فلسفی شریعتی بر خود، برخی از آثار را که به افق دوران او تعلق دارند و آفریننده سوژه انقلابی در یک افق خاص شیعی‌اند، به حاشیه می‌برد، و آثار دیگر او را در کانون می‌نشاند. دکتر طباطبایی در پرتو گفتگو با دکتر شریعتی می‌تواند ناسیونالیسم مطلوب خود را از مفاهیمی که برای مردم محتوای آشنایی ندارد خلاص کند. مفاهیمی که نزد عموم مردم، میان تهی و شعارگونه ظاهر می‌شوند. حتی اگر نزد خواص رازهای پنهان داشته باشند.

ایرانیت مطلوب دکتر طباطبایی برای برقراری نسبت با جهان زیست مردم، نیازمند گفتگو با امکان‌های حیات دینی است. از تئوری‌هایی که در منزلگاه اندیشه فلسفی میان تفکر ایرانی و اسلامی نسبت برقرار می‌کنند کاری برنخواهد آمد. برقراری نسبت با امکان‌های حیات دینی، بدون شریعتی امکان پذیر نیست. چنانکه اسلام شریعتی نیز امروز نیازمند است با ایرانیت، پیوندی تازه برقرار کند. شریعتی خود در آثارش، به ایرانیت بی توجه نیست. اما اسلامیت‌اش بر ایرانیت می‌چربد. تمهیدات دکتر طباطبایی برای احیای افقی از حیات جمعی برای ایرانیان، برای دکتر شریعتی دستاوردهای مهمی دارد.

سرانجام اینکه شریعتی و طباطبایی می‌توانند با هم گفتگو کنند. اگر آنها خود چنین نکنند، می توان از پژوهشگران و اندیشمندان دیگر خواست تا به امکان‌های پیوند میان افق این شخصیت بیاندیشند. برای این کار، شریعتی باید کمی هم فیلسوف شود و طباطبایی نیز به ملزومات روشنفکر هویت اندیش شدن به درستی بیاندیشد.

 

سخن آخر

انقلاب میان روشنفکران قبل و بعد از انقلاب یک شکاف بنیادین افکنده است. روشنفکران قبل از انقلاب به بسترهای عینی و عملی تعلق دارند. در صدد تغییر واقعی امور در میدان پراکتیکال جمعی‌اند. به همین جهت، دانشگاه خانه اصلی آنها نیست. اگرهم دانشگاهی‌اند، از محیط دانشگاه بیرون می‌روند و در عرصه‌های واقعی و عمومی ظاهر می‌شوند.  شریعتی از این سنخ بود. اما روشنفکران پس از  انقلاب، زبان و نگاه و توانی عموماً دانشگاهی دارند. بیشتر برای کلاس و درس و تعلیمات فکری اشتغال دارند. اگر هم دانشگاه نیستند به دانشگاه می‌اندیشند. یا در بیرون دانشگاه محافل دانشگاهی درست می‌کنند. آنهم در موقعیت  و اقلیمی که اصولاً دانشگاه با عرصه عمومی همان نسبتی را ندارد که مثلا در فرانسه وجود دارد. این سنخ از روشنفکران، بر این باورند که اصلاح امور عینی و عملی، با اصلاح مفاهیم و سازه‌های انتزاعی نظری امکان پذیر است. به نظر می‌رسد دکتر طباطبایی بیشتر از این سنخ باشد.

برقراری نسبت میان روشنفکران پیش و پس از انقلاب، ناخواسته ما را درگیر مباحث انتزاعی نظیر نسبت میان ایده و پراکتیس سیاسی، زبان و واقعیت، زبان و قدرت، صدق کلام و کاربرد کلام و امثالهم می‌کند. این مباحث انتزاعی معمولاً مولد اردوگاه‌های فکری دوگانه هستند. کسانی بر استقلال ایده در مقابل پراکتیس سیاسی باور دارند و کسانی ایده را در خدمت و در حاشیه پراکتیس سیاسی می‌بینند. کسانی زبان را بازنمای واقعیت و کسانی پیچیده در واقعیت می‌پندارند. کسانی زبان را مستقل از قدرت و کسانی عین قدرت می‌دانند. کسانی به صدق کلام مستقل از کاربرد می‌اندیشند و کسانی صدق را در همان کاربرد جستجو می‌کنند. این دو گانه‌های به ظاهر نظری، عملاً خندق‌های عمیقی میان افق روشنفکران پیش و پس ازانقلاب ایجاد کرده است. همانقدر که در وادی نظر، این دوگانه‌ها با هم مستمراً گفتگو می‌کنند و همیشه سخن راست، جایی میان این دو گانه‌هاست، روشنفکران پیش و پس از انقلاب نیز نیازمند گفتگو با یکدیگرند. به گمانم آنچه از تلاقی این دو افق پدیدار می‌شود، از کاستی‌های نظری روشنفکران پیشین و از ناتوانی‌های عملی روشنفکران امروزی مبراست. 


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

سیاست ورزی و خلق فضای سیاسی

شنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۴۵ ب.ظ

تقریباً همه می‌دانیم انقلابی کیست اصلاح طلب کیست. می‌دانیم اینها چه تفاوتهای عظیمی با هم دارند. انقلابی کسی است که در آرمان‌های بزرگ سیر می‌کند. برای بشریت بیشترین خیرهای عظیم را در کوتاه‌ترین زمان ممکن طلب می‌کند. احساساتی، سودازده و عاشق است. فداکاری می‌کند. دست به کنش‌های خشونت آمیز می‌زند. مهم‌ترین مشکل‌اش این است که واقعیت‌ها را نمی‌بیند. اصولاً چشمش به واقعیت‌ها و مقدورات بسته است. اما اصلاح طلب کسی است که به جای آرمان‌های بلند، بهبود وضعیت آدمیان را در امور مشخص طلب می‌کند. صبور است. می‌داند ثمر دادن هر تلاش نیازمند صبر و حوصله است. بیشتر از احساس، عقل و تدبیر دارد. هیچ وقت دست به کنش های خشونت آمیز نمی زند. فوق‌العاده مسالمت‌جو است. به امکان‌پذیری هدف‌ها توجه دارد و برای رسیدن به هر هدفی، امکان‌ها و مقدورات عینی و عملی را به دقت از نظر می‌گذراند.


با این توضیحات، واقعاً انسان عاقلی هست که انقلابی را بر اصلاح طلب ترجیح دهد؟ به نظر می‌رسد انقلابیون کمی مجنون‌اند. حالشان خوب نیست. قبل از هر چیز باید درمان شوند. منظر فوق، منظری است که در ادبیات سیاسی یکی دو دهه اخیر رایج شده است. هر از چندی یک انقلابی، رویاروی یک اصلاح طلب نشانده می‌شود و با هم مقایسه می‌شوند. او که قرار است از انقلابی‌گری  دفاع کند، مرتب شعار می‌دهد و خنده حضار را بر می‌انگیزد. انقلابی نمی‌تواند مخاطب خود را به درستی اقناع کند. مخاطب نمی‌فهمد چرا این همه احساساتی است، چرا کینه جو است، چرا از آرمان‌هایی حرف می‌زند که قابل تحقق نیستند.

مشکل این منظر آن است که انقلابی‌گری و اصلاح طلبی را به منزله دو گزینه منطقی پیش  چشم می‌نشاند. انگار قرار است بین دو کالا انتخاب کنیم. از مخاطبمان می‌پرسیم کدام انتخاب معقول است. یکی گران است و هزینه بر و بی مصرف، و دیگری ارزان و پرمصرف. در حالیکه این‌ها، گزینه‌هایی نیستند که در شرایط مساوی با تکیه بر منطق هزینه و فایده انتخاب شوند. شناخت و مقایسه این دو به شرطی امکان پذیر است که با توجه به زمینه اقدام به فهم آنها کنیم. در مقابل این روایت متعارف من می‌خواهم نکته مورد نظر خود را ذیل سه محور عرضه کنم:

1.        انقلابی‌گری و اصلاح طلبی، دو انتخاب منطقی نیستند، دو واکنش به دو موقعیت و میدان کنش هستند.

2.        این بسترها با هم نسبت دارند. به این معنا که یکی به دیگری راه می‌برد.

3.       هر یک کاستی‌هایی دارد و نیازمند دیگری  است.

قصد دارم با طرح این محورها، الگوی ساده، منطقی و غافل از بسترهای مولد هر یک را به پرسش بگیرم. تصورم این است که با فهم بسترمند از ظهور روشنفکری آرمانگرا و اصلاح طلب، فضای بهتری برای گفتگو میان دو افق مذکور فراهم خواهد شد. آنگاه همانطور که امروزه به نقد افق روشنفکری انقلابی پرداخته می شود، قصد دارم به نقد فضای امروز خود بنشینم.   

 

اول: فهم زمینه‌مند از اصلاح طلبی و انقلابی‌گری

از دهه چهل به بعد، کنشگران سیاسی در ایران عموماً به سمت انقلابی‌گری متمایل می‌شوند، و ازانقلاب به بعد، به سمت اصلاح‌طلبی. این تمایل عام در هر دوره کاشف از بسترهای متفاوت حیات و کنش سیاسی است. در ایران قبل از انقلاب، باب سیاست ورزی کاملاً مسدود است. منظور از سیاست ورزی، ورود در فعالیت‌های جمعی برای رقابت با کل یا جناحی از دولتمردان است. مناصب به طور کلی غیر رقابتی‌اند. ساختار سیاسی اصولاً امکان فعالیت سیاسی علنی و سازمان یافته نمی‌دهد. تحزب ناممکن است، چیزی به نام فعالیت‌های پارلمانی موضوعیت ندارد. نمی‌توان علناً نظام سیاسی را نقد کرد. رسانه رقیبی در مقابل رسانه‌های رسمی وجود ندارد. مردم تقریباً منفعل‌اند. صدایی از میان مردم شنیده نمی‌شود. مگر پچ و پچ‌های خانگی.

در شرایطی که مجاری سیاست ورزی به طور متعارف مسدودند، باید به خلق سیاست پرداخت. یعنی باید در حیات سیاسی ظرفیت‌های تازه ایجاد کرد. خلق سیاست، به معنای ایجاد کانون فشار تازه‌ای در پایین و قاعده هرم اجتماعی است. باید بتوانی  منابعی که در عرصه عمومی وجود دارد شناسایی کنید و از آن، امکانی بسازید برای تولید قدرت، ایجاد همبستگی جمعی و اعمال فشار بر قدرت سیاسی. در چنین شرایطی روشنفکران خواسته یا ناخواسته به سوژه‌های خالق سیاست تبدیل می‌شوند. دوره‌ای که مقتضی تولید سوژه‌های خلق کننده سیاست است، همه چیز به سیاست انقلابی نزدیک می‌شود. سیاست‌ورز خلق کننده حیات سیاسی، در اولین قدم باید نشان دهد وضعیت موجود یک وضعیت طبیعی و محتوم و مقدر نیست. می‌تواند طور دیگری هم باشد. چرا که ذهنیت مردم منفعل، وضعیت موجود را یک وضعیت محتوم می‌انگارد. اصولاً نمی‌تواند به وضعیت دیگر بیاندیشد. بنابراین باید مخیله سیاسی مردم را در وهله نخست به چالش کشید. آرمان‌های سیاسی معمولاً چنین کارکردهایی دارند. 

نباید آرمان‌های سیاسی را با برنامههای توسعه پنج ساله در کشور مقایسه کرد. یکی قرار است مخاطب‌اش، سیاست گذاران و تصمیم گیرندگان بخش‌های مختلف اجرایی باشد، و دیگری مخاطب‌اش، مردم در بستر زندگی روزمره است. یکی قرار است به اجرا و عمل برای تغییر امر مشخص بیاندیشد، دیگری قرار است امکان نقد سازوکارهای موجود را تولید کند.

اساساً امکان خلق سیاست، با امکانات موجود و دم دست، سازگار و همسو نیست. امکان‌های موجود، همه بنیادهای حیات منفعل و مسدود حیات سیاسی‌اند. درست مثل اینکه به یک زندانی مرتب میله‌های آهنین و در بسته را نشان دهی. اتفاقاً باید صورت خیالی ایجاد کنید که همه میدان رویت زندانی به در بسته و میله‌ها منحصر نشود. آرمان‌ها همین کارکرد را در چنان فضایی ایجاد می‌کنند.

در وضعیتی که حیات سیاسی در حالت رکود و انفعال به سر می‌برد، مردم تحقیر می‌شوند. احساس می‌کنند نقشی در سازوکارهای جمعی ندارند. نادیده گرفته شده‌اند. در حریم‌های خصوصی به خود پیچیده‌اند. سوژه خالق حیات سیاسی، به مدد کلمه‌ها یا نمادها یا مظاهر هنری او را از قلمرو حیات خصوصی‌اش بیرون می‌کشد و امکانی برای درک مشترک و هم سخنی مشترک ایجاد می‌کند. آنچه نظام مستقر به مدد زور و رعب در عرصه عمومی ایجاد می‌کند، روشنفکر آرمان گرا به مدد کلمه‌ها تولید می‌کند.

شرایط ایران پس از کودتای بیست و هشت مرداد اینچنین است. در فضای رعب، روشنفکرانی به صحنه می‌آیند که در تولید و خلق فضای حیات سیاسی موفق عمل می‌کنند. به مدد نمادها و منابع موجود در عرصه عمومی، تصویرهای تازه از حیات سیاسی خلق می‌کنند. جامعه ایرانی در اوایل دهه پنجاه، از یک بستر اجتماعی قدرتمند بهرهمند است. اگر رژیم پهلوی مساله را به درستی شناخته بود و خود را با آن وفق می‌داد، می‌توانست تاب آورد و عرصه سیاسی ایران را غنا ببخشد.اما در مقابل آن ایستاد و از صحنه بیرون رفت.

در مقابل نظام پهلوی، جمهوری اسلامی نمی‌توانست از همان روز نخست، سازوکارهای سیاسی خود را بدون رای و صندوق آراء پیش ببرد. به این جهت که مردم هیچگاه تماماً به خانه‌های خود بازنگشتند. جمهوری اسلامی هیچگاه یک رژیم تماماً ساختاریافته نبود. از همان نخستین روز استقرار، ساختار مسلط آن  دو یا سه جناح داشت که با هم در رقابت وستیز بودند. نظام حتی اگر هم می‌خواست،  هیچ گاه نتوانست باب نقد را مسدود کند. در فضاهای عمومی مثل حوزه و دانشگاه و خیابان صداهای مختلف همیشه شنیده می‌شد. جمهوری اسلامی یک نظام دمکراتیک هست یا نه بحث دیگری است، اما بدون شک یک نظام ساختار یافته و موفق در مسدود کردن عرصه عمومی نبود.  

بنابراین مساله ایران پس از انقلاب، خلق سیاست نبود، سیاست ورزی در مجاری موجود حیات سیاسی بود. مهم‌ترین آن، مبارزات انتخاباتی است. شمار کثیر مطبوعات و رسانه‌های رقیب، امکان گفتگو با مردم را فراهم می‌کرد. تا حدودی امکاناتی برای فعالیت‌های حزبی البته به شکل محدود وجود داشت. در چنین شرایطی به جای سوژه‌های خلق کننده حیات سیاسی، شما با سوژه‌های دیگری مواجهید. سوژه‌هایی که تلاش می‌کنند از مجاری واقعاٌ موجود فعالیت سیاسی  استفاده کنند، بسیج کنند و بخشی از نظام سیاسی را به رقابت بخوانند. سوژه‌های اصلاح طلب در چنین وضعیت‌هایی به میدان می‌آیند. چنانکه ملاحظه می‌کنیم در ایران پیش از انقلاب، سوژه‌های سیاسی بیشتر از سنخ خالقان فضای سیاست هستند و در ایران پس از انقلاب، از سنخ اصلاح طلبان.      

این همه را گفتم تا از مقایسه مستقل از زمینه این دو سنخ روشنفکران پرهیز کرده باشیم. از منظر فضایی که سیاست ورزی امکان پذیر  است، سوژه‌های انقلابی مضحک به نظر می‌رسند، به خوبی معلوم نیست چه می‌کنند. چنانکه از منظر فضایی که راهی جز خلق فضا نیست، سوژه‌های اصلاح طلب، تحقیر شده و مسخره جلوه می‌کنند.

 

2. نسبت دو فضا با یکدیگر

در نگاه اول، اینطور به نظر می‌رسد که گویا این دو فضا به کلی با هم بیگانه‌اند. اما واقعاً دو سنخ فضایی که به آنها اشاره کردیم، به هم مرتبط‌اند و حتی در هم پیچیده‌اند. اگر در ایران پس از انقلاب، با امکان‌های سیاست ورزی مواجهیم، این امکان‌ها، حاصل خلق فضایی است که پیش از آن ساخته شده بود. سوژه‌های خالق فضا در ایران پیش از انقلاب البته در کنار عوامل موثر دیگر، وضعیت اجتماعی را چنان متاثر کردند که بیگانگی نسبت به عرصه عمومی در حد و اندازه‌های ایران قبل از انقلاب وجود ندارد. البته باید به عواملی نظیر انقلاب ارتباطات و رسانه‌ها نیز توجه کرد. اما به هر حال، تفاوت ایران با کشورهای همسایه نظیر عربستان و بسیاری دیگر از کشورهای عربی، در همین جاست که آنها فاقد مجاری سیاست ورزی‌اند چرا که هنوز دوران خلق فضای سیاسی را پشت سر نگذاشته‌اند.

به علاوه این دو وضعیت به شدت در هم پیچیده‌اند. به این معنا که حتماً در دوران پهلوی سیاست‌های خلق فضا، بسترهایی برای سیاست ورزی در همان دوره فراهم می‌کرد و امروز نیز فضای سیاست ورزی، ضرورت‌هایی برای خلق فضا ایجاد می‌کند. مثلاً در دوران پهلوی، همین سیاست های خلق فضاست که نظام مستقر را وادار می‌کند در مقطعی فضای سیاسی را گشوده کند و فضای نقد علنی را فراهم کند. سیاستی که البته دیر است و تنها مولد مجرایی است که محصولات خلق فضا در آن بارور شوند و نظام را ساقط کنند. در ایران امروز هم، سیاست ورزی نیازمند خلق فضاهای تازه است و چنانکه توضیح خواهم داد، نیازمند گشایش هایی در فضای مخیله جمعی.

 

3. کاستی‌های هر یک از دو فضا

نکته قابل توجه کاستی‌های هر یک از این دو فضاست. هیچ یک به خودی خود یک فضای خودبسنده نیست و نیازمند دیگری است. بستری که خلق فضای سیاسی در آن ضرورت پیدا کرده، علی الاصول نسبت به امکان‌های واقعاً موجود کور است. انرژی زیادی خلق می‌کند، اما به خودی خود قادر به عینیت بخشی به خواست‌های خود نیست. اصولاً با واقعیت های دم دستی سر آشتی ندارد. به همین جهت روشنفکری که حاصل این فضاست، سینه‌ای پر آشوب دارد اما در شناسایی تکنیک‌هایی که در عمل بتواند واقعیت متفاوت مد نظرش را تحقق ببخشد ناتوان است. به همین جهت، عرصه عمومی در  دراز مدت نمی‌تواند در خلق فضا مشارکت کند. عقب می نشیند و به زندگی روزمره وتوام با تحقیر خود بازمی‌گردد.

بستری هم که برای سیاست ورزی گشوده است، به خودی خود افق ندارد. چنان در میدان عمل برای پیشبرد یک خط مشی غرق شده است، که نمی‌تواند سرش را بلند کند و بفهمد به کدام سمت می‌رود. اصولاً سیاست ورز، درک کلی از شرایط ندارد، امکان قضاوتش نیز محدود است. مثلا در سیاست ورزی حزبی، شما از انتخاباتی به انتخابات دیگر می‌روید و تنور حیات سیاسی رقابتی را گرم می‌کنید. اگر کسی در میانه راه از شما بپرسد که حاصل این فضای آشوبناک رقابتی بالاخره چیست؟ آیا سرانجام به سمت دمکراسی حرکت می کنیم یا در حال عقب گردیم؟ اساساً چه ارجحیتی دارد که تو در راس قدرت باشی نه دیگری؟ مگر قرار است تو چه اقدام متفاوتی در مقایسه را رقیبت بکنی؟ در بسیاری از موارد پاسخی وجود ندارد. چنانکه در هر انتخاباتی باید به نحوی طرح این پرسش ها را به تعویق بیاندازی تا کار پیش برود. فضای گشوده بر سیاست ورزی، کاملاً با این خطر مواجه است که همه چیز به شو و نمایش و تبلیغات منحصر شود. سیاست ورزی نیز، می‌تواند به نقض خود بیانجامد و پس از چندی خود به عامل سیاست زدایی تبدیل شود.

 

4. نقد شرایط امروز

در این سال‌ها، فضای مولد روشنفکری انقلابی نقد می‌شود. با طرح عناوینی مثل روشنفکر مسلح، روشنفکران جاهل، ماجراجو، و بی سواد، به روشنفکران انقلابی و آرمانگرا حمله می‌شود. چنان تصویری از دوران پهلوی عرضه می‌شود که گویی محمد رضاشاه یک پادشاه خیرخواه توسعه طلب و عاقل و مدبر است که در محاصره مشتی کودک ماجرا جو افتاده است. این دریچه‌ای است که از سوی فضای گشوده بر سیاست ورزی به عرصه خلق فضا گشوده شده است. نشستهاند و فارغ بال از مقتضیات خلق فضا، آن دوره را مضحکه می‌کنند. اما اجازه بدهید بازی را عوض کنیم. از منظر بستر خلق فضا، به دوران خود بنگریم. به طور فهرست وار مشکلات امروز را از نظر می‌گذرانم:

·         سیاست ورزان ما، کم کم سیاست ورزی را با حیات بوروکراتیک اشتباه گرفته‌اند. فکر می‌کنند اگر مردم سر و صدا نکنند و میدان را شلوغ نکنند، آنها می‌توانند با خواهش و تمنا و چانه زنی همه چیز را درست کنند. باورشان به مردم در حد مشارکت صرف پای صندوق‌های رای است. اما در عمل با دیوار بسته مواجه شده‌اند. حریف همه جا سر راهشان ایستاده است و آنها نمیدانند با خرد بورکراتیک خود چگونه میتوانند حریف را وادار  کنند از سر راه کنار رود. بنابراین دولت را گرفته‌اند اما دولت در موارد بسیار، معطل مانده است. راه دگرگون کردن اوضاع اقتصادی را می‌داند اما دستش در عمل بسته است. دل خوش کرده به این که مردم بگویند نمی‌گذارند. اما مردم به تدریج به این نتیجه می‌رسند که به هر دلیل نمی‌توانند.

·         در این فضا که صرفاً سیاست ورزی در دستور کار قرار گرفته، چهره‌های اصیل و ریشهدار سیاسی به تدریج به حاشیه رانده می‌شوند و چهره‌های درجه دوم و سوم به صحنه می‌آیند. کسانی که بیش از سیاست ورزی، جستجوگران نام‌اند، اگر همزمان جستجوگران نان هم نباشند. چهره‌های نام آشنا و موثر اصلاح طلب امروزی را با یک دهه پیش مقایسه کنید. افول رتبه مردان سیاست اصلاح طلب به تدریج صحنه را به سمت انحطاط می‌راند. بدنه اجتماعی را به تدریج مایوس می‌کند، و امکان های موجود از دست خواهد رفت.

·         تضمینی وجود ندارد که مردان سیاست ورز امروز، در تعارض میان منافع خصوصی خود و منافع عمومی کدام را انتخاب می‌کنند. فضای عمل، اصولاً چنان اخلاقی و گرم نیست. به همین جهت گاه همه چیز به کسب صندلی‌های قدرت منحصر می‌شود. او که پیش از احراز یک منصب شعارهای اصلاح طلبانه می‌داد، به محض احراز منصبی که در جستجوی آن بود، درست مثل فرد دیگری که قبلا به جای او نشسته بود کار خود را پیش می‌برد و بار خود را می‌بندد.

·         در فضای بیش از حد بوروکراتیک شده امروز، حیات سیاسی به شدت افق زدایی شده است. هیچ کس نمی‌داند قرار است کجا برویم. همه چیز منحصر به این است که فعلا دفع خطری بکنیم. فقدان افق در فضای امروز، ساحات روانی و اجتماعی و فرهنگی را تحت تاثیر قرار خواهد داد. نخبگان مایل به رفتن از کشورند، و عرصه عمومی هر روز بیشتر و بیشتر از هم گسیخته و آشوبناک می شود.

·         نظام اگرهم قدرتمند باشد، هر روز بیش از پیش اقتدار خود را از دست می‌دهد، بنابراین قادر نیست اراده خود را در عرصه عمومی اعمال کند. مردم گویی به این زودی‌ها باور نمی‌کنند که خیر آنها در تبعیت از اراده سیاسی است بنابراین تا می‌توانند جا خالی می‌کنند و از پیشبرد اراده دولت سرباز می زنند.

·         رابطه میان بخش‌هایی از مردم با دولت، گاه به باج دهی تقلیل یافته است. مردم حمایت می‌‌کنند و فوراً پولش را طلب می‌کنند. یکی از مصادیق آن، رای به شرط مطالبه پول ماهیانه از کاندیداهای ریاست جمهوری است. در همین انتخابات اخیر، نیروی موثری در رای آوری رقیب آقای روحانی بود.

این‌ها و موارد دیگر، مصادیقی از این مدعاست که فضایی که صرفاً بر سیاست ورزی گشوده است، معضلات عدیده‌ای دارد. مساله منحصر به جناح اصلاح طلب نیست، اصولاً نظام جمهوری اسلامی در چنین وضعیتی دستخوش بحران است. در چنین شرایطی راهی وجود ندارد مگر اینکه تا حدی به خلق فضا بیاندیشیم. خلق فضا نیازمند روشنفکرانی است که آرمان خواهند. قادرند در این فضای آشوبناک، مخیله جمعی را تحت تاثیر خود قرار دهند. ترسیم افق کنند، اراده های اخلاقی مردم را برانگیزانند. علاوه بر کارآمدی در عمل، به ارزش های اخلاقی نیز بیاندیشند.  

 

5. سخن آخر

واقع این است که روشنفکر اصلاح طلب و روشنفکر آرمان خواه، هر کدام نقشی در ساماندهی به حیات سیاسی مطلوب دارند. مشکل جامعه ما مرتب از این سو به آن سوی بام است. ما نیازمند وضعیتی هستیم که این هر دو در کنار هم بتوانند ایفای نقش کنند. آنگاه نه روشنفکر آرمانخواه بیش از حد استعلایی و دور از واقعیت خواهد اندیشید و نه روشنفکر اصلاح طلب به بروکرات تقلیل پیدا خواهد کرد.  

بستر خلق فضا، نیازمند هوشیاری و گشودگی به سمت امکان‌های سیاست ورزی است و سیاست ورزی نیز نباید از فرصت‌های خلق فضا غافل بماند. همانقدر که خلق فضای صرف میتواند به فاجعه بیانجامد، سیاست ورزی صرف نیز میتواند خود را نقض کند. انسداد سیاسی در دوران پهلوی، متاسفانه بستر خلق فضا را فراهم کرد که در سیاست ورزی موفقیت محدود داشت، و فقدان یک فضای دمکراتیک سالم در شرایط امروز هم، مولد یک فضای سیاست ورزانه است که در خلق فضا، کم توان عمل می‌کند.  



 

منتشر شده در اندیشه پویا، شماره 44، مرداد ماه سال 1396

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

دهقان سالخورده و مردم بازیگر

پنجشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۴۲ ق.ظ

دکتر مصدق محبوبترین چهره سیاسی روزگار خود بود. به عنوان قهرمان و یک آزادی خواه بزرگ و مبارز علیه استعمار، روزی به این نتیجه رسید که بوروکراسی و قانون و مجلس، دست و پای او را می‌بندد. در همان یکی دو ماه آخر عمر نخست وزیری‌اش، مردم را به صندوق‌های انتخاباتی دعوت کرد، رفراندمی برگزار نمود و مجلس شورا را منحل کرد. شصت و چند سال از آن روز می‌گذرد.  در حالی این یادداشت را مینویسم که یکی دو روز از انتشار خبر پیروزی حسن روحانی می‌گذرد. او به خودی خود فاقد محبوبیت سیاسی است. فی نفسه نماد هیچ آرزوی بزرگی محسوب نمی‌شود. قهرمان نیست. اما روزی روزگاری رسیده است که مردم به این نتیجه رسیده‌اند که از ظرفیت های اندک موجود در ساختار قانونی و بوروکراتیک کشور استفاده کنند و با انتخاب او خواست‌های خود را به ساختار سیاسی تحمیل کنند. تصور می‌کنم این دو ماجرای واژگون، نمایانگر دو وضعیت در نسبت میان مردم و حیات سیاسی است. مقایسه آنها به گمانم تامل برانگیز خواهد بود.

 


دکتر مصدق و مردم

نمی‌توان نسبت میان دکتر مصدق و مردم را فهمید، مگر اینکه اوج‌گیری وجاهت ایدئولوژی‌های ناسیونالیستی و چپ را در آن روزگار فهم کرده باشیم. در دوره مدرن، مردم در پرتو ایدئولوژی‌ها درکی یکپارچه از خود و مسیر و هدف جمعی خود پیدا می‌کنند. ایدئولوژی‌ها مولد یک ادراک مشترک جمعی و حس و عاطفه‌ای عمومی‌اند. الگویی از حس عشق و نفرت می‌پراکنند. الگویی با النسبه هم شکل از کنش مقاومت یا اعمال قدرت خلق می‌کنند.

دستگاه‌های ایدئولوژیک، همیشه در میدان عمل، در شخصیت‌هایی تجسد پیدا می‌کردند که خصلت‌های استثنایی داشتند. بزرگ بودند، مبارز و پی‌گیر بودند، در مقابل ساختارهای قدرت داخلی یا بین المللی ایستادگی می‌کردند و به این طریق سمبلی از اراده جمعی مردم به حساب می‌آمدند. مردم هم به خیابان می‌آمدند، حمایت می‌کردند و برای تصمیمات و ایستادگی رهبران خود یک پشتوانه عملی محسوب می‌شدند. در آن سامان‌های ایدئولوژیک، مردم به خودی خود قدرت بزرگ اما بالقوه بودند. به مدد رهبران سیاسی این قدرت بالقوه، صاحب زبان، جهت‌ گیری، و معنا و اثرگذاری می‌شد. اصولاً رهبر سیاسی، آن کسی بود که قدرت بالقوه مردم را فعلیت می‌بخشید.

در این روایت از حیات سیاسی، همیشه عرصه‌ای برای نقش آفرینی قهرمانانه بازیگران بزرگ گشوده است و مردم اصولاً به تماشا می‌روند، گاه مشتاقانه فریاد می‌کشند و گاه جمعی در سوگ و اندوه می‌نشیننند.   

در آن روزگار، اساساً یکی از مضامین منازعه سیاسی، بر سر احراز مقام رهبری مردم بود. درست بعد از کودتای بیست و هشت مرداد و برکناری دکتر مصدق، این شاه بود که تلاش کرد موقعیت قهرمانی و رهبری مردم را به عهده بگیرد. با فاصله یک دهه، یکباره خود را یک رهبر انقلابی معرفی کرد. برنامه یک انقلاب تحت عنوان انقلاب سفید شاه و ملت را عنوان نمود و با افتخار در مقابل دوربین‌ها  و نورافکن‌ها سینه سپر کرد تا مثل یک قهرمان ملی دیده شود. اما موفق نشد. کسی او را به این دید نگرفت. اما مخالفین او همچنان در تلاش بودند تا مقام هدایت و رهبری مردم را به عهده بگیرند. تئوری‌های لنینیستی در دهه چهل، و باور به حرب پیشتاز انقلابی، تلاش‌هایی برای احراز رهبری مردم بود اما نه با تکیه بر نام و شخصیت، بلکه با تکیه بر ساختارهای تشکیلاتی.

در این میان دکتر مصدق تنها نام و شخصیتی بود که از دهه بیست تا زمان مرگ در تبعیدگاه، نقش قهرمان را به خود اختصاص داد. او در تبعیدگاهش منزوی و تنها نشسته بود اما الهام بخش بسیاری از مبارزان سیاسی بود. یک نمونه‌اش نامه‌ای است که دکتر علی شریعتی از پاریس برای او می‌نویسد. از محتوا و طنین این نامه می‌توان به فضایی رفت که عرصه سیاست، با قهرمان شناخته می‌شود و کسانی که عهده‌دار هدایت مردم به سمت افق‌های تازه‌اند. دکتر در بخشی از این نامه می‌نویسد:

ای دهقان سالخورده ما، ... کاش میتوانستی دیوارهای قلعهای را که در آن به زنجیرت کشیدهاند بشکافی و بیرون آیی تا به چشم خویش ببینی از بذری که در مزرعه اندیشهها افشاندهای، نسلی روئیده است که جز به جهاد نمیاندیشد و جز به راه تو گام نمیگذارد و تو آنگاه میدیدی نهضتی را که تو رهبری کردی و او تو را پرورش داد امروز دارای فرهنگی غنی است. فرهنگی که صفحاتش با خون نگاشته شده است و داستانش داستان شکنجهها، زندانها اسارتها و محرومیت‌هاست و امروز نسلی که پس از هشت سال پیکارش ولوله در جهان انداخته است، از این فرهنگ الهام می گیرد.

  

 رهبران سیاسی و روشنفکران بذر می‌افشانند، در مزرعه اندیشه‌ها و فرهنگ مردم نهال‌های مقاومت و ایستادگی می‌نشانند و به مردم می‌آموزند که باید از سر فرود کردن در زندگی و نیازهای روزمره دست بردارند و در مقابل ظلم و استعمار ایستادگی کنند.

دکتر مصدق در پرتو چنین منظری، نمی‌توانست لنگ ضوابط حقوقی و قانونی بماند. بخصوص هنگامی که رقیب و دشمن او، از این ضوابط و قواعد حقوقی و قانونی به نفع خود استفاده می‌کند و بر تحصیل آنچه خیر مردم تلقی می‌شود‌ مانع تراشی می‌کند. او به نیروی نام خود که مسبوق به پشتیبانی مردم است، اراده خود را پیش می‌برد و در جایی که ساختار قانونی و بوروکراتیک مانع اقدامات او باشد، این حق محفوظ است که از آن عدول کند. البته انحلال مجلس با ظواهر قانونی اتفاق افتاد. او انحلال مجلس را با برگزاری یک رفراندم عملی کرد. اما مورخین کم و بیش متفق القولند که مصدق از وجاهت و قدرت نامش استفاده کرد، یک رفراندم صوری برگزار کرد و ماجرا چندان واجد مشروعیت قانونی نبود. انحلال مجلس اما چیزی از وجاهت دکتر مصدق نزد مردم و نیروهای رادیکال حامی او نکاست. او قهرمان ملی باقی ماند. حتی پس از وفات او در تبعیدگاهش.

در فضای انقلابی که قهرمانان عهده‌دار امورند، بروکراسی و قانون اساساً مجالی برای مشروعیت ندارد چرا که آنها ساختارهای برسازنده وضع موجودند. قهرمان تداعی کننده گذر است. گذر از محدودیت‌های وضع موجود. تداعی کننده روز و روزگاری تازه است. مصدق چنین بود.

 

حسن روحانی و مردم

نسبت حسن روحانی و مردم را نمی‌توان فهمید مگر اینکه سیاست در فضای مابعد ایدئولوژی‌ها در ایران را فهم کنیم. سیاست در خلاء ایدئولوژی‌ها به معنای فقدان افق مشترک است. مردم درکی یکپارچه از خود ندارند. چندان تصویری از هدف مشترک نیز در کار نیست. در چنین فضایی سیاست اساساً به خودی خود موضوعیت، تقدس و اهمیتی ندارد. اولویت با زندگی است و حفظ حریم‌های خصوصی و فردی. در چنین فضایی، افق‌های نگاه و ارزیابی در چارچوب پنجره‌های کوچک خانه‌هاست. خبری از چشم اندازهای بزرگ تاریخی در کار نیست.

آنچه سیاست را در همان پنجره‌های کوچک خانه پدیدار می‌کند، آمال و آرزوهای جمعی نیست. مخاطراتی است که آسایش و امنیت زندگی در خانه را مخدوش می‌کند. آپارتمان نشینی در روزگار ما چنان است که گاهی سال های سال، دو همسایه کنار یکدیگر زندگی می کنند اما یکدیگر را نمی‌بینند یا در حد یک سلام و علیک رسمی با هم سروکار پیدا می‌کنند. اما یکباره اگر خبری حاکی از خرابی تاسیسات ساختمان برسد، یا ترکی نگران کننده در یک گوشه ساختمان به چشم بخورد، همسایه‌ها از لاک خصوصی خود بیرون می‌روند و برای رفع خطر یکدیگر را ملاقات می‌کنند. دوگانه فضاهای ایدئولوژیک، عشق و نفرت است، اما دوگانه فضاهای خالی از ایدئولوژی، احساس خطر یا امنیت است. 

فضای خالی از احساسات ایدئولوژیک در روزگار ما، مردم را به فضاهای خصوصی کشانده است. اما این واقعیت مانع از حضور جمعی آنها در فضای عمومی و حیات سیاسی نیست. بخصوص وقتی با ایران و مقتضیات نظام جمهوری اسلامی مواجهیم. نظام جمهوری اسلامی بر ساختاری استوار است که تفکیک جدی حریم خصوصی از حریم عمومی را برنمی‌تابد. کم یا زیاد به عنوان پاسداری از امر عمومی در همه خانه‌ها و حریم‌های خصوصی حضور دارد. البته جناحی از آن، مهمانی است که هر شب و هر دقیقه در خانه نشسته است و جناح دیگری که هر از چندی در فضای خصوصی پیدا می‌شود. به علاوه بر مبنای مقتضیات ایدئولوژیک‌اش، مسئولیت‌ها و رسالت‌هایی دارد که خیلی بزرگ‌تر و مهم‌تر از تامین رفاه و کار و معاش مردم است. هر چه جناح‌های درونی آن، کمتر خود را مسئول آرمان‌های بزرگ بشمارند، رفاه و برخورداری در زندگی در عرصه خصوصی فراخ‌تر خواهد شد. بنابراین مردم این بار نه با منطق آرمان های جمعی بلکه با منطق حفظ رفاه و آزادی در حریم خصوصی خود، در صورت ضرورت در عرصه سیاست حاضر می‌شوند.    

مردم در صحنه سیاسی حاضر می شوند، اما در زمانی که احساس می‌شود خطری امنیت جمعی شان را تهدید می‌کند، یا فرصتی به دست آمده و می‌توان از آن برای کاستن از بار تهدید استفاده کرد. انتخابات از این حیث، بهترین فرصت است. مردم بی اعتنا و سرد به زندگی خصوصی خود مشغولند. اما یکی دو ماه پیش از انتخابات، بحث و گفتگویی میان مردم جریان پیدا می‌کند. مردم سر از پنجره‌های خانه ها بیرون می‌آورند و همسایه را خطاب قرار می‌دهند.  مردم از هم می پرسند، آیا دراین انتخابات، امکان تازه‌ای برای رفع یک محدویت یا تهدید پیدا خواهد شد؟ آیا می‌توان با شرکت در انتخابات و به نفع این یا آن رای دادن، می‌توان فرصتی تازه برای رفع محدویت‌ها یا گشایش در کار و بار زندگی گشود؟ یکی از دیگری می‌پرسد، ممکن است با عدم شرکت خود، فرصتی برای یک تهدید فراهم کنیم؟

در این گپ و گفت‌های خصوصی و همسایگی، مردم درک محدودی از مختصات منازعات سیاسی پیدا می‌کنند. اگر معلوم شود که اصولاً چیزی قرار نیست با انتخاب این یا آن تغییر کند، پنجره را می‌بندند و اصولاً به هیچ چیز توجه نمی‌کنند. اما اگر بفهمند خطری در کار است، یا فرصتی برای رفع یک خطر، تصمیم به مشارکت می‌گیرند. در خانه می‌نشینند تا روز موعود. یکباره می‌بینی سیل وار مردم به سمت صندوق‌های رای روانه شده‌اند.

در این چشم انداز، مرد قهرمان سیاسی مطرح نیست. صحنه‌ای برای بازی قهرمانانه وجود ندارد. اساساً مردم تماشاگر بازی قهرمانان نیستند. خودشان به عنوان بازیگر به میدان می‌آیند. شخصیت‌هایی هم اگر هستند که نامدارند و در میان جمع می‌درخشند، بیشتر نقش نشانه دارند. مثل کسانی که در تظاهرات خیابانی، روی یک بلندی می‌ایستند و صدای این سو را به آن سو می‌رسانند، از وجود پلیس خبر می‌دهند، مردم را به آرامش دعوت می‌کنند. آنها به جای اینکه هدایت‌گر باشند، مدد کار جماعت‌اند. چنین شخصیت هایی لازم نیست متصف به صفات عالی، هیبت زا، و بزرگ باشند. مهم  این است که چه کسی نزدیک‌تر است به نقشی که مردم می‌خواهند. کافی است تشخیص دهی مردم چه می خواهند و همان نقشی را بازی کنی که مطلوب مردم است. اگر مردم نقش تو را باور کنند و مطمئن شوند که همانی هستی که می‌خواهند همراه می‌شوند. نه خیلی از پیشینه‌ات می‌پرسند نه چندان از چند و چون شخصیت فردی ات سوال می‌کنند. مهم هنر و قدرت ایفای نقش در میدان پیچیده بازی سیاست است. حسن روحانی به این مشخصات مرد سیاست امروز ایران است.

قواعد و قوانین و بروکراسی در این چشم انداز از حیات سیاسی، تابع هیچ حکم کلی نیست. نه به دلیل حراست از یک وضع غیر عادلانه محکوم است و نه به دلیل حفظ نظم و قانون محترم تلقی می‌شود. ساختار حقوقی و قانونی و نظم بروکراتیک، یک واقعیت پیش روی میدان کنش است. مردم به صحنه می‌آیند و با ساختار حقوقی همانطور رفتار می‌کنند که بازیکن فوتبال با مشخصات چمن یک زمین بازی. شاید در وهله اول محدودیت ها و معایب و مشکلات به نظرشان برسد و احساس یاس کنند. اما کافی است از یک گوشه کسی فریاد بزند در همین وضعیت ناگوار چمن، امکان‌هایی هست که می‌توان با استفاده خوب، یک بازی موفق را پیش برد. آنگاه همه یکباره متوجه یک فرصت و امکان اندک در دنیایی از محدودیت‌ها می‌شوند و از همان منفذ و امکان کوچک، استفاده بهینه می‌کنند. کسی به فکر انحلال قانون نیست، به فکر استفاده از قانون در خلاف جهتی است که قانونگذار برای محدود کردن میدان بازی طراحی کرده است.     

 

سخن آخر

الگوی حیات سیاسی به آن شیوه که مصدق چهره نامدار آن است، الگویی است متکی بر نخبگان و قهرمانان بزرگ. اما الگویی که حسن روحانی چهره نامدار آن است، متکی است بر توده مردم که تصمیم‌گیر و اثرگذار و نقش‌آفرین هستند. در یکی چهره تابناک شخصیت‌های اسطوره‌ای می‌درخشد و در دیگری، مردم خود می‌درخشند. این هر دو داشته‌ها و ناداشته‌هایی دارند. در الگوی نخست سیاست با اخلاق و مسئولیت پیوند می‌خورد. چشم اندازهای بزرگ در کار است. مردم به یک مای بزرگ تبدیل می‌شوند. اما تک تک مردم و خرد و پسند و عقلانیت فردی شان موضوعیت ندارد. در الگوی دوم، سیاست با نفع و عقلانیت‌های فردی پیوند می‌خورد، اما چشم اندازی در کار نیست. گویی یکی پر عظمت و خطی است، اما پشت کرده به زندگی به معنای طبیعی آن است، دیگری دوری و کم فروغ است اما ضرورت و شورمندی زندگی طبیعی در آن موج می‌زند. یکی از سنخ دوردست های تاریخی است، دیگری از سنخ نیازمندی های نزدیک، لمس کردنی و جلو چشم.

محمد مصدق و حسن روحانی تفاوت‌هایی از زمین تا آسمان دارند. به همان میزان نیز، نماینده شرایطی هستند که از زمین تا  آسمان با هم تفاوت دارد. به گمان نگارنده این تفاوت لزوماً به معنای تحول خطی جامعه ایران از جایی به جای دیگر نیست. ناداشته‌های حیات سیاسی از سنخ دکتر مصدق، و ناکامی او در مقطع تاریخی‌اش، از راه رسیدن سیاست ورزی از سنخ حسن روحانی را ایجاب کرد.  بی تردید ناداشته‌های سیاست ورزی از سنخ حسن روحانی نیز، حیات سیاسی از سنخ دکتر مصدق را ایجاب خواهد کرد. به ویژه اگر سیاست ورزی حسن روحانی در عمل توفیق پیدا نکند و نتواند تامین کننده خواست عمومی باشد.     

منتشر شده در دوماه نامه چشم انداز ایران، شماره 104 تیر و مرداد سال 96

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

استبداد عکس ها

شنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۱۱ ب.ظ

هر عکس دقیقاً نقطه مقابل نگاتیو خود است. هر چه در عکس سفید است، در نگاتیو آن سیاه است. نگاتیو با پوزیتیو خود ستیز دارد. انگار یکی انکار دیگری است. ما کسانی را دوست داریم ممکن است عکس‌شان را در اتاقمان نصب کنیم. معلوم است که از عکس پوزیتیو او استفاده می‌کنیم. اما محال است عکس کسی را که از او تنفر داریم در اتاق بچسبانیم اگرچه به شکل نگاتیو.

صور نگاتیو و پوزیتیو اگرچه رویاروی هم‌اند، اما به همان اندازه که با هم تفاوت دارند، به هم شباهت دارند. یک تصویرند که رنگ‌ها در آن جا به جا شده است. اگر کسی دوست داشتنی است یا موضوع تنفر ماست، پوزیتیو و نگاتیوش یکی است.

همین واقعیت بدیهی را اگر به عرصه عام اجتماعی و فرهنگی و به ویژه سیاسی بکشانید، به همین اندازه بدیهی نیست. دو گروه را تصور کنید که با هم خصومت دارند و یکی هستی خود را در نیستی دیگری می‌جوید. ذهنیت هر یک را می توانید یک عکس تصویر کنید که هیچ تفاوتی با هم ندارند الا اینکه آنچه در یکی سیاه است در دیگری سفید شده است و به عکس. این دو گروه به این دلیل که خصومت علیه یکدیگر را به مضمون اصلی زندگی خود تبدیل کرده‌اند، از خود جهان، پچیدگی و تنوع و رنگارنگی عالم و از تحولاتی که در آن جاری است غافلند. این دو در بستر تعارض و ستیز به شدت به هم شبیه شده‌اند و جهان خود را به چند موضوع خاص محدود کرده‌اند و همه دلخوشی شان این است که آنچه او سیاه می بیند من سفید می بینم و به عکس.

این اتفاق در عرصه سیاست به شدت جریان دارد و امروز نسبت جمهوری اسلامی و منتقدانش از همین سنخ است. تبلیغات رسمی جمهوری اسلامی پر از کلیشه‌های از مد افتاده است. منجمله از آنها کلیشه‌هایی که سی سال علیه آمریکا و اسرائیل و وضعیت جامعه غرب و امثالهم ساخته است. تصویر ساده شده‌ای از جهان که همه چیز موقعیتی ثابت و تغییر ناپذیر دارد. امکان ندارد از آمریکا حرکتی سر بزند که مصداق و نماد شرارت نباشد. هر چه بکند و بگوید، اثبات کننده ایده شیطان بزرگ است. تا به حال دیده‌اید در تلویزیون ایران گفته شود فلان حرکت یا تصمیم آمریکا مثبت بود؟ به نفع مردم جهان بود؟  چنانکه هیچ وقت نشنیده‌اید که مثلاً شیعیان عراق در فلان زمینه اشتباه کردند. در جنگ سوریه، ارتش بشار شکست خورد. یا در فلان میدان ستیز و جنگ، حزب الله اشتباه کرد. متقابلاً در میان بسیاری از منتقدان جمهوری اسلامی هم با همین وضعیت مواجهید. اولاً در تصویر ذهنی‌شان، چیزی جز آمریکا و اسرائیل و حزب الله و بشار اسد وجود ندارد. تنها تفاوت این است که در تصویر ذهنی آنها هیچ وقت آمریکا اشتباهی مرتکب نشده است. آنچه درتبلیغات جمهوری اسلامی جنابات اسرائیل قلمداد می‌شود، در نگاه آنها دفاع اسرائیل از موجودیت خود فهم می‌شود و بدیهی دانسته می‌شود.

گاهی از خودم می پرسم چرا جمهوری اسلامی دست از کلیشه‌های تبلیغاتی خود بر نمی‌دارد. کم کم به این نتیجه می‌رسم که خیلی هوشمندانه عمل می‌کند. چرا که مردم را با کلیشه‌های خود به دو گروه تقسیم می‌کند. یک گروه که تماماً این تبلیغات را باور می‌کنند که به مراد خود می‌رسد. گروه‌هایی هم باور نمی‌کنند اما در نگاتیو آنچه در کلیشه‌ها ساخته شده متصلب می‌شوند. به این ترتیب همه را تحت تاثیر تبلیغات خود قرار می‌دهد. به این ترتیب همگان را تحت کنترل خود در می‌آورد.

ایستادن در نقطه نگاتیوی که رقیب در صحنه سیاسی می‌سازد، هیچ ثمره‌ای جز تصلب ذهنی ندارد. او که تصلب ذهنی دارد خود قادر به تفکر و اندیشیدن نیست. قدرت داوری مستقل خود را از دست خواهد داد.

آمریکا پیش چشم همه ما عراق را در اشغال خود درآورد. نظام مستقر را ساقط کرد و منتظر بود که همگان یکباره به مدل دمکراسی که آمریکایی‌ها برایشان به ارمغان آورده بودند هجوم ببرند. اما اینطور نشد. آنها فرقه فرقه شدند و به هم هجوم بردند. علی الاصول آمریکای اشغالگر وظیفه داشت تا اعاده امنیت در عراق در این کشور بماند. اما به محض این که دید قدرت عمل در این میدان آشوب ندارد، کشور را ترک کرد. نقش خود را به استحصال نفت در عراق منحصر کرد تا بخشی از هزینه هجوم خود به عراق را تامین کند. کشور را ترک کرد و عراق هر روز بیشتر و بیشتر درگیر جنگ‌های خانمان سوز داخلی شد. جطور ممکن است هیچ کس در این دیار دم بر نیاورد؟

لیبی جایی در نقشه آفریقا داشت. یکی از مرفه‌ترین کشورهای شمال آفریقا بود. به این کشور هجوم بردند. به کلی از نقشه جعرافیای عالم محو شد. آنچه مانده است خشونت بارترین جدال‌های خونین میان گروه‌های مسلح است. مردم بدبخت یا در فقر و خشونت می‌سوزند یا گروه گروه سوار قایق راهی اروپا می‌شوند و شمار کثیری از آنها عرق می‌شوند. آنها که آمدند و زدند و ویران کردند، نه تنها لیبی را ترک کردند بلکه حتی در خبرگزاری های عالم نیز دیگر خبری از لیبی نیست.

چطور ممکن است تحصیل کرده، روشنفکر و اهل فکری که خود را برده و بنده حقیقت می‌شمارد، هیچ وقت در باره این صحنه‌ها در عالم دم بر نیاورد.

ما دچار فاجعه‌ایم. همه در صورت نگاتیو تصویر کلیشه‌ای که صدا و سیما ساخته اسیر شده‌ایم. فراموش می‌کنیم او که کلیشه می‌سازد، هر وقت که لازم باشد کلیشه‌های خود را تغییر هم می‌دهد. اما ما که در نگاتیو آن کلیشه ها زندگی می‌کنیم دست از کلیشه‌های خود نمی‌کشیم. به کلیشه‌ها که کشنده آگاهی و وجدان اخلاقی اند، مثل یک زیارتگاه مقدس می‌نگریم.     

من کینه ضد امپریالیستی در دل انبار نکرده‌ام. به جهان محدودی می‌اندیشم که زندگی در نگاتیو کلیشه‌‌ها برای ما ایجاد کرده است. زندگی در این نگاتیوها، تنها دید ما را محدود نکرده، وجدان ما را نیز محبوس کرده است. کسی که به اعتبار این کلیشه‌های نگاتیو، وجدان اخلاقی اش محبوس است، نمی‌توان به هیچ گفته و عمل‌اش اعتماد کرد.

من به کلی از این عکس متنفرم قطع نظر از اینکه پوزیتیو باشد یا نگاتیو.  

 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

فیلمر، اقتدار و خاستگاه فراموش شده

پنجشنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۲۰ ق.ظ

مقدمه

ترجمه و نشر کتاب فیلمر توسط دکتر اردستانی، به نظرم اتفاق جالبی است. این کتاب هنگامی راهی بازار شده، که آزادی کلمه مقدس است. همه بر این اصل پا می‌فشارند که آزادی دال برین است. هر چه آن را محدود کند، زشت و مطرود است. اما نویسنده این کتاب به زبانی ساده، انسان را موجودی آزاد نمی‌پندارد. باور ندارد مردم برابرند. به اندیشه قرار داد اجتماعی قائل نیست. مدافع حق الهی پادشاهان است. اراده پادشاه را برتر از قانون می‌شمارد. فکر می‌کند پادشاهی یک امر موروثی است. مردم جایگاهی در تعیین یا عزل و نصب پادشاه ندارند. این کتاب مقدس‌ترین مفاهیم امروز را انکار می‌کند. آنهم با زبانی ساده، و عامه پسند. چنین کتابی در این فضا هیچ جاذبه‌ای ندارد.


انتشار کتاب پدرسالار فیلمر به زبان فارسی، برای متخصصان و دانشجویان علوم سیاسی حائز اهمیت است. به این جهت که اصولاً از فیلسوفان مدرنیته آغازین، بیشتر کتاب‌هایی ترجمه شده، که مدافع آزادی و حقوق فردی بوده‌اند. چنانکه گویی با آغاز مدرنیته، یک باره فیلسوفان و روشنفکرانی به عرصه آمده‌اند که همه از آزادی و عقل و دمکراسی دفاع کرده‌اند. گویی همه با حکومت پادشاهی و حضور دین در عرصه سیاسی مخالفت کرده‌اند. ترجمه آثار فیلسوفان مدرن، بیشتر یکسویه بوده است. صدای آزادی و عقل البته صدای قدرتمندی در دنیای مدرن بوده اما این صدا، در میدان پر تلاطمی از صداهای مختلف و مخالف تولید شده است. دانشجوی علوم سیاسی در ایران باید مدرنیته را با همین صداهای مختلف ادراک کند.

مدرنیته با چندین صدا آغاز شد و تداوم یافت. ولی من تنها با دو صدا سر و کار دارم. تصور  می‌کنم درک ما از دنیای مدرن بر اساس ایده آزادی و عقل و  حکومت مردم، شکل گرفته است. اما باید به صدای مخالف آن نیز گوش سپرد. فیلمر صدای معارض صدایی آزادی و عقل و حقوق است. اندیشه سیاسی مدرن در تلاقی این دو صدا، معنای خود را بیشتر ظاهر می‌کند. شما وقتی کتاب فیلمر را می خوانید، در خوانش نخست کتاب منسوخی به نظر می رسد. اما اگر با دقت نظر بیشتری به این اثر بنگرید، می بینید فیلمر به بعدی از مساله قدرت و دولت مدرن توجه می دهد که همچنان در بستر اندیشه سیاسی مدرن، در کنار اندیشه آزادی حرکت کرده و خود نمایی کرده است. به نظرم توجه به سخن فیلمر، ضمن فهم جهان مدرن، درک شرایط ما را نیز امکان پذیرتر می‌کند.

 

مساله اصلی فیلمر

فیلمر در مقابل اصحاب قرار داد سخن می‌گوید. اصحاب قرار داد می‌گویند نقطه عزیمت همه چیز فرد است. تک تک افراد روزی نشسته‌اند و از سر رضایت و میل، قراردادی منعقد کرده‌اند و جامعه سیاسی بر اساس این قرار داد شکل گرفته است. این سخن صورت بسیار ساده شده اندیشه قرار داد اجتماعی است. فیلمر در مقابل می‌گوید حکومت میراثی الهی است که از حضرت آدم آغاز شده و به شخص پادشاه رسیده است. بنابر این قرار داد موضوعیتی ندارد.

در نظر نخست، به نظر می رسد که سخن فیلمر سخن عهد قدیم است در مقابل اصحاب قرار داد که به جهان جدید تعلق دارند. اما دقیقاً عکس این سخن درست است. اندیشه قرارداد در عهد قدیم ریشه دارد و سخن فیلمر است که تازه و مدرن است. جریان فکری مسلط در قرون وسطای مسیحی هیچ گاه یک قدرت دنیوی را واجد حق الهی و مطلق نمی‌انگاشته است. فیلمر و چند متفکر نظیر او در جهان جدیدند که یکباره یک قدرت دنیوی را واجد حق الهی و مطلق می‌انگارند. باور به این که یک قدرت زمینی حق الهی دارد و مسند آن را نمی‌توان به پرسش گرفت و شانی فراقانونی دارد مدرن است. فیلمر چطور در دنیای جدید اینچنین استدلال می‌کند؟  

به گمان من، مساله فیلمر همان مساله اقتدار سیاسی است. گویی نکته او این است که اقتدار سیاسی بر افراد، و میل و خواست و رضایت آنها، تقدم دارد. گویی از هابز یا جان لاک که پس از او به میدان آمد، می پرسد، چه چیز سبب می‌شود تک تک افراد به هم اعتماد کنند، متقاعد شوند که متن یک قرارداد را امضا کنند، و مطمئن باشند که همه به قرار داد و مفاد آن عمل خواهند کرد؟ البته فیلمر اساساً به وجود چیزی به نام قرار داد اعتقادی ندارد. اما من نظر او را به نحوی جدلی بازسازی کرده‌ام. به نظر فیلمر، پیش از قرار داد باید به وجود پیشینی اقتدار سیاسی باور داشت و در پرتو وجود اقتدار پیشینی است که امکان توافق و رضایت معنادار خواهد بود.

به باور فیلمر، اقتدار به منزله امری پیشینی در حیات سیاسی وجود دارد. این اقتدار ذیل مفهوم خداوند شکل گرفته است، اما این مفهوم برین، جانشین‌هایی نظیر سنت، جامعه و تاریخ نیز پیدا کرده است. شما چه از خدا سخن بگویید، چه از جامعه یا سنت، در هر حال به وجود امری مقدم بر فرد و تک تک افراد باور آورده‌اید. به قول فیلمر اگر این معنا را نپذیرید، و انکار کنید، آنگاه این امر انکار شده به صور دیگر اما تلخ و گزنده خود را بر شما تحمیل می‌کند. در صفحه 115 کتاب عبارت مهمی وجود دارد که منظور مرا روشن می‌کند. فیلمر می‌گوید:

این سنخ حکومت‌ها [حکومت های مردمی که منکر اقتدارند] همانطور که از طریق آشوب و فتنه انگیزی به وجود می‌آیند از طریق تسلیحات و ادوات نظامی شکوفا می‌شوند و هیچ گاه نمی‌توانند بدون جنگ چه با دشمنان خارجی چه با دوستان داخلی به سر ببرند. تنها وسیله حفظ و نگهداری آن، وجود عده‌ای دشمن نیرومند در نزدیکی و مجاورت آن است که می‌توانند به جای یک پادشاه در حکومت به آن کمک کنند. به این معنا که اگرچه در میان خود از وجود پادشاه بی بهره‌اند، اما این دشمنان می‌توانند به خوبی یک پادشاه برای آنان باشند. زیرا خطر مشترک می‌تواند آنها را بیشتر از قوانینی که خود وضع کرده‌اند متحد سازد.

به آخرین کلمات این بخش دقت کنید: «خطر مشترک می‌تواند آنها را بیشتر از قوانینی که خود وضع کرده‌اند  متحد سازد.» فیلمر اینجا به مساله حیات سیاسی نظر دارد که همانا اقتدار است که مولد وحدت یابی حول یک مای مشترک است. به قول فیلمر اگر این امر به میانجی مفهوم خدا، تاریخ، جامعه یا سنت ظهور پیدا نکند، شما با مردمی مواجهید که راه به خشونت و جنگ می برند و در پرتو وجود یک دشمن و خطر مشترک، خود را بازخواهند یافت. آنچه را خدا یا سنت یا سرزمین باید به آنها عطا کند، ترس از دشمن مشترک برای آنها به ارمغان خواهد آورد. بنابراین ما راهی نداریم جز اینکه قبل از این که به حق و قانون بیاندیشیم، به حیات سیاسی به منزله یک امر جمعی بیاندیشیم و آن مستلزم وجود اقتدار است.

مساله فیلمر عمیقاً یک پرسش سیاسی است. به خودی خود مشکلی با حقوق و آزادی‌های مردم ندارد، اما پرسش او این است که در اندیشه آزادی محور، تکلیف سیاست چه می‌شود؟. سیاست یعنی وجهی از زندگی جمعی مردم که حاصل تشخص جمعی آنهاست. آنجا که قدرتی فراتر از اراده و خواست تک تک افراد ظاهر می‌شود و بر مقدرات جمعی آنها حکم می‌راند و متضمن خیر عمومی آنهاست. او که تکیه وافر بر فرد و حقوق او می‌کند، باید به این سوال پاسخ دهد.

فقدان اقتدار سیاسی، به معنای گسیختگی جامعه است. جامعه گسیخته، بی‌معنا، بی‌بنیاد و فاقد همبستگی‌های انسانی، انسان آزاد هم نمی‌پرورد. امکان تامین حقوق افراد را ندارد. اصولاً فردیتی در آن شکل نمی‌گیرد. جامعه گسیخته انسان سرگشته خلق می‌کند. ضعیف، تحقیر شده و بی سامان. او که بی مهابا از آزادی انسان دفاع می‌کند باید به مساله جامعه و اقتدار جمعی جامعه هم پاسخ دهد. فیلمر، اینجا یک داستان تاریخی و الهیاتی به میان می‌آورد. بدن و روسو هم به تعابیر مختلف الگوهایی از حیات دینی را به عرصه مدنی می‌کشانند.  کانت و هگل هم به روایت‌های دیگری، چنین می‌کنند.

چنانکه ملاحظه کردید، فیلمر بر این باور است که ما در سیاست، گریزی از اقتدار نداریم. اما آنچه در جهان قدیم به مدد الهیات و خداوند و دین روی می‌داد، در جهان جدید از طریق آشوب و فتنه انگیزی و سلاح و جنگ و دشمن خارجی و داخلی روی می‌دهد. به هر حال حیات سیاسی ما را به سمت یک صدایی و یکپارچگی سخن مشترک پیش می‌برد، و فتنه‌ها و جنگ‌ها و کشتارها، بعدها همان نقشی را بازی خواهند کرد که اندیشه خدا یا پادشاه می‌کرد.

 

پاسخ فیلمر به مساله اقتدار در دوران مدرن

مساله فیلمر مساله مدرن است. راه حل او نیز مدرن است. به گمان او ارجاع به جهان اقتدار، جز با رجعت به خاستگاه‌ها اتفاق نمی‌افتد. خاستگاه یعنی اعتراف به اینکه من آغاز نیستم. جهان با من آغاز نشده است. بلکه من در جهانی پرتاب شدم که پیشاپیش بود. باور مندی به خاستگاه زایشگر اقتدار در حیات سیاسی است. شایع ترین روایت از خاستگاه خداوند و خلقت اوست که در اندیشه فیلمر انعکاس یافته است. اما مفاهیمی نظیر جامعه و تاریخ و سنت نیز بدیل های دیگری از مفهوم خاستگاه‌اند.

توجه داشته باشیم که مساله رجعت به خاستگاه اصولاً یک راه حل مدرن است. در جهان قدیم که درکی توام با اقتدار از عالم داشتند، مساله خاستگاه موضوعیتی نداشت. اصولاً انسان قدیم فرض می‌کرد که هستی او وامدار کانونی است که هستی او را تقدیر کرده است. او در درک خود از خود آغاز نمی‌کرد، از مرجعی آغاز می‌کرد که او را و هستی او را ممکن کرده است. او با تکیه بر آنچه هستی او از آن است، درکی محدود از آزادی داشت. آزادی میدانی بود که برای او گشوده بودند. قلمرو آزادی او، قلمرو آزمون او محسوب می‌شد. او بابت قلمروی که در آن آزاد است، پاسخگو نیز بود. البته ماجرا یک سوی دیگر هم داشت، انسان قدیم که در پرتو اقتدار وجود شناختی عالم زندگی می‌کرد، خود را جانشین می‌پنداشت. آنکه او را خلق کرده بود، هم او آدمی را مرجع صدور اقتدار قرار داده بود. بنابراین همانقدر که انسان قدیم قلمرو تعریف شده ای از آزادی داشت، همانقدر هم احساس قدرت داشت.

به هر حال انسان قدیم، در محضر خاستگاه زندگی می‌کرد. اما مقوله آزادی که جوهر و گوهر جهان جدید است، به شرط فراموشی خاستگاه آغاز می شود. اصولاً تامل به خاستگاه نافی آزادی است. انسان هست. نفس هستی او نیست که سوال امروز است. آنچه سوال است، حیطه آزادی اوست. پشت سر او اساساً موضوع سوال نیست، پیش روی او و آنچه در مقابل اوست، مساله امروز است.

اندیشه حقوقی و فهم سیاسی مبتنی بر حق، با فراموشی خاستگاه اتفاق می‌افتد. در اندیشه حقوقی مدرن انسان نه خاستگاه هستی شناسانه دارد، نه خاستگاه اجتماعی و فرهنگی و تاریخی. اصولا در روایت هابز و لاک، انسان هیچ خاستگاه پیشینی ندارد. هر فرد انسان مولفه‌ای است که به طور تصادفی ظاهر شده است و تنها چیزی که او را به امر سیاست مرتبط می‌کند، رویارویی اوست با مولفه دیگری که او هم به طور تصادفی ظاهر شده است. حال باید به حل معادله رویارویی های تصادفی این مولفه‌های تصادفی اندیشید.

اما به گمان فیلمر، این فهم از سیاست، اساساً ویرانگر است. فی الواقع هیچ نشانی از امر سیاسی در آن نیست. فیلمر می‌دانست که اگرچه این فهم به ظاهر انسان را آزاد می کند، اما به نحوی دیگر او را در وادی آشوب و خشونت و جنگ پرتاب می‌کند. چنین است که از مقوله خاستگاه سخن می‌گوید. فی الواقع راه حل فیلمر، به نوعی استراتژی مبارزه با فراموشی انسان مدرن و ضرورت به یاد آوری است. گویی به گمان فیلمر، باید در مقابل استراتژی فراموشی خاستگاه‌ها، خاستگاه‌ها را به یاد آورد.

این دقیقاً همان کاری است که یونگ هم پس از تجربه جنگ‌های جهانی از آن سخن می‌گوید. به نظر او، نوعی فراموشی خاطره‌های ازلی عامل و مسبب ظهور انسان خونریز و خشونت‌های دامن گستر جهانی است. به نظر یونگ جهان جدید انسان را دائر مدار خود کرد، و انسان جدامانده از روح جمعی‌اش، نه تنها به سوژه آزاد تبدیل نشد، بلکه به وادی نوعی جنون فردی و جمعی افتاد. آنچه به قول یونگ توسط انسان مدرن، انکار شده بود، به نحوی سایه وار او را تعقیب کرد، بزرگ و بزرگ و بزرگتر شد، تا اینکه همانند هیولا جان و روح او را به تسخیر آورد و از او سوژه خشن ساخت. گویی روح الوهی فراموش شده، به شیطان تبدیل می‌شود. آدمی به منبع خشم و خشونت و شر تبدیل می‌شود.  

 

مساله خاستگاه و بنیاد گرایی دینی در جهان امروز

ممکن است پرسیده شود برقراری نسبت میان سیاست و دین، به ویژه در قاب اقتدار، ثمره خوبی در دنیای امروز نداده است. ممکن است اشاره شود که تجلی اقتدار دینی و الوهی همین وضعیتی است که این روزها در منطقه خود با آن مواجهیم. من تا کنون از و وضعیت در نسبت با خاستگاه سخن گفتم. نخست فراموشی خاستگاه است و دوم به یاد آوردن خاستگاه.

اما یک وضعیت سوم هم وجود دارد. بنیادگرایی دینی را به نظرم بر اساس این وضعیت سوم باید توضیح داد. بنیادگرایی دینی و حتی ایده حکومت دینی، از سنخ به یاد آوردن خاستگاه نیست بلکه از سنخ اعاده خاستگاه است. بنیادگرایی گویی بر این فرض استوار است که می توانیم فاصله خود از خاستگاه از دست داده را دوباره اعاده کنیم. ما می‌توانیم به خاستگاه بازگردیم. درست مثل این که اندیشه هبوط را انکار کنیم. گویی می توانیم ملکوت الهی را در همین عالم برقرار کنیم.

مساله نسبت ما با خاستگاه، مثل نسبت ما با رحم مادرانه است. فراموشی خاستگاه مثل فراموشی مادر است. او که مادر خود را فراموش کرده است، فی الواقع در یک وادی سرگشتگی رها شده است. به چنین کسی باید نشان داد به یاد آوردن مادر به منزله خاستگاه نخستین چقدر مهم است. اما بنیاد گرا گویی چیزی بیش از این می‌گوید، انگار او بر این باور شده که اصولاً تولد و ورود به این جهان از نخست اشتباه بوده و دوباره باید به رحم مادرانه بازگشت. این غیر ممکن است و تنها موجد خشونت و سرکوب زندگی است.

بنابراین سه موضع در باره خاستگاه را باید از هم متمایز کرد: فراموشی خاستگاه، به یاد آوردن خاستگاه، و میل به اعاده خاستگاه. این ایده سوم مولد بنیادگرایی دینی است. اما تذکر به خاستگاه، مساله اجتناب ناپذیر ما برای احیای اقتدار در حیات سیاسی است.

 

گذر از فیلمر

فیلمر از حق پادشاهان دفاع می‌کند. او بیرون از قلمرو مردم سرچشمه اقتدار را در چهره پادشاه دنبال می‌کند. اما تحولات جهان جدید به کلی بساط پادشاهی را در هم پیچید. مردم هر روز قدرت بیشتر و بیشتری گرفته‌اند. همه جا و همه چیز را در حیطه قدرت خود آورده‌اند. بنابراین اینجا بیشتر باید با هابز همدل بود تا فیلمر. اگر هم قرار است اقتداری زاده شود، در همان پویش های سیاست مردم ظهور خواهد کرد.

سیاست امروز در ید قدرت مردم است. اما مردم گاهی به نحو روزمره سیاست ورزی می‌کنند. سیاست ورزی روزمره ناشی از میل همگان به بیشینه کردن سود فردی یا گروهی است. همان چه در عرصه دنیای امروز و با سیاست‌های پارلمانی پیش می‌رود. اما گاهی مردم به نحوی برانگیخته در عرصه سیاسی ظاهر می‌شوند. سیاست برانگیخته، سیاستی است که حیات خود را نه از میل فردی و خصوصی مردم، بلکه به عکس از ظهور میل جمعی برای واکنش به یک عارضه و رنج عمومی ظاهر می‌شود. جنبش های اجتماعی بیشتر از این سنخ‌اند. حتی سیاست برانگیخته می‌تواند سیاست از سنخ پارلمانی را نیز تحت تاثیر خود قرار دهد. گاهی ممکن است حضور مردم پای صندوق های رای نیز، گوهر و معنایی متفاوت با یک مبارزه پارلمانی ساده از سنخ لیبرال پیدا کند. در آن صورت، سیاست مراجع اقتدار خود را احیا کرده است.   


متن سخنرانی من، در خانه اندیشمندان به مناسبت رونمایی از ترجمه کتاب پدرسالار فیلمر

 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

چرا این همه سکوت؟

يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۳۰ ب.ظ

چرا منتقدان داخلی جمهوری اسلامی در باره آمریکا سکوت کرده‌اند؟

پا از ایران که بیرون بگذاریم، با یک صحنه جهانی مواجهیم که آمریکا قدر قدرت آن است. اگر تصور می‌کنیم که نظم جهانی یک بهشت تحقق یافته زمینی است پس خوب است روشنفکران صادقانه بگویند که الحمدالله الگوی آرمانی حیات سیاسی در جهان به رهبری آمریکا تحقق یافته و علناً به مدح و ثنای آن مشغول شوند. اما سوال این است که اگر چنین نیست و آمریکا در جهان شرارت‌هایی می‌کند، ستون حمایت کننده ستم‌های بزرگی است که در اقصی نقاط جهان جاری است، پس چرا این جوانب از عملکرد آمریکا در زبان روشنفکران ایرانی هیچ جایگاهی ندارد؟

به نظرم چند پاسخ دراین زمینه قابل تصور است:

اول: تبلیغات سیاسی از سوی محافل رسمی سال‌ها و دهه‌هاست که مرتب به آمریکا بد و بیراه می‌گویند. فضای سیاسی ایران پر از کلیشه‌های از ریخت افتاده در باره آمریکاست. شاید روشنفکران و فعالان سیاسی تصور می‌کنند اگر آنها هم لب به سخن در باره آمریکا بگشایند، با رقیب خود در ایران همزبان می‌شوند و آنگاه بازار خود را از دست می‌دهند. به نظرم این پاسخ قانع کننده نیست. روشنفکران و فعالان سیاسی وظیفه دارند بیرون از کلیشه‌های جاری دست به کار تولید تحلیل‌های غیر کلیشه‌ای در این زمینه شوند.

دوم: شاید برخی روشنفکران و فعالان سیاسی از فشارهای آمریکا بر نظام سیاسی در دل شادند. فکر می‌کنند این سنخ فشارها، دست نظام سیاسی در داخل را خواهد بست و به گسترش فضای دمکراسی در ایران کمک خواهد کرد. به نظرم این شادی پنهان از وضعیتی ناصادقانه و مزورانه حکایت دارد. اثبات کننده آن است که پشت چهره اصلاح طلب، نیات مزورانه پنهان کرده‌اند. بنابراین باید به رقیب حق داد که چندان به آنها اعتماد نکند و مدعیات اصلاح طلبانه آنها را جدی نگیرد. نکته مهم تر اما این است که آنها باید بتوانند خود را قانع کنند که به جد مساله آمریکا در ایران، بسط دمکراسی و حقوق بشر است. اگر نتوانند اثبات کنند که نمی‌توانند، چه پاسخی به وجدان خود و مردم خواهند داد اگر روزی روزگاری آمریکا ایران را عرصه تاخت و تاز و حمله ویران ساز خود قرار دهد؟ روزی که دیگر نه از تاک نشان باشد و نه از تاک نشان.

سوم: روشنفکران منتقد ایرانی، اصولاً به یک روایت ساده دلانه از نولیبرالیسم دچار آمده‌اند و اصولاً قدرت نقد مناسبات بین المللی را از دست داده‌اند. اگر چنین باشد واقعاً تحفه‌ای است. برای اینکه حتی روشنفکران لیبرال عالم نیز این چنین در مقابل عملکرد رسوای آمریکا در بسیاری از مناطق جهان خاموش و ساکت ننشته‌اند.  

اصلاح طلبان ایرانی نباید فراموش کنند که یکی از موانع تداوم مسیر اصلاحات در ایران، پیش و پس از انقلاب، آمریکا بوده است. از ماجرای نفت و دکتر مصدق بگذریم، قرار دادن ایران در محور شرارت در دوره سید محمد خاتمی را چگونه باید تحلیل کرد؟ مگر همین اقدام، مقدمه‌ای برای ظهور دولت احمدی نژاد نبود؟ در حال حاضر نیز عملکرد دولت آمریکا در خصوص برجام، واقعاً شرم آور است.

این صورت خیالی که گویی فشار دولت آمریکا به ایران، فضای دمکراسی سازی در ایران را هموار خواهد کرد یک تصور باطل و خطرناک است. روشنفکران ایرانی با سکوت خود در باره آمریکا اجازه می دهند که این خیال خطرناک در میان عوام مردم توسعه پیدا کند.

به نظرم یکی از شروط اثبات کننده صداقت روشنفکران و نیروهای اصلاح طلب داخلی، تعیین تکلیف با آمریکاست. واقعاً چه موضعی در باره آمریکا دارند؟ دهه‌های متمادی آمریکا به منزله امپریالیسم جهانی، کانون مباحث و محافل روشنفکری بود. اما اینک هیچ کس در باره آمریکا و نقش‌های جهانی، منطقه‌ای و داخلی آن سخنی به میان نمی‌آورد. 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

اصولگرایی، تتلو و ملزومات ایدئولوژیک آن

چهارشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۴۷ ب.ظ

برگزاری مراسمی با حضور تتلو و تقدیر از او، نشانگر آن است که اصولگرایان تندرو به جد به رای می‌اندیشند و استراتژی‌های آینده برای جلب آراء. آنها را به هر دلیل به تتلو رسانده است. این خبر خوبی است. اما سوال اینجاست که منطق رای، چطور آنها را به تتلو رسانید؟ می‌خواهم به این سوال پاسخ دهم. ابتدا اجازه دهید تصویری از موازنه نهادین شده آراء عرضه کنم.

تقریباً بیست و پنج سال است که رقابت و انتخابات یک مساله تعیین کننده در عرصه سیاسی ایران شده است. صندوق رای از آن روز تا کنون، دو گروه با دو پایگاه اجتماعی گوناگون سامان داده است. به طوری که می‌توان گفت یک موازنه بالنسبه نهادین شده شکل گرفته است. گروه اول، اصلاح طلبان هستند آنها گرداگرد خود، یک هسته سخت شکل داده‌اند که شامل فرهیختگان شهری، تحصیل کردگان و هنرمندان، مولدان صنعتی و دانشجویان هستند. گروه دوم، اصولگرایان هستند. آنها نیز گرداگرد خود یک هسته سخت شکل داده‌اند که شامل اقشار متدین شهری و روستایی، خانواده شهدا، حزب اللهی‌ها و بسیجی‌ها، نیروهای نظامی وفادار به انقلاب و نظام هستند.

اگر قرار بر این بود که این دو جناح با همین هسته سخت خود در انتخابات حاضر شوند، اصولاً پدیده‌ی شگرفی به نام انتخابات در ایران موضوعیت پیدا نمی‌کرد. مساله این است که در کنار این دو هسته سخت، بخش عظیم مردم قرار دارند که در هسته سخت هیچ یک از این دو جای نمی‌گیرند. نه تنها جای نمی‌گیرند، بلکه حتی از منظر آنها دیده هم نمی‌شوند. بخش اعظم آنها فقرا، طبقات فرودست، و حاشیه نشین‌ها و بیکاران هستند. اما می‌توان به این شمار، نیروها و جماعت‌هایی را نیز افزود که سبک‌های زندگی به رسمیت شناخته نشده دارند. مهم‌ترین آنها خانم‌هایی هستند که با موازین کنترلی جمهوری اسلامی سازگار نیستند. به این شمار البته می‌توان اقشار دیگری هم افزود: از تتلو و اهل موسیقی زیرزمینی بگیرید تا همجنس گرایان و معتادان و سایر نادیده گرفته شده‌های شهری.  این قشر عظیم به خودی خود در سبد رای هیچ یک از دو جناح تعریف نمی‌شوند.   

هر یک از دو جناح یک چهره کاریزما دارند که به مدد آنها می توانند هسته سخت خود را چنان قدرتمند کنند که یک بلوک قدرتمند رای بسازند. در میان جناح اصلاح طلبان، سید محمد خاتمی یک چهره کاریزمای اثرگذار است. ایشان قادرند با یک پیام ساده نیروی هسته سخت را چندین برابر کنند. وقتی پای سید محمد خاتمی در میان است، می‌توان انتظار داشت، بخشی از فرودستان بسیج شوند، اما بیشتر از آن، باید انتظار داشت زنان و دختران جویای فضاهای گشوده‌تر فرهنگی روانه شوند و البته در این میان انتظار می رود، نیروهای پشتیبان شخصیتی مثل تتلو نیز به اصلاح طلبان رای دهند. در میان اصولگرایان نیز یک چهره کاریزما وجود دارد و آن محمود احمدی نژاد است. وقتی پای احمدی نژاد در میان است، انتظار می‌رود یا دست کم انتظار می رفت، علاوه بر هسته سخت، بخش مهمی از فرودستان شهری و روستایی و بیکاران همراه شوند. احمدی نژاد در انتخابات سال هشتاد و هشت نشان داد که با کمال تعجب قادر است نیروهای دیگری را هم جلب کند منجمله کسانی که امروز نماد آنها تتلوست.

اصلاح طلبان هنوز از شخصیت کاریزمای خود بهره می‌‌برند. اما اصولگرایان فاقد این امکان هستند. تلاش کردند در انتخابات اخیر، با شعارها و فیگورهای تازه، بدیل‌های تازه برای احمدینژاد تولید کنند  اما نتوانستند. هیچ کس این بدیل‌ها را باور نکرد. با این همه راهی ندارند. آنها باید این استراتژی را همچنان دنبال کنند. برگزاری مراسمی با حضور تتلو و تقدیر از او، نشانگر تداوم این استراتژی است. آنها امیدوارند آنچه را طی چند روز انتخابات ساختند و نتوانستند در باور مردم بگنجانند، طی چند سال پیش رو چنان بسازند که باور پذیر باشد.

 

ملزومات پیوند میان اصولگرایی و تتلو

پیوند میان اصولگرایی و شخصیت عجیب و غریبی مانند تتلو به همین سادگی ممکن نیست. اگر قرار باشد چنین پیوندی در دراز مدت جدی گرفته شود، نیازمند ملزومات چندی است. از آنجمله ساختن بنیادی ایدئولوژیک برای موجه کردن این پیوند. باید کاری کرد که به تدریج همگان چنین پیوندی را پایدار و صادقانه بیانگارند.

تتلو حتی اگر توبه هم کرده باشد، به هیچ رو سابقه قابل دفاعی ندارد. به هیچ رو نماد یک سوژه سیاسی سابقه‌دار و ریشه‌دار در عرصه انقلابی و دینی نیست. تتلوی توبه کرده، حتی وضع ظاهر خود را عوض نکرده است. احتمالاً به زودی دو سه ترانه تازه خواهد خواند که شاهدی بر توبه کردن اوست. ترانه‌هایی خواهد خواند که انقلابی و دینی است. اما چه روایتی باید از اسلام و انقلاب ساخت که سردمدارانش چند روحانی جوان هستند و بسیج شوندگانش، تتلو و حامیان تتلو؟ به گمان من این روایت تازه از اسلام و انقلاب، باید واجد مشخصات زیر باشد:

اول: باید از اسلامی که در کانون آن شریعت نشسته کمی صرف نظر کرد. مراجع بزرگ هیچ کدام چنین ائتلافی را به رسمیت نشناخته و نخواهند شناخت. بنابراین باید شریعت را از کانون روایت اسلامی و انقلابی کنار گذاشت.

دوم: روایت انقلابی و اسلامی آنطور که این دوستان تا کنون عرضه می‌کردند، سوگوار و مرثیه سرا بود. تتلو اما پر از انرژی و شادابی و رقص و پای کوبی است. بنابراین باید روایتی تازه ساخت که به خلاف گذشته شاد و پایکوب و رقصان باشد.

سوم: به جای تکیه بر مواریث پیشین یا آرمان‌های مربوط به فردا، جناح اصولگرا اینک باید بیشتر معطوف به حال باشد. بنابراین روایتی باید از اسلام و انقلاب ساخت که بعد زمانی از آن بیرون رفته باشد. معطوف به اکنون شود. اقشاری که تتلو قادر به بسیج آنهاست، در اکنون زندگی می‌کنند و اهل هیجان و لذت‌اند.  

چهارم: پیشترها روایت اسلامی و انقلابی، اگرچه به عامه نظر ویژه داشت و عامه پسند بود اما ساختار روایی آن طوری ساخته می‌شد که میانجی این رابطه روحانیون بودند. اما اینک روحانیونی تازه را باید به میدان فراخواند. روحانیونی که به جای اینکه مردم متدین مسجد رو را مخاطب قرار دهد، زبان تتلو و طرفدارانش را خوب میداند و قادر به بسیج آنهاست.0

پنجم: این روایت از اسلام انقلابی، مبتنی بر نظامی از آموزه‌های فکری و کلامی نیست. این اقشار خیلی گوش شنوایی برای این سنخ مباحث ندارند. تا ممکن است باید همه چیز را ساده کرد و بر انگیزش‌های عاطفی و هیجانی استوار کرد.

ششم: این اقشار عموماً اقشار در حاشیه‌اند. اقشاری که سرمایه‌های مالی و فرهنگی کمی دارند. پس این روایت از اسلام انقلابی تا می‌تواند باید موضع این سنخ از گروه‌های  حاشیه را تقویت کند و به متن به هر معنای آن بتازد. دیگر مرزی میان اصولگرا و اصلاح طلب در این روایت نیست. آقای رسایی در توضیح عکس مشترک با تتلو گفته‌اند: «مثال این خواننده با این ظاهر متفاوت اما پشیمان از گذشته‌اش و پرتلاش برای جبران آن، شرف دارد بر برخی از انقلابی‌های با ریش اما پشیمان از گذشته‌ای که سال‌هاست از سفره دین و انقلاب ارتزاق کرده‌اند و در حال حاضر، جز لگد بر ارزش‌های دینی و انقلابی، ثمره‌ای ندارند چه آنها که در صف اصولگرایانند و چه آنها که در صف اصلاح طلبانند، چه آنها که عمامه به سر دارند و چه آنهایی که کراوات به یقه.»

هفتم: در میان این اقشار مفاهیمی نظیر آزادی یا عدالت، معنا‌دار نیست. کلاً این سنخ شعارها نیازمند تفکر انتزاعی است. باید خود را با عناوینی نظیر جمع دوستان غیرتمند و باوفا تعریف کنند که با جمعی نامرد و بی غیرت روبرو شده‌اند. 

 

آنچه پیش روی اصلاح طلبان است

اگر قرار باشد چنان سازوکارهای ایدئولوژیکی در میان اصولگرایان اتفاق بیافتد، اصلاح طلبان باید چه واکنشی از خود نشان دهند؟ به نظرم اصلاح طلبان نیز باید در قبال آنچه در این ساماندهی عملی و ایدئولوژیک تازه از دست می‌رود، ساماندهی عملی و ایدئوژیکی تازه‌ای به میان آورند. باید در پایگاه اجتماعی گروه مقابل نیز دست برد و نیروهایی را به سمت اصلاح طلبان ترغیب کرد. به گمانم دو گروه در این موازنه می‌توانند به اصلاح طلبان متمایل شوند: اول دوست داران واقعی ارزش‌های انقلابی و اسلامی است. اصلاح‌طلبان اگر هم در باره ارزش‌های انقلابی و اسلامی مباحث انتقادی عرضه کرده‌اند، اما هیچ گاه به کلی از افق آن بیرون نرفتند. همه اهتمام آنها، سامان دهی تازه به این ارزش‌ها برای سازگار کردنشان با افق تازه دنیای امروز بود. گروه دوم که در این موازنه می‌توانند به اصلاح طلبان نزدیک شوند، اقشار و طبقات فرودست و در حاشیه‌اند.

تلاش برای جلب آراء این دو گروه، نیازمند بازسازی هایی در ساختار ایدئولوژیکی اصلاح طلبان است به طوری که نزد این اقشار تازه، باور پذیر باشد. 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

عاشق کردستان شدم

دوشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۴ ق.ظ

خیال می‌کنم ضرورت داشته باشد تجربه ایرانی از جهان جدید را در اقلیم‌های مختلف از هم متمایز کنیم. چرا فکر می‌کنیم تجربه تهرانی از دنیای جدید، مشابه تجربه آذربایجانی یا تجربه عربی یا کردی یا بلوچی است؟ ما عادت کرده‌ایم، تجربه تهرانی از امور را به کل کشور تعمیم دهیم. چیزی که این تجربیات را از هم متمایز می‌کند اقلیم است. بیایید با توجه به اقلیم و موقعیت‌های جغرافیایی، تجربه جهان جدید را به سنخ‌های متفاوت طبقه‌بندی کنیم و از تجربه‌های متکثر ایرانیان از جهان جدید سخن بگوییم.

به نظرم جغرافیا و فضای محیطی عامل مهمی برای تجربه جهان جدید است.

تهران در یک دشت وسیع و پهناور گسترده شده است. با تجدد طبیعت به تدریج از رابطه میان ما حذف شده است.  از رشته کوهی که پیش چشممان در دود و آلودگی نهان شده بگذریم، افق‌هایش راه به جایی نمی‌برند. تنها نمادهای شهری است که پیش چشممان گشوده است. ما در تهران بیشتر ساختمان می‌بینیم و خیابان و انبوه ماشین. بنابراین نسبت‌های خود با طبیعت را از دست داده‌ایم. ما بی واسطه طبیعت رویاروی یکدیگریم. طبیعت دیگر میانجی رابطه ما با یکدیگر نیست. آنچه نسبت‌ها را تعیین می‌کند، تماماً تصمیمات تصنعی دولت و قرار و مدارهای مبتنی بر سود و منافع فردی ماست.

در طبیعت می‌توان ریشه کرد، اما در دیگری نه. می‌توان گفت من در این کوه یا این قطعه از زمین ریشه دارم، اما نمی‌توان گفت در نسبتم با همسایه یا فلان دوست ریشه دارم. تجربه تهرانی از جهان مدرن، تجربه شتاب به سمت بی‌ریشگی است. گسست از بنیادها. معلق ماندن در نسبت‌های در هم شکننده. تجربه تهرانی از مدرن شدن، با دقت با این جمله مارکس انطباق دارد که هر چیز که سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود. دیگر در این شهر، هیچ راز و سری باقی نمانده است. هیچ افسانه‌ای بر آسمان این شهر در گردش نیست. بوروکرات اتوکشیده، کاسب سودجو و بازرگان رانت‌خوار، شاخص این محیط است. دیگرانی هم هستند اما در حاشیه‌اند.

من برای نخستین بار سفر چند روزه‌ای به کردستان داشتم. مکان سال‌هاست قدرت سحر انگیز و برانگیزاننده خود را برای من از دست داده بود. من درگیر حس خوش مکان و طبیعت بودم. به نظرم تجربه کردی از جهان جدید، نتوانسته طبیعت را در شبکه ارتباط آدمی حذف کند. طبیعت بخش جداناپذیری از رابطه سوژه کرد با جهان است و صد البته بخش جداناپذیری از رابطه میان انسان و دیگری. در نسبت میان من و دیگری، طبیعت به منزله یک طرف ماجرا حاضر می‌شود و مداخله می‌کند. طبیعت مانع از آن است که کلیشه‌های ناشی از قانونمندی های دولت یا قاعده های جاری در فضای شهری استیلای تام پیدا کند. کوه، صخره‌های بلند، رودهای لغرنده و دریاچه‌های زیبا هنوز در فضا حاکم‌اند. شهرها و روستاها، در لابلای طبیعت استوار و افسانه‌ای کردستان جای گرفته‌اند. کردستان تجربه مدرنیته همراه با راز و رمز و افسانه‌های عمیق است.

آدمیانش عاشق‌اند، سینه‌های پرکینه دارند، به نحو شگفتی مهربان‌اند، برای معاش اندک خود می‌جنگند، می‌رقصند، صبورند، وسوسه‌گرند، بی دلیل دوستت دارند، حریم‌های عبورناپذیر دارند، قدرت خشمگین شدن دارند، شیرین و پاک‌اند، و با همه اینها، مدرن. تجربه کردی از جهان مدرن، تجربه دیگری است. تهران تا اندازه‌ای توانسته به مدد دولت، تجربه تهرانی را در آن نفوذ دهد. کردستان هم تا توانسته از تعمیم تجربه تهرانی گریخته است.

کردستان هنوز پر از افسانه و سودا و اسرار مگوست. کاش می‌شد، تجربه‌های گوناگون مدرن شدن در اقالیم مختلف این سرزمین با هم گفتگو کنند. همانقدر که تجربه تهرانی قدرت دارد تا تجربه های دیگر را زیر چادر خود بپوشاند، تجربه کردی، بلوچی، ترکی یا گیلک نیز می‌توانستند در سنخ تهرانی از مدرن بودن نفوذ کنند.

من عاشق کردستان شدم. 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

فرمان به اقلیت نمایی اکثریت

دوشنبه, ۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۲ ب.ظ

هیچ صدایی رعب‌آورتر از صدای اقلیتی نیست که از موضع قدرت و حکومت سخن می‌گوید. از این منظر، حمله به رئیس جمهوری که به تازگی رای اکثریت را به دست آورده، نگران کننده است.  

پیش از این بارها، به چهره‌های سیاسی و مسئولان حمله شده است. اما فرض درست یا نادرست آن بوده که حمله کنندگان نمایندگان مردم و اکثریت هستند. تعداد معدودی به یک چهره سیاسی حمله می‌کردند، و قرار بود همه خیال کنیم آنها به نمایندگی از اکثریت مردم اظهار نفرت کرده‌اند.

امروز از تریبون رسمی نماز عید فطر، شعری توهین آمیز خطاب به رئیس جمهور خوانده شده است. درست چند روز پس از اتفاقی که در راه‌پیمایی روز قدس افتاد. این رویدادها به صراحت بیانگر این معناست که اقلیتی که دارای منابع گوناگون قدرت است برای منتخب اکثریت مردم هیچ احترامی قائل نیست.

این اتفاق به نظرم تازه‌گی دارد.

هسته سخت نظام، چقدر نماینده اکثریت مردم بوده است؟ به نظرم پاسخ به این سوال خیلی مهم نیست. مهم این است که مناسک سیاسی نظیر راه پیمایی بیست و دو بهمن یا روز قدس، این امکان را فراهم می‌کرد که حتی در صورتیکه فرض را بر اقلیت بودن آنها بگذاریم، آنها قادر به اکثریت نمایی بودند. آنها همیشه به عنوان نماینده اکثریت صدا و سخن و قدرت و موقعیت داشتند. اما اتفاقات پس از انتخابات اخیر، به گمانم نگران کننده است. آنها معلوم است دیگر نه مدعای اکثریت بودن دارند و نه حتی خواست اکثریت نمایی. چنین شرایطی به نظرم نگران کننده است.

گویی آنها به طرق مختلف به اکثریت و نمایندگانشان تفهیم میکنند اگرچه اکثریت بودنشان احراز شده، باید به سرعت اقلیت نمایی کنند. فشرده بنشینند و زیاده از حد مدعی نباشند. رویارویی اقلیتی که دیگر پروای اکثریت نمایی ندارد با اکثریتی که به اقلیت‌نمایی رانده می‌شود فوق العاده مخاطره آمیز است. این دو رویاروی هم می‌ایستند، ولی یک هدف مشترک دارند. به هم زدن میدان بازی. یکی می‌خواهد بازی رای و انتخابات را به حاشیه براند یا اصولاً به هم بزند. دیگری هم در جستجوی عوض کردن میدان بازی است. میدانی را طلب می‌کند که اصولاً چنان حریف پیمان شکنی در کار نباشد. حریفی که رای نیاورد و همچنان از موضع اکثریت سخن بگوید.  

چنین وضعیتی برای ما که به نظر می‌رسد به سمت افق‌های نامعلوم در عرصه جهانی و منطقه‌ای می‌رویم، بسیار خطرناک است.

 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

فرزندی که دوست داشته نمی شود

چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۳۷ ق.ظ

آیه الله مکارم شیرازی گفتند «ما از روی ناچاری بیان می‌کنیم که با رای مردم باید امور کشور اداره شود». به نظرم این کلام، صریح‌ترین و صادقانه‌ترین روایت از نقش مردم در نظریه حکومت دینی در ایران امروز است. واقع این است که مردم در منظومه فهم شریعت مدارانه از حکومت، جایگاهی ندارند. باید تبعیت کنند چنانکه در امور روزمره خود باید از شریعت تبعیت کنند.

به نظرم دو عامل جمهوری اسلامی را ملزم کرده از سر ناچاری بیان کند «با رای مردم باید امور کشور اداره شود»: نخست نقش بالفعل و واقعی مردم در حیات و ممات بخشی به حکومت‌هاست. روزگار عجیبی شده مردم نقش تعیین کننده‌ای پیدا کرده‌اند. جمهوری اسلامی خود تنها حکومت دینی در تاریخ این کشور است که در نتیجه یک انقلاب به قدرت رسیده است. پیشترها، مردم در کف قاعده هرم حیات سیاسی نشسته بودند و در راس هرم کسانی می‌آمدند و می‌رفتند. جنگ و جدال‌هایی در راس حاکمیت جریان داشت، ولی تکلیف مردم همیشه روشن بود: باید تبعیت می‌کردند. اما وضع دگرگون شده، اگر به نظر مردم در عمل تمکین نشود آنها با انقلاب نظر خود را تامین می‌کنند. جمهوری اسلامی خود حاصل همین وضع تازه است. پس باید از روی ناچاری بپذیریم که با رای مردم باید امور کشور اداره شود.

یک عامل دیگر هم هست که ما را ملزم کرده تا از سر ناچاری برای رای مردم نقش قائل شویم و آن کسب پذیرش و مشروعیت در عرصه جهانی است. روزگار عجیبی شده است، اگر دیگر کشورهای جهان نپذیرند که یک حکومت نماینده واقعی مردم خود است، مشروعیت آن پذیرفته نیست و در این روزگار، بدون کسب مشروعیت جهانی امکان حیات سیاسی وجود ندارد.

حکومت دینی که علی الاصول مشروعیت خود را از خداوند اخذ می‌کند، ملزم شده هم پذیرش مردم را با خود همراه کند، و هم پذیرش کشورهای جهان را. پذیرش رای و خواست مردم از حیث نظری چندان دشوار نیست. به هر حال فرض بر این است که مردم اکثراً دین دارند و پذیرش حکومت از سوی اکثر این مردم دین دار، می‌تواند با خواست خداوند جمع شود. اما پذیرش در عرصه جهانی را چه باید کرد که اکثراً بر دین و آیین ما نیستند. حتی گاهی بر مبنای حکم شریعت، در زمره کفار و مشرکان محسوب می‌شوند.

چه نسبتی میان رای مردم و خواست خدا وجود دارد؟ همانطور که رای مردم تعیین نمی‌کند حکم خدا چیست، رای مردم هم علی‌الاصول نباید تعیین کند چه کسی حکومت کند و چطور حکومت کند. مهم تر از این، نظر کفار و مشرکان در عرصه جهانی است. آنها چرا باید تعیین کنند چه کسانی و چطور بر مردم حکومت کنند؟ آنها که روزی روزگاری دین را به شریعت تقلیل دادند تا ساختار سیاسی را هر چه بیشتر متمرکز کنند، باید برای این مشکلات نظری، پاسخی فراهم کنند. البته به گمان نگارنده امکانی برای پاسخ هم وجود ندارد.  

دمکراسی خواهان ایرانی نیز در چارچوب نظام جمهوری اسلامی، استدلالی هنجاری برای نقش مشروعیت بخش مردم ندارند. آنها همین که دیدند جمهوری اسلامی ناچار است بیان کند «با رای مردم باید امور کشور اداره شود» برای خود جایگاهی پیدا کردند. آنها زاییده  همین وجه از سر ناچاری‌اند. نان خود را از ناحیه همین وجه ناگزیر و از سر ناچاری تامین می‌کنند. همین نکته آنها را در وضع دشواری قرار داده است.

خودشان را مدافع جمهوری اسلامی می‌دانند، حتی گاهی از متولیان جمهوری اسلامی، بیشتر به مصالح تداوم نظام می‌اندیشند، اما  جز به شیوه‌ای پراگماتیک نمی‌توانند از موجودیت نظام دفاع کنند. از این حد بیشتر نمی توانند فراتر روند که هزینه‌های انقلاب  موجب شده همه چیز را در چارچوب نظم مستقر پیش ببرند. اما نمی‌توانند به شیوه‌ای هنجاری و ارزشمدار از نظم متکی بر رای مردم دفاع کنند. دفاعی که با موجودیت نظام جمهوری اسلامی سازگار بیافتد.

دوست دارند در چشم متولیان جمهوری اسلامی خودی محسوب شوند. اما او که از سر ناچاری پذیرفته شده، نمی‌تواند خودی محسوب شود. درست مثل فردی که از سر ناچاری به فرزندی گرفته شده است. هیچ وقت این شانس را ندارد که مثل دیگر فرزندان خودی محسوب شود و دوست داشته شود.

نگارنده تصور می‌کند تا زمانی که جمهوری اسلامی شریعت را کانون معنا بخش به وجه اسلامیت خود قرار داده، خواست مردم را جز از سر ناچاری نخواهد پذیرفت. فرزندی که از سر ناچاری پذیرفته شده، خیلی قابل اعتماد نیست. مرتب باید دست و پای او را جمع کرد تا پر رو نشود. این کاری است که نظام، تا کنون به شیوه‌های مختلف انجام داده است. اما فراموش نکنیم فرزندی هم که هیچ وقت دوست داشته نشده، چندان وفادار و قابل اعتماد نیست. ممکن است شبی که همه خوابند، دار و ندار اسلامیت را غارت کند.   

  • محمد حواد غلامرضاکاشی