زاویه دید

تاملاتی پیرامون مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی

زاویه دید

تاملاتی پیرامون مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی

پلاسکو و توان رفتاری ما

سه شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۱۸ ق.ظ

جمهوری اسلامی و ما که تابعانش هستیم، طی نزدیک به چهار دهه با هم زندگی کرده‌ایم. هر دو کارهایی یادگرفته‌ایم و کارهایی نیاموخته‌ایم. روانشناسان به آن می‌گویند توان رفتاری. ما توان‌های رفتاری معینی داریم و در زمینه‌هایی فاقد توان رفتاری هستیم. توان رفتاری مرد فیلسوف، مجرد کردن همه چیز است. اگر یکباره گروهی محاصره‌اش کنند تا او را بزنند، دست و پای خود را گم می‌کند. توان رفتاری فیلسوف در این موقعیت، پرسش از چرایی خشونت است، اما این توان رفتاری کمکی به او نمی‌کند که کمتر کتک بخورد.

ماجرای ساختمان پلاسکو، آیینه خوبی است برای مطالعه ناتوانی‌های رفتاری ما. آنها که باید به نجات مردم در شرایط دشوار بپردازند، خود زیر آوار مظلومانه و به نحو دردناکی سوختند، و مردمی که باید در این شرایط همدرد و همراه باشند، شادمانه در حادثه از خود سلفی گرفتند. خوب است ماجرای پلاسکو را به منزله یک نمونه از توانانی‌ها و ناتوانی‌های رفتاری خود موضوع مطالعه قرار دهیم.

نظام جمهوری اسلامی، تجلی دهنده یک دولت شبه مدرن است و کارکردهای متنوعی دارد. اما همه کارکردها را به اندازه هم بلد نیست. دو حوزه است که بیش از همه نمایانگر توان رفتاری نظام سیاسی است. یکی امور امنیتی است و دیگری تبلیغات. خیلی کارهای دیگر هم می‌کند، اما آنها به هیچ روی نشانگر توان رفتاری نظام نیستند.

چهار دهه است که به طور مستمر مشغول مبارزه با دشمنان داخلی و خارجی است.در این زمینه به طور نسبی موفقیت‌های زیادی کسب کرده است. به هر حال در این منطقه پرآشوب، ایران امن‌ترین منطقه خاورمیانه است. در داخل کشور نیز، هیچ مخالفی وجود ندارد که بتواند به راحتی سازماندهی سیاسی کند. بیرون از نظام سیاسی هیچ هویت سامان یافته و با دوامی وجود ندارد.

دشمنان خارجی به طور دفعی اقدامی می‌کنند و می‌روند، دشمنان داخلی نیز، گاهی در موقعیت‌های انتخاباتی فرصتی به دست می‌آورند و پشت دیوارها پنهان می‌شوند.

توان رفتاری در حوزه امنیتی با توان تبلیغاتی هم توام شده است. منابع دینی بیش از همه در دسترس نظام سیاسی است. با بهره گیری بهینه از مفاهیم و ارزش‌ها و خاطره‌های دینی، خیلی خوب می‌تواند هر اتفاقی را با بهره‌گیری از آیات و احادیث، و تکیه بر ماجراهایی در حیات پیامبر و ائمه شیعی، بعد دینی ببخشد. بخشی از مردم را به خیابان فراخوان کند و دشمنان را به قول خودشان مایوس کند.

کاش ماجرای پلاسکو هم حاصل اقدامی از سوی دشمنان داخلی یا خارجی بود. خیلی زود مساله قابل درک می‌شد و حل آن چندان دشوار نبود. اما ماجرا به همان موقعیت فیلسوف مجرد اندیش و گروه اوباش شباهت داشت. نهادهای ذی ربط شهری یکباره دست و پای خود را گم کردند. نمی‌دانستند در مقابل آتش سوزی یک ساختمان در شهر تهران دقیقاً باید چه کرد.

البته اگر در انجام اقدام به موقع و عملی دست و پای خود را گم کردند، توان رفتاری خود در حوزه تبلیغات را چندان از دست ندادند. تلویزیون را پر کردند از تصاویر غم انگیز و جگر خراش از حادثه، تا گریه مردم را در  آورند و همه نهادها یکی یکی همدل شدند، از هم تشکر کردند و از ماجرای پلاسکو صحنه‌هایی برای همدلی مسئولان با هم ساختند تا بستر ساز همدلی مردم و مسئولان باشد.  

مردم هم وضع بهتری ندارند. مردم هم طی چهار دهه یاد گرفته‌اند یا در شمار دوستان  نظام باشند و دوستی کنند و ابراز محبت. یا در شمار دشمنان باشند و از هر فرصتی برای ضربه زدن به نظام استفاده کنند. صفحات مجازی و گفت و شنود روزمره مردم کاملاً بیانگر تبدیل شدن ماجرای پلاسکو به یک حادثه سیاسی است. کسانی که در شمار دوستان نظام بودند، حادثه پلاسکو را نشانی از بد عهدی آمریکا تلقی کردند. احداث ساختمان را به آمریکایی‌ها نسبت دادند و فروریزی آن را نشانی دیگر از غیرقابل اعتماد بودن آمریکا. کسانی هم که در شمار دشمنان بودند، تا سازنده یهودی ساختمان  عقب رفتند و یادی کردند از خدمات رژیم گذشته.

عوام مردم هم که نه در صف دوستان و نه در صف دشمنان جایی برای خود می‌یابند، رفتند، شادی کردند، چند سلفی گرفتند و یادگاری‌هایی برای خود ثبت کردند.

ساختمان پلاسکو اما نه به دوستان ربطی داشت نه به دشمنان. ساختمان پلاسکو نمادی از ضعف‌ها و شکاف‌ها و رنج‌های عینی و روزمره ماست، که حل آنها به الگوهای دیگری از توان رفتاری نیازمند است. فرسودگی ساختمان پلاسکو، یک نمونه از فرسودگی بناهای دیگر شهر، یک نمونه از فرسودگی مدیریت آب، یک نمونه از فرسودگی نظام آموزشی، یک نمونه از فرسودگی بوروکراسی، و یک نمونه از فرسودگی نوع نگاه ما به خود و جهان است.

دیدن این همه و مواجهه عقلانی و موثر با آنها، نیازمند الگوی تازه‌ای از یادگیری است و  توان رفتاری تازه‌ای طلب می‌کند. در آنچه چهل سال است می‌آموزیم، کاستی‌های بزرگ وجود دارد. راه چاره را شاید در تساهل و گشودگی در عرصه داخلی باید جستجو کرد. اجازه بدهیم کسان دیگری که طور دیگری به امور می‌نگرند، فرصت داشته باشند تا تمرین کنند و توان‌های رفتاری تازه خلق کنند.

امنیت مقتضی نوع خاصی از نگاه به امور، و الگویی ویژه از یادگیری و توان رفتاری است. مدیریت امور شهری، نگاه دیگر طلب می‌کند و یادگیری‌ها و توان رفتاری دیگر، بوروکراسی، آموزش، اقتصاد، و سیاست نیز اینچنین هستند. این همه با هم مرتبط و در عین حال مستقل از هم اند. این الگوهای یادگیری، نسبت طولی با هم ندارند به طوری که اگر یکی را بلد بودی با همان سیاق می‌توانی امور دیگر را هم مدیریت کنی. درست به عکس، گاهی بلد بودن یکی مانع از بلد بودن دیگری است. بلد بودن امور  امنیتی، با بلد بودن مدیریت امور شهری یا اقتصادی ناسازگار است. پس بلد بودن  این همه از یک نهاد یا یک ساختار تک پایه بر نخواهد آمد. نیازمند کثرت نهادها، و الگوهای متکثر کسب مهارت و یادگیری است.

این که می‌گویند دمکراسی مقتضی زندگی سیاسی در دنیای مدرن است، یک وجه آن، اشاره به همین ضرورت کثرت الگوهای کسب مهارت و یادگیری در سطح ملی است. 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

پاسخ به یک دانشجو

سه شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۳۶ ب.ظ

یکی از دانشجویانم در یک پیام خصوصی نظر مشروح خود را در باره یادداشت من با عنوان «مهم، موثر اما دوست نداشتنی» نوشت. جمله کلیدی این پیام به شرح زیر بود: «نوشتار شما در باب موثر اما دوست نداشتنی فرمول واقع گرایانه به مردمی نشان میدهد که نا امیدانه به زندگی بدون داشتن هیچ ساحتی از حقیقت ادامه می‌دهند و تنها با مصالحه سختی‌های زندگی خود را کمتر می‌کنند ... شاید این مطالب ازذهن خسته وناامید و البته پابه سن گذاشته و بدون هیجانات و خردمندتر شده دکتر کاشی باشد» اظهار نظر موثری بود. ذهنم را به خود مشغول کرد. برایش نوشتم: نا امید نیستم به جوهر سیاست اشاره کردم و چون سخن از هاشمی بود، به روایت محافظه‌کارانه این جوهر اشاره کردم.

منظورم این بود که جوهری که به آن اشاره کردم، یک سویه غیر محافظه کارانه هم دارد. قصد دارم خیلی کوتاه نشان دهم که آن جوهر، سویه‌ دیگری هم دارد.

من مواجهه سیاسی را رویاروی مواجهه فلسفی قرار دادم. گفتم مواجهه فلسفی این توهم را ایجاد می‌کند که می‌توان ناسازه‌های عینی را با یک سازه ذهنی و فلسفی رفع کرد. اما مواجهه سیاسی ناسازه‌های عینی را رفع نشدنی می‌انگارد. آنها تقلیل پیدا می‌کنند اما به نحو نهایی حل و فصل نمی‌شوند. باور به این انگاره گاهی مولد یک شخصیت محافظه کار، عمل‌گرا، و موثر و کارآمد است. هاشمی رفسنجانی از آن دست شخصیت‌ها بود. اما الزاماً آن انگاره مولد محافظه کاری نیست. گاه گشاینده انتظار و امید است. فرد را به جستجو می‌خواند. واقعیت ناسازگار با خویش، فرد را با خود و جهان پیرامونش ناساز می‌کند.

به این ترتیب می‌توان مثل هاشمی رفسنجانی مواجهه‌ای سیاسی با امور داشت، اما به نتایج محافظه کارانه نرسید.

به عنوان نمونه، ایمان به وجود ناسازه‌های عینی و رفع ناشدنی در عرصه سیاست، فرد را ترغیب می‌کند به سویه‌های طنز آمیز مناسباتی بنگرد که مدعی انسجام و وحدت بخشی است. به نظرم خیابان‌های امروز تهران، یکی از این صحنه‌های طنز آمیز بود. معمولاً بلندگوها در یک حرکت جمعی، سخنگوی مردم‌اند. بلندگوها مردم را بیان می‌کنند و مردم خود را در صدای بلند بلندگوها چند برابر می‌کنند. امروز اما بلندگوها با مردم کف خیابان رقابت می‌کردند. با کمک تکنولوژی تلاش می‌کردند صدای مردم را به حاشیه برانند، و مردم گاه در سکوت بلندگوها خود را می‌یافتند، گاه با سوء استفاده از فرصتی که بلندگوها در اختیار می‌گذاشت، خود را نشان می‌دادند، و موفق بودند و موفق نبودند.

اما سرانجام این منازعه، خلق طنزی افشاگر در متن یک تراژدی بود.  

مردم تلاش کردند یک تعارض پرناشدنی بر ملا شود، و اینچنین میان حیات سیاسی و حقیقت نسبتی دوباره برقرار کردند. این شدنی نبود، مگر اینکه باور کنیم واقعیت مملو از ناسازه‌های پرناشدنی است.  

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

مهم، موثر، اما دوست نداشتنی

دوشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۵۱ ب.ظ

هاشمی رفسنجانی شخصیت فوق العاده مهم و موثری در ساختار سیاسی ایران بود. در سال‌های اخیر همه به نقش مثبت و موثر او در عرصه سیاسی ایران معترف بودند، اما دوست داشتنی نبود. مهم و موثر اما دوست نداشتنی، ترکیب عجیب و شگفت‌انگیزی است. شاید هاشمی رفسنجانی از این حیث منحصر به فرد بود. شخصیت موثر اگر نقش مثبت بازی کند، دوست داشتنی است، و اگر  نقش او منفی ارزیابی شود، منفور و دوست نداشتنی. راز و سر این ماجرا چه بود که  هاشمی نقش مثبت داشت اما دوست داشتنی نبود.  

این وضعیت به او و خصوصیات شخصی او مربوط نبود. به معادلات پیچیده اجتماعی و فرهنگی و سیاسی ارتباط داشت و نقشی که در این میان او بر عهده گرفته بود.

در وضعیت‌های ساده، مثل منازعه میان یک دزد و مال باخته، همه چیز ساده است. می‌توانی با دفاع سر راست و صادقانه از مال باخته به یک قهرمان اخلاق تبدیل شوی، و دوست داشته شوی و با حمایت از دزد، به یک نامرد و بی مرام و موضوع تنفر تبدیل شوی. عرصه سیاست مدرن اما یک وضعیت پیچیده است. عرصه منازعه میان مطالباتی که با یکدیگر قابل جمع نیستند. منازعه میان آزادی و عدالت، میان پیشرفت و دمکراسی، میان کارآمدی و مشروعیت، میان قانونمندی و اخلاق، میان منافع جمعی و فرد، میان دین و آزادی. به این شمار ناسازه‌ها موارد دیگر هم می‌توان افزود.

در چنین وضعیت‌هایی، آنها که موثرند و مهم چند گروه‌اند: گروهی خیال می‌کنند این ناسازه‌های عینی، راه‌ حل نظری دارد. می‌روند در کسوت فیلسوف و دانشمند. یک الگوی نظری و فیلسوفانه عرضه می‌کنند و می‌بینی آزادی و دین، شریعت و آزادی، اخلاق و قانون، منافع فردی و جمعی، همه با هم سازگار شده‌اند. فیلسوف با افتخار سخن می‌گوید و می‌نویسد، مخاطبان نیز با ذوق و شوق می‌خوانند و می‌شنوند و توهم حل یک مساله واقعی و عینی در یک راه‌کار منطقی و ذهنی، چندی اوقات همه را خوش می‌کند. اما هیچ راه حل نظری و فیلسوفانه درمانگر دردهای عینی و ناسازه‌های واقعی یک جامعه مدرن نیست. این سنخ از افراد، گاهی دوست داشته می‌شوند و گاه محل بی اعتنایی واقع می‌شوند. یا به تعبیری دیگر، مدتی دوست داشته می‌شوند و پس از چندی محل بی اعتنایی واقع می‌شوند چرا که معضل عینی و عملی، نیازمند عمل و اقدام است.

گروهی دست به کار عمل می‌شوند. به اقدام‌هایی می‌اندیشند که ناسازه‌ها و منازعات عینی و عملی را حل و فصل قطعی و همیشگی کند. مثلا در ناسازه میان آزادی و دین، در دفاع از دین به طرفداران آزادی یورش می‌برند یا به عکس. جبهه آزادی علیه دین برپا می‌کنند یا جبهه دین علیه آزادی. آنها برای کسانی محبوب و دوست داشتنی‌اند و نزد کسانی دیگر، منفور و دوست نداشتنی. آنها یا قهرمان هستند یا دیو و شیطان.

دو گروه یاد شده، البته مهم و موثرند. چرا که به ساده‌سازی‌های نظری و عملی هر دو گروه، نیازی وافر وجود دارد. اصولا زندگی در جهان پیچیده دشوار است. فهم جهان پیچیده از آن دشوارتر. فیلسوف موثر است چرا که در قاب مفاهیم خود ما را دست کم به طور موقت از شر ناسازه‌های واقعی و عملی دور می‌کند. آن مردان عمل نیز که جبهه‌هایی برای ستیز و حل و فصل عملی ناسازه‌ها بنا می‌کنند نیز موثر و مهم‌اند چرا که رویای خلاص شدن از جهان پیچیده را بر می‌انگیزند. آنها هر دو دوست داشتنی و موثرند به این جهت که امکانی برای نادیده گرفته شدن وضعیت‌های پیچیده‌اند.

هاشمی رفسنجانی در شمار معدود کسانی بود که برای حل مشکلات عینی و عملی، هیچ راهی برای حل و فصل قطعی نداشت. نه راه حلی نظری و نه اقدامی عملی. او بر نفس پیچیدگی جهان مدرن واقف بود و به جای فیلسوفان یا قهرمانان، دست به عمل برای مصالحه می‌زد. این همه که می‌گفت افراط و تفریط نکنید، فی الواقع متفکران و عمل گرایان را فرامی‌خواند که به جای ایستادن در این سو یا آنسوی خط تنازع، کمی در میانه بایستند، و تلاش کنند با مصالحه امکانی برای همزیستی فراهم آورند. گاهی از آنچه متشرعات مسلمات می‌پنداشتند کوتاه می‌آمد تا بیشترین امکان فراهم شدن آزادی امکان پذیر شود. گاهی از قانون برای اخلاق و گاه از اخلاق برای قانون می‌تراشید.

چنین شخصیت‌هایی در ذهن مردم نه حکیم و فیلسوف‌اند، نه قهرمان و نه دیو و شیطان. آنها موثر و کارآمدند اما دوست داشتنی نیستند. بی مزه اما حلال مشکلات‌اند.

به این معنا، هاشمی رفسنجانی در منظومه شخصیت‌های جمهوری اسلامی، تنها شخصیت واقعا سیاسی است. چرا که سیاست مدار، در کمند مفاهیم فلسفی گرفتار نیست، و می‌داند سیاست حل معادله میان ناسازه‌های آشتی ناپذیر است.

هاشمی رفسنجانی با این مشی تامل برانگیز و منحصر به فردش، در دو دوره از زندگی سیاسی، با دو چهره متفاوت ظاهر شد. در دوره اول، که تا اواخر دهه هفتاد را شامل می‌شود، هاشمی مشی مصالحه جویانه خود را در میان جناح‌های داخل نظام سیاسی دنبال می‌کرد. او به یک نقطه ثقل تعادل بخش میان دو جناح سیاسی رقیب در داخل ساختار سیاسی تبدیل شد. اما از اوایل دهه هشتاد به اینسو، هاشمی این نقش تعادل بخش را در فاصله میان ساختار سیاسی و گروه‌هایی از مردم بر عهده گرفت. هاشمی نخست یک چهره حکومتی بود، اما هاشمی دوم، یک چهره مدنی. هاشمی نخست در محافل داخلی بیشتر عمل می‌کرد؛ هاشمی دوم بیشتر در عرصه عمومی.

هاشمی رفت، اما جمهوری اسلامی نیازمند هاشمی است. اگر هاشمی رفت، باید شخصیتی دیگر در موضع او بنشیند.

البته اهمیت و اثرگذاری شگرف یک شخصیت در درون یک نظام گسترده سیاسی، تاسف بار است. متاسفانه جمهوری اسلامی، هنوز منطق عمل در یک جامعه پیچیده را در نیافته است. نظریه پردازانی دارد که معضلات عینی را در عالم نظر حل می‌کنند و نسخه می‌سازند برای عمل گرایانی که تصور می‌کنند با یک ضربت حساب شده، حریفی را از میدان به در خواهند کرد. جمهوری اسلامی باید بداند که یک نظام سیاسی در جامعه پیچیده مدرن، کارش مصالحه جویی در میان تعارضات عمیقی است که حل و فصل نمی‌شوند، اما می‌توان در جهت تقلیل منازعه میان آنها کوشید. 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

شجریان: پنجره ای گشوده در زمانه عسرت

دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۱۲ ب.ظ

مقدمه

پس از انتشار خبر بیماری استاد محمد رضا شجریان، موجی از نگرانی و اضطراب در میان مردم جریان یافت و ایشان با تعابیر عجیبی از سوی مردم ستوده شدند.  صفت‌هایی نظیر «روح حقیقی خداوند»، «دارای صدای بهشتی»، «صدای ملکوتی و آسمانی»، «شکوه اصالت ما ایرانی‌ها»، «شکوه صدای اصیل مردم» و ...در توصیف استاد آواز ایران به کار رفت.  استاد شفیعی کدکنی در باره او سرود: «به روی نقشه وطن صدات چون کند سفر/ کویر سبز گردد و سر از خزر بر آورد». سایه می‌سراید که: «قدسیان می‌دمند نای ترا / تا خدا بشنود نوای ترا» دکتر حسین بشریه می‌سراید که: «همه در حلقه‌ی ارباب هنر / کودکانند و تو تنها پدری» در بخشی از شعر تیام کیانی می‌خوانیم: «ندای وحی رسالت بر عاشقان از اوست» علی معلم می‌سراید: «دوستدار تو صدای تواند/ پارت تا پارس سیستان تا ماد».

از جمله مفاهیمی که از این سنخ تولید شد، افتخار به او به منزله یکی از مواریث معنوی، فرهنگی و تاریخی سرزمین ما بود. هنرمندی نوشت: «نوای ربنای استاد سال‌ها همدم لحظات ناب و روحانی ملت ایران بوده»، دیگری نوشت: «ستون‌های تخت جمشید اصالت ما ایرانی‌ها را به رخ جهان می‌کشد، اما حرف من الان از یک ستون تخت جمشیدی هست که شکوه صدای اصیل مردمش بوده و هست»  

آیا می‌توان شجریان را یک میراث بزرگ ملی خواند؟ چطور می‌توان منظومه‌ای از آوازها و ترانه‌های یک موسیقی‌دان را روح خداوند و صدای ملکوتی و شکوه اصیل یک مردم خواند؟ من ابتدا با طرح یک تامل مقدماتی امکانی برای ارزیابی چند و چون این تعابیر خواهم گشود. قصد دارم واکنش غیر معمول مردم را دریچه‌ای به واکاوی شرایط فرهنگی، اجتماعی و سیاسی خود کنم. 


یک تامل مقدماتی

بیماری یک هنرمند پر مخاطب نظیر استاد شجریان، بدون تردید واکنش‌های عاطفی عمیقی به همراه دارد. می‌توان این سنخ از واکنش‌ها را موقت و ناشی از شک اولیه یک خبر نابهنگام تفسیر کرد. اما این نکته نافی تامل پیرامون عمق تاثر مردم نیست. چرا مردم این همه متاثر شدند؟ شجریان برای مردم امکان تجربه‌های عمیق زیبایی شناختی فراهم ساخته است. مردم با او و صدا و آوازهای کم نظیرش، تجربه‌های متنوعی داشته‌اند. او با زیبایی‌هایی که خلق کرده، به بخشی فراموش نشدنی از خاطره‌های مردم تبدیل شده است. فهم این همه تاثر و تالم عمومی، تنها هنگامی میسر است که بیشتر به نقش تجربه زیبایی شناختی در حیات فردی و جمعی توجه کنیم. ما کمتر تجربه‌های زیبایی شناختی و اصولاً امر زیبا را در تکوین شخصیت‌های فردی و جمعی موضوع تامل و توجه قرار داده‌ایم. تصور می‌کنم، جایگاه استاد شجریان را باید با توجه به جایگاه امر زیبا در حیات فردی و جمعی فهم کرد.

در تصورات متعارف ما، فیلسوف نقش مهمی بر عهده دارد از این حیث که با مفاهیم و گزاره‌های خود، فهم عمیقی از جهان و پیرامون ما تولید می‌کند. هیچ‌گاه باور نمی‌کنیم هنرمند در کنار یک فیلسوف جایگاه حائز اهمیتی داشته باشد. در تصورات عمومی ما، چهره‌ای که به کنش‌های بزرگ دست زده‌، ناممکنی را در عمل ممکن کرده است و موجب تثبیت یک ارزش اخلاقی والا شده است، شان بزرگی دارد. ممکن است یک هنرمند را دوست داشته باشیم، اما کمتر او را در کنار یک شخصیت بزرگ اخلاقی جای می‌دهیم. تصور شایع ما بر این است که هنر بیشتر امکانی برای تلذذ لحظه‌ای و موقت است. واکنش‌های عمیق و عاطفی مردم در مقابل انتشار خبر بیماری استاد شجریان اما، نشانگر آن است که استاد جایگاهی بیش از این یافته است. باید در باره نقش هنر در حیات فردی و جمعی خود بازاندیشی کنیم تا بتوانیم این سنخ از هیجانات را دریابیم. 

آنچه فلسفه یا اخلاق را در حیات فردی و جمعی حائز اهمیت می‌کند، نقشی است که این دو در فراتر بردن فرد از درگیری‌های متعارف روزمره ایفا می‌کنند. این دو، قادرند نسبت به آنچه در زندگی روزمره احساس فناشدگی و بی بنیادی عطا می‌کند، پنجره‌ای به یک الگوی اصیل از زندگی و عالم بگشایند. این امر، قطع نظر از نقشی که در حیات فردی ایفا می‌کند، شرط اساسی شکل گیری حیات سامان یافته اجتماعی و سیاسی نیز هست. همه تمدن‌ها و فرهنگ‌های بشری به نحوی با نظام‌هایی از دانش و اخلاق سامان یافته‌اند. به مدد نظامی از دانش و ساختاری از حیات اخلاقی، نظام حقوقی خود را سامان بخشیده‌اند. حیات سیاسی را امکان پذیر کرده‌اند، کسی یا کسانی مرجعیت یافته‌اند و الگویی از تابعیت سیاسی را ممکن ساخته‌اند. به عبارت دیگر، فلسفه و اخلاق، جهان اجتماعی را استواری می‌بخشند و به اعتبار این امر، روانشناسی فردی نیز قوام پیدا می‌کند. 

ممکن است با زبان مارکسی، هر نظام آگاهی یا اخلاقی را اشکالی از آگاهی کاذب به شمار آوریم که ترجمان منافع یک طبقه مسلط است. این نکته ممکن است اعتبار آگاهی و اخلاق را به پرسش بگیرد، اما چیزی از ارزش این مدعا نمی‌کاهد که هر سامان اجتماعی، فرهنگی و سیاسی، جز به مدد الگویی از نظام دانش و اخلاق سامان نخواهد یافت و هیچ نظام دانش و اخلاقی موثر نخواهد افتاد مگر کم یا بیش، فرد را از قلمرو حیات خصوصی‌اش به سمت عرصه عمومی، پذیرش مرجعیت قانون، و حیات جمعی براند. به عبارتی دیگر تا حدی فرد را از سطح صرفاً فردی استعلا بخشد. نقش آگاهی و اخلاق، تولید امکان فرارفتن فرد از تصورات فردی، منافع و علائق صرفاًٌ خصوصی است. این امکان را فراهم می‌سازند تا فرد خود را جزئی از یک کل قلمداد کند و از زاویه یک کل به حیات فردی و تصمیمات فردی خود نظر بیاندازد. این توان نظام‌های آگاهی و اخلاق را در ایجاد احساس کلیت به فرد، همان چیزی است که در فلسفه با نام استعلا از آن نام برده می‌شود.   

استعلا، یعنی تجربه کلی شدن. گسیختن از فردیت و جزئیت و خاص بودگی. فردی که یک هستی پیشامدی و تصادفی دارد، در پرتو استعلا، احساس می‌کند از حیات انسانی عام بهره مند شده است. احساس ضرورت و کلیت می‌کند. این تجربه ناب، همانقدر که قوام‌بخش شخصیت فردی است، شخصیت اجتماعی، ملی و حتی عموم بشری ما را قوام می‌بخشد. 

ما در باورهای متعارف نقش معرفت و اخلاق در تولید این حس استعلایی را تصدیق می‌کنیم اما از نقشی که زیبایی می‌تواند در این زمینه ایفا کند، غافلیم. زیبایی بدون تردید یکی از امکان‌های استعلا بخشی به حیات فردی است. به طوری که فیلسوفان از یونان به اینسو، همواره از سه گانه سخن، اخلاق، و زیبایی سخن به میان آورده‌اند و این سه را امکان‌های ارتباط با ساحت استعلا و حقیقت برشمرده‌اند. 

افلاطون این سه را سه وجه جهان مثالی خوانده است اما این سه، با هم و همراه هم ظاهر نمی‌شوند و هم وزن یکدیگر منشاء اثر نخواهند بود. گاه ممکن است حیات فردی و جمعی، بر نظام‌ باورها تکیه کند و نظامی از ارزش‌های اخلاقی و الگوهایی از تجربه زیبایی شناختی را به همراه آورد. اما همیشه ردای شهریاری بر دوش آگاهی نیست، گاه این ردا بر دوش اخلاق است و این اوست که به اعتبار شهریاری خود نظامی از آگاهی را فراخوان می‌کند و الگویی از تجربه زیبایی شناختی را. زیبایی نیز این امکان را دارد که گاه بر تخت بنشیند، ردای شهریاری بر تن کند و نظام‌های مقتضی آگاهی و الگوهای حیات اخلاقی را فراخوان کند. 

احساساتی که این همه نثار شجریان شد، ممکن است از تحولات جامعه ما خبر دهد. ممکن است پیام آور این نکته باشد که جامعه ایرانی، اینک شهریاران معرفت پوش و شهریاران ملبس به اخلاق را وانهاده است و هاضمه جمعی‌اش شهریاری امر زیبا را بر می‌تابد. باید از این منظر بر آنچه بر جامعه ما رفته است، تاملی تازه کنیم. 


در جامعه ما چه می‌گذرد

با توجه به مقدماتی که عرضه شد، تشخص ملی، فرهنگی و تاریخی ما، مشروط به آن است که امکانی کم یا زیاد برای حیات استعلایی فراهم باشد. این همان چیزی است که گاهی تحت عنوان ارزش‌های دینی، اخلاقی، اجتماعی و ملی از آن یاد می‌کنیم. کارکرد این سنخ از ارزش‌ها، گشودگی افراد است به خیر عمومی، به منافع و خواست دیگران، به آنچه میراث گذشتگان است و آنچه فرصت‌های حیاتی برای نسل‌های بعد شمرده می‌شود. به این معنا، استعلا با خرد جمعی نسبتی برقرار می‌کند. جامعه دارای خرد جمعی است به شرطی که ذخائر فعالی برای استعلا بخشی به سطح حیات فردی در کار باشد. 

طی چهار دهه اخیر جامعه ایرانی، به نحو پرشتابی گسیختگی و بر هم خوردن تعادل نسبی خود را تجربه می‌کند. جامعه ایرانی در دهه‌های سی و چهل، کم و بیش یک جامعه به سامان بود. ارزش‌های جهان مدرن همراه و همسنگ تحولات تکنولوژیک و مدرن، از راه می‌رسید اما قدرت و اقتدار دین، مانع از آن بود که یکسره از هم گسیخته شود و خود را وانهد. تعارض، رقابت و ستیز نهاد دین و دولت، بسترساز یک تعادل پویا و قابل قبول در جامعه ایرانی بود. محمد رضا شاه اما همراه با گران شدن قیمت نفت، این وضعیت بسامان را در هم ریخت و جامعه ایرانی طی چهار دهه اخیر، مرتب به سمت از دست دادن لنگرگاه‌های حفظ تعادل پیش می‌رود. جامعه امروز ایرانی، دچار بحران است. به نظر می‌رسد خرد جمعی خود را از دست می‌دهیم، جامعه را گسیخته می‌یابیم و در سطح فردی، احساس بحران معنا می‌کنیم. مدعای نگارنده آن است که جامعه گسیخته خود را می‌جوید و در این جستجو، نظام آگاهی و اخلاق، کمتر از قبل قادرند دستگیر او باشند. اینک جامعه ایرانی در پرتو تجربه امر زیبا خود را می‌جوید. سه مولفه را باید در وضعیت بحرانی امروز مد نظر قرار داد. 



اول بحران ارزش‌های دینی  

دین، با انقلاب جایگاه تعادل بخشی خود را از دست داد و بر اریکه قدرت، به عامل اصلی توزیع نامتوازن ارزش‌ها تبدیل شد. اینک جامعه با بحران ارزش‌های دینی مواجه است و این بحران توسط نظام سیاسی تولید و بازتولید می‌شود. نظام سیاسی، با تکیه بر دین، به یک بنگاه تولیدی تبدیل شده است که هر روز حجم گسترده‌ای از ذخائر حیات دینی را به کالا تبدیل می‌کند و برای بازتولید مشروعیت‌اش به خرید و فروش آن می‌پردازد. همانقدر که باید نگران خالی شدن ذخائر آب و نفت بود، باید نگران خالی شدن ذخائر فرهنگی و ملی، از قدرت ارزش‌آفرین حیات دینی بود. هر چه در منظومه حیات دینی، به کار بازتولید مشروعیت نظام سیاسی و بسیج هیجانی مردم می‌آید به کالا تبدیل می‌شود، بسته بندی می‌شود و به فروش می‌رسد، و هر چه به این کار نمی‌آید، در فرایند استخراج، به زباله‌دانی ریخته می‌شود. دینی که اینک پاسدار توزیع نامتوازن ارزش‌هاست، شان و جایگاه خود را برای تامین حیات استعلایی و بیدار سازی وجدان‌های فردی از دست می‌دهد. دین دیگر تکیه گاهی در یک جهان بی تکیه گاه، یا به قول مارکس، روح جهان بی روح نیست. دین از نقش و جایگاهی که درون مومنان داشت، به نظام اجبارهایی در بیرون تبدیل می‌شود. دینی که قرار است عمق و بنیادی به جهان ببخشد، به نردبانی برای ترقی و بهره مندی‌های این جهانی تبدیل می‌شود، دینی که قرار است قرارگاه آسایش و امنیت باشد، به منطق امنیتی و نظامی سرسپرده است. 

دین در یک کلام، اصلی‌ترین بنیاد حیات اخلاقی در سطح اجتماعی و سیاسی است. کالایی کردن دین و گرمای بازار خرید و فروش آن در عرصه سیاسی، جامعه را از این کانون مهم محروم کرده است. تا اطلاع ثانوی هیچ نظام اخلاقی نیرومندی قادر نیست حیات جمعی و ملی ما را سامان دهی کند. سه راه برای برون رفت از جهان مبتنی بر تصویرهای بی بنیاد، نشان دادیم. جهان دوم، به یک رویداد اشاره داشت و بشارت دهنده به حیات اخلاقی بود. به نظر می‌رسد که تغییر جایگاه دین، این فرصت و شانس را تا اطلاع ثانوی از جهان بی بنیاد ما گرفته است. 


دوم، نظام‌های آگاهی موید نیهلیسم اجتماعی

نظام سیاسی، ذخائر دینی را تضعیف کرده است در مقابل، روشنفکران و فضاهای آکادمیک نیز، به یک فردیت، گسیختگی از امر عمومی و هر چه رنگ و بوی حیات جمعی دارد فراخوان می‌کنند. این گفتارها، به جای آنکه خطابه‌های معطوف به حیات والاو اخلاقی باشند، با چنان جهانی ستیز می‌کنند. آنها شب و روز، نشان می‌دهند که بیرون از قلمرو منافع و خواست‌های فردی، هیچ حقیقتی در جهان نیست. تاریخ، فرهنگ، حیات عمومی، آرزوهای جمعی، زندگی جمعی توام با اصالت و معنا، سرزمین، وطن و هر چه از این سنخ است، مشتی جعلیات هستند. 

ساختار تبلیغات رسمی، بر مفاهیم کلی و عام سوارند. این منظومه‌های گفتاری، از این حیث اثرگذار و جاذبه افکن هستند که خوب نشان می‌دهند که این مفاهیم پوشش فریب‌اند. تا می‌توانند از هر مفهوم و فهم کلی و عام، مشروعیت زدایی می‌کنند و به جهانی مملو از جزئیات، جهانی بی تاریخ، بی گذشته، بی آینده، پراکنده، گسیخته دعوت می‌کنند. مضمون آنچه تحت عنوان آزادی از آن دفاع می‌کنند، چیزی جز این جهان محدود شده در خرسندی‌ها و منافع و لذات فردی نیست. 

بسط این نظام گفتاری نیز فرصت اول از امکان‌های سه گانه پیشگفته را از ما گرفته است. تا مدت زمانی نامعلوم، دیگر نمی‌توان منتظر خطیبی والا بود که با قدرت کلامی خود ما را به حقیقت فراخوان کند. این دوره دیگر دوران خطیبان والا نیست. آنها اگر ظهور کنند به سخره گرفته می‌شوند. فعلا قدرت خطابه‌ای ظهور نمی‌کند. همانطور که فیلسوفی به میدان نخواهد آمد تا عشق به حقیقتی را امکان پذیر کند. 


سوم: طبع زندگی بی بنیاد شبه مدرنیته ما

در غیبت ارزش‌های برانگیزاننده استعلایی و فقدان وجاهت حقیقت در عرصه عمومی، جامعه لنگرگاه خود را در فرایند توسعه و مدرن شدن از دست داده است. پیشترها مدرن شدن، با ورود ارزش‌های والای دنیای جدید نیز همراه بود. امروزه جامعه ایرانی، کمتر پذیرای وجوه والای ارزش‌های مدرن است. امروز این بازار و منطق سود و سرمایه و مصرف است که دائر مدار جامعه ایرانی شده است. می‌توان در کوی و برزن شاهد این جمله مارکس بود که همه چیز به سرعت دود می‌شود و به هوا می‌رود. فرهنگ سرمایه داری از سنخ خاص آمریکایی‌اش، حیات اجتماعی ما را در نوردیده است. در فقدان امکان اتکا، به استوانه‌های حیات دینی یا اخلاقی، فرد به منزله پرکاهی اسیر برساخته‌های رسانه‌ای است. سلبریتی‌های رسانه‌ای، صورت عینی این جهان بی بنیاد‌اند. 

دوران ما، دوران بسط رسانه‌ها و تبلیغات رسانه‌ای است. جامعه شناسان در توضیح نقش رسانه‌ها در دنیای جدید از داستان کشتی نوح استفاده می‌کنند. رسانه‌ها در طوفان امواجی که خود به راه انداخته‌اند، کوتوله‌ها را سوار می‌کنند و شان و منزلت می‌دهند. پرو بال می‌دهند، بزرگشان می‌کنند، کارشان که تمام شد، در دریای مبهم صداها رهاشان می‌کنند و می‌گذرند. آنها که صاحب رسانه‌ هستند، احساس خدایی می‌کنند، می‌آفرینند، روزی می‌دهند، بلا نازل می‌کنند، و می‌میرانند. رسانه‌ها احساس می‌کنند تقدیر مردم و آدم‌ها را در دست دارند. 

رسانه‌ها امروز با قدرتی بیش از قبل، سلبریتی‌ تولید می‌کنند. آدم‌ها، یکباره بزرگ می‌شوند، مد می‌شوند، قیمت پیدا می‌کنند، فروخته می‌شوند و فراموش. دنیای رسانه‌ها، دنیای پیچیدن آدم‌ها در بسته بندی‌های پرجاذبه است. دنیای قیمت دادن به افراد کم مایه. دنیای چیدن آدم‌ها در قفسه‌های فروش. دنیای یکبار مصرف ساختن آدم‌هاست و سرانجام دنیای پرتاب کردن آدم‌ها به سطل‌های زباله. 

این بازار شگرف، همزمان با بی بنیاد کردن جهان اجتماعی ما، درون افراد را تهی می‌کند. در تب و تاب قدرت رسانه‌ها، مردم از سنین جوانی، در هوس داغ بسته بندی شدن توسط رسانه‌ها می‌سوزند. برای اینکه شانس سلبریتی شدن پیدا کنند، همه زندگی خود را هزینه می‌کنند. اگر این شانس را پیدا نکنند، احساس می‌کنند در شمار انسان‌ها نیستند و از زندگی بی رنگ خود احساس کسالت می‌کنند، اگر شانس سلبریتی شدن پیدا کنند، وارد یک تجربه منحط از زندگی می‌شوند. زندگی در رفت و برگشت میان یک چهره عاریه‌ای و پرتاب شدن در زباله فراموشی.

نام دیگر تصویرهای بی بنیاد، همان دروغ خودمان است. می‌توان در دنیای جدید در یک جهان سراسر دروغ زندگی کرد. به مراتب بیش از دنیای قدیم، می‌توان دروغ موثر گفت. دروغ موثر، چیزی شبیه جادوست. دروغ‌گو، با کاشت یک دروغ کوچک، می‌تواند بهره‌های فراوان برداشت کند. البته دروغ‌گویی وجدان را معذب می‌کند. اما می‌توانی مساله را حل کنی. کافی است بر این خیال باشی که نیت خیر داری. آنگاه به راحتی دروغ می‌گویی و کم کم جز دروغ نمی‌توانی بگویی. دروغ یک امر پنهان نیست. همه می‌دانند که جز با دروغ مواجه نیستند. همه مشتریان دروغ‌اند و همزمان تولید کنندگان دروغ. 

جامعه ما به نحوی شگفت انگیز، طی سه یا چهار دهه، یکباره از خود تهی شده است. خود را می‌جوید. زخمی است و نیازمند خرد جمعی تا به خود بنگرد، اراده جمعی داشته باشد، و امکان درمان دردهای خود را پیدا کند. اما دیگر نه خطیبی قادر است به سیاق سابق با تکیه بر مواریث دینی آنان را برانگیزد و نه ارزش‌های اخلاقی اعتبار پیشین را دارند. به نظر می‌رسد جامعه ایرانی، بیش از پیش، در تجربه زیبایی شناختی امکانی استعلا می‌جوید. شجریان شاید در بستر چنین تحولاتی موضعیت پیدا کرده باشد. 


نقش آفرینی محمد رضا شجریان

تحولات شگرفی که طی این چهار دهه طی شد، هر شاهد و ناظری را دچار نگرانی می‌کند. گویی همه چیز و همه صور سرمایه‌های اجتماعی و فرهنگی به سمت زوال پیش می‌روند. اما بودند معدود نهادها و افرادی که به رغم این وضعیت، تولید سرمایه کردند، ساختند، افزودند و بنای امیدی برقرار کردند. به نظر می‌رسد محمد رضا شجریان در زمره این معدودهاست. او توانست از هنر و موسیقی امکانی برای انباشت و افزایش و تاسیس بسازد.

اگرچه سابقه هنر شجریان به پیش از انقلاب باز می‌گردد، اما او حیات درخشان هنری خود را وامدار فضای انقلاب است. انقلاب واکنشی به سامان در هم ریخته دهه پنجاه پهلوی بود. می‌توانست نقطه عزیمتی برای ایجاد یک تعادل اجتماعی باشد. در فضای انقلابی، عرصه عمومی عام و فراگیر بود. همگان گویی در یک فضای استعلای جمعی زیست می‌کردند. هنر شجریان به همان فضا تعلق داشت. هنر همانقدر ایفای نقش موثر می‌کرد که اخلاق و اخلاق همانقدر که سخن. 

با تبدیل آنچه نهضت بود به نظام، این نقطه بهینه همراهی و همگامی هنر و اخلاق و سخن، در هم ریخت. به روالی که اشاره کردم، سخن و اخلاق جایگاه خود را از دست داد. اما هنرمندان ما، تنها قشری بودند که از آنچه ساخته شده بود حراست کردند. شجریان در این میان، از همه برجسته‌تر بود. شجریان، محیط خود را خوب می‌شناخت. خوب می‌دانست چطور در بازی‌های پیچیده قدرت، همچنان جانب مردم و عرصه عمومی را حفظ کند. پیدا کردن مسیرهای گریز از دنیای مخاطرات و آلودگی‌هایی که از هر جانب سرازیر می‌شد کار دشواری بود. شجریان این راه‌های گریز را خوب پیدا کرد. از هنرش خوب صیانت کرد. 

شجریان در همه رویدادهای شگرف سال‌های بعد، نظیر جنگ، فضای دهه هفتاد، دوم خرداد، و سال‌ها و دهه‌های بعد، با انتخاب هوشمندانه اشعار و سبک‌های آوازی خود، با مردم حرف زد. اما نه از سنخ سخنواران یا موعظه گران اخلاق. گویی با امکانی که برای تجربه زیبایی والا فراهم می‌کرد، مخاطبان خود را هوشیار می‌کرد. امکانی بود برای کاستن از شتاب سقوط. در جامعه‌ای که مردم هر روز با کالایی شدن همه چیز مواجهند، و از مصرف همه چیز بیشتر و بیشتر احساس بی بنیادی می‌کنند، اساتید موسیقی ایرانی و به ویژه شجریان، توانستند حصار امنی برای هنر فراهم کنند. برای اقشاری از مردم، گاه موسیقی اصیل ایرانی و آواز شجریان، تنها امکان تجربه اصیل معنوی بود. 

میراث ارزش‌مندی که شجریان فراهم ساخته، برای ساحات گوناگون عرصه عمومی ذخائر ارزشمندی به جا نهاده است. عرصه عمومی اگر پرشور است و مولد و خلاق، شجریان منظومه گرانقدری از این سنخ شورمندی در آثار خود به جا نهاده است. اگر مرعوب است و منفعل، شجریان با آثاری که در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد تولید کرد، با روایتی حماسی از عرفان و عشق، جان پناهی برای روان‌های از هم گسیخته ‌ساخت. عرصه عمومی اگر نمایشگر طلیعه‌های امید است، شجریان استعداد بستر گشایی برای آن دارد. عرصه عمومی اگر بر می‌آشوبد، شجریان صدای خشم جمعی است. شجریان به این سیاق، با حیات جمعی و عمومی ما نسبتی ناگسستنی برقرار کرده است.   


سخن آخر

در این متن، واکنش عاطفی مردم به شجریان را امکانی برای واکاوی وضعیت خود کردیم. به نظر می‌رسد زیبایی والا، بیش از سخن یا اخلاق در تولید و بازتولید حس استعلا و حیات جمعی نقش آفرین است. در این زمینه البته شجریان تنها نیست. او شاید بیش از همه در این زمینه می‌درخشد، اما می‌توان در حوزه‌های دیگر هنری نیز نمونه‌هایی کم اما چشمگیر از هنرمندانی یافت که در عسرت سخن و رویداد، راهگشای حیات ریشه دار و فرهنگی ما هستند. 

آگاهی، اخلاق و زیبایی، یک سه گانه همراه با یکدیگرند. آنها در همراهی با هم، می‌توانند راهگشای حیات تاریخی، فرهنگی و ملی یک سرزمین باشند. روزگاری سخن و زیبایی ساقدوش عروس اخلاق بودند. فضای دوران انقلاب از این سنخ بود. حیات اخلاقی در کانون قرار داشت و نیروی سخن آتش آن را گرم می‌کرد و تجربه زیبایی در پرتو آن صورت می‌پذیرفت. در چنان جهانی، دوگانه سازی‌های خوب و بد، درون ما، دیگران و ساختار عالم را به دو اردوگاه ارزشی تقسیم کرده بود. 

اینک به نظر می‌رسد آن جهان به کلی فروریخته است. نوبت به آن رسیده که سخن و رویداد، به ساقدوشی عروس زیبایی بروند. هنگامی که تجربه زیبایی در لباس عروس بر تخت می‌نشیند، سخن، بستر ساز تجربه زیبایی والاست و رویدادها از منظر حیات زیبایی شناختی ظهور می‌کنند و تجربه می‌شوند. دو اردوگاه زیبایی و زشتی جانشین دو اردوگاه خوب و بد می‌شوند. زشت و زیبا، بیش از خوب و بد، قادرند ما را از حصار جهان خاص گرایانه فعلی بیرون ببرند. بیشتر قادرند ما را با گذشته مان پیوند دهند و همزمان راهی برای آینده بگشایند. زشتی و زیبایی بیشتر از خوب و بد، قادرند امکانی برای همزیستی در یک بستر جهانی فراهم کنند.  

شجریان یک نشانه است. امکانی برای بازاندیشی است. می‌توان از منظر موقعیتی که او در آن است، به بازسازی خود، هویت تاریخی و جمعی و همزیستی جهانی و منطقه‌ای اندیشید. 



این یادداشت در ماه نامه ایران فردا شماره 26، دی ماه سال 1395 منتشر شده است 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

بازیابی خود از دست رفته

سه شنبه, ۷ دی ۱۳۹۵، ۰۴:۵۵ ب.ظ

جامعه سیاسی ما، با شرایط خاصی مواجه است. همه بازیگران و جریان‌های سیاسی احساس نسبی ناکامی دارند. به جریان‌‌های درون حاکمیت نظر کنید: نیروهایی که خود را اصولگرا یا اصلاح‌طلب می‌خوانند، افق روشنی پیش روی خود نمی‌بینند. به همین دلیل، قادر به تولید افق امیدبخش برای مردم نیستند. هر دو خسته‌اند. هر دو به جای برنامه‌ریزی و تدوین برنامه و استراتژی‌های کلان، به بازی‌سازی‌های کوتاه مدت برای بسیج کوتاه مدت مردم مشغولند. در این حد که این انتخابات نیز پشت سرگذاشته شود. در مردم نیز شور و شوق چندانی برای مشارکت نیست. منتظر می‌مانند در یکی دو روز انتخابات، به این یا به آن روی می‌آورند و مبنای محاسباتشان نیز، کم کردن مخاطراتی است که ممکن است وضع‌شان را از این که هست بدتر کند. به جریان‌های بیرون از حاکمیت هم نظر کنید. آنها که بیرون دایره منازعات رسمی نشسته بودند و هر کس بر این باور بود که سرانجام فضایی گشوده خواهد شد تا آنها به نیروهای موثر بسیج کننده تبدیل شوند، کم کم امید خود را از دست می‌دهند. به این باور می‌رسند که سرمایه در گردشی وجود ندارد تا آنها به چرخه آن بپیوندند و طرحی نو درافکنند. 

.... آنچه در فضای سیاسی ما افول کرده، افق‌های امید بخش است. اگر هم افقی برای مردم و نیروهای سیاسی در کار است، افق‌های ترس و بیم است. این روزها، موثرترین پیامی که در دستگاه‌های تبلیغات رسمی به مردم فروخته می‌شود، جلوگیری از رویدادهای خونین منطقه در ایران است. آنها دیگر از این منظر مورد سوال نیستند که عدالت، پاکدستی، فضای سالم برای مشارکت، نظارت عادلانه و آزادی در فضای عمومی کجاست؟ اصلاح طلبان نیز مهم‌ترین پیامی که به مردم می‌فروشند، ممانعت از سقوط کلی اقتصاد کشور، کاستن از انزوای بین المللی و امثالهم است. دیگر کسی از آنها دمکراسی نمی‌خواهد. دیگر کسی توقع ندارد آنها گسترنده جامعه متکثر و آزاد باشند.

من کاری به این ندارم که این تصورات چقدر واقعی‌اند. من به اصل وجود این تصورات به منزله واقعیت‌های نگران کننده می‌نگرم. بر این باورم که وجود این احساس جمعی، تخریب کننده سرمایه‌های فردی و جمعی ماست. طعم زندگی فردی را تلخ می‌کند. عمق و کیفیت زندگی را زائل می‌کند و البته هر روز بیشتر و بیشتر سرنوشت جمعی ما را مخاطره آمیزتر می‌کند. 

من ابتدا تلاش می‌کنم این وضعیت را تبیین نظری کنم. پس از آن گمان خود از دلایل ظهور این وضعیت و امکان‌های برون رفت را در میان خواهم نهاد. 


تبیین وضعیت موجود 

جامعه ایرانی همانند هر جامعه دیگر، با عوامل و مولفه‌های کثیر و متعدد به هم پیوسته یا از هم گسیخته است. مولفه‌های به هم پیوستگی یا گسیختگی‌های اجتماعی چندان کثیرند که نمی‌توان در قاب یک الگوی نظری خاص همه آنها را شمارش کرد. من در میان این عوامل کثیر به صور آگاهی و تصورات و تلقی‌های فردی یا جمعی تمرکز می‌کنم. ما علاوه بر نیازها و به هم پیوستگی‌های عینی و مادی، به لحاظ ذهنی نیز از هم تلقی‌هایی داریم. این تلقی‌های ذهنی می‌توانند ما را به هم پیوسته یا از هم گسیخته کنند. این صور آگاهی در دو سطح تقرر دارند. نخست آگاهی‌های میان فردی، میان گروهی و خاص. و دوم در سطح آگاهی‌های کلان و عام. 

درک من از خویشاوندان و همسایگان، همکاران و دوستان درک سطح اول است. حیات روزمره ما همواره متکی به سنخی از برداشت و آگاهی نسبت به دیگرانی است که با آنها ارتباطات چهره به چهره داریم. آنها را چقدر قابل اعتماد می‌دانیم. چه اندازه در میان آنها احساس صمیمیت می‌کنیم. تا چه اندازه ارتباط خود با آنها را اخلاقی می‌پنداریم. این سطح از تلقی‌ها و تصورات برای گذران زندگی روزمره و فردی ما حیاتی است. این سنخ تصورات، طبیعی و ساده در نتیجه تجربیات زیسته روزانه ما ساخته می‌شوند و البته در نتیجه تجربیات زیسته ما دگرگونی می‌پذیرند. 

آنچه مقوم حیات سیاسی ماست، آگاهی‌ها از سنخ دوم است. چه درکی از کلیت خود داریم. اجتماع خود را تا چه حد قابل احترام می‌پنداریم. خود جمعی مان را چقدر دوست داریم. تا چه اندازه فکر می‌کنیم جمعیت ما جمعیت مبارک و میمونی است. چه سنخی از نسبت میان خود قائلیم. تا چه حد این نسبت‌ها را استوار می‌پنداریم. آیا یک نقطه عزیمت داریم؟ قرار است یک هدف و مسیر را با هم طی کنیم؟ در میان ما، بدها و خوب‌هایی وجود دارند؟ با کسانی در میان خودمان رقابت یا ستیز داریم؟ این سنخ تلقی‌ها، البته همانند تلقی‌های نخست، ساده نیستند، فوراً دگرگونی نمی‌پذیرند، به دلایل پیچیده‌ای شکل می‌گیرند و تحت تاثیر عواملی دگرگون می‌شوند. 

صور کلی و کلان آگاهی، سرمایه‌های مهمی است که بر اساس آنها، نیروهای قوت می‌گیرند، نیروهایی از بازی حیات سیاسی حذف می‌شوند. در پرتو این تلقی‌های عام و کلان است که سخنی پذیرفته می‌شوند و سخن‌هایی از اعتبار ساقط می‌شوند. بازیگرانی در حیات سیاسی وجاهت پیدا می‌کنند و بازیگرانی از میدان حذف می‌شوند. 

این سنخ از آگاهی‌ها، تا حدودی حاصل تعمیم تجربیات زیسته و روزمره‌اند و تا حد بسیار حاصل تصویرهایی که رسانه‌ها می‌سازند. اهمیت این سنخ از تصاویر، چندان است که هیچ نیروی سیاسی نمی‌تواند فارغ از آن زیست کند. بنابراین به مدد رسانه‌های مختلف تلاش می‌کنند در برساختن آنها مشارکت کنند. 

نقش رسانه‌ها را اما نباید چندان زیاد کرد که گویی همه این صور آگاهی به نحو دلبخواهانه توسط رسانه‌ها ساخته و دگرگون می‌شوند. می‌توان از این منظر، صور آگاهی جمعی و کلی را به دو سنخ آگاهی‌های اولیه و بالنسبه ماندگار و آگاهی‌های تحول پذیر و قابل دستکاری تقسیم کرد. اساسی‌ترین آگاهی جمعی و عام که به نظرم به سادگی تحول نمی‌پذیرد، باور یا عدم باور به خود جمعی محترم و عادلانه است. آیا ما و حیات جمعی ما، یک کل قابل احترام، قابل اعتماد و بالنسبه عادلانه هست یا نه. شاید بقیه صور آگاهی را بتوان از سنخ باورهایی به شمار آورد که تبلیغات رسانه‌ای در چند و چون آن نقش بازی می‌کنند. مثل اینکه از یک ریشه هستیم، یک خاستگاه تاریخی مشترک داریم، یک هدف جمعی داریم. با چه کسانی همراه و با چه کسانی رقابت و ستیز داریم، اینها همه در زمره باورهای کلی اما ثانوی‌اند. تحول می‌پذیرند و بیشتر تحت تاثیر تبلیغات رسانه‌ها هستند. 

مدعای من این است که جامعه امروز ایران، شاید برای نخستین بار در دوران مدرن، در سطح باورهای عام و اولیه خود دستخوش بحران و گسیختگی شده است. ما این باور را از دست داده‌ایم که یک کل و جمعیت قابل احترام هستیم. یا دست کم در این زمینه‌ها دستخوش تردید شده‌ایم. ما تصور خود را به منزله یک کل عادلانه و قابل اعتماد از دست داده‌ایم یا در حال از دست دادنیم. گسیختگی در سطح عام و اولیه، نه با رسانه‌ها شکل گرفته و نه به سرعت توسط رسانه‌ها دگرگون می‌شود. آنها تحت تاثیر تجربه‌های تاریخی و جمعی ما شکل می‌گیرد. اتفاقاتی که طی چهار دهه اخیر روی داده‌اند، تاثیری ماندگار در حیات جمعی ما از خود به جای نهاده‌اند. 

از دست رفتن باورهای بنیادی ما به خود به منزله یک کل قابل احترام، قابل اعتماد و عادلانه، همه باورهای دیگر ما را تحت تاثیر قرار داده است. ما دیگر معلوم نیست خود را از یک خاستگاه و نقطه عزیمت به شمار آوریم. اصولاً خاستگاه‌ها و نقطه عزیمت‌های تاریخی رنگ می‌بازند. تاریخ اساساً نقش هویت ساز خود را از دست می‌‌دهد. قطع نظر از اینکه تاریخ خود را ایرانی یا اسلامی فهم کنیم. همزمان باور ما به هدف واحد نیز از دست می‌رود. کمتر بر این باوریم که مساله مشترک یا غایت مشترکی را تعقیب می‌کنیم. ناباوری‌های مذکور، بر سطح منازعات و رقابت‌های ما تاثیر گذاشته است. شاید پیشترها اگر هم تصور می‌کردیم با کسانی ستیز یا رقابت داریم، سطح این ستیز را در بستری از همگنی و باور مشترک سامان می‌دادیم. فکر می‌کردیم هر چه هم رقابت و ستیز کنیم، گوشت یکدیگر را هم بخوریم، استخوان‌ها را نمی‌شکنیم. اما امروز در پرتو از دست دادن منظومه باورهای عینی و کلی‌مان، منازعه و ستیز را هول انگیز می‌دانیم. در میدان نبرد، کمتر به دیگران اعتماد داریم تا با آنها ائتلاف کنیم و در میدان نبرد پشت گرم باشیم، در میدان منازعه نیز از رعایت قواعد یک منازعه عادلانه و منصفانه مطمئن نیستیم. از شکستن استخوان‌هامان می‌ترسیم. 

این وضعیت، تنها به سطح کلان و حیات سیاسی تعلق ندارد. از دست رفتن اعتماد کلان ما، و از دست رفتن اعتقاد ما به خود جمعی به منزله یک کل قابل اعتماد، حیات روزمره و فردی ما را دستخوش بحران کرده است. ما درسطح خرد و میان فردی نیز، احساس اعتماد به دیگری و صمیمیت با دیگران را از دست داده‌ایم. ما حتی در سطح روانشناسی فردی خود نیز احساس دلگرم کننده و محترمی از خود نداریم. بسیاری از ما، حتی قدرت دوست داشتن خود را از دست داده‌اند. 

اما هدف من در این سخن، اتفاقی است که در سطح حیات سیاسی افتاده است. ما به طور بنیادی قادر به بهره مندی از یک حیات سیاسی شکوفا و ثمر بخش نیستیم. نمی‌توانیم به مصائب جمعی خود بیاندیشیم. خرد جمعی خود برای مواجهه با مشکلات را از دست داده‌ایم. قادر به تولید عزم جمعی نیستیم. به این دلایل است که افق‌های امید بخش را از دست داده‌ایم و بیشتر به رفع مخاطرات می‌اندیشیم. 


چرا چنین شد

برای برون رفت از وضعیت فعلی، باید به دلایل آنچه روی داده فکر کنیم. من به چند دلیل اشاره می‌کنم. به نظرم به چهار عامل اساسی باید اندیشید: تجربه انقلاب، سوءاستفاده از ذخیره ارزش‌های دینی، فساد اقتصادی و سیاسی، و سرانجام حاکمیت تبلیغات در عرصه سیاسی. 


1. تجربه انقلاب: نخستین و بنیادی‌ترین دلیل از دست رفتن اعتماد و احترام بنیادی به حیات جمعی، زائل شدن سرمایه‌ای است که در نتیجه یک اعتماد نیرومند به هم حاصل شده است. انقلاب سال پنجاه و هفت، مثل تجربه یک مشارکت جمعی در یک تجارت جمعی است. گویی حاصل این مشارکت، در هاضمه و ذهنیت جمعی ما، عدم اعتماد ایجاد کرده است. ما مثل کسانی شده‌ایم که یکبار یکدیگر را برادر و خواهر خواندیم و در حد یک خانواده گرم به هم اعتماد کردیم، حال احساس می‌کنیم آنقدرها هم قابل اعتماد نبودیم. آنها که به نظر می‌رسید عهد راستینی با مردم و ارزش‌های اخلاقی بسته‌اند، چهره عوض کردند. آنها که قرار بود در مقاطع خاص، بزرگ باشند و بزرگی کنند، حریص‌تر و خودمحور تر از آنچه انتظار می‌رفت به صحنه آمدند. آنها که مراجع اعتماد مردم در چهره‌های مختلف بودند به جان هم افتادند. مردمی که میاندار صحنه‌های انقلابی بودند هر روز بیشتر و بیشتر به کنار رانده شدند و مقدرات خود را در دست کسانی دیدند که چندان دلمشغول خیر عمومی مردم نیستند. 

پیش از انقلاب، این همه به هم نزدیک نشده بودیم. آن روزها نسبت طبیعی‌‌تری باهم داشتیم. اما فضای انقلابی، ما را بیش از حد معمول به هم نزدیک کرد. اما خشک شدن دریاها اعتماد، ما را دست به گریبان یک بی اعتمادی بنیادی کرده است. اعتماد و احترام ما به خود جمعی و کلی‌مان، یک پیش فرض آزمون نشده بود. حال آنچه داشتیم را در یک میدان جمعی عینیت بخشیدیم، یکدیگر را آزمون کردیم، و اینک به طور عمیق احساس می‌کنیم، آنقدرها هم که فکر می‌کردیم جمع قابل احترامی نبودیم. در تجربه‌های سیاسی گوناگون آزمون کردیم و دیدیم، گوشت یکدیگر را می‌خوریم، استخوان‌های هم را می‌شکنیم و کمترین رحمی در موقع لزوم نمی‌کنیم.

ستیز و رقابت و حتی منازعه در حیات سیاسی، نیازمند وجود آن اعتماد بنیادین و اعتبار آن سنخ از آگاهی‌های بنیادین و کلی است. تنها به شرط باور به وجود یک اجتماع قابل اعتماد و احترام، ممکن است با هم ستیز و رقابت کنیم. اما تجربه‌ منازعات پیشین، به همه ما اثبات کرده است که منازعه هیچ سرانجام خوشی ندارد. و البته این مخاطره را هم با خود خواهد آورد که به هزینه‌های گزاف و سنگین بدهیم.  حاصل اینکه نه یکدیگر را دوست داریم و نه عزم منازعه و نبرد داریم. کاری با هم نداریم،ٌ بی حالیم و میل به انزوا داریم.  

2. سوء استفاده از ذخیره ارزش‌های دینی: من از آگاهی‌های کلی و عام سخن گفتم که به طور بنیادی، شرط با هم بودی و حیات مشترک ماست. نباید فراموش کنیم که ارتباطات عام ما بی واسطه نیست. به خلاف ارتباطات شخصی و میان فردی ما، آگاهی‌های عام، نیازمند واسطه است. دین مهم‌ترین و بی بدیل‌ترین شکل میانجی برای بازتولید احساس حیات مشترک در میان ماست. متاسفانه دین به عامل اساسی بازتولید مشروعیت نظم مستقر تبدیل شد. به ویژه آنکه روحانیون به منزله اصلی‌ترین متولیان دین، دائر مدار امور بودند. آنها توانستند و موفق شدند در ذهنیت جمعی اقشار بسیاری از مردم، این نکته را جا بیاندازند که اگر همراه و همگام نظام سیاسی هستید دین هم دارید. اگر رضایت نظام را جلب کردید، رضایت خدا را هم جلب کردید. حتی اگر اصول و شرایعی را زیر پا بگذارید. اما اگر همراه و همگام نیستید، و با نظام مخالفت‌‌هایی دارید، مسلمان هم نیستید. مغضوب خدا هم هستید. حتی اگر همه عبادات خود را انجام دهید و اصول دین را به تمامه پذیرفته باشید. این رویداد، به تدریج توان دین برای بازتولید احساس جمعی خوب و قابل اتکا و اعتماد را زائل کرده است. دین در خدمت خواص است به همین جهت، هر روز بیش از پیش، نقش عام خود را از دست می‌دهد. بخشی از زائل شدن احساس ما از این که در یک جمع قابل احترام زیست می‌کنیم ناشی از کاسته شدن نقش دین در حیات جمعی ماست. 

3. فساد اقتصادی و سیاسی: در شرایط انقلابی واقعا تصور می‌کردیم قرار است یک سفره ملی پهن شود و مواهب اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی به طور برابر توزیع شود. مهم نیست این تصور چقدر واقع بینانه بود. معلوم است که واقع بینانه نبود. اما آنچه پس از انقلاب روی داد، خیلی بیشتر از یک نابرابری طبیعی به نظر رسید. کسانی به دلیل بهره‌مندی از موقعیت‌های سیاسی، برای هرگونه عدول از قانون مصونیت داشتند، کسانی به دلیل فقدان مصونیت، به دلیل کوچک‌ترین خطاها، بیشترین مجازات‌ها را تحمل کردند، شبکه توزیع رانتی پهن شد و کسانی به طور سیستماتیک از نشستن بر سر سفره رانت‌ محروم ماندند و همه عمر خود را صرف معاش اندک خود کردند و البته از عهده بر نیامدند و کسانی بارها بستند و بهره‌ها بردند. حد فسادهای اقتصادی به جایی رسیده است که حقیقتاً باید ثبت تاریخی شوند. 

4. حاکمیت تبلیغات در فضای سیاسی: هر چه در واقعیت کم داشتیم و داریم، همه حفره‌ها و کاستی‌های عینی را با زبان و تبلیغات و وانمایی‌های تبلیغاتی التیام بخشیدیم. مهم این است که صبح و شام دستگاه‌های تبلیغاتی نظام سیاسی از حق و حقیقت و خدا و ارزش‌های دینی می‌گویند. این سنخ تبلیغات به ویژه اگر پرفشار و مدام باشد، می‌تواند حفره‌های موجود در واقعیت و عمل را بپوشاند و به حاشیه براند. اصولا مهم این است که چگونه وانمایی می‌کنیم چه اهمیتی دارد در جهان واقع جه خبر است. از حق نگذریم یکی دو دهه این  حربه موثر افتاد. این نکته فقط منحصر به یک جناح سیاسی نبود. جناح‌های دیگر منجمله اصلاح طلبان هم چنین کردند. اصولا مفهوم گفتمان سازی از دل همین تصور بیرون آمد. همواره تصمیمات خود را با تشکیل یک ستاد گفتمان سازی همراه می‌کنیم و سرانجام می بینی هیچ کاری نمی‌کنیم جز گفتمان سازی. گفتمان سازی به این سیاق، یعنی در دراز مدت به رسوایی کشیدن همه مفاهیم کلی و عام. بی معنا کردن همه خواست‌ها و آرمان‌هایی که با واژگانی نظیر عدالت و آزادی و حقیقت بیان می‌شوند. چنین است که زبان نقش خود را در حیات جمعی ما هر روز بیش از پیش از دست می‌دهد. 


برون رفت از وضعیت فعلی

هر گونه راه حل برای برون رفت از وضعیت فعلی، باید مسبوق به این باور بنیادی باشد که آنچه از دست رفته به سبک و سیاق پیشین اصولاً به دست آمدنی نیست. سرمایه‌های مهمی از دست رفته‌اند، حال باید همانند کسی که سرمایه‌های اولیه خود را از دست داده، بنشینیم و به راحل حل‌هایی فکر کنیم که حدی از خسارت‌ها را جبران کند. دیگر باید قانع باشیم و با حدی بسازیم. من چند راه حل به نظر می‌رسد که هر یک تصور می‌کنم تا حدی راهگشای برون رفت از فاجعه کنونی است:


1. سنت اعتراف: در شرایطی که مفاهیم و ادراکات کلی و عام نامعتبرند، باید به بازگشت احترام و ادب بیاندیشیم. نخستین شرط آن اثبات صدق و صداقت بازیگرانی است که هر یک نقشی در ظهور این وضعیت داشته‌اند. بیست سال پیش، جمله‌ای حکیمانه از دکتر عبدالعلی بازرگان شنیدم و این جمله گهربار بارها در ذهنم طنین افکن شده است. همه باید بیایند، و سهم خود را در بروز فاجعه بیان کنند. همه باید بگویند چه سهمی در زائل کردن اعتماد بنیادین داشته‌اند و بابت سهم خود از مردم و خدا حلالیت طلب کنند. همه ما به اعتبار شخصیت حقیقی و شخصیت حقوقی مان. من به اعتبار شخصیت فردی خود، سهمی مهم در این رویداد اسف انگیز داشته‌ام. اگر مسئول و  متولی نبوده‌ام، شاهد و آگاه بوده‌ام، حتی بابت سکوت و فراموشی باید تاوان پرداخت کنم و از مردم حلالیت طلب کنم. به اعتبار شخصیت اجتماعی و دانشگاهی‌ام، وظایفی داشته‌ام اما برای گذران زندگی از آنها گذر کرده‌ام. به وظایف اخلاقی خود پا بند نبوده‌ام. من و هر کس دیگر، باید بر مسند اعتراف بنشیند و به این ترتیب، شرط اعتبار هر کس یا گروه را به اعتراف صادقانه او به سهمش باید موکول کرد. 

2. اهتمام ذهنی و عینی به واقعی‌ترین رنج‌های مردم: در فضایی که مفاهیم کلان و کلی بی اعتبار شده‌اند، باید مفاهیم را دوباره با عطف به رنج‌‌های واقعی مردم نیرومند کرد. فقر، بی کاری، تحقیر، بی عدالتی و تبعیض، و نادیده گرفته‌ شدگی در زمره رنج‌های واقعی و روزمره مردم‌اند. باید به آنها اندیشید، آنها را برجسته کرد، باید به طور عملی درگیر کاستن از بار این رنج‌ها شد. باید برای کاستن از این سنخ‌ از رنج‌های مردم، دست به کار شد. حتی کاستن یک ذره رنج در عرصه عمومی، یک بغل آورده در عرصه جمعی خواهد داشت. کلمه‌های از دست رفته جان می‌گیرند و مولد احساس جامعه‌ای توام با اعتماد و احترام در دراز مدت خواهند بود. 

3. بازتعریف خود در عرصه عمومی: هر چه کنیم، آن اعتماد اولیه و احساس اتکا به خود جمعی‌مان را به دست نخواهیم آورد. دیگر مثل گذشته درکی توام با احترام از حیات جمعی‌مان نداریم. پس باید در باره نحوه با هم زندگی کردن سخن بگوییم و تصمیمات تازه بگیریم. در فضای فقدان اعتماد و احترام، فوراًَ دو امر به منزله جانشینان طبیعی قد علم می‌کنند یکی قانون است و دیگری تمهیدات امنیتی. البته این ها لازم‌اند اما بازیابی خود، نیازمند تمهیداتی است که به تدریج اعتماد از دست رفته را اعاده کند و در دراز مدت احساس یک خود جمعی قابل احترام به وجود آورد. این خواست با نظارت و سرکوب و قانون تامین شدنی نیست. شاید عرصه عمومی هابرماس و گفتگو، یکی از این سنخ تمهیدات باشد. 

4. تلاش برای بازتعریف و احیای سرمایه‌های نمادین: دین و همه ارزش‌‌های نمادین دیگر که میانجی و واسطه‌های حیات جمعی ما بوده‌اند، ضروری است بازتعریف و بازجایگذاری شوند. ما نیازمند بازتعریف جایگاه اجتماعی و سیاسی دین هستیم. اما با ملاحظات سیاسی. باید اعتبار ارزش‌ها و باورهای دینی را از این حیث ارزشیابی کنیم که چقدر به همزیستی اخلاقی و توام با احترام و اعتماد ما به یکدیگر کمک می‌کنند. فهمی از دین که مولد کینه و بی اعتمادی میان ماست، قطع نظر اینکه چقدر با نصوص اولیه سازگار هست یا نیست، موجب اختلال در حیات سیاسی ماست. ظهور دین تابع مصالح سیاسی و نه مصالح حکومت، یک ضرورت بنیادی است. البته این سخن در باره مواریث ایرانی، و حتی مواریث جهان مدرن ما نیز صادق است. 

5. تلاش برای احیای میادین خرد اعتماد و احترام: به محض اینکه سخن از اصلاح امور می‌شود، یاد گرفته‌ایم، به دستگاه سیاسی و دولت و قانونگذاری فکر کنیم. اما اینک برای انجام اصلاحاتی که ریشه‌های حیات جمعی ما را هدف گرفته، نیازمند اقدام از پایین و سطح خرد هستیم. ما به حسب اجبار و تصادفاً با دیگرانی در فضاهای گوناگون همراه و هم سرنوشتیم. در فضای محله با همسایگان، در فضای دانشگاه با دانشجویان جوان، در فضای کار با همکاران و .... این‌ها دقیقا به دلیل وجه رویدادی و تصادفی‌شان، بهترین میادین بازتولید سرمایه‌های از کف رفته‌اند. تلاش برای تقویت حسن نیت، احترام متقابل، خیرخواهی و دلسوزی نسبت به سرنوشت دیگران، تلاش برای تامین فضای گرم و قابل اعتماد، پاسداشت حریم‌ حیات جمعی، یا به باور سنتی خودمان حرمت نان و نمک را رعایت کردن، امکان‌هایی است که تجربه زیسته و روزمره خودمان را از آسیب بی اعتمادی و آتش فضاهای کلان صیانت می‌کند و به سرچشمه‌های ظهور احترام و بازیابی خود جمعی تبدیل می‌شود.  


باید به این‌ها و ده‌ها راه حل دیگر بیاندیشیم. دستور کار فوری ما بازیابی جمعی ماست. ما خود را از دست داده‌ایم. تنها به شرط بازیابی خود، همه سرمایه‌های دیگر از دست رفته بازخواهند گشت. همه باید در این زمینه دست به کار شوند. فکر کنند، عمل کنند و با ارزیابی نتایج کار، پیش روند. 


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

خدا از نامش گریخته است

چهارشنبه, ۱ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۴۳ ب.ظ

پیشترها می‌شنیدیم و می‌خواندیم خداوند در مخلوقات خود هم پنهان و هم آشکار است. مخلوقات خداوند نشانه خداوند بودند و در عین حال حجابی بر او می‌نهادند. تماشای عالم به منزله عرصه آشکارگی و حجاب خدا، احساس دل انگیزی به مومن می‌بخشید. اما اینک با ماجرای پنهان و آشکار شدگی خداوند در نامش مواجهیم. در این ماجرا، چیز دل انگیزی نیست. پنهان شدن خدا از نامش، رعب آور و خوف انگیز است و آشکار شدن در نامش، یک آرزو و امید در میدانی خاکستری و سرد.

صبح و ظهر و شب را با نام خدا آغاز می‌کنیم، در و دیوار شهر پر از نام خداست. همه به نام خدا سوگند می‌خورند، بخشی از نامه‌ها که با نام خدا مزین است، بریده می‌شود، گفته می‌شود که به ساحت حکومت به منزله ملکوت الهی باید نگریست. بار سفر ببندیم. در افغانستان و پاکستان و سوریه و عراق و بسیاری دیگر از کشورهای مسلمان، نام خدا بیش از گذشته به گوش می‌رسد. نام خدا، رونق یافته است.

همزمان اینجا در سرزمین خودمان، با رنج و بیکاری و فساد و بی اعتنایی اجتماعی و خشونت مواجهیم و در سرزمین‌های همسایه، گروه‌های مسلمان با نام خدا به یکدیگر هجوم می‌برند. با نام خدا سر از بدن هم جدا می‌کنند، با نام خدا، خانه‌ها ویران می‌شود، با نام خدا، شهرها یکی پس از دیگری به تل‌های بزرگ خاک و بتون تبدیل می‌شود.

رونق نام خدا هر روز بیشتر و بیشتر، و رعب و وحشت و نگرانی از آینده نیز افزون‌‌تر از پیش می‌شود.  چه نسبتی است میان رونق نام خدا و این روزگار عجیب؟

خدا دائر مدار جهان اجتماعی و فرهنگی ماست. جهانی که دائر مدارش خداست، همان خدا نیز توضیح دهنده راز روزگاران متفاوت و متعارض‌ این جهان است. خداوندی که در عمل، یک نام است. یک نام خاص که تنها یک مصداق در عالم دارد. هیچ گاه رویت نشده اما بر فراز همه نام‌‌ها جای دارد. نامی که شهریار همه نام‌هاست.  شهریاری که نامش این همه قدرت و عظمت می‌آفریند اما دیدار پذیر نیست.

نام‌ها هنگامی که مصادیق دیدار پذیر دارند، هیج کس نمی‌تواند به حریم‌شان تعرض کند. برج میلاد، نام آشنای یک مکان مشخص در تهران است. به محض اینکه این نام بر زبان جاری می‌شود، تصویر برج در ذهن‌ها منعکس می‌شود هیچ کس نمی‌تواند تصویر یک تلویزیون را با همراه نام برج میلاد در ذهن‌ها منعکس کند. اگر هم به فرض محال، کسی توانست در ذهن مخاطب خود، تصویر تلویزیون را با نام برج میلاد، همراه کند، اتفاق مضحک و خنده‌داری افتاده است.

نام خدا اما یک مصداق دیدار ناپذیر دارد. تصاویر و مصادیق مختلف می‌توانند همراه با این نام، در اذهان متبادر شوند. بنابراین نام خدا، به خلاف نام برج میلاد، میدان گشوده‌ای است. این استعداد را دارد که با مصادیق و تصاویر گوناگون و متعارض همراه شود. به خصوص که شهریار همه نام‌هاست. بنابراین در بازی قدرت، منزلت، موقعیت، منفعت ایفای نقش می‌کند. با نام‌اش چه سرمایه‌ها می‌توان اندوخت. پس عرصه تاخت و تاز است.

البته این شهریار نام‌ها، خیلی هم بی دفاع نیست. خدا که بزرگ‌ترین همه نام‌هاست، به نحو اسرارآمیزی، به هیچ مصداقی وفا نمی‌کند. هر کس و هر چیز که به منزله مصداق و تصویر او خود نمایی کند، در پرتو وجه استعلایی نام او، در معرض مرگ و نابودی است. درست مثل اینکه کسی شیعیان را بفریبد که امام زمان است. تا جایی که این فریب پابرجاست، از نعمات این فریب بهره‌مند می‌شود اما اگر مشت او باز شود، دیگر نمی‌تواند به زندگی عادی خود بازگردد. هیچ مصداق و تصویری در عالم نیست که مصداق نام خدا باشد، اگرچه همواره مصادیق و تصویرهایی ساخته می‌شوند. این مصادیق و تصویرها، در مرز میان مرگ خوفناک و زندگی دروغین دست و پا می‌زنند. مصادیق و تصاویر، مثل صورتک‌های قدسی بر چهره شیطان‌اند. همیشه در خطر افشا شدن به سر می‌برند.

خدا و نام او، در چنین افق فرهنگی وضعیتی مساله آفرین دارد. دست کم به دو وضعیت می‌توان اشاره کرد: وقتی در نام خود حاضر است و وقتی از نام خود غیبت پیدا کرده باشد. این‌ها وضعیت‌های آرمانی‌اند. ما همیشه در وضعیتی بینابین به سر می‌بریم.

 اگر در نام خود تماماً حاضر باشد، همه چیز را در پرتو خود بی بنیاد می‌کند. آنگاه مومنان روح و جانی عاشق و جستجوگر دارند. افق‌های این جهان را خالی از حضور او می‌یابند و برای تحقق بخشی به او و حاضر کردنش سراسیمه تلاش می‌کنند. گشوده‌اند. جست و جو گرند. در همه چیز او را می‌جویند. درکی تراژیک از خود، زندگی، جهان و تاریخ دارند. خدا اگر در نام خود حاضر باشد، جهان را به ملکوتی از نیاز و خواست و جستجو تبدیل می‌کند. آدمیان را با صورت‌های نحیف و چشم‌های اشک بار و سینه‌های پر اندوه اما نا آرام خواهی یافت. در یک کلام، حضور تام و تمام خداوند در نامش، با سرشت زندگی در این عالم سازگار نیست. هوشیاری تام است که با بنیاد زندگی در این عالم نمی‌سازد.

اما اگر درنام خود غیبت تام کند، هر کس و هر چیز می‌تواند در پرتو وامی که از نام بی مصداق خدا اخذ کرده، سنگین بار شود. خود را کانون عالم تصور کند. چنان زندگی کند که گویی خداوند است. تصرف در همه عالم را حق خود می‌داند. همه چیز را تجلی خواست و اراده خود تصویر می‌کند. دیگران مخلوقات حقیر و ناچیز او نمودار می‌شوند. خلق را بنده و تابع و مطیع می‌خواهد. برای شدن آنچه اراده کرده است، هر کاری را مجاز می‌شمرد. این بار با صورت‌های چاق و بازوهای در هم پیچیده و فربه مواجهید. قهقهه‌های مستانه و
آرزوهای بزرگ.

در افق فرهنگی و تاریخی ما، غیبت تام خدا در نامش، نقطه عزیمت خلق و ظهور ده‌ها و صدها خداست که کینه‌ جویانه به حضور یکدیگر می‌تازند. در عین حال، غیبت تام خدا، نقطه عزیمت ظهور هزاران و میلیون‌ها جماعت مومن است که گرداگرد خدایان زمینی شده، گلوی یکدیگر را می‌فشارند.

ما در فرهنگی که خدا در کانون آن است، در نقطه میانی این دو وضعیت تام زندگی می‌کنیم. گاهی به آن و گاهی به این سو نزدیکیم. آنچه از سنخ باورها و منظومه‌های فکری و فرهنگی ساخته‌ایم و همه داشته‌ها و افزوده‌های فرهنگی ما، حاصل نوسان میان این دو نقطه تام است. اگر اراده‌های عمل کننده، هدف گذار، تصمیم‌گیر، بنیادگذار و موثر در این عالم شکل می‌گیرند، حاصل حرکت به سمت وضعیت دوم است. اگر یکباره از آنچه ساخته‌ایم و بنا کرده‌ایم فاصله می‌گیریم، خود را موضوع نقد و یورش قرار می‌دهیم، افق انتظاراتمان را بالا می‌بریم، گشوده به دیگری می‌شویم، حاصل حرکت به سمت وضعیت اول است.

سخن در این زمینه بسیار است بگذریم.


دهه‌های اخیر این افق فرهنگی و تاریخی به سمت وضعیت دوم حرکت کرده است. خدا از نام خود غیبت حاصل کرده است. در گستره جهان اسلام خدایان زمینی، بسیارند و هر روز بیشتر می شوند. خدای زمینی، هنگامی که با یک مدعی دیگر مواجه می‌شود، در چهره او انکار خود را می‌یابد. چرا که خدا تنها در صورتی خداست که یکتا باشد. بنابراین تنها جنگ تنها جنگ، مضمون زندگی ماست. جنگ و ویرانی. خشونت و بی رحمی فاحش. سرهای از بدن جدا شده، بدن‌های متلاشی تصویرهای شگفتی است که دنیای پیش روی ما را در پهنه جهان اسلام پر کرده است. خدا از نام خود گریخته است و ما در وحشت و رنجیم. 

خدا، تنها خدا می‌تواند با حاضر شدن در نامش، ما را از وحشت این جهان رها کند.  

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

کام تلخ آیه الله

پنجشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۳۱ ب.ظ

روحانیون، روشنفکران، هنرمندان، دانشمندان و ورزشکاران، گروه‌های مرجع مردمند. آنها اگر در قاب و نقش خود خوب بازی کنند، برای یک جامعه تولید الگو می‌کنند. جامعه را بسامان می‌کنند، تولید کننده ارزش‌های اخلاقی‌اند، نشانه‌های عینی خوب زندگی کردن هستند. آنها هم در سطح  نهادی منشاء اثرند و  هم در سطح روانشناسی فردی. نقس زندگی و معتبر بودن آنها، افراد را در درون باورمند، امیدوار، و خوش بین به چشم انداز زندگی بار می‌آورد.

ما در سال‌های پس از انقلاب، با دو ضایعه بزرگ مواجه شده‌ایم، اول الگوهایی که در نقش خود خوب بازی نکردند و با نفس زندگی خود مرجعیت یک گروه را خدشه دار کردند، دوم شیوع باورها و فلسفه‌هایی که مضمون آنها، بی اعتنایی به هر مرجعیت در زندگی فردی و جمعی بود. اتکا صرف به عقل و سلیقه و الگوی خودمختار زندگی، به ظاهر مبشر عقلانیت و آزادی در زندگی فردی بود، اما در عمل، به طرد مرجعیت‌ها و گسیختن زندگی اجتماعی و تهی سازی زندگی فردی انجامید.

زندگی مدرن، در میدان‌های متکثر جریان دارد. هر یک از گروه‌های مرجع دائر مدار یکی از این میادین هستند. دین و به اعتبار آن روحانیون در این میان، متمایزند. اول اینکه بیشترین دایره شمول از آن دین است. ورزش، هنر، فلسفه و تفکر، هر یک قلمروی خاص از حیات هر کس و در عین حال قلمرو محدودی از جمعیت را شامل می‌شود اما قلمرو حیات دینی بیش از همه گسترده است. گستره جمعیتی که در این میدان حضور دارند، از همه فراخ تر است. علاوه بر این برای فرد دین دار دین بیش از سایر میادین بازی، اثرگذار و نقش آفرین است.

اساساً دین همان جامعه است. به ویژه در جغرافیای ما. استواری میدان حیات دینی و نقش آفرینی خوب روحانیون، حیات اجتماعی را امکان پذیر می‌کند و به اعتبار استواری حیات اجتماعی، افراد از درونه و روانشناسی استواری بهره‌مندند. یک جامعه خاورمیانه‌ای، به شرط اعتبار دین، استوار است، پویاست و روانشناسی شخصیت‌ها، زنده و امیدوار و انسجام یافته.

تحرک و سرزندگی حیات سیاسی در دهه‌های چهل و پنجاه، به روحانیون اعتبار بیشتری بخشید. آنها به اعتبار روشنفکرانی که دین را در قلمرو حیات سیاسی مدرن معتبر کردند، بیش از حد معتبر شدند. به یکی از نقاط اتکاء جامعه در دشواری‌های زندگی در جهان جدید تبدیل شدند. مردم بر این باور شدند که دامن آنها به هیچ یک از آلودگی‌های دنیای جدید آلوده نیست. آنها معتبر شدند چنانکه روشنفکران وهنرمندان و روزشکاران و دانشمندان معتبر بودند.

روحانیون اما نقش خود را خوب بازی نکردند. پاسخگوی اعتماد مردم نبودند.

مساله محدود به این نبود که خوب بازی نکردند مساله مهم‌تر نقشی بود که در تخریب سایر مرجعیت‌های اجتماعی ایفا کردند. بنای آنها بر این بود که سایر مرجعیت‌های اجتماعی به شرط تبعیت از این مرجعیت اجازه مرجعیت دارند. بنابراین مرجعیت‌های دیگر را به طرق مختلف تخریب کردند.

ماجرای طرد و تخریب مرجعیت‌های اجتماعی یک سوی دیگر هم داشت. اندیشه‌هایی که تحت عنوان آزادی و مدرن شدن و عقلانیت و مهم‌تر از آن اندیشه‌هایی که به صفت پست مدرن شهرت دارند، از جناحی دیگر، مرجعیت ستیز شدند. آنها با قصد مبارزه با مرجعیت روحانیت، اصل مرجعیت اجتماعی را به پرسش گرفتند. منادی عقل و آزادی و انتخاب فردی شدند و تصور کردند که حاصل باورهای آنها، رشد نسلی خواهد شد که بر بنیاد عقل فردی خود انتخاب می‌کند و صورتی متناسب با خود از زندگی می‌سازد.

حاصل این وضعیت، جامعه امروز است که دستخوش گسیختگی درونی است. از حیث اجتماعی ناتوان است و از حیث فردی، سرگشته. بی آرمان، ناامید و افسرده. جامعه عقل متعارف خود برای تداوم زندگی را از دست داده است. بحران‌هایی که هر روز در سطح محیط زیست، در سطح حیات سیاسی و اجتماعی گریبانش را گرفته، از نشانه‌های این عقلانیت زدودگی است.

تجربه زندگی  نیز برای بسیاری فاقد محتوا، معنای عمیق و چشم‌انداز روشن است.

آیه الله موسوی اردبیلی یک روحانی درست کردار بود. تصویر عمومی از ایشان، مثبت بود. در بازار سخن و شایعات راست و دروغ، هیچ‌گاه انتساب ناشایستی به ایشان رواج پیدا نکرد. همگان از او تصویری وفادار به ارزش‌های بنیادین اخلاقی داشتند. سلیم و سالم و صادق به  نظر می‌رسید. این همه برای یک روحانی که در بالاترین مراجع سیاسی حضور داشته است، یک دستاورد نادر بود. اما به نظر می‌رسید در سال‌های آخر زندگی تصویر مثبتی از اوضاع و نقش خود نداشت.

خیال می‌کنم این تصویر تلخ و اندوهبار، از آگاهی ایشان به بد بازی کردن صنف‌ روحانیت و شخص خود ایشان نشات می‌گرفت. آخرین متنی که از ایشان در دست است، سخنرانی آخرین جلسه درس خارج فقه در سال 1391 است. متن این سخنرانی از دغدغه‌های شخصیتی حکایت دارد که چراغ عمر خود را رو به خاموشی می‌بیند. این سخنرانی از یک دل شکسته‌ حکایت دارد از کسی که به خود می‌اندیشد و از خود رضایت ندارد. به فرازی از آن توجه کنید:

.... به همه کسانی که زحمت کشیده‌اند عرض می‌کنم که ما خیر خواهانه پا در این راه گذاشتیم، اما شاید کوتاهی کردیم. شاید غفلت کرده‌‌ایم. اگر مشکلات و نارسایی‌هایی که هست به من مستند است، از همه عذرخواهی می‌کنم. ما دلمان می‌خواست و می‌خواهد که ملت ما سربلند باشند. اخلاق و ایمان در میان جامعه ما رونق داشته باشد. ملت ما خوب زندگی کنند. اگر بنده کاری کرده‌ام که نباید می‌کردم یا ترک فعلی کرده‌ام که باید انجام می‌دادم، از همه عذر می‌خواهم. از همه حلالیت می‌طلبم. من از طرف خودم حرف می‌زنم به دیگران کاری ندارم. من از کارهای کرده و نکرده خودم نگرانم. اگر همه ما درست عمل کرده بودیم وضع این نبود. ولی گمان می‌کنم همه ما، همه مسئولین از سابق تا کنون، باید از مردم عذرخواهی کنیم. ضرورت این کار البته برای مسئولینی که در لباس روحانیت‌اند بیشتر است.....

آیه الله از چه چیز اندوهگین بود؟ پاسخ به این سوال، البته اطلاعاتی نیاز دارد که نگارنده فاقد آن‌هاست. تلاش می‌کنم با ارجاع به همین سخنرانی به این سوال پاسخ دهم. مطابق با این متن، ایشان خود را شرمنده مردم می‌یافت و هراسناک آخرت. به این جهت که نگران ایمان و دین داری مردم و جوانان بود:

..... قصور و تقصیرها هم زیاد است. گاهی کارهایی می‌کنیم که موجب یاس و بدگمانی مردم شده است. امروز جوان‌های زیادی اعتماد و علاقه‌شان سست شده است. ایمان‌هایی در معرض خطر است. این‌ها تلفات سنگینی است که باید به جد گرفته شود. اگر رفتار من، گفتار من، اخلاق و منش من، کوتاهی من، تزلزلی در ایمان حتی یک نفر ایجاد کرده باشد، کافی است که خواب از چشمم ربوده شود.....

به نظر می‌رسد، ایشان در آخرین سال‌های عمر، از جریان و سرگذشتی که پشت سرگذاشته، چندان دلخوش نیست. این حسرت که در کلام موج می‌زند، عقل منصف و نیک اندیشی است که به خود منصفانه نظر می‌کند. به یاد اعتمادهای سنگین و پرمایه‌ای است که از سوی مردم متوجه آنها بوده است. گسیخته شدن این اعتمادها، اینک مثل فروافتادن ستون‌های خیمه‌‌ای که پیشتر برقرار بود، طعم تلخی به کام او می‌نشاند.

آیه الله در همین سخنرانی به نکته مهمی اشاره می‌کند. حلالیت طلبید و به سهم خود در بروز فاجعه اعتراف کرد و در عین حال از همه به ویژه از صنف خود خواستار شد که آنها نیز چنین کنند. در این جامعه مرجعیت زدوده، تنها اعتراف می‌تواند بستر ساز ظهور دوباره اعتماد و نقش آفرینی مرجعیت‌ها شود.

زندگی اجتماعی به شرط وجود مرجعیت‌های اجتماعی امکان تداوم دارد. باید در این جامعه از نو تخم مرجعیت کاشت. اما شرط موفقیت در این زمینه، صراحت، شجاعت و صداقتی است که در رسم اعتراف ظهور می‌کند.

آیه الله نیک اندیش، تلخ کام و اندوهگین اعتراف کرد. خداوند او را رحمت کند و پیروی از راه او را برای ما ممکن. 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

سیاست رهای بخش سیاست دمکراتیک

چهارشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۵۷ ب.ظ

مقدمه

فیلم سیانور در این دو سه دهه، موقعیتی منحصر فرد دارد. به این دلیل که به تاریخ توجه کرده است. این نکته‌ای است که کارگردان محترم فیلم هم متوجه آن هست و در مصاحبه خود با نشریه مهرنامه به آن اشاره می‌کند. منظورم از تاریخ، تاریخ موثر است یعنی ارجاع به گذشته‌ای که آن و حال ما با آن ارتباط مستقیم دارد. به قول جناب شعیبی، سینمای ایران بیشتر متوجه زندگی روزمره و حیات اجتماعی است. اما فیلم سیانور پس از مدت‌ها، این امکان را فراهم ساخته تا به تاریخ نیز توجه کنیم. 

در این سال‌ها، سینمای اجتماعی و متمرکز بر زندگی روزمره، از این حیث برای مخاطب جاذبه داشته که کلیت‌های کلیشه شده را می‌شکسته و به امور جزئی و خاص تمرکز کرده است. جاذبه سینمای اجتماعی، بخشی از نیاز مخاطب به فرار کردن از کلی بافی‌های ایدئولوژیک بوده است. جزئی در مقابل کلی، احساس آزادی تولید می‌کرده. تمرکز بیش از حد بر روانشناسی یک فرد خاص، تنازعات خانوادگی جوانان طبقه متوسط، نگاه زنانه به جهان، ناسازه‌های زندگی در جهان جدید، عشق، طنز، به سخره گرفتن امور بیش از حد جدی گرفته شده از جمله مضامین آثار سینمایی پرمخاطب در این سال‌ها بوده‌اند. نگاه جزئی نگر و متمرکز بر زندگی روزمره، بخشی از تقاضای طبقه متوسط شهری برای به رسمیت شناخته شدن حیات خصوصی بوده است. به میل این طبقه برای فرورفتن در لاک شخصی پاسخ داده است. به عبارتی دیگر، این سنخ آثار سینمایی، تجلی بخش نیهلیسم اجتماعی در فضای عمومی ما بوده است.  

نگاه تاریخی اما، یکباره منظر فرد را دوباره به کلیت‌ها ارجاع می‌دهد. امکانی است برای بازاندیشی نسبت به آنچه هستیم و آنچه بودیم. استقبال نسبی از این فیلم، به نظرم گواهی است بر این نکته که فرار به حیطه خصوصی، همزمان با تولید احساس آزادی، بی معنایی و بی بنیادی نیز تولید کرده است. احساس کم بها شدن زندگی، تکرار و کسالت و فقدان افق در متن زندگی. استقبال نسبی از این فیلم، گواهی است بر میل جمعی ما به کسب دوباره منظرهای کلی به خود، به تاریخ و سنت و جهان جدید و فردا. این نکته را می‌توانید از طریق تولید بسته‌های تازه فکری در جامعه ما نیز مشاهده کنید. ارجاع دوباره به ناسیونالیسم و تاریخ باستان و امثالهم از این خواست حکایت دارد. 


یک نکته برای تحلیل فیلم

اشاره کردم که فیلم سیانور فرصتی است برای بازاندیشی تاریخی. اما ممکن است فیلم به امکانی برای محاکمه نسل پیشین توسط نسل امروز تبدیل شود. تا جایی که تحلیل‌های مرتبط با این فیلم را مرور کرده‌ام، بیشتر با این سنخ از تحلیل‌ها مواجه شده‌ام. من هم در موضعی نیستم که در مقابل این تحلیل‌ها بخواهم به دفاع از نسل پیشین بپردازم. مساله من این است که چگونه این فیلم را به امکانی برای بازاندیشی به کلیت وضعیت خود تبدیل کنیم. درست مثل کسی که خاطرات خود را مرور دوباره می‌کند تا بهتر به حال و آن خود پی ببرد. تا امکانی برای فردای خود بگشاید. او که گذشته خود را اساساً فراموش کرده یا صرفاً تحقیر می‌کند، راهی به فردا نخواهد داشت چرا که درکی از حال و امکان‌ها و محدودیت‌های حال خود ندارد. 

در تحلیل این فیلم، باید از نشستن در افق این یا آن نسل پرهیز کنیم. اگر صرفاً در افق آن نسل بنشینیم تعریف و تمجید و ستایش خواهیم کرد و اگر در افق این نسل بنشینیم به تحقیر و تمسخر خواهیم پرداخت و در هر دو صورت، محروم از کلیت اندیشی خواهیم شد که از آن سخن گفتم. ما به یک موضع سوم نیازمندیم. موضع سوم به ما امکان نقد خواهد بخشید. من تلاش می‌کنم از طریق تولید منظری انتقادی به کلیت هر دو، حتی الامکان به این موضع سوم برسم. 


تلاش برای فهم کلیت دو جهان

فیلم سراپا سیاسی است. آنچه برای نسل جدید در تماشای این فیلم بداعت دارد، نحو حیات سیاسی آنهاست که به کلی با حیات سیاسی در روزگار ما متفاوت است. اینکه جوانانی خود را تا این حد در مخاطره و مهلکه بیافکنند، و زندگی را برای خود به آوردگاهی از گره‌های کور و بازنشدنی تبدیل کنند، برای نسل جدید عجیب است. گسیختن تام و تمام از متن زندگی روزمره، اعمال خشونت تام، زندگی در دوگانه‌سازی دوست و دشمن، در هم ریختن مرزها، گلوله سمت دوست شلیک کردن، جدال‌های خونین داخلی، تصویری است که به کلی با حیات سیاسی این دوران متفاوت است. ما امروز بیشتر با انتخابات و صندوق رای و تبلیغات سروکار داریم. به جز انگشت شمارانی که هزینه می‌پردازند برای بسیاری از ما، حیات سیاسی امکانی برای پر کردن اوقات فراغت است. گاهی هم حیات جمعی ما، به بازار بورس شباهت دارد. با هم برای بیشینه کردن سود فردی‌مان رقابت می‌کنیم. 

فیلم سینانور چه کمکی به ما می‌کند تا به این دو سنخ تجربه از حیات سیاسی کلیت ببخشیم و آنها را با هم مقایسه کنیم؟ من این دو سنخ حیات سیاسی را در دو مقوله الگوی رهایی بخش و الگوی دمکراتیک جای داده‌ام. هر یک از این ها، صورتی آرمانی دارند و صورتی انحطاط یافته. تحلیل خواهم کرد که آنچه این فیلم نشان می‌دهد ناشی از صورت انحطاط یافته الگوی رهایی بخش حیات سیاسی است. البته در کنار آن نشان خواهم داد که وضعیت ما نیز تجلی وجه انحطاط یافته از الگوی دمکراتیک حیات سیاسی است. نتیجه خواهم گرفت که برای رهایی از صورت انحطاطی سیاست رهایی بخش نیازمند حیات دمکراتیک هستیم و برای رهایی از صورت انحطاطی سیاست دمکراتیک نیازمند سیاست رهایی بخش. 


الگوهای دوگانه حیات سیاسی

دوگانه‌های حیات سیاسی را از آنتونی گیدنز وام گرفته‌ام. او از دو سنخ سیاست رهایی بخش و سیاست زندگی سخن می‌گوید. سیاست زندگی را بنا به مصالحی در این نوشته سیاست دمکراتیک نام نهاده‌ام. سیاست رهایی بخش، دست کم واجد سه مشخصه زیر است: 

بر یک کل نگری ایدئولوژیک استوار است: به میانجی گری یک سازمان مفهومی و ایدئولوژیک، درکی عام و شامل از وضعیت خود دارد. این سازمان مفهومی، درکی کلی از زندگی، عالم، تاریخ و حیات اجتماعی می‌سازد و مخاطب جایگاهی در این کلیت برای نشستن و قرار خود پیدا می‌کند. 

انرژی معناساز خود را با عطف به منظومه‌ای از دردها و رنج‌های عینی اخذ می‌کند: فقر، بیکاری، تحقیر، استثمار، استعمار، ظلم و فساد شکاف‌هایی در متن زندگی اجتماعی‌اند و سامانه‌های کلیت یافته ایدئولوژیک از آنها کسب نیرو می‌کنند

معطوف به خواست و تحقق آرمان‌های جمعی است. عدالت، کسب استقلال، تحقق جامعه اخلاقی و ساماندهی مجدد حیات اجتماعی سرلوحه این ساختارهای کلان معنایی است. 

 

سوژه‌هایی که در نتیجه این سنخ از حیات سیاسی پرورده می‌شوند، خود را ملزم به تبعیت از منظومه‌ای از اصول می‌یابند. هر چه بیشتر در این فضا ورود پیدا می‌کنند بیشتر و بیشتر دستخوش تحولات شخصی می‌شوند. اخلاق‌اند، احساس مسئولیت سنگین می‌کنند، از زندگی متعارف گسیخته می‌شوند، زخم‌های اجتماعی را با احساس گناه به زخم‌های شخصی تبدیل می‌کنند، به اعضاء وفادار جماعت‌های هم پیمان تبدیل می‌شوند. جماعت‌هایی که بنابر خواست‌ها و آرمان‌ها و دردهای مشترک هم پیمان شده‌اند. هویت جمعی و گرم را جانشین سوائق فردی می‌کنند. این جماعت‌ها عهده‌دار مسئولیت برای مقاومت در مقابل وضع موجود و تحقق وضعیت ایده‌آل می‌شوند.

حیات سیاسی از سنخ رهایی بخش، یک صورت آرمانی و یک صورت انحطاط یافته دارد. صورت آرمانی حیات سیاسی رهایی بخش، در وهله نخست متمرکز بر جدا کردن حساب زندگی یک فرد یا گروه از الگوی متعارف شده و عادی شده در یک جامعه منحط است. آنها والایی را در خود می‌پرورند و به صفت یک گروه والا زندگی می‌کنند و تلاش می‌کنند نمونه‌ و نشانه‌ای برای یک زندگی خوب باشند. زندگی والای جمعی، به منظومه‌ای از باورها و سلوک زندگی مربوط می‌شود از جمله حاکم کردن مناسباتی دیگر در میان خود و مبارزه با شرایطی که آن را مطلوب نمی‌انگارند. مبارزه با کسانی که آنان را متولیان وضعیت ستمکارانه می‌پندارند و تلاش برای ترغیب و تشجیع دیگران به مقاومت و تسلیم نشدن به آنچه آنان را منحط می‌کند. این کاری است که به شیوه‌های مختلف از جمله آگاهی بخشی یا شکستن حصارهای ترس و وحشت انجام می‌دهند. 

این سنخ از حیات سیاسی هنگامی به انحطاط می‌رود که افراد یا گروه مزبور، در خود احساس مسئولیت مستقیم برای رهایی مردم کنند. به جد بر این باور ‌شوند که خودشان از جایی مبعوث به نجات مردم شده‌اند. ممکن است مرجع این بعثت خداوند، تاریخ یا ایدئولوژی باشد. آنگاه مسئولیت انجام یک رسالت بزرگ و احساس تحقق بخشی به یک خیر عظیم تاریخی، مستمسک آن می‌شود تا اصول و خیرهای کوچک را نادیده بگیرند. افراد و دوستان را مانع ببینند، به تشکیلات و حفظ و تداوم آن مرجعیت ببخشند و آنگاه شیطان در خانه حقیقت‌شان خانه کند. یکباره بیدار شوند و خود را صور زمینی شده و عینی شده شیطان ببینند. 

سیاست دمکراتیک اما در اساس بر دو مشخصه زیر استوار است:   

به فرد محوریت می‌بخشد: فردیت، عقلانیت و تشخیص و آزادی او، اساسی‌ترین محور حیات دمکراتیک است. به همین جهت، الگوهای کلان نگر و کلیت باور، به منزله سقفی بر فضای حیات سیاسی به چشم نمی‌خورد. فرد به جای آنکه جایگاه خود را در ساختار کلان عالم و جامعه جستجو کند، به خود به منزله بستر امکان‌های گسترده نظر می‌کند. 

انرژی معنابخش خود را از مبارزه با تبعیض، نابرابری و فروبستگی سیاسی اخذ می‌کند: با توجه به محوریت آزادی و برابری در این الگوی حیات سیاسی، به همه صورت‌های تبعیض در سطح اجتماعی و فرهنگی و در سطح ساختار حقوقی، و مهم‌تر از همه از مبارزه با محدودیت‌های ساختار سیاسی حمله می کند و در این مبارزه کسب معنا و انرژی می کند.  

چشم‌انداز مطلوب آن، تحصیل وضعیتی است که آزادی با قانون، اختیار فردی با نظم، و فردیت با اقتدار دولتی ناسازگار نباشند. فرد آزادی خود را در تحکیم قانون و نظم بیابد و در دولت و خط مشی‌های سیاسی نهایت آزادی خویشتن را. 


این صورت از حیات سیاسی نیز، اگر بخواهد الگویی آرمانی از حیات سیاسی باشد، نیازمند تکیه بر فرد مسئول و اخلاقی است. شهروند در الگوی حیات دمکراتیک، مرجعیت دارد. در کمترین اقدام سیاسی دمکراتیک که همان رای دادن است، باید بر مبنای فهمی که از خیر یا نفع عمومی دارد اقدام کند. ضروری است به جای جستجوی منفعت شخصی و خصوصی خود، درکی از مصالح جمعی و عمومی داشته باشد. 

ظهور چنین فردی در حیات دمکراتیک البته به شرطی است که فضای مستعد حیات دمکراتیک هم وجود داشته باشد. نظم سیاسی گشوده‌ای موجود باشد. هر کس یا هر جریان و حزبی که درکی متفاوت و متمایز از حیات شرافتمندانه و موفق فردی و جمعی دارد، باید قادر باشد خود را در معرض افکار عمومی قرار دهد. هر فرد باید خود را در  معرض تنوعی از گزینه‌های مختلف زندگی جمعی توام با سعادت فردی و جمعی بیابد و در انتخاب خود، آزادانه رفتار کند. 

این صورت از حیات سیاسی نیز البته سنخ انحطاط یافته دارد. اگر بستر کلی ظهور سیاسی محدود باشد، اگر تنها گزینه‌های محدودی قادر به عرضه خود به افکار عمومی باشند، اگر در فضای حیات دمکراتیک به جای عقلانیت و انتخاب، تبلیغات و فریب حاکم باشد و مردم به جای انتخاب عقلانی، همواره انتخابی از سر ناچاری کنند، الگویی انحطاطی از حیات دمکراتیک پیش روی ما خواهد بود. اگر انتخابات چیزی جز این نباشد که گروه معدودی بر سر بازتوزیع رانت‌های اقتصادی و سیاسی با هم ستیز کنند، و کثرتی از مردم عملا از جا به جا شدن قدرت، نصیبی نداشته باشند، حیات موسوم به حیات دمکراتیک جز یک انحطاط جمعی نخواهد بود. اگر افق مطلوب دمکراسی، صرفا معطوف به توقعات لذت طلبانه طبقات مرفه اقتصادی باشد، و کثیری از مردم به طور سیستماتیک محروم باشند، با یک دمکراسی منحط مواجهیم. 



******************

فیلم سیانور نمایانگر صورت انحطاط یافته الگوی رهایی بخش حیات سیاسی در ایران است. در حالی به تماشای فیلم می‌پردازیم، که در الگوی انحطاط یافته حیات دمکراتیک زیست می‌کنیم. آن روزها، خروج از آن الگوی انحطاط یافته سیاست رهایی بخش، نیازمند حیات دمکراتیک بود. امروز هم برون رفت از الگوی انحطاط یافته حیات دمکراتیک نیازمند حیات سیاسی رهایی بخش است. 

سوژه سیاسی امروز باید بداند حیات سیاسی نیازمند حدی از ارتقاء اخلاقی است. باید بداند که انحصار زندگی به منافع فردی، مانع از حیات سیاسی معنادار است. دمکراسی اگر تنها به طبقه خاصی محدود شود و دستاوردش به گروه‌های خاص منحصر شود، و کثیری سهمی از این بازی نداشته باشند، یک دمکراسی مرده و بی جان است. یک بازی بی معناست. تنها تمهید یک الگوی حیات سیاسی رهایی بخش امکانی برای برون رفت خواهد گشود. ارتباطات امروز، و گشودگی فضا، و تجربه تاریخی گذشته، بستری مهیا برای یک حیات سیاسی رهایی بخش گشوده است. 

باید به تعادلی میان دو الگوی حیات سیاسی رهایی بخش و دمکراتیک اندیشید. به نظر می‌رسد ایران امروز بیشتر از گذشته مهیای چنین توازنی است. 


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

شاید ترامپ ما را از خواب بیدار کند

پنجشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۳۵ ق.ظ

بخش مهمی از مردم آمریکا، پیروزی ترامپ را باور نکرده‌اند. به خیابان‌ها هجوم آورده‌اند و از پیروزی او ابراز خشم می‌کنند. ما ایرانی‌ها آنها را درک می‌کنیم. به هشت سالی فکر می‌کنیم که کسی رئیس جمهور ما بود و ما هیچ وقت او را باور نکردیم. شاید آن روزها، در تحلیل آن پدیده باور نکردنی، سنت و باورها و مردم خود را متهم می‌کردیم اما امروز پیروزی فردی مشابه فرد ما در آمریکا، فهم مساله را هم برای ما و هم برای آمریکایی‌ها پیچیده کرده است.

آنی که ما او را باور نکردیم، طی هشت سال، خساراتی به بار آورد که رفع پیامدهای آن، دهه‌ها به طول خواهد انجامید، و حتی فجایعی که اصولاً برگشت ناپذیرند مثل خالی کردن سفره‌های زیرزمینی آب. اما آنی که اینک در آمریکاست، بر اریکه قدرتمند ترین و موثرترین کشور جهان تکیه زده است و بیم آن می‌رود که برای همه جهان، خسارات و فجایع بزرگ به بار آورد.

هر دو این چهره‌ها با دلایل مشابه آمده‌اند. هر دو نتیجه طبقات و گروه‌های به حاشیه رانده شده‌ای هستند که مناسبات اقتصادی و فرهنگی و سیاسی جدید، امکان رویت آنها را مسدود می‌کند. آنها بخش عظیمی از جمعیت‌اند اما به بازی گرفته نمی‌شوند. منتظر کسی می‌مانند تا به مدد او، یکباره ساختارهای بورکراتیک و نهادی و حزبی را در هم شکنند و به خلاف انتظار یکباره در کانون صحنه قدرت ظاهر ‌شوند. مردم بی نام و نشان و نادیده گرفته شده، سکان به دست می‌گیرند و بی رحمانه به ساختارهایی می‌تازند که آنها را پشت پرده پنهان می‌کرد. تخریب می‌کنند، به آتش می‌کشند و چندان نگران پیامدهای آن نیستند.

آنها همان طبقاتی هستند که مارکس می‌گفت، جز زنجیرهاشان چیزی برای از دست دادن ندارند. مارکس خود دست به کار ساختن زبانی برای آنها و گشودن میدانی برای ظهور و نمود آنها در عرصه سیاسی و اجتماعی و فرهنگی شد. آنها دیده می‌شدند و به همین اعتبار، عرصه سیاسی عرصه تنازع و ستیز موثر طبقات گوناگون بود.

آن روزها ستیز و منازعه هم در عرصه داخلی کشورها و هم در عرصه بین المللی گشوده بود. قطع نظر از نتیجه این منازعه، حاصل آن برای بشریت شاید بهتر از این بود که امروز هست. نفس منازعه میان دو سوی شکافی که جهان مدرن خلق کرده بود، بستری می‌گشود که در آن، دو جهان، با هم رقابت می‌کردند. چشم ناظر این دو به روی هم، سبب می‌شد که هر یک اقلی از موازین عدالت، آزادی، حقوق بشر، محیط زیست و امثالهم را رعایت کند. آن روزها در هر دو سوی صحنه، شخصیت سیاسی بزرگ، فیلسوفان دوران ساز، هنرمندان و سوژه‌های فعال خلق می‌شدند.  

اما امروز به حاشیه راندن کثیری از مردم، و بی نام و صدا شدن آنها، همه چیز را به سمت یک انحطاط عمومی می‌راند. آنها که در صحنه‌اند و دیده می‌شوند، ارزیابی و قضاوت نمی‌شوند. به همین جهت، میدان عمل را برای هر فساد و تباهی و افزون خواهی گشوده یافته‌اند. آنها که پشت پرده‌اند، جایی در این جهان برای خود نمی‌یابند بنابراین منتظر فرصت‌اند تا همه چیز را به هم بریزند. مخیله آنها اصولا با تخریب ساخته می‌شود و تنها یاد می‌گیرند چگونه از کمترین فرصت برای بیشترین تخریب بهره برداری کنند.

جهان امروز برای بیرون رفتن از این شیب مهلک تخریب و انحطاط راهی جز آن ندارد که به حاشیه‌های جهان مصرف و سرمایه، زبانی برای سخن بخشد و میدانی برای ظهور بیافریند. جهان امروز تنها به شرط صدایی که در مقابل متن، از رنج و آلام حاشیه خبر دهد، راه نجات و گریز از انحطاط خواهد یافت. 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

معجزه نوشتن

دوشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۵۶ ب.ظ


امروز در دانشگاه علامه طباطبایی، جلسه‌ای برای رونمایی از کتاب پیش نگارش، اثر دکتر حمید رضا رحمانی دهکردی برگزار شد. من و دکتر هادی خانیکی، عهده‌دار نقد و بررسی کتاب بودیم. متن سخنرانی من به شرح زیر است: 



 ***********

نوشتن از جمله فنونی است که ما دانشگاهی‌ها، به اعتبار شغل‌مان باید بدانیم. درست مثل راننده‌ای که می‌داند چطور سبقت بگیرد. چطور فاصله خود را با دیگر اتوموبیل‌ها تنظیم کند. اما دقیقاً به خاطر نسبت تکنیکالی که با نوشتن داریم، اغلب قادر به نوشتن نیستیم. نوشته‌هامان، اکثراً تکرار و تکرار و تکرارند. بیشتر کار خودمان را راه می‌اندازند برای گرفتن امتیازات و ترفیعات دانشگاهی. این سنخ از نوشتن را به دانشجویانمان هم منتقل می‌کنیم. به دقت مواظبت می‌کنیم دانشجو در مفهوم و سبک نگارش، خدایی نکرده ابتکاری نکنند و از مرزهای تعریف شده در کتب‌ و جزوات درسی، گامی فراتر ننهند. 

وظیفه ما انتقال مطالب منتشر شده در کتب و نشریات به جزوات دست نویس دانشجوهاست. داشجویان هم وظیفه‌ای جز آن ندارند که مطالب دستنویس شده را دوباره بازیافت کنند و به مقالات چاپ شده تبدیل کنند. اساتید اگر مواظبت نکنند و اجازه دهند دانشجو خلاقیتی از خود بروز  دهد، خیلی زود پشت سرگذاشته می‌شویم.

کتاب پیش نگارش جناب دکتر حمید رضا رحمانی دهکردی از این حیث به جد هشدار دهنده است. کتاب کوچک و کم حجمی است، خیلی ساده و روان نگاشته شده. از هر بحث نظری و تئوریکی تهی است. هیچ گنده گویی در کتاب نیست. به ظاهر یک کتاب آموزشی و کارگاهی است. اما برای ما ناگفته‌هایی هم انگار دارد. در فضایی که ما درآن بزرگ شده‌ایم و روال‌‌هایی که شخصیت ما را ساخته، اشارات آموزشی این کتاب، زمزمه‌های تازه‌ای دارد.  

من از این کتاب آموختم که نوشتن اگر قرار است مظهر خلق و تولید باشد، اگر قرار باشد نوشتن با آفرینش نسبتی برقرار کند، باید از چندین حصار بگذرد. من به این حصارها اشاره می‌کنم. از درس‌هایی که این کتاب به خواننده عرضه کرده، استفاده کرده‌ و اشاره می‌کنم هر درس ما را به خروج از چه حصری فرامی‌خواند: 


1. نوشتن در حصر دانسته‌ها: عموماً فکر می‌کنیم نوشتن ابزاری است برای انتقال آنچه می‌دانیم. بنابراین پیش از نوشتن، باید از دانسته‌های خود اطمینان حاصل کنیم. دانسته‌هایی که حاصل مطالعات و پژوهش‌های ماست. اما نویسنده نشان می‌دهد گاه همین دانسته‌ها می‌توانند مانع نوشتن باشند. نگارش آزاد (صفحه 25 کتاب) راهی است برای فرار از حصر دانسته‌ها. در شرح نگارش آزاد، از قول پیتر البو می‌خوانیم: برای هیچ چیز توقف نکنید، بدون فشار سریع دست به کار شوید، به هیچ وجه برای نگاه کردن به عقب یا خط زدن چیزی، کاربرد واژه یا اندیشه‌ای ...  درنگ نکنید ..." فی الواقع اینجا نوشتن از مرز دانسته‌ها عبور می‌کند. چرا که نوشتن، به خودی خود، امکانی غنی است بسیار غنی‌تر از صرف و محدوده دانسته‌ها. گاه نوشتن می‌تواند ما را از مرزهای امور دانسته‌، به امور نادانسته ببرد. به وادی‌های شگفتی که کمتر با آن آشنایی داریم. گاهی دانسته‌ها را باید به میهمانی نوشته‌ها برد و از سفره نوشته‌ها چیزی به قفسه دانسته‌ها افزود. 

2. نوشتن در حصر تفکر: این بند، مشابهت‌های زیادی با بند پیشین دارد. اما منظور از تفکر، چیزی بیش از دانسته‌هاست. دانسته‌ها خصلتی پراکنده و گشوده دارند. اما تفکر، صورتی نظم یافته از دانسته‌هاست. این درست است که تفکر دانسته‌های غنی شده و معنی یافته است، اما در همان حال تفکر قلمرو دانسته‌ها را حصار گذاری می‌کند. حتی از ورود و خروج دانسته‌ها ممانعت می‌کند. فرار نوشتن از حصار تفکر خیلی دشوارتر از فرار از قلمرو دانسته‌هاست. نوشتن برای خلق ایده (صفحه 18 کتاب)، یکی دیگر از درس‌نامه‌های این کتاب است. نگارنده از قول ویلیام زینسر از اندیشیدن بر روی کاغذ نام می‌برد و اینکه چگونه نوشتن ما را از مرزهای شناخته شده یک موضوع فراتر می‌برد. به عبارتی نوشتن آزاد، قادر است الگویی از تفکر پیشااندیشیده را به الگویی دیگر تحویل کند و یا دست کم ابعادی به الگوی ساختار یافته تفکر پیشین بیافزاید. طوفان ذهنی ( صفحه 42 ) نیز راهی برای گریز از این حصار است. به این معنا نگارنده هنگام نوشتن، به جای اینکه خود را در اختیار یک فکر قرار دهد، به ذهن خود اجازه دهد هر چه می‌خواهد در ساختار فکر خلل ایجاد کند. به جای تمرکز، خود را به طوفان ذهن بسپارد. در این صورت، یکباره خود را با وضعی متفاوت با وضعی خواهد یافت که صرفاً خدمتگذار یک الگوی متصلب شده ذهنی است.  

3. نوشتن در حصر فرم و ساختار: نوشتن برای خود معیارهای شناخته شده و تعریف شده‌ای دارد. متخصصانی وجود دارند که به جای پرسش از محتوای یک نوشته از استانداردهای فرمال آن می‌پرسند. این پلیس‌های فرم نوشتار، نوشتن را در حصارهایی می‌برند و نویسنده را سرکوب می‌کنند. درست مثل قافیه‌ای که مولانا از آن می‌نالید، نویسنده را محکوم می‌کند که خلاقیت نوشتار را فدای فرم آن کند. نگارش سرعتی (صفحه 28 کتاب) راهی است برای گریز از این حصار. به قول نویسنده این الگو، همان روش نگارش آزاد است با این تفاوت که سرعت در آن نقش مهمی بازی می‌کند. زمان اجرا دو دقیقه است. در این الگو باید بدون توقف در باره موضوعی بنویسید. بدیهی است در این روش، نویسنده قادر به رعایت تام فرم و ساختارهای استاندارد نیست. اما ممکن است چنین نگارشی خود زاینده فرم و ساختار باشد. 

4. نوشتن در حصر نسخه نخستین: متن خود می‌تواند حصاری برای خود باشد. وقتی متنی می‌نویسیم که در انتقال معنا موفق است و کم و بیش فرم و ساختارهای متعارف و شناخته شده را رعایت کرده، دست به آن نمی‌زنیم و به خود جرات فراتر رفتن از آن را نمی‌دهیم. درست مثل نقاشی که بعد از کشیدن تابلو، با احتیاط از کنارش رد می‌شود. رنگ و ابزار را از کنار تابلو دور می‌کند مبادا به آسیبی بزند. به این ترتیب متن به حصار خود تبدیل می‌شود. در الگوی کشیدن دایره (صفحه 30 متن) نگارنده امکانی برای فراتر رفتن از این حصار عرضه می‌کند. گویی متن همیشه آبستن است. آبستن فراتر رفتن از خود. در الگوی کشیدن دایره، متن نوشته شده را دوباره مورد بازبینی قرار می‌دهیم و مفاهیم و عبارات مهم و جالب را با کشیدن یک دایره از کل متن جدا می‌کنیم. آن را در ساختار همان متن یا به شکلی مجزا به یک متن تازه تبدیل می‌کنیم. به این ترتیب، متن همیشه آبستن متن‌های تازه است.

5. نوشتن در حصر متن: همواره نوشتن پس از خواندن و خواندن‌های بسیار اتفاق می‌افتد. اما نوشتن خلاق، به شرط خواندن فعال امکان پذیر است. کسی که متونی را به شکل انفعالی خوانده و مسحور و مجذوب نویسنده و اثر شده، بعید است که بعد از آن بتواند به شکل خلاق بنویسد. بنابراین باید از حصار خواندن غیر فعال و حصارهای متن اثر خوانده شده گسیخت. ذیل بحث حاشیه نویسی ( در صفحه 45 کتاب) نگارنده امکانی برای رهایی از این حصار معرفی کرده است. باید همراه با خواندن فعال بود. حاشیه نویسی‌های انتقادی امکانی برای رهایی از این حصار است. نگارنده به درستی حاشیه نویسی‌های سنت قدمای خودمان را با حاشیه نویسی مورد نظر خود مقایسه کرده است و تصریح می‌کند که حاشیه نویسی‌های قدیم، بیشتر در خدمت ایضاح مقصود نگارنده اثر بوده است در حالیکه خواندن فعال، مستلزم مشارکت در محتوای متن، شلاق زدن به مضامین آن، و به پرسش گرفتن متن است. خواندن فعال  به این سیاق خود سرچشمه نوشتن خلاق است. 

6. نوشتن در حصر پارادایم یا پیش انگاشته‌ها: فضای آکادمی معمولاً همه ما را در حصار پارادایم‌های شناخته شده علمی قرار می‌دهد. ممکن است بتوان از حصر متن یک نویسنده گریخت، اما فرار از حصر یک پارادایم به سادگی ممکن نیست. شما ممکن است متن مارکس را بخوانید و به خود جرات دهید در حاشیه آن، نظریات انتقادی خود را درج کنید، اما فرار از پارادایمی که مارکس، وبر، پارسونز یا دورکهایم ایجاد کرده‌اند به سادگی ممکن نیست. معمولاً شما مارکس را در پارادایم خود مارکس یا در پاردایم منتقد مارکس نقد می‌کنید. به این ترتیب حصارهای پارادایمی خیلی محکم‌تر از حصارهای متن یک نویسنده است. نگاه مکعبی (صفحه 31متن) و پرسش ( در صفحه 43 متن) امکان‌هایی برای فرار از پارادایم‌های شناخته شده هستند. در نگاه مکعبی، به وجه و وجوه خاصی که یک پدیده مورد توجه قرار گرفته بسنده نمی‌کنید و سعی می‌کنید وجوه تازه‌ای برای نگاه به پدیده ابداع کنید. امکان‌هایی برای دیدن یک مساله از زاویه‌ای تازه. در نگاه پرسش، یک متن را به اتاق بازجویی فراخوان می‌کنید. مرتب سوال می‌کنید و متن را مورد بازجویی مستمر قرار می‌دهید. البته این قدر گشوده هستید که به متن فرصت پاسخگویی بدهید. در فرایند این پرسش و پاسخ مستمر، متن نه تنها از خود بلکه از پارادایمی هم که در آن بالیده فراتر می‌رود. 

7. نوشتن در حصار خویشتن: هر یک از ما تفکر یا دانسته‌هایی داریم. قبلا اشاره کردم که این دانسته‌ها خود حصاری برای نوشتن خلاق‌اند. اما ما چیزی بیش از صرف تفکرات و دانسته‌های خویشتن هستیم. ما شخصیتی داریم با محدویت‌ها و ترس‌ها و امیدهای خاص. همین محدودیت‌های شخصی خود مانع نوشتن خلاق‌اند. متن می‌تواند هنگام تولید از محدودیت‌های یک فرد فراتر رود. به طوری که نسبت متن و نویسنده معکوس شود. به جای اینکه متن به دنبال نویسنده بدود این نویسنده باشد که به دنبال متن بدود. به جای اینکه متن بخشی از نویسنده و مقاصد او باشد، نویسنده بخشی از متن و مقاصد درون آن باشد. گفتن و شنیدن یا طوفان ذهنی ( صفحه 11 متن) راهی برای گریز از این حصار است. گفتگو، نویسنده را از یک قلمرو مشخص شخصی بیرون می‌برد. گفتگو قلمرو خیال فردی نیست، گفتگو قلمرو خلاقیت‌های جمعی زبان است و به این معنا، زبان سویه خلق و ایجاد خود را در بستر گفتگو پدیدار می‌کند. نویسنده هنگامی که قلم خود را نه مجرای انتقال مقاصد خود، بلکه مجرای انتقال ذهن جمعی قرار می‌دهد وضعی متفاوت پیدا می‌کند. 


جناب دکتر دهکردی، خود متذکر شده‌اند که این کتاب هنوز به پایان نرسیده است. هر کس می‌تواند به حسب تجربیات خود چیزی به آن بیافزاید. کتاب دکتر دهکردی سبدی است که می‌تواند میان اهل فرهنگ گردش کند و هر کس تجربه شخصی خود را در آن بریزد. من فکر می‌کنم اگر این کتاب نزد اهل ادبیات و هنر گردش کند، احتمالا آنها محور دیگری بر محورهای مورد نظر این کتاب خواهند افزود. این محور درست نقطه مقابل محور آخر است. در محور آخر از ضرورت فرار از حصار خویشتن سخن گفتم. اما در نقطه مقابل آن می‌توان به فرار از حصار دیگران نیز اشاره کرد. دیگران همانقدرکه امکانی برای گشودن دایره تنگ متن هستند، خود  می‌توانند به بزرگ‌ترین  و جدی‌ترین حصارهای سرکوب کننده متن تبدیل شوند. به طوری که نویسنده در خلوت خود نیز به شدت در حصار نظارتی و کنترلی دیگران باشد. در این صورت باید محور هشتمی هم به منظومه محورهای فوق افزود. 

8. گریز از حصار دیگران: فرد برای گریز از حصار دیگران، باید به خصوصی‌ترین تجربیات شخصی خود رجوع کند. استانداردهای نوشتن، پارادایم‌ها، الگوهای نظری، امور مورد پسند بازار خوانندگان همواره ما را به کلیشه‌ها دعوت می‌کنند. این کلیشه‌ها، قبل از اینکه متن نوشتاری نویسنده را سرکوب کنند، ذهن و روح نویسنده و خاطرات و تعلقات ذهنی او را سرکوب می‌کنند. به طوری که نویسنده همواره وجهی درونی ازشخصیت خود را در حاشیه می‌گذارد و می‌گذرد. رجوع به خصوصی‌ترین آلام و رنج‌ها و اشتیاق‌های بیان نشده فردی، بهترین سرچشمه زایش نگارش خلاق است. به قول امرسون فیلسوف آمریکایی، خصوصی‌ترین‌های افراد، با عام‌ترین مسائل انسانی نسبتی دارند. بنابراین فرد می‌تواند با وزن بخشی به خصوصی‌ ترین مسائل خود، سرچشمه‌ای برای تولید ایده‌های جذاب بسازد. 

کتاب دکتر دهکردی به نظرم راهنمای فرار است. مثل راهنمای فرار از یک یا چند زندان تودرتو. کتاب کوچکی است که گویی از بالای دیوار زندان برای زندانیان پرتاب شده است. خواندن و حل تمرین‌های آن را به همه دانشجویان عزیز توصیه می‌کنم.


  • محمد حواد غلامرضاکاشی