زاویه دید

تاملاتی پیرامون مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی

زاویه دید

تاملاتی پیرامون مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی

شکوه شادی، شکوه غم

پنجشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۲۸ ب.ظ

غم گاهی به اندازه شادی شکوهمند است. آنگاه غم و شادی رویاروی هم نیستند. سویه‌های مختلف لحظه‌های شکوهمند انسانی‌اند. اندوه پس از فوتبال دیشب همانقدر شکوهمند بود که شادی چند شب پیش.

آنچه فوتبال را به تجربه شکوه تبدیل کرد، همگانی بودن آن بود. سیاست عرصه تجربه همگانی است. اما متاسفانه دهه‌هاست سیاست به جای احساس همگانی بودن، احساس چندگانگی، حسد، بیگانگی از خویش و کینه به دیگری در ما انباشت می‌کند. اگر هیچ‌گاه نتوانیم از حس همسازی و همدلی با دیگران بهره‌مند شویم، لذت‌های زندگی فردی نیز به تدریج زائل می‌شوند. افق‌های زندگی به اندازه خواست‌های کوچک زندگی فردی کوچک می‌شوند، و اینچنین زندگی انسانی اعتبار و شکوه و عظمت خود را از دست می‌دهد.

فوتبال بار بر زمین مانده سیاست را بر دوش می‌کشد.

بازی‌های ایران در روسیه، مرزهای تعیین شده توسط سیاست گذاران و تبلیغاتچی‌های رسمی را درید. چپ و راست و طرفدار و مخالف جمهوری اسلامی، و اقوام و صنوف مختلف را کنار هم نشاند. یک رویداد همه ما را از احساس وجود یک خویشتن جمعی سرشار احساس غنا و شکوه کرد. مثل اینکه همه ما پس از سال‌ها و دهه‌ها، به یک چشمه آب خنک رسیدیم، تک تک به قدر وسع نوشیدیم. دوباره هر کدام سراغ زندگی و کار و بار روزمره خودمان رفتیم اما با احساسی تازه از زندگی.

اما فقط سیاست می‌تواند بار سیاست را بکشد.

اگر حقیقتاً حیات سیاسی به معنای عرصه حضور همگانی و تصمیم و عمل جمعی ما زنده و بیدار بود، ما زندگی خصوصی خود را اخلاقی‌تر تجربه می‌کردیم. هر روز از احساس دوست داشتن یکدیگر لذت می‌بردیم. از تلاشی که برای کاستن از آلام یکدیگر می‌کشیم احساس رستگاری می‌کردیم. اگر حیات سیاسی زنده بود، ما در تجربه زندگی خصوصی خود غنی‌تر بودیم، امیدوارتر و سرزنده‌تر. زندگی‌های فردی ما از آبشخور شکوه زندگی انسانی سیراب بود و هر روز تجربه سبزتری از آن داشتیم.

سیاست البته عرصه تنازع است. درست مثل فوتبال که اگر تنازع و جدالی در آن نباشد موضوعیتی ندارد. اما جدال اگر در چاردیواری باور و احترام جمعی به حیات انسانی روی دهد، خود سرمنشاء خیر و نیکی است. جدالی است که هر روز زندگی انسانی را بارورتر، انسانی‌تر، عادلانه‌تر و آزادانه‌تر می‌کند. جدالی است در خدمت همگانی بودن انسانی ما. اما جدالی که فارغ است  از تعهد ما به یک همگانی بودن انسانی، جز نکبت و پستی نمی‌زاید.

ما از یک تیم اروپایی باختیم، اما بیشتر از گذشته دوستشان داریم، چون بستر تجربه شکوهمند جمعی ما بودند. آنها بستر یک احساس نابهنگام همدلی ما با هم بودند.

شکوه شکوه است، مهم نیست با شادی در آمیخته یا غم. فوتبال پنجره‌های بسته را گشود. ما یکدیگر را به گرمی ملاقات کردیم. ذوق زندگی حتی برای لحظاتی بارور شد. کاش این شکوه ناگهانی ابر باروری شود، بر سرزمین زندگی سیاسی ما ببارد. آنگاه شاید این تجربه موقت که در فوتبال روی نمود، به یک منزلگاه و اقامت گاه در حیات سیاسی تبدیل شود.     


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

شریعتی و عسرت بی‌ خویشتنی ما

دوشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۱۹ ب.ظ

دکتر شریعتی مسلمان بود، شیعه بود، مدرن بود، مارکسیست هم بود. در عین حال فی‌ نفسه هیچ کدام نبود. این همه را داشت و نداشت. او می‌ خواست در موقعیت خاص تاریخی خود معمار یک خویشتن تاریخی و جمعی باشد. خویشتنی که بتوان بر آن ایستاد. اخلاق جمعی سامان داد. هویت ملی را جان بخشید. امکان سازماندهی سیاسی و عینیت یافتگی امر عمومی را ایجاد کرد. آنگاه به شرط وجود این بنیاد می‌ توانستیم بنشینیم در باره جهت ‌گیری‌ های متکثر و مطالبات متنوع خود بحث و گفتگو کنیم و تصمیم بگیریم. از یکدیگر بپرسیم توسعه و رفاه می‌ خواهیم یا عدالت؟ دمکراسی می ‌خواهیم یا معنویت و فضیلت؟ بی خویشتنی اما از منظر او، انحلال صورت هر مساله ‌ای بود. بی‌ خویشتن، چیزی روی میز نبود تا در باره‌اش بیاندیشیم و تصمیم بگیریم.

خویشتن جمعی، به معنای استیلای یک روح همبسته و یک فضای تک صدا بر همه ارکان حیات جمعی و فردی نیست. بلکه درست به عکس. خویشتن جمعی، پشتوانه احساس قدرت و آزادی در سطح فردی است. مدرنیته اروپایی به نعمت احساس خویشتن اروپایی بالید. فردگرایی انگلیسی و فرانسوی نیز در پرتو ناسیونالیسم های اروپایی ظهور کرد. با اینهمه بی‌خویشتنی نیز عارضه دنیای مدرن است. هنگامی که وجود یک آشنایی بنیادی احساس نمی‌شود، فرد احساس سرگشتگی می‌کند، تصویری بی بنیاد از زندگی و خویشتن دارد و بهترین طمعه صورت بندی‌های مستبدانه سیاسی و بازار مصرف سرمایه‌داری مدرن است.

دنیای مدرن دنیای پر از تحول است. مستمراَ خویشتن های جمعی فرومی پاشد و دوباره باید آن را برافراشت. بهره‌مندی از احساس خویشتن داری، به معنای تکیه بر سنت و پیشینه نیست. بلکه درست به عکس، تولید تکیه‌گاهی عاطفی، روحی و نظری در پیچ و تاب دنیای جدید است. شریعتی در زمره چهره‌های موفقی بود که با ترکیبی بدیع در زمانه خود برای یک نسل چنین تکیه گاهی را فراهم ساخته بود.

بی خویشتن بودیم. در وهله  نخست به خاطر تند باد مدرنیسم خالی از ارزش‌های مدرنیته. مدرنیسمی با چهره استعماری و مصرفی که در تار و پود نظام زندگی و معیشت و اطوار مالوف زندگی ما دست انداخته بود. ویران می‌کرد و جانشینی برای آن نداشت. اما ماجرا منحصر به آن بیرونی نبود. در درون نیز ناتوانی و حتی همدستی نهادهای دینی و سنتی با این واقعیت تلخ، مساله را پیچیده و دشوار کرده بود.

نهادهای دینی و سنتی به ظاهر خود را در موقعیتی نشانده بودند تا کسب اصالت کنند و نشان دهند در مقابل آنچه می‌آید و بی‌ریشه است، آنها ریشه دارند و از بنیادها خبر می‌دهند. در حالیکه از منظر شریعتی نظام فقاهت سنتی نه تنها با آنچه به منزله نظام اقتصاد مصرفی از راه می‌رسید ناساز نبود. بلکه تماماَ موید آن بود. البته تا حدودی که بازار ظرفیت جذب شدن در آن مناسبات را داشت. هر چه بازار بیشتر ظرفیت نشان می‌داد، فقه سنتی نیز از خود پویایی بیشتری به نمایش می‌گذاشت. البته در این میان به قول شریعتی یک تقسیم کار عادلانه هم برقرار بود. بازار هر چه بیشتر در مناسبات جدید جذب می‌شد و چاق و ثروت‌مند می‌شد، نیازمند مشروعیت دینی بود و نهاد دین در این زمینه بی‌دریغ عمل می‌کرد، و صد البته بازار هم دنیای آنها را تامین می‌کرد. البته فراموش نکنیم که دستگاه استبداد سیاسی هم دستکم مانعی برای این ائتلاف گرم فراهم نمی‌کرد.

شریعتی البته در این میان، به یک ریای ساختاری هم اشاره می‌کند: آنچه در ساختار فقه سنتی تایید و تصدیق می‌شد، در منابر و تبلیغات دینی و در خطاب به عامه مردم تکذیب می‌شد. در تبلیغات دینی همه به پرهیز از دنیا و ساده زیستی و پرهیز از زرق و برق دنیای جدید فراخوان می‌شدند.

حاصل از نظر شریعتی تندبادی بود که دار و ندار اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی یک اقلیم را با خود می‌برد. بی خویشتنی یعنی احساس فقدان خویشتن  در تندبادی که هیچ کس قادر نیست در باره ماهیت و چند و چون  آن پرسش کند. مثل برگ خزانی که باد آن را به هر سو می‌کشاند. باید می‌توانستیم لختی بایستیم، ارزیابی کنیم، سویه‌های مثبت  و منفی امور را دریابیم و قدرت قضاوت و تصمیم پیدا کنیم. تلاش برای احیای خویشتن تا امکانی برای ایستادن در تند باد حوادث روزگار فراهم شود.

دقیقاَ از همین منظر شریعتی بنیادهای مدرنیته را با گوهرهایی از مواریث ملی، اسلامی و شیعی درآمیخت، و با تکیه بر سنت انتقادی چپ منظومه‌ای کارآمد برای حمله همزمان به چهار موضع فراهم کرد: سرمایه‌داری مصرفی، استعمار، ائتلاف میان بازار و نهاد سازمان یافته دینی و سرانجام استبداد سیاسی. چهار موضعی که لزوماَ با هم سازگار نبودند، سازگاری‌ها و ناسازگاری‌هایی داشتند.

شریعتی از میان ما رفت. اما پس از او، نیروی عظیمی که با انقلاب خلق شد، صرفاَ حول ستیز با استعمار و کسب استقلال فشرده سازی شد، و آنگاه شد آنچه شد. فرصتی فراهم آورد تا سرمایه‌داری مصرفی، نهاد دین و بازار با هم ائتلاف کنند و با تکیه بر دستگاه قدرتمند دولت و بوروکراسی، خردک امکان تازه بالیده بازیابی خویش را مورد هجوم قرار دهند.

وضعیت بی‌خویشتنی که امروز با آن مواجهیم حاصل این یورش موفقیت آمیز است. گسیختگی‌های اجتماعی و فرهنگی، فقدان افق‌های امیدبخش در عرصه سیاسی و اجتماعی، چشم امید بستن به نیروهای خارجی، احساس ناتوانی عمومی برای حل مشکلات، حاصل از تضعیف و مرگ تدریجی امکان های جمعی ما برای احساس خویشتنی است.

بیش از گذشته هنوز هم نیازمند آن هستیم تا مدرن باشیم، مسلمان باشیم، چپ باشیم، بیش از گذشته نیازمندیم تا به آن مواضع ائتلاف کرده بتازیم تا در تند بادی که هر روز ساختار شکن‌تر از گذشته می‌شود امکانی برای احیای خویشتن فراهم آوریم.

@javadkashi


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

زوال میراث بنیادگذار

سه شنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۱۳ ب.ظ

سریال خانگی شهرزاد به پایان رسید. حدود دو سال تماشاگران بسیاری را با خود همراه کرد. شهرزاد نقاط قوت و جاذبه‌‌‌‌های فراوانی داشت، نقاط ضعف آن هم کم نبود. البته من صلاحیت نقد فیلم ندارم. بنابراین این مهم را باید از منتقدان به نام انتظار داشت. آنچه در این سریال مرا همراه فیلم کرد، موضوعی‌ست که سال‌ها ذهن و فکر مرا به خود مشغول کرده است.


بزرگ آقا شخصیت کانونی این سریال بود، چه در فصل اول که زنده بود، چه در دو فصل بعدی که مرده بود. او، هم با وجودش و هم با فقدان‌اش محوریت داشت. بزرگ آقا شخصیت محوری این سریال بود. من دراین نوشته او را از بستر تاریخی‌اش متمایز می‌کنم. و از نقش او در حوادث دهه‌ی سی در می‌گذرم. آنچه به بزرگ آقا در این سریال محوریت می‌بخشید، الوهیت او بود. بزرگ آقا یک شبه خداوند بود. خداوندی که البته متعالی نبود، زمینی بود. جاودان نبود، میرا بود. کامل نبود، ناقص بود. چطور ممکن است یک فرد زمینی، میرا و ناقص با خداوندِ کامل قابل قیاس باشد؟

بزرگ آقا شبه خدا بود. چون در زمین و در میانِ گروهی از آدمیان، دنیایی از روابط و مناسبات را بنیان گذاشته بود. بزرگ آقا از پس و پشت‌ها و قلمروهای غیر قابل رویت انسانی با زحمت و تلاش بیرون آمده بود. او برای رویت شدن و ثبت خود در زمین، خاندان دیوان سالار را بنا نهاده بود. بنیان‌گذار، به اعتبار آن چه بنیان نهاده بود، نقشی مشابه نقش خداوند در جهان داشت. همه‌ی افرادی که در قلمرو بزرگ آقا زیست می‌کردند، گویی جزیی از بدن بزرگ او بودند. وفادار و تسلیم فرمان‌های او بودند. گویی با اجسام چاق و لاغر و بلند و کوتاه صورت‌های یک روح حلول کرده بودند، و آن اراده‌ی بزرگ آقا بود.

بزرگ آقا الگوی روشن و قابل پیش‌بینی‌ای در رفتار نداشت. به هر کس که اراده می‌کرد عزت می‌بخشید، و هر کس را که می‌خواست در چاه ذلت و حضیض می‌افکند. بزرگ آقا دریایی از جود و بخشش بود اما در عین حال هیچ کس مالک چیزی نبود. دارایی‌های هر کس به اراده مستمر بزرگ آقا وابسته بود.

بنیان‌گذاران زمینی، می‌آفرینند. جهانی از روابط را به اعتبار خود بنا می‌نهند. بنیان‌گذار، هیچ‌گاه جانشین و وارثی ندارد. وارثان اگر بخواهند به حق، جانشین بنیان‌گذار باشند، باید خود بتوانند چیزی را از نیست به هستی آورند. اما جانشینان ناتوانند. وابسته و زیر سایه بار آمده‌اند. تفاوتی با دیگر بازماندگان پس از بنیان‌گذار ندارند. جز آنکه دیگر بازماندگان با چشمانی متوقع به او می‌نگرند. او را در جایگاه بنیان‌گذار می‌نشانند، از او میدان بلند و خنکِ سایه طلب می‌کنند. آن ها پیرو و رعیت بار آمده‌اند، حال در جهان بدون ارباب مانده‌اند. از رعیتی همتای خودشان، انتظار سایه دارند.

قباد توانایی هیچ احداث و ساختنی ندارد. خود، تابع و پیروی است مثل همه‌ی شخصیت‌های گرسنه و ناتوان بزرگ آقا. چیزی بنا نکرده بود تا راه و رسم خدای زمینی را بداند. بزرگ آقا پیچیده و چند بعدی بود، بزرگ بود، بخشاینده بود، نگاهش به زندگی عظمت و شکوه داشت، در عین حال بی رحم بود، دسیسه‌گر بود، هوشمند و کنجکاو بود. آینده‌نگر بود، در عین حال خودخواه. بزرگ آقا صفات فراوان داشت اما پست و سبک و مضحک نبود.

قباد اما پست و مضحک بود، و از خصوصیات بزرگ آقا دو تا را بیشتر نداشت: دسیسه‌گری و بی‌رحمی. او هرچه را بنیان‌گذار بنا کرده بود، در استخدام حیات مضحک و پست و پر دسیسه هزینه کرد. آنقدر از بنای عمارت دیوان سالار کاست تا آن را ساکت و خاموش و هراسناک کرد.

سریال هنرمند بزرگ حسن فتحی عزیز، داستان زوال بنیادهای انسانی را خوب ترسیم کرده است. اما این سریال در نسبت با بناهای انسانی یک کاستی بزرگ داشت. جامعه یک کلیت انسانی است و روحی شبه الوهی به آن تدوام و اصالت می بخشد. هنگامی که حاکمان قادر نباشند در جلد شبه خدا بنشینند و بسازند، الوهیت بنیان گذار در قاب و قالب الگوهای مقاومت خود را باز می‌نمایانند. آن ها که مقاومت می‌کنند و تن به مناسبات مضحک و بی‌بنیاد نمی‌دهند، خود بستر بنیادهای تازه اند. در سریال شهرزاد، سمبل مقاومت فرهاد بود. یک خیال اندیش ابله که قادر به درک ساده‌ترین مقتضیات عمل نیست. حتی شایسته‌ی مرگ هم نیست. دغدغه‌هایش ستودنی بودند. عشق و توجه او به آزادی و عدالت مطلوب بود اما قادر نشد هیچ نقشی به نام خود بزند. همیشه در تور پلیس بود. عامل ناخودآگاه نیروهای توطئه‌گر و شرور. آخر کار هم هیچ بود که در هیچ می‌پیچید.

 پیام قهرمانانه‌اش از زبان شهرزاد شنیده می‌شود که همگان را دعوت می‌کند به صلح، به پایان بخشیدن به هرگونه خشونت و کینه‌توزی. در چشم انداز سیاسی شهرزاد همه مثل هم‌اند. همه‌‌‌ی جدال‌های انسانی بی‌ربط اند، همه اگر سلاح شان را زمین بگذارند جهان روی صلح و آرامش خواهد دید. او می‌خواهد نام بزرگ آقا از صفحه‌ی روزگار محو شود، هیچ‌کس هیچ بنایی در زمین بنا ننهد. شهرزاد بیشتر به وحشی نجیب روسو شباهت دارد. به یک وضع پیشاسیاسی اشاره می‌کند، وضعی که در آن آرامش هست، اما آدمیان مثل پرندگان و چرندگان زیست می‌کنند.

ما انسانیم، به این معنا که قادریم نیستی را به هست بیاوریم. از برکت این به هستی آوردن است که رویش و اخلاق و تمدن و پیشرفت حاصل می شود، و البته در کنار آن خشم و خشونت و ستم نیز. آنچه شهرزاد نمی‌فهمد خاستگاه نصایح صلح جویانه‌ی اوست. هیچ جانور معصومی درکی از صلح و رفع کینه ندارد. تنها انسان ها چنین درکی دارند. دقیقا به این جهت که قدرت بنیان‌گذاری در این عالم دارند. بنیان‌گذاری پر از سویه‌های خیر است، و مملو از سویه‌های شر. دو سویگیِ خیر و شر جهان انسانی را توضیح می‌دهد. بیرون بردن هر یک، از واقعیت حیات انسانی آن دیگری را نیز از دایره بیرون می برد. همه چیز را به یک وضعیت پیشاسیاسی، به یک وضعیت طبیعی، همانند همه‌ی وحشی‌های نجیب در طبیعت تقلیل می‌دهد.

سریال شهرزاد وقتی با عمق و شکوه حیات انسانی پیوند بر قرار می‌کرد که در کنار زوال بنایی که بزرگ آقا تاسیس کرده بود، احیا و زایش الوهیتی تازه را در الگوهای مقاومت نشان می‌داد.

به نظر من، شخصیتی که می‌توانست این نقش را به عهده بگیرد هاشم دماوندی بود. او هم در زمره‌ی بندگان بزرگ آقا بود، اما در میان بازماندگان کسانی هستند که از خوی شکوهمند بنیان‌گذار حظی برده باشند. آن‌ها میراث داران واقعی‌اند. تنها با نقش آفرینی آنان است که بنای بنیان‌گذار می‌تواند از نو بنیان گذاشته شود. اما هاشم دماوندی سریال شهرزاد در چرخه‌ی بند توطئه از پای می‌افتد. و سریال بیننده‌اش را در تاریکی و یاس به خود واگذار می‌کند.


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

به یاد ناصر ملک مطیعی

سه شنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۵۴ ب.ظ

ناصر ملک مطیعی، فردین و بهروز وثوقی سه چهره برجسته فیلم فارسی در دهه چهل و پنجاه ایران بودند. محصولات سینمایی این چهره‌های ماندگار، پرمخاطب بودند و جذاب. آنها اغلب در نقش قهرمانانی ظاهر می‌شدند که هیچ نسبتی با قهرمانانی از سنخ شاهنامه فردوسی نداشت. بیش از آنکه یادآور رستم و سهراب باشند، یادآور جوانمردان قدیم بودند. کسانی که نه سواد درست و حسابی داشتند و نه زندگی فاخری. فقط وجدان بیدار داشتند و سری سخت در مقابل خیانت، هتک ناموس، دروغ و خودخواهی و زراندوزی‌های خفیف.

علقه مخاطب به آنان نسبتی داشت با رنجی که وجدان ایرانی از مدرنیته شاهنشاهی می‌برد. مدرنیته‌ای که مظاهرش به ندرت علم و دانشگاه و آزادی‌های سیاسی بود. به ندرت چهره خود را در ظهور فرهنگی تازه و ظرفیت‌های تازه اجتماعی و سیاسی نشان می‌داد. مظهرش عموما صنایع وارداتی و سکس بود و البته انبوه حاشیه نشین‌های فقیری که در گودها و حلبی آبادها با اعتیاد وتنگدستی زندگی می‌کردند.

چهره پرغرور ناصر ملک مطیعی، نماینده میل به مقاومت بود. میل به دفاع از چیزی اصیل در مقابل هجوم یک مدرنیته بی مهار و وحشی.

ناصر ملک مطیعی با حسرت و آه این جهان را ترک کرد. دلتنگی‌اش تنها منحصر به عشقی نبود که به سینما داشت. او روزی جبران احساس ناتوانی و زخم خوردگی مردم بود. در ابروان در هم پیچیده‌اش و در هیبت نگاهش مردمی را نوازش می‌داد که نمی‌دانستند در مقابل امواجی که شاکله زندگی شان را از هم می‌گسلد چه باید بکنند. مشروب می‌‌خورد و اهل عیش و عشرت بود، اما در همان حال مقدس بود و بزرگ. از اصالت‌های از دست رفته نشانی داشت. حتی اگر اندک و آلوده بود.

آنها گویی مبشر پیامی برای عوام مردم بودند: در پیچ و تاب زندگی همه چیز را لگد مال نکنید. اجازه ندهید طوفان همه چیز با خود ببرد. اگر دنیای جدید بیشتر با چهره شرارت بارش نصیب ما شده است، تلاش کنید تا می‌توانید از حیطه آن بکاهید. نگذارید همه جا را اشغال کند. نگذارید از حدودی بگذرد. بعضی از حدود را حفظ کنید.

پیر و اندوهناک و پر از رنج از دنیا رفت. دیگر اجازه نیافت آن نقش را برای مردم بازی کند. اما پس از او هیچکس چنین نقشی ایفا نکرد. طی چهار دهه پس از او زمین و آسمان پر بود از کلامی که مدعی از ریشه در آوردن شر دنیای مدرن است. از عهده که بر نیامد هیچ، تا زانو در مرداب آن فرورفت.

ما دوباره نیازمند پیامی هستیم که نشان دهد مدرنیته اساساَ ورود به جهان انسانی، عقلانیت و آزادی است. البته به سهم خود حامل شرارت‌هایی نیز هست. مدعیانی که می‌خواهند به کلی ریشه شرارت‌ها را بخشکانند عملا دشمنان عقلانیت و آزادی از آب در خواهند آمد و شرارت‌های جهان قدیم را با شرارت‌های جهان مدرن خواهند آمیخت. تنها می‌توان از بار شرارت‌ها کاست. قهرمانی وجود ندارد که برای همیشه ما را نجات دهد اما از هر کس باید خواست در همان محدوده زندگی‌اش، وجدانی نیمه بیدار داشته باشد و دست کم از بعضی حریم‌ها حراست کند و قهرمان عرصه میدان زندگی‌اش باشد.

وای به ما که به روزگاری در افتاده‌ایم که قهرمان شدن با شکستن حریم‌ها اتفاق می‌افتد.


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

مردم باید تصمیم بگیرند

چهارشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۰۱ ق.ظ

فاجعه خروج آمریکا از برجام نیست. واکنش ما می‌تواند منجر به فاجعه شود. تکرار کلیشه‌های گفتاری و رفتاری پیشین، تصمیم گیری بدون مشارکت واقعی مردم، و اقدامات واکنشی و تحریک آمیز، ما را به سمت فاجعه پیش خواهد برد و دخالت واقعی مردم در اتخاذ تصمیم و پرهیز از اقدامات تحریک آمیز ما را از این گذرگاه عبور خواهد داد.   

مردم، فردا تیتر روزنامه‌ها را با حساسیت بیشتری می‌نگرند. فاجعه آنجاست که تیتر اول کیهان را مثل همیشه علیه دولت و انعقاد برجام بیابند. تیتر اول روزنامه‌های طرفدار دولت را معطوف به آرام کردن مردم و وانمود کردن اینکه هیچ اتفاقی نیافتاده است. فاجعه آنجاست که کسانی تلاش کنند مسئولیت خروج آمریکا از برجام را به گردن کسانی در کشور بیاندازند و خلاصه فاجعه آنجاست که فردا روزنامه‌ها، اظهار نظرها، سخنان مسئولان کشور همه و همه حاکی از آن باشد که همان چرخ‌های سابق است که می‌چرخد.  

اگر کلیشه‌های پیشین تکرار شوند، آنگاه باید منتظر روی دیگر فاجعه بود. مردم احساس می‌کنند تکرار کلیشه‌های همیشگی حکایت از آن دارد که متولیان امور یا حساسیتی به وضعیت آنان ندارند یا قادر به هیچ تصمیم موثری نیستند. به هر دلیل اگر هیچ کس قرار نیست هیچ تصمیم مهمی برای رهایی کشور بگیرد. آنها باید خود هر چه می‌توانند برای رهایی خود بکنند. تکرار کلیشه‌های همیشگی، به مردم احساس بی‌آیندگی، بی پناهی و تیرگی افق القاء خواهد کرد. واکنش مردم در مقابل چنین وضعیتی، مخرب و ویرانگر است.

تردیدی نیست که سخنان تند ترامپ، و استقبال فوری نتانیاهو از آن حاکی از آن است که یک برنامه هماهنگ شده علیه ایران کلید خورده است. گفتار درمانی چاره ماجرا نیست. اظهار اینکه مردم از هیچ چیز نگران نباشند، نشانه آن است که نمی‌خواهیم مردم را برای گذر از حادثه، به مشارکت بخوانیم. اینک باید زبان و بیانی تازه بسازیم و به نحوی تازه با مردم سخن بگوییم.  

باید همگان احساس کنند آنچه هدف‌گیری شده موجودیت کشور است. مساله نه محدود به یک جناح سیاسی است و نه محدود به نظام سیاسی. شیاطین دنیا و منطقه دست در دست هم داده‌اند تا فاجعه‌ای را رقم بزنند. گام اول آن است که مسئولان جمهوری اسلامی بپذیرند خودشان برای گذر دادن کشور از این وضعیت، سرمایه و کفایت کافی ندارند. آنها نزد گروه‌هایی معتبرند اما نزد بسیاری دیگر، فاقد اعتبار لازم‌اند. باید از دیگران مدد گرفت. هر کس که آبرو و سرمایه‌ای نزد مردم دارد باید به میدان فراخوان شود. هر کس با زبان و بیان خود، با مردم سخن بگوید. کم هزینه‌ترین رهیافت آن است که مردم به جد خود در این میدان تصمیم‌گیر باشند. اجازه بدهیم همه چیز به جد از خلال وضعیتی عبور کند که مردم خود با همه شقوق و صداهاشان در عرصه حاضر شوند و برای خود تصمیم بگیرند. این وضعیت امکان پذیر نخواهد شد مگر با میدانی که صاحبان سرمایه و آبروی هر نیرو و گروه و جریانی در عرصه حضور فعال پیدا کند.  

متولیان امور عادت کرده‌اند پشت درهای بسته تصمیم بگیرند و بعد با تبلیغات مردم را به پشتیبانی بخوانند. کاش بدانند در چنین وضعیتی، اگر شرایط به وضعیت مخاطره آمیزی نزدیک شود، مردم کنار خواهند کشید و آنها را تنها خواهند گذاشت. تنها به شرط حضور واقعی مردم در اتخاذ تصمیم است که قدرت واقعی تولید خواهد شد و کشور ظرفیتی چندین برابر شرایط فعلی برای تحمل و گذر از وضع فعلی پیدا خواهد کرد.

چنین سیاستی البته باید با پرهیز از هرگونه اقدام تحریک آمیز در سطح جهان و منطقه باید همراه شود. تردیدی نیست عربستان و اسرائیل تلاش می‌کنند در این روزها و هفته‌های پیش رو، فضا را تند کنند و ایران را به اقدامات تحریک آمیز وادارند. باید حتی الامکان برای حفظ برجام با کشورهای اروپایی همراه شد. تا جایی که امکان پذیر است فضا را امن و آرام نگاه داشت تا بسترهای داخلی همبستگی جمعی به قدر کفایت فراهم شود.


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

پنجره‌ها را بگشایید

سه شنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۰۵ ق.ظ

هر فرهنگی ممیزاتی دارد. انحطاط هر فرهنگ را باید در پرتو تعلیق و فراموشی ممیزات خودش مورد مطالعه قرار داد. روزی فراخواهد رسید که انحطاط امروز ما را کسانی در پرتو تعلیق انتظار مورد مطالعه قرار دهند. جمهوری اسلامی خواسته یا ناخواسته خود را به منزله صورتی از الگوی مطلوب شیعیان منتظر به صحنه آورد. حال کسانی فی الواقع منتظر نیستند. آنچه می‌خواهند همین است که هست فقط آنچه خواهد آمد، صورت ناب و تشدید شده همین وضعیت فعلی است. کسانی به حسبـ آنچه تجربه کرده‌اند، به ظهور آن روز با ترس نظر می‌کنند. البته برای اکثریت مردم، انتظار یک پدیده به تعلیق رفته است. اساساً به آن فکر نمی‌کنند.

به چراغان در و دیوار دل خوش نکنید، به دل و جان مردم بنگرید.

منتظر کسی است که در وضع فعلی غلیان شر انسانی را تجربه می‌کند و گریز از این لجنزار انسانی را ناممکن یافته است. تنها از خود مواظبت می‌کند و در حد توان دل خوش می‌کند به اندک کاستنی از شدت آن. این احساس فردی و جمعی متناسب است با روایتی که شیعه بر آن متکی است. آنها به غیبت امامی از صحنه تاریخ باور دارند. چرا که گویی یک امام نیز چنان با تراکم و غلیان شرارت‌های انسانی مواجه شده است که برای یک روز موعود دامن از عرصه تاریخ بیرون کشیده است. به همین واسطه هم بوده است که شیعیان در سنت حیات تاریخی‌شان، هر صورتی از حکومت را جائر شمردند و امید از نظم‌های عملا موجود تاریخی بریدند.

منتظر در میان مردم و در نظم‌های مستقر تاریخی زندگی می‌کند، اما دل به هیچ کس و هیچ نظم فعلیت یافته‌ای نمی‌دهد. به همه صورت‌های واقعی نظم، به دیده تردید و بدگمانی نظر می‌کند. منتظر همیشه قادر است شکاف وضعیت‌های فعلی و وضعیت آرمانی حیات انسانی را به منزله یک زخم انسانی تجربه کند و با دل و روحی زخمی، با شوق به پنجره‌ای بنگرد که از یک فردای پرشکوه خبر می‌دهد. فرهنگی که قوام بخش آن انتظار است، چشم شوق به فردا دارد و به هر چه و هر چیز در وضع فعلی خود به دیده تردید می‌نگرد.

جامعه مدرن غربی، بر اساس این اسطوره پاگرفت که در یک دیروز تاریخی، قراردادی جمعی برای خروج از وضع طبیعی بسته‌ایم پس ضروری است حدود یکدیگر را مراعات کنیم. جماعت منتظر، بر اساس اسطوره‌ای دیگر پا می‌گیرد: قرار است عهدی جمعی در یک فردای موعود بسته شود پس یاد بگیریم تا آن روز یکدیگر را دوست داشته باشیم. منتظران به امید روزی نشسته‌اند که خود، خدا، و دیگری را ملاقات کنند. پس امروز روز تدارک برای یک فرداست.

منتظر البته گاهی خسته می‌شود. چشم از خیرگی به روزهای آینده می‌پوشد. دلش می‌خواهد در خواب هم اگر شده، آنچه را منتظر است در رویا تجربه کند. آنگاه کسانی از راه می‌رسند، پنجره‌ها را می‌بندند، فانتزی آن روز موعود را به صحنه می‌برند و از منتظران می‌خواهند آنچه را انتظار می‌کشند در صحنه ببینند. چندی می‌گذرد. چشم‌های منتظر، خاکستری می‌شود. قلب‌ها سرد، امیدها فرونشسته، و شرارت‌های دامنگستر انسانی همه جا را اشغال می‌کند.

آنگاه گویی امام غایب، در گوش‌های آنان می‌خواند ای بی‌خبران، در حد توانایی اندک‌تان، فقط قرار بود از بار عمیق شرارت‌ها اندکی می‌کاستید. اگر از دست شما کاری برای رفع شرارت ساخته بود، نیازی به من نبود. اگر در وضعیت‌های عملاً موجود تاریخی، فرصتی برای رهایی وجود داشت، غیبت نمی‌کردم. ساده لوحی و خروج از شرایط انتظار، شما را در مردابی عمیق فروخواهد برد.

اینک برخیزید، جبران مافات کنید. دست از دعاوی منجی گرایانه بردارید. تا می‌توانید از بار سنگین شرارت‌ها در خود، خانه و شهرتان بکاهید، دوباره یکدیگر را به امید فردایی موعود، دوست بدارید، پنجره‌ها را بگشایید و منتظر بمانید.


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

افق‌های چسبیده به صورت

دوشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۲۴ ق.ظ

نامیدی به داخل کابینه دولت نفوذ کرده. حسن روحانی علناً در سخنرانی خود در روز کارگر به آن اشاره کرد. از وزرایی گله کرد  که در دولت مرتباً نوای ناامیدی سر می‌دهند که بودجه کم است، مالیات چه شدف خشکسالی داریم. روحانی پرسید چه خاصیتی دارد ناامیدی؟ مرحوم هاشمی رفسنجانی را ستود و او را فرد امیدواری خواند. چرا که می‌گفت، شش سال در زندان هیچ شبی نخوابیدیم مگر به این امید که فردا آزاد شویم.

امید و ناامیدی سردمداران و مدیران ارشد دولت با امید و ناامیدی یک زندانی از زمین تا آسمان متفاوت است. کاش کسی بود این نکته را برای ایشان می‌شکافت.

یک مسئول بلند پایه واقعاً اگر نامید است، باید از کار کناره بگیرد. تحلیل‌های ناامیدانه و آمار و ارقام نگران کننده توسط چنان کسی چه معنایی دارد جز اینکه من می‌خواهم اما نمی‌شود امیدی هم نیست لطف کنید از من توقعی نداشته باشید. در اغلب موارد، امید و ناامیدی یک سردمدار سیاسی ریاکارانه است. مثلا گاهی اظهار امید یا ناامیدی یک وزیر در یک وزارت خانه مهم، اهرم فشاری است برای جذب بودجه یا امکانات بیشتر. حتی گاهی یک مسئول بلندپایه،  وقتی در جلساتی مثل کابینه دولت، اظهار امیدواری می کند، هوس کرده به مدارج بالاتر بروکراتیک واصل شود. اظهار امیدواری می‌کند تا به او اعتماد کنند و مسئولیتی بالاتر به او بسپارند.

زندانی اما ماجرایی دیگر دارد. امید و ناامیدی یک زندانی به ارزیابی او از زندان وابسته است. اگر زندانی عادت کند به زندگی در زندان، محکوم است به ناامیدی بنیادی. زندگی برای او یک چهاردیواری است با افق‌های چسبیده به صورت و بی روزن. روزهای اول، ممکن است فریاد این زندانی یا آواز یک زندانی دیگر دلش را گرم کند به فردایی دیگر. گوش بسپرد به اخباری که حاکی است از فرار این یا آن زندانی بی قرار. اما کم کم از این دست سر و صداها و اخبار تازه خسته می‌شود. دل می بندد به کیفیت صبحانه امروز که چه تفاوتی داشت با صبحانه دیروز. ممکن است امید ببندد به صبحانه فردا و اینکه خدا کند خوراکی‌های دلپذیر او را بدهند. در فضایی که ناامیدی به بنیاد وجود و هستی او بدل شده، دل به امیدک‌های کوچک می‌بندد. چند ساعتی به هواخوری هم اگر برود، زود دلش تنگ می‌شود برای آرامش و آسایشی که درون سلولش وجود دارد. او که عادت می‌کند به محیط زندان، کم کم نظام ارزش‌گذاری‌اش دگرگون می‌شود، چه بسا به تفصیل از مزیت‌های زندگی در زندان نسبت به فضای پرآشوب شهری داد سخن دهد. خدا را شکر کند به خاطر نعمت زندان.

اما اگر یک زندانی عادت نکند به زندان و هیچ گاه فراموش نکند نعمت آزادی را، وضع متفاوتی دارد. او لاجرم به نحو بنیادی یک امیدوار است. حتی اگر در تلخ‌ترین وضعیت زندگی کند. هستی او با امید عجین شده حتی اگر حبس ابد گرفته باشد. حتی اگر منتظر حکم اعدام باشد. چه بسا در یک فرصت کوچک به نحوی معجزه وار فرار کند.  

افق‌های پیش رو مسدود به نظر می‌رسند. بنابراین به طور طبیعی احساس ناامیدی روز به روز افزون‌تر می‌شود. ناامیدی نم فرساینده‌ای است که همه جا حتی در درون کابینه نفوذ کرده است. فزونی گرفتن این ناامیدی دولت و ساختار کلی حکومت را به وضع همان پیرزنی رسانده که با ویلچر حرکت می‌کند. متولیان امر به جای گفتار درمانی، و توصیه به امید روان شناختی، خوب است بدانند باید تصمیم‌های بزرگ گرفت. تنها به شرط تصمیم‌های بزرگ حصارهای ناامیدی می‌شکنند و پنجره‌های تازه گشوده می‌شوند. وضع متعارف امور، مولد امید نیست. اخبار این روزهای کره شمالی، برای مردم جذاب شده‌اند، حتی اگر در بخش‌های خبری ایران خیلی به آن نپردازند.

متاسفانه تصمیم گیرندگان کشور، خیلی دوست ندارند مردان تصمیم‌های بزرگ و نامنتظر دیده شوند. به ظاهر استوار بر مواضع پیشین ایستاده‌اند حتی اگر در پس پشت‌ها خبرهای دیگری در جریان باشد. اصولاً از اعلام علنی و شجاعانه ورود به یک دوران تازه، هراس دارند. پوست‌ دوران قدیم را بر وضعیت‌های تازه می‌پوشانند. این کاری است که در چهار دهه گذشته کرده‌اند.

در فضایی که هیچ کس هیچ تصمیم تعیین کننده‌ای در علن نمی‌گیرد، مردم احساس زندانی بودن می‌کنند. گاه به صفت آن زندانی که تلاش می‌کند به زندان خو کند، اما با یک احساس عمیق و بنیادی ناامیدی، و گاه عادت نمی‌کند، امیدوار است، منتظر نشسته و در هر فرصتی، ممکن است سودای رهایی و آزادی اش همه چیز را دگرگون کند.  

آنگاه فقط خدا می‌داند چه اتفاقی خواهد افتاد.


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

نقد دین با هدف احیای نام خداوند

يكشنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۵۴ ب.ظ

چرا پس از چندین ماه، هنوز تمایل داریم در باره شورش‌هایی بنویسیم یا بشنویم که چندین ماه پیش اتفاق افتاد؟ باور نکرده‌ایم که ماجرا پایان پیدا کرده است. همه نگران هستند مبادا موج تازه‌ای در راه باشد و این بار کنترل ماجرا از دست در برود. آنها از ضروری‌ترین خواست‌های اولیه خود سخن می‌گفتند و بسیاری از مردم با آنها همدل بودند اما همراهی نمی‌کردند. نه به این خاطر که می‌ترسیدند به تظاهر کنندگان بپیوندند، بلکه از این حیث که می‌ترسیدند ماجرا به یک ماجرای بزرگ تبدیل شود و کار از دست در برود. کسانی هم همدل نبودند و اصولاً از نفس وجود این شورش‌ها هراسان بودند.

وضع عجیبی است. سطح نارضایتی در کشور فوق العاده بالاست. کسانی از بیکاری، کسانی از فقر و تنگدستی، کسانی از فقدان آزادی‌های فرهنگی و اجتماعی، کسانی از فسادهای دامنگستر اداری و کسانی بابت اموال فنا شده خود، معترضند و در فرصت‌های گوناگون عصبانیت خود را با صور مختلف بروز می‌دهند. اما در مقابل عصبانیت بروز کرده گروهی، کسان دیگر به تماشا می‌ایستند، و با نگرانی به آنها می‌نگرند. کسی همراهی نمی‌کند. اعتراضات در محدوده یک گروه اجتماعی خاص باقی می‌ماند تا اینکه ماجرا پایان پیدا ‌کند. مردم همزمان با اینکه گاه با تظاهر کنندگان همدل‌اند، اما وقتی همه چیز با سرکوب و بازداشت، پایان پیدا می‌کند نفس راحتی می‌کشند. اجازه بدهید به این وضعیت نامی بگذاریم: سکوت و تماشا.

این وضعیت سکوت و تماشا، ناشی از ترسی است که همه گیر شده است. چیزی هست که همه ما را می‌ترساند و آن فروپاشی کلی ساختار و نازل شدن بلایی است که این سال‌ها بر عراق و سوریه و بسیاری دیگر از کشورهای منطقه نازل شد. روان فردی و جمعی ما، از نزول یک بلای ویرانگر می‌ترسد. ممکن است تقاضاهای یکدیگر را به حق بدانیم، اما در عین حال از هم می‌ترسیم. هیچ گروهی نمی‌داند در صورت غلبه یک صدای معترض، چه بلایی سر او خواهد آمد. طبقات فرودست از جنبشهایی فاصله میگیرند که طبقات متوسط و فرادست دائر مدار آن هستند، طبقات متوسط و فرادست نیز از جنبشهای طبقات فرودست کناره می‌گیرند.

در این میان، تنها نیروهای ضد شورش و نیروهای اطلاعاتی و امنیتی هستند که امتیاز می‌گیرند. این فرصت را دارند که بابت پایان دادن به یک ماجرا، از طبقات دیگر پاداش بگیرند. دست آخر می‌بینی، چشم امید همه به نیروهایی است که می‌توانند به روش‌های مختلف به غائله خاتمه بدهند. ترس همه از روزی است که این نیروها دیگر قوت و توان خود را از دست داده باشند و آنگاه همه از چشم اندازی می‌ترسند که دیگر کسی جلودار دیگری نیست.

شکل دیگری از ماجرا، در جشن‌ها و مراسم دولتی نمودار می‌شود. بیش از یک دهه است، به مناسبت‌هایی سردمداران سیاسی اعلام جشن و شادی می‌کنند اما مردم با سکوت و تماشا به آنها می‌نگرند. هنوز به یاد داریم که دولت ایران، هر از چندی خبر خوش هسته‌ای می‌داد و جشن می‌گرفت. اما هیچ نشانه‌ای از شادی در مردم کوچه و بازار نبود. همه ساکت بودند و تماشاگر، و به شادی دولتمردان با تردید و نگرانی می‌نگریستند. همدل هم اگر بودند، همراهی نمی‌کردند. شاید احساس می‌کردند آنها به یک پیروزی دست پیدا کرده‌اند که حد و حدودش برای مردم روشن نیست، اما از پیامدهای آن نگران بودند. سال‌هاست به مناسبت نهم دی، از یک رویداد بزرگ سخن گفته می‌شود، و کسانی جشن می‌گیرند و مردم ساکت و تماشاگرند. پایان پیدا کردن سلطه داعش بر عراق، جشن گرفته شد. بسیاری از مردم همدل بودند، اما نشانه‌های شادی و سرور را در مردم نمی‌دیدی، سرانجام تصور می‌کردند آنها سرانجام در طرحی که داشتند موفق شدند.

این وضعیت سکوت و تماشا، که گروه‌های مختلف مردم و نسبت میان دولت و مردم را پیچیده و نامفهوم کرده است، چه وضعیتی است؟ چیزی میان ما از دست رفته است. در نتیجه فناشدن آن امر، نسبت به یکدیگر احساس خویشاوندی نمی‌کنیم. به هم اعتماد نداریم و از سرنوشت خود در نتیجه تفوق دیگری هراسانیم. از روز مبادایی می‌ترسیم که دیگر کسی جلودار دیگری نباشد. ما از چنان روزی می‌ترسیم. مشکلات حیاتی بسیار داریم. از آب و فساد و بیکاری و گرانی و فقدان امنیت و آزادی‌ها رنج می‌کشیم. اما از تلاش جدی برای تحصیل آنها نیز نگرانیم. سوال بزرگ دوران ما عبارت از آن است که چطور می‌توانیم به وضعیتی منتقل شویم که مشکلاتمان به سمت حل شدن پیش بروند اما بدون اعتراض و آشوب و تظاهرات و قیام. شاید به تدریج پاسخی میان ما قدرت پیدا می‌کند: فرد قدرتمند و صالحی بیاید و با نیروی قاهره خود مشکلات کشور را حل کند. ما به خود جمعی مان اعتمادی نداریم، توسل می‌جویم به یک شخصیت قاهر و نیرومند. دقیقاً از منظر همین روان جمعی هم هست که به تدریج کسانی چشم امیدها را به سمت نیروهای نظامی متوجه می‌کنند. به یک سردار. ما چیزی را از دست داده‌ایم.

چه چیز از دست رفته است

آنچه از دست رفته، و به نظرم بنیاد چنین وضعیتی را توضیح می‌دهد، فقدان نگاهی کل نگر است. دایره دید ما در حوزه‌های مختلف خاص گراست و مقاوم در مقابل هر گونه کلیت سازی. وجدان شخصی و گروهی‌مان نیز در محدوده همان نگاه محدود خاص‌گرایانه مان به حرکت می‌افتد. مساله ما، مساله خاص ماست بی اعتنا و اغلب در مقابل آنچه خواست و مساله عمومی تلقی می‌شود.

اجازه بدهید در این باره توضیح دهم و بعد بازگردم به مساله‌ای که طرح کردم. ما درکی از کلیت حیات انسانی نداریم. توجهی به این نداریم که در یک جهان زیست می‌کنیم و هر کدام ما، به صفت فردی، گروهی یا به صفت یک ملت و دولت خاص، وظیفه‌ای برای بهزیستی و صلح و برابری جهانی داریم. به دردها و رنج‌های مسلمانان توجه می‌کنیم اما بسیاری از آلام جهان هست که نسبت به آنها بی‌تفاوتیم. مثلاً چقدر به فقر و گرسنگی در سطح جهانی می‌اندیشیم و نسبت به آن حساسیت داریم؟ چقدر در باره سرکوب‌های سیاسی در ترکیه حساسیت داریم؟ ماجرای فلسطینی‌ها را رسانه‌های دولتی تبلیغ می‌کنند اما چقدر حساسیت جمعی نسبت به آن چیزی داریم که در کرانه باختری و نوار عزه جریان دارد؟ ما چقدر حقیقتاً موجودیتی داریم به نفع صلح، همزیستی، عدالت و برابری در عرصه بین الملل.

نظام سیاسی ما، مدعی دفاع از دین در حیات سیاسی است. چقدر تابع یک نگاه کلی در خصوص حضور قدرت بخشی به دین در عرصه سیاسی است؟ تا چه اندازه در مقایسه با نگاه‌های سکولار و غیر دینی، به آبروی دین در عرصه عمومی در سطح جهان می‌اندیشد؟ مثلاً از متفکران مسیحی و یهودی که به همین منظر می‌اندشند توجه می‌کند؟ ما درکی از کلیت جهان اسلام نداریم. نمی‌توان رفتارهای ما در این منطقه را به نفع مسلمان و همزیستی مسلمانان با یکدیگر توضیح داد. علاقه و حساسیتی که نسبت به شیعیان داریم، ما را به یکی از نیروهای موثر در بیداری و تشدید تعارضات تاریخی شیعه و سنی تبدیل کرده است. چقدر قطع نظر از اینکه شیعیان چه وضعی در منطقه دارند، به کلیت وضعیت مسلمانان در جهان امروز می‌اندیشیم؟ چقدر نگاه کلی به شیعیان در منطقه داریم. آیا از همه شیعیان قطع نظر از نسبت و موضعی که به ما دارند یکسان می‌اندیشیم؟ یا خود عامل تفرقه میان شیعیان نیز هستیم. آنها را به گروه‌هایی که با ما همسویی دارند و آنها که همسو نیستند تقسیم کرده‌ایم؟

همه این‌ها را گفتم تا سرانجام برسیم به ماجرای امروز خودمان. ما چقدر نگاه کلی به حیات ملی‌مان داریم؟ مساله طبقات فرودست تا چه اندازه مساله همه ماست؟ شاید خواست طبقات فرودست را به حق بدانیم، اما به هر حال آنها فرودست‌اند و مسائل‌شان به خودشان مربوط است. مساله فرودستان مساله فرادستان نیست. فرادستان موافقند اگر امکان پذیر است کاری برای فرودستان انجام شود، اما اعتراض فرودستان اگر بخواهد به یک مساله عمومی تبدیل شود فرادستان احساس خطر می‌کنند. از قدرت یابی فرودستان فرادستان می‌ترسند. چنانکه مساله فرادستان مساله فرودستان نیست. از قدرت یابی آنها نیز فرودستان می‌هراسند. ماجرای نسبت‌های قومی ما نیز همینطور است. آنها عرب و کرد و بلوچ‌اند و ما نیستیم. آن نگاه کلی که همه ما را کلیت می‌بخشید و از رنج یکی ناله همگان بر می‌خاست از دست رفته است. اغلب با آنها همدلی و همدردی نمی‌کنیم، حتی به صداهاشان گوش هم نمی‌دهیم اما به محض اینکه از قدرت یابی شان خبر دار شویم، می‌ترسیم.

در صحنه سیاسی به نیروهای رقیب هم بیاندیشید. هیچ جناحی در عمل و گفتار خود به چیزی به نام کلیت حیات ملی ما نمی‌اندیشد. هر یک برای دیگری یک دشمن غدار است و باید برای حذف و طرد او از هر حربه‌ای سود بجوید. هیچ نگاه و شخص و موضعی نیست که قطع نظر از تعارض این گروه‌های خاص، به چیزی به نام مصالح ملی بیاندیشد.

ماجرا را همینطور خرد و خردتر کنید. به نسبت ما با همسایگانمان بیاندیشید. کلیت‌های محله‌ای کجاست؟ کلیت های خانوادگی کجاست؟ چقدر خانواده‌های امروزی برای حفظ آنچه کلیت خانواده و مصالح کودکان است به تداوم حریم خانوادگی می‌اندیشند؟ به آمار طلاق توجه کنید. 

حتی به کلیت زندگی فردی هم نگاه کنید. چقدر هر یک از ما به چیزی به نام کلیت زندگی شخصی‌مان می‌اندیشیم؟ چقدر به این نکته می‌اندیشیم که جوانب و ساحات زندگی ما، چه نسبتی با هم دارند؟ چقدر دلنگران چیزی هستیم که قدیمی‌ها تحت عنوان آخر و عاقبت به خیری از آن یاد می‌کردند؟ به لحظه و شادی‌های فردی و اوج لذت در حال و لحظه می‌اندیشیم. قطع نظر از پیامدهایی که بر ساختار و کلیت شخصیت مان خواهد داشت.

از همین منظر وضعیت سکوت و تماشای عمومی‌مان را درک کنیم. اینکه به یکدیگر می‌نگریم، همدل هم که باشیم همراه نیستیم. از همین منظر ترس عمومی‌مان از یکدیگر را فهم کنیم. ناهمراهان، از یکدیگر می‌ترسند. از همین منظر وجاهت سرکوب و نیروهای ضد شورش را دریابید و از همین منظر به احساس به تدریج تقویت شونده به اینکه سرداری بیاید. از همین منظر هم به فسادهای دامنگستر بنگرید. هر کس دایره دید و وجدانی محدود دارد اصولاً قادر نیست به پیامدهای آنچه می‌کند در سطح کلی و عام بیاندیشد، خیلی تصور بدی از آنچه می‌کند ندارد.  

چیزی را از دست داده‌ایم و آن کلیت است. وجدان بیدار اخلاقی داریم. اما محدود به قلمرو شخصی و گروه همسودی که به آن وابسته‌ایم. ما به نگاه کلیت نگر نیازمندیم. همان نگاهی که دایره دید ما را از قلمرو ملموس فردی و گروهی مان فراتر ببرد و در یک سطح به کلیت حیات انسانی، در سطح دیگر به کلیت ایرانی مان، به کلیت گروه‌های اجتماعی، به کلیت همسایگی و زیست هم محلی‌ها و در سطح دیگر به کلیت حیات فردی مان بیاندیشیم. کلیت را فراموش کرده‌ایم و در پرتو فراموشی کلیت، خودهای جهانی، ملی و شخصی مان به فنا رفته است. ترس حاصل فراموشی کلیت‌ها و همراهی‌ها و همدلی هاست.

در این میان یک نکته را فراموش نکنید. این جهان فاقد کلیت، غیر اخلاقی نیست. برای خود اصول اخلاقی خاص  و نیرومندی دارد. به واسطه همین اصول اخلاقی‌اش هم هست که گسترش پیدا می‌کند. این جهان فاقد کلیت، هر سنخ از اخلاق متکی بر تکالیف نسبت به کل را مردود اعلام کرده و به جای آن یک نظم اخلاقی حق مدار و فردی را جانشین کرده است. این نظم اخلاقی یک اصل بنیادین دارد: حق داری هر کاری که می‌خواهی بکنی با هر الگویی زندگی کنی و بیاندیشی، مگر آنچه به دیگران آسیب می‌رساند. دیگران مورد نظر در این عالم فاقد کلیت، دامنه فراخی ندارد. منظور کلیت حیات انسانی یا کلیت ملت و قوم و طبقه نیست. مقصود همین حسن و عباس و مریم و زهرایی است که در محدوده تنگ روابط خاص یک فرد جای دارند. ممکن است در یک نگاه کلیت نگر آنچه می کنم، در یک سطح کلان، فاجعه آفرین باشد. اما در قلمرو محدود روابط من، نشانگانی از آن را نیابم. مثلاً من به چه کسی آسیب می‌زنم اگر نیم ساعت در حمام بمانم. در محدوده خاص قلمرو یک شخص، هیچ کس آسیبی نمی‌بیند. اینجا چشم بینا و وجدان بیدار کلیت اندیشی لازم است تا بداند این کار بخشی از یک فاجعه ملی است.

 

کلیتی که باید ما را نجات بخشد

کلیتی فراموش شده است، این فراموشی اینک شخصیت‌های ما را از درون پوسانده است. احساس بی‌هویتی و بی‌معنایی در زندگی می‌کنیم. قلمروهای خانوادگی و محلی، قومی و ملی ما از هم گسیخته است و نگاه انسانی به خویشتن و همگان را از دست داده‌ایم. کلیتی فراموش شده است و ما به دنبال خود هزاران فراموشی دیگر را به ارمغان آورده است. دقیقاً به همین دلیل است که بیشتر از یکدیگر می‌ترسیم و کمتر قادریم یکدیگر را فهم کنیم، با هم همدلی کنیم و همراهی.  

چه چیز می‌تواند کلیت را به نگاه‌ها و وجدان‌های ما بازگرداند؟ کلیت یعنی نگاهی که از قلمرو شخصی و منافع و امیال ما فراتر است و ما را مکلف به الگویی از زندگی می‌کند که مقتضی کلیت است. زخم دیگران، زخمی بر بدن این کلیت و بنابر آن زخمی است بر بدن شخصی مان. خدا و نام مقدس او، به ویژه در یک جامعه با سنت‌های نیرومند مذهبی همین نقش را بر عهده دارد. اینجا خدا مرده است. مرگ خدا، یعنی  مرگ کلیت در یک جامعه با سنت‌های نیرومند دینی. به همین جهت است که قرآن از همراهی و همزمانی فراموشی خدا و فراموشی خویشتن سخن می‌گوید. خدا همان کلیت فارغ از زمان و مکان و قومیت و مذهب و تمام مرزهای دیگر انسانی است. به اعتبار اوست که فرد می‌تواند از جزئیت خویش فراتر رود. به اعتبار احیای دوباره خداوند در ساحت هستی فردی و جمعی مان، قادریم از این فضای عمومی ترس از یکدیگر نجات پیدا کنیم.

متهم ردیف اول مرگ خداوند در ساحت حیات جمعی ما، روحانیون و متولیان دین‌اند. آنها الگویی از دین را بر مردم مسلط کرده‌اند که  همه چیز در آن هست الا خداوند. آنها به سه حربه زندگی اجتماعی و فرهنگی را در این دیار از خدا گرفتند:

اول به واسطه جزئی اندیشی‌شان. آنها برای موارد خاص آسمان و زمین را یکی کردند. از حجاب زنان بگیرید تا دست دادن رئیس جمهور با یک زن. اما هیچ گاه هیچ کس، دغدغه‌ای به نام کلیت دین نداشته است. هیچ کدام نگفتند و ننوشتند منظومه و ترکیبی که از دین ساخته‌ایم، چقدر قابل دفاع است. چقدر به افزایش معنویت و اخلاق در عرصه عمومی کمک می‌کند. چقدر موجبات وهن دین را فراهم کرده‌اند. با هر آنچه برایش پا فشردند و با هر آنچه از آن به سادگی گذشتند، موجبات سقوط یک اقتدار الوهی در عرصه عمومی و وجدان جمعی را فراهم آوردند.

دوم به واسطه تجسد بخشیدن به خداوند در مواضع و مناصب گوناگون سیاسی و دینی. آنها به اشکال محتلف و در لباس و مناصب گوناگون، مدعی نمایندگی خداوند شدند. با همان اقتدار و یقین و اعتماد به نفس سخن گفتند که خداوند سخن می‌گوید. خدای دیدار پذیر هیچ‌گاه در عرصه عمومی اقتدار ندارد. خداوند همه اقتدار خود را وامدار غیبت از زمین است.

سوم، به واسطه خاص گرایی که مقتضی تداوم بخشی به یک نظم سیاسی است. این روایت از دین، هر روز بیش از پیش، ناچار است از دایره کوچک‌تری از گروه‌های ذی نفع دفاع کند و هر چه این دایره تنگ‌تر می‌شود، مرزهای من و غیرش پررنگ‌تر می‌شود و غیریت گذاری‌هایش خونین‌تر. خدای عینی شده و در عین حال خاص گرا، زاینده هیچ کلیتی در عرصه عمومی و وجدان شخصی نیست. 

اگرچه مهم‌ترین دعوت کنندگان به خداوند، ادیان هستند، اما همان ادیان نیز، قاتلان خداوند در ساحت وجدان و آگاهی عمومی‌اند. چنین است که همه ادیانی که پس از ادیان دیگر آمده‌اند، به قول دکتر شریعتی، مذهبی علیه مذهب و تلاشی برای احیای خداوند محبوس و مقتول شده توسط یک دین مستقر است. چگونه خدای بی زمان، بی مکان، فراتر از همه جزئیات و امور مشروط به خدایی تغییر ماهیت داد که جزئی و مشروط و خاص گراست و چنین خدایی البته خدای به ظاهر زنده است. این کاری است که مقتضیات و ملزومات تداوم یک نظم سیاسی به ارمغان آورد. مرگ خدا در عرصه عمومی، با مرگ خدا در ساحت روانشناختی و فردی همراه شد و اینک با وضعیتی چنین گسیخته و توام با نگرانی و ابهام مواجهیم.

ما برای احیای خویشتن فردی، جمعی و ملی مان، برای احیای امکان نگاه اخلاقی و انساندوستانه مان، برای احیای این امکان که بتوانیم در سطح عام و عموم بشری بیاندیشیم و به خود به منزله موجودیتی شریف در تاریخ بیاندیشیم، نیازمند بازپس گیری خداوندیم. هیچ چیز مقدس‌تر از یورش و حمله نقادانه به روایتی از دین نیست که هر روز، بیشتر و بیشتر نام خدا را بر مصدرهای تابلوها و نامه‌ها می‌نشاند، تا پوششی برای محبوس بودگی‌اش بسازد. ما نیازمند نقد دین، با هدف احیای نام خداوندیم.

 

********

متن فوق گزارشی از سخنرانی من است که در جمع دانشجویان آزادی خواه دانشگاه شهید بهشتی در تاریخ بیست و هشتم فروردین ماه ایراد شد.


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

منازعه شرط زایندگی است اما

چهارشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۳۰ ب.ظ

ناآرامی‌هایی که در چند ماه اخیر در کشور جریان دارد، اغلب خصلتی محلی دارند. درست مثل آنچه دیروز در کازرون اتفاق افتاد، یا آنچه قبل از آن در اهواز یا اصفهان. آنچه امروز کازرونی‌ها به آن معترضند، به موضوع اعتراض اهوازی‌ها ربطی ندارد و این دو هیچ ارتباطی ندارند با آنچه اصفهانی‌ها به آن معترضند. درست مثل بی ارتباطی اعتراض معلم‌ها با مال باختگان و بی‌ارتباطی این دو با کارگرانی که ماه‌هاست حقوق خود را دریافت نکرده‌اند. مطمئن باشید زیر پوست جامعه ما، صور تازه‌ای از اعتراض نهفته است که تازه‌گی خواهد داشت و به صور دیگر اعتراض بی ارتباط است. آنها به تدریج متولد خواهند شد.

این طور نیست که پیش از این، بسترهای تعارضات محلی وجود نداشت. تعارضات محلی از تعارضات کلان سیاسی تبعیت می‌کرد. در سطح ملی، صحنه‌ای گشوده بود و همه با هیجان درگیر و دلمشغول آن بودند. کسانی از انقلاب و ارزش‌های دینی سخن می‌گفتند و دست به یقه بودند با کسانی که مدافع دمکراسی‌اند و این دو، گاهی خود را در نزاع با کسانی می‌یافتند که از عدالت دم می‌زدند. بسیاری از این تنازعات محلی کم رمق بود، و مردم هر یک منتظر بودند تا خواست‌هاشان در نتیجه غلبه این بر آن یا آن بر این تحقق پیدا کند.

متاسفانه هیچ مرجعی نبود که بداند اعتبار این صحنه پرمنازعه نباید از دست برود. تداوم اعتبار آن صحنه منوط به آن بود که هر کدام در پیشبرد اهدافشان، تا حدی موفق باشند. به طوری که کسانی بتوانند با افتخار به عنوان پرچم دار اسلام و انقلاب شناخته شوند، کسانی با افتخار پرچمدار دمکراسی خواهی و کسانی پرچمدار عدالت. کسب این افتخارات نیز امکان پذیر نبود مگر آنکه برای تحقق آرمان‌های هر یک، بسترهای لازم گشوده شود. آنگاه بخش مهمی از خواست‌های محلی، پیرو تنازعاتی که در سطح ملی جریان داشت، حل و فصل می‌شد.

سیاست صحنه منازعه است. منازعه اساساً جوهر حیات سیاسی است. منازعه در عرصه سیاست، یک زائده نیست، شرط زایندگی و شکوفایی این عرصه است. اما وقتی عرصه این منازعه می‌تواند در سطح ملی اتفاق بیافتد، مردم ضمن منازعه، خود را در هیکل بلند یک ملت تجربه می‌کنند. ضمن منازعه، با خود کلی و عامشان رویارو می‌شوند. ضمناً به این نکته هم پی می‌برند که برای تحقق خواست‌های به حق محلی و گروهی‌شان، لازم است مصالح کلی و ملی را رعایت کرد. اما وقتی هر گروه و بخشی از جامعه در محدوده چشم‌انداز محلی و گروهی‌اش، مطالباتش را تعقیب می‌کند، تشخص جمعی و کلی‌شان از دست می‌رود. با درکی پاره پاره از شخصیت ملی شان ملاقات می‌کنند.

مطالبات محلی و گروهی، در فقدان احساس شخصیت کلی و ملی، هیچ توقف گاهی ندارد. هر روز چهره‌های تازه پیدا می‌کند و صحنه‌های تازه گشوده می‌شود. 


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

جشن بی معنایی

شنبه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۰۲ ب.ظ

خام دکتر رز فضلی نقطه نظرات خود را در باره نقد و ارزیابی اینجانب از کتاب دکتر حسین بشیریه در سایت رستاک منتشر کرده اند. به نظرم یادداشت مذکور حاوی نکات قابل تاملی است. فی الواقع ایشان به نقد موضع من در خصوص نسبت میان حقیقت و حیات سیاسی پرداخته اند. امیدوارم فرصتی دست دهد تا  ضمن پاسخ به خانم فضلی، این نسبت را  از منظر خودم بیشتر بکاوم. اصل یادداشت ایشان را که لطف کرده برای من ارسال کردند، تقدیم می کنم.

*******************

 

چندی پیش استادم آقای دکتر کاشی مطلبی را تحت عنوان " ملزومات "احیای علوم سیاسی" " در باب کتاب آقای دکتر بشیریه، منتشر کردند. بعد از خواندن مطلب، تصویری مدام در ذهنم چرخیدن می گرفت، چرخیدنی سمج که رهایم نمی کرد و از آنجا که ناخودآگاهِ آدمی معمولا نشان بی جهت  نمی دهد ، پس از چندی مقاومت در باب آن تصویر ، تسلیم شدم و تلاش کردم ، داستان آن را برای خودم و دیگران بخوانم:

ماه می سال 2012 بود که سارکوزی در میان شور و شوق هواداران فرانسوا اولاند رقابت را واگذار کرد. هم دانشگاهی های فرانسوی ام که اغلب جوانان روشنفکری بودند  با گرایشات چپ از نوع اروپایی اش من را به جشن پیروزی اولاند در شب انتخابات دعوت کردند تا همراه با شنیدن سخنرانی رئیس جمهور جدید به رسم خودشان به ریش نداشته ی سارکو بخندیم. این شادمانی قرار بود تا ساعت هایی بعد از نیمه شب ادامه پیدا کند که حدود ساعت 8 اجازه خواستم و جمع دوستان شاد و آزادم را به مقصد خلوت خانه ام ترک کردم. حال دختر بچه ی حسودی را داشتم که جمع دوستانی را با اسباب بازی های نو و زیبا که خود از داشتن آن ها محروم است، ترک می کند و در حالی که تلاش می کند خشم فروخورده اش را  فرو تر برد، خود را با این توجیهات که در عوض لابد از آن ها باهوش تر است و یا موفق تر خواهد بود، آرام می کند. از بخت بد ، آن شب در مسیر طولانی خانه ی من تراموا  به خاطر شادی عمومی کار نمی کرد و مجبور شدم مسیری حدودا یک ساعته را در دل شهر طی کنم. گریزی نبود. میان بافت اصلی شهر بوردو در میادین و ساختمان هایی اغلب میراث قرن هجدهم و نوزدهم ، جوانانی شاد مشغول سرخوشی بودند. صحنه ، صحنه ی یک شادی معمولی بود . شاید مثل خوشی جمعی پس از برد یک تیم فوتبال. جوانان و میان سال هایی بعضا آواز خوان و رقصان، در رفت و آمد و زنده. دیگر طاقتم طاق شد و بغض فرو خورده ام مثل سیل بر پهنای صورتم جاری شد. خوب است که مردم آن سرزمین عادت خیره شدن به صورت دیگری را ندارند چون آن ناهماهنگی را چندان نمی شد توجیه کرد. احتمالا کسی اشک هایم را هم به جای اشک شوق نمی گرفت زیرا که شادی آنسان در آن شب عمیق نبود که با شوق پیوند بخورد و شوق نه چندان ژرف که با اشک...

 

من از دوره لیسانس دانشجوی آقای دکتر کاشی بودم هرچند که در مقطع دکتری از بهره بردن مستقیم از کلاس درس ایشان محروم ماندم اما همواره پیگیر رویکردهایشان پیرامون مسائل گوناگون سیاسی ، اجتماعی و فضای دانشگاهی رشته ی علوم سیاسی در ایران، بوده ام. کلاس های درس دکتر کاشی از همان ابتدا من را به وجد می آورد . تعدادی از ما که به طور استثناء شاید، با علاقه ی قبلی وارد رشته ی علوم سیاسی شده بودیم تحت تاثیر کلاس های ایشان به فضای فکری مان پر و بالی جدید می دادیم. در بحث ها عمیق و عمیق تر می شدیم. هنر ایشان در همراه کردن ما با هر جریان فکری که درس می دادند به حدی بود که بحث های پر دامنه ی بعد از آن به بیرون از دیوارهای کلاس هم می رسید . کسی بیشتر سنگ هابرماس را به سینه می زد و دنبال چند عدد افق مشترک می گشت و یک فضای ارتباطی که این بار را ناکام نماند و  دیگری غرق در بحر نیچه تند و تند مشق های  فوکو را خط می زد و در شالوده شکنی روی ها سفید می کرد ...اما همه، همه ی این ها بودیم و نبودیم. در اینکه خود ایشان با کدامیک بیش تر همدل بودند هم یین ما دانشجویان گاه تردید هایی وجود داشت. اما بزرگترین میراث آن سال ها برای من و تعدادی دیگر که هیچ کدام گرایش فکری مشابه نداشتیم یک چیز مشترک شد : "تمرین مدارا". از آن سال ها تا به امروز بسیار دیدم کسانی محض رسیدن به همین تعبیر، دکتر کاشی را به نوعی محافظه کاری محکوم کرده اند اما به تصور من همچنان در سرزمینی که نویسنده ی "تمرین مدارا"یش ، خفه شده بود ، ترویج چنین تمرینی نه تنها محافظه کارانه نبود بلکه عمیقا از رادیکال ترین امکان ممکن می گفت: نوعی سیالیت.

سال گذشته بود که شنیدم ایشان از اتخاذ مشی ای در بخشی از حیات فکری و آموزشی شان اظهار شرمندگی کرده اند آن جا که با تدریس و گسترش آنچه جریان فکری موسوم به پست مدرنیسم قلمداد می شود، گویی راهی گشوده اند به سوی دنیایی که افراد را خالی از امکان نظر ورزی ای عملگرایانه می کرده و اینکه پست مدرنیسم و لیبرالیسم بسته بندی متفاوتی از یک کالا بودند که نتیجه اش همان شده که ذکر شد. وقتی مطلب ایشان را پیرامون اثر جدید دکتر بشیریه خواندم باز ناخودآگاه به یاد این اظهار شرمندگی افتادم . از قضا آن دوره ای که ایشان از آن یاد می کنند ، همان دوره پر بار دانشجویی من در محضر ایشان است. پس بگذارید همین جا سهم خودم را از این شرمندگی به تمامی به جان بخرم و یک جا به آتش بکشم.

برای من با خبر شدن از تلاش های پست مدرنیست ها در عرصه سیاست و بازاندیشی در حوزه ی سوژگی و عمل سیاسی یک امکان بزرگ بود در تجدید نظر کردن در مورد تمام داوری های پیشینی ام بر خاسته از گرایشات ایدئولوژیک خاص که همه ی راه ها را به رم اختصاصی خودش ، ختم می کرد و این یعنی گشوده شدن اولین امکان ِ عملِ واقعی. سیالیتی که ما را به نوعی صیرورت می رساند. همان شجاعت "ساختن بر بسترهای فاقد بنیاد". این شجاعت بدون درک این سیالیت ممکن نمی شد.  دریافت من از پست مدرنیسم ، برای من امکان داوری را حذف نکرد، بلکه آن را امکانی سیال تعریف کرد.

وقتی مقاله دکتر کاشی تحت عنوان "ملزومات "احیای علوم سیاسی"" را می خوانم ، نوعی پیوستگی با آنچه ابراز شرمندگی از ترویج پست مدرنیسم در عرصه ی آموزش علوم سیاسی ایران، اعلام می شود، می بینم. در هر دو ابراز نظر تمنای تکیه بر معنا  برای برون رفت از بحران بی عملی در فضای سیاست ورزی ایران، وجود دارد. دغدغه رسیدن به ایده ی حقیقت برای ایجاد امکان داوری و امکان عمل .  دریدا معتقد است :"اساس متافیزیک با این فرض بنیادین نشانه شناسی همراه است که هر دال، مدلول خود را همراه دارد یا موجب پیدایش آن می شود. متافیزیک، استوار بر این فرض است که معنا، به هر رو و همواره حاضر است و نشناخته ماندنش ناشی از ناتوانی ما در یافتن راه درست یا نادرستی ابزاری است که برگزیده ایم."  و این همه دغدغه ی رسیدن به ایده ی حقیقت برای دکتر کاشی ، آنجا برای من پرسش برانگیز می شود که تصور می کنم ما سال ها  با هجوم معنا در فضای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی زندگی مان رو به رو بوده ایم. برای انقلاب، برای جنگ، برای ساخت و ساز برای گفتگو همه جور معنابافی کرده ایم بدون اینکه به استثنای مورد انقلاب ، عملا چندان به فضای تولید معنا اندیشیده باشیم. فضایی که همان حفره ایست که میان دال و مدلول وجود دارد. آنچه ما را به امکان سیال داوری و ممکن شدن عمل سیاسی می رساند، در زمان حاضر و در گام نخست ، نه توافق بر سر ایده حقیقت که رسیدن به یک فضای عمومی آزاد است که در آن فاصله، خلاء ، حفره به منزله ی امکان واقعیِ دیدن، داوری، مدارا، توافق  و عمل محقق می شود. در این شرایط تنها امر مقدس و تنها امر مولد همان حفره است. امکان رسیدن به عمل بی آنکه گذشته، حال و حتی آینده را متصلب کنیم.

در بازگشتم به وطن و تجربه ی نزدیک دوباره ام از فضای دانشگاهی چیزی که دیدم نه فقدان معنا  بود و نه حتی جستجوگری در پی رسیدن به معنایی مورد توافق بلکه هراس آور تر از آن،  نوعی اطمینان کاذب بر گذر از مرحله ی دیدن، دریافتن و داوری  حاصل گشته بود که می شد بر پایه هایش حتی آینده پژوهید.

 شاید مصادیقی چون اقبال به آینده پژوهی و گسترش آن در فضای دانشگاهی ایران انعکاس دهنده ی همان دغدغه ی مطرح شده ی آقای دکتر کاشی در نقدشان به آقای دکتر بشیریه باشد یعنی همان فرض استفاده از امکان های پوزیتیویستی صرف برای برساختن آن سازه های قوام بخش و محرک، در راستای عمل سیاسی. همان تلاش در ساماندهی فکت ها و ارائه ی آن ها به عنوان مدلی که تصویرگر( بخوانید متصلب کننده ی) آینده باشد. وقتی در بستری ایدئولوژیک تلاش بر سامان مدلی بر اساس مشاهدات تجربی می کنیم، لاجرم همه ی تلاشمان را به کار می بریم تا ریشه ی دریافت های حاصل از مشاهده مان را و همچنین انجام آن ها را به ساختاری از پیش معنا دار شده ارجاع دهیم.

...

فکر می کنم راز گریه های بی دلیل آن شب تلخ ماه می سال 2012 تجربه ی حس بیگانگی در نوع مطلقش بود. تجربه ی زیسته ی من از انتخابات به من گفته بود که در چالشی بحث برانگیز فارغ از آنکه ساختار های سیاسی چه امکانی را فراهم می آورند، جنگ در انتخابات باید نوعی جنگ معنا باشد. آنقدر که تجربه ی محقق شدن خواسته ی تو، اشک شوق بر چشمانت بنشاند. تجربه ی فرانسویان اما، این وارثان اولیه سیاست ورزی مدرن چیزی بیش از جابه جایی آدم ها بر صندلی هایی که بیش از قرن ها بر آن ها تاریخ گزینش گری رفته بود، نبود. در آن شب شادی گروهی در شهر از میان ساختمان های کهنی که همواره بر نگه داریشان در فرانسه ، اصراری وسواس گونه وجود دارد، گذشتم. در میان انبوه شادی سرخوشانه و تهی از معنایی که گویی بنای یک ناسازگاری هویتی را با من گذاشته بود. گویی که اینان مجرمانی بودند که جرمشان شادی بی دلیل بود چرا که در کنج ذهن من، پیروزی در انتخابات نمی توانست یک اتفاق ساده باشد ، باید که حتما رخدادی در کار می بود تا بتوان به سلامتی اش نوشید. درک من ِ معنا زده (در هر دو سوی تعبیری که می تواند از این واژه به وجود بیاید) از پیروزی و شادی، ناخودآگاه درکی ایدئولوژیک بود که در غفلتی تاریخی از فهم تجربه ی زیسته ی این جمعیت شاد، به خصومت بدل شده بود.

در ایران هم اما کم حس غریبگی به سراغم نمی آید. فریاد ناصری، شاعر، نویسنده و تحلیل گر در یکی از یادداشت هایش می نویسد: " . تاریخ بصری شهرهای ما به شدت ناپایدار و دچار فراموشی است. کافی‌ست تصاویر را بررسی کنید دهه نمی‌گذرد که دیگر آن محله‌ای که می‌شناختید نیست. آن خانه‌ها و کوچه‌ها نیستند. آنکه ویران می‌کند فکر می‌کند این خانه‌ی قدیمی و دیوارهایش مال اوست و هیچ کس در این خاطره‌ی بصری سهمی ندارد. ما نتوانستیم از دل ساخت و سازهای خود به سمت ساخت و سازهایی برویم که با جهان امروز هم‌خوان باشد. پس از بیخ برکندیم و نو افکندیم. در نو هم، چنان که باید و شاید جا نمی‌افتیم پس مدام دستکاری. دستکاری تا بلکه به فرم دلخواه و راحت برسیم. نمی‌رسیم. فرم‌های از ریخت افتاده‌ی بد شکل می‌سازیم.درست است که ملزومات زیستن کهن دیگر وجود نداشته و ندارد و ملزومات دیگری پیش آمده است. اما چون این ملزومات به‌طور طبیعی پیش نیامده‌اند و بیشینه‌شان وارداتی است، برای ملزوماتشان هم فکری نشده است، پس ما درست در آن جا نمی‌افتیم."

به تصور من همه ی این از ریخت افتادگی ها  اما بیش از آنکه ناشی از ، از دست رفتن ایده ی حقیقت باشد ناشی از فقدان فضای لازم برای امکان تولید ایده و عمل است . ما به هر نوع عملی نیازمند نیستیم ما دقیقا به عمل رهایی بخش نیازمندیم و برای رسیدن به این شکل از عمل در درجه ی اول نیازمند فضای عمومی ای هستیم که به ما امکان درک شکاف و پذیرش شکاف، فقدان، خلاء و ناممکن را بدهد پس از آن است که ما امکانِ دریافت، داوری، مدارا و عمل را چون امکان هایی حقیقی درخواهیم یافت.

  • محمد حواد غلامرضاکاشی