زاویه دید

تاملاتی پیرامون مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی

زاویه دید

تاملاتی پیرامون مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی

۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

عرصه عمومی و ظهور یک جامعه قدرتمند

پنجشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۲۵ ق.ظ

من از مرگ عرصه عمومی و ضرورت احیای آن سخن گفتم. این فراخوان مبتنی بر یک فرض است: عرصه عمومی مفهومی پیشینی و موجود نیست. عرصه عمومی را باید به وجود آورد. خلق و ایجاد عرصه عمومی وظیفه روشنفکران است. اجازه بدهید ابتدا درک خود از عرصه عمومی را عرضه کنم. فهم من از عرصه عمومی با آنچه هابرماس پرورده، انطباق تام ندارد. بیشتر منطبق بر بازآفرینی‌هایی است که متفکرین دیگر از این مفهوم هابرماسی عرضه کرده‌اند.

 

مفهوم عرصه عمومی

عرصه عمومی قبل از هر چیز با قواعد، باورها، و تجربیات ملموس مردم در زندگی روزمره سروکار دارد. مردم عملاً به نحوی زندگی می‌کنند با دردها و رنج‌ها و خوشی‌ها و امیدهای بسیار. باهم رقابت می‌کنند، می‌ستیزند،  کینه می‌ورزند و حسادت‌ها و حمایت‌ها و همدلی‌ها می‌کنند. این سطح تجربی از زندگی روزمره، فاعلیتی در مقابل ساختارهای کلان قدرت و استیلا ندارد. بیشتر موضوع قدرت و دستکاری دستگاه‌های تبلیغاتی است. بیشتر موضوع تعرض و تجاوز ساختار قدرت است. نظام پیشرفته سرمایه‌داری با حربه تبلیغات، این عرصه تجربی زندگی روزمره را تحت استیلای خود می‌برد و تا می‌تواند از ظهور فاعلیت سیاسی در  آن ممانعت به عمل می‌آورد.

عرصه عمومی، اتفاقی است که به مدد زبان روی می‌دهد. هنگامی که مفاهیم و منظومه‌ای از باورها، این قابلیت را پیدا می‌کنند که در جهان دردها و رنج‌ها و امیدهای مردم، آشنا قلمداد شوند، قلمرو تازه‌ای میان دستگاه‌های استیلا و عرصه خصوصی زندگی تاسیس می‌شود. این قلمرو تازه را عرصه عمومی می‌خوانیم. به عبارتی دیگر عرصه عمومی حاصل تلاقی مفاهیم مجرد نظری و تجربیات ملموس و روزمره عملی است. تلاقی زندگی روزمره و مفاهیم، تنها حاصل استدلال و منطق نیست، بلکه منظومه‌ای از عوامل دست در کار تلاقی مفاهیم مجرد یا زبان، و مصائب و رنج‌های زندگی خصوصی‌اند. یکی از آنها البته قوت و نیروی استدلالی است که مولد خرد و جهانی متمایز پیش روی مخاطبان است. علاوه برآن،

1.      زبان عرصه عمومی با ارزش‌ها و مفاهیم و مواریث فرهنگی آشناست. زبان عرصه عمومی، با تقلیل زندگی روزمره به منافع و لذات طبیعی لیبرال حاصل نمی‌شود. زندگی روزمره مفهومی پیچیده، غنی و متنوع است. زبان ضروری است از غنای زندگی روزمره بهره مند باشد. از اسطوره‌ها، باورها، عادات تاریخی و ارزش‌های موجود بیگانه نباشد. بیگانه نبودن با این منظومه به معنای تسلیم شدن به همه آنها نیست، بیشتر به معنای آن است که کم و بیش در درون منظومه آشنا قلمداد شود. هر آشنایی لزوما تسلیم تام نیست. اتفاقا تاویلی تازه از آنهاست.

2.      زبان عرصه عمومی مولد یک ذهنیت جمعی است. مولد یک جهان مشترک است. بر کثرت و تنوع جاری در زندگی روزمره، سطحی تازه از حیات مشترک بنا می‌کند. این اتفاق به مدد تولید نظامی از باورهای مشترک امکان پذیر است.  

3.      این ذهنیت جمعی، ارزشگذار نیز هست. منظومه‌ای از ارزش‌های اخلاقی بر آن مستولی است و به واسطه همین نیروی ارزشگذار، به یک قدرت مقاوم در مقابل نیروی تبلیغات تبدیل می‌شود.

 

زبان و عرصه عمومی در ایران

در ایران قبل از انقلاب، چنین قلمروی حاصل شده بود. قلمرو مذکور، نیروی خود را از جماعتی می‌گرفت که از روستا به شهر مهاجرت کرده بود اما در فضای شهری، عریان و بی پناه، روبروی دولت، و نیروی سرکوب آن قرار داشت. دولت می‌خواست جانشین همه بی پناهی‌ها، سرگشتگی‌ها، فقر و ناتوانی‌ها باشد. شاه خود را پدر معرفی می‌کرد، سرزمین را مادر و همه ساکنان را فرزندان خود می‌نامید. می‌خواست خانواده‌ای بسازد که جز عشق و دوستی برآن حاکم نیست. اما از آن دست خانواده‌هایی ساخت که پدر مرتبا ناچار  می‌شد کمربند خود را درآورد و به سر و کله بچه‌ها بکوبد.دولت شبه مدرن پهلوی نمی‌توانست زبانی برای گفتگو و مفاهمه با مردم به کار گیرد. چنین بود که رابطه جز سرکوب و خشونت نبود. گویی به این نتیجه رسیده بود که مردم جز زبان زور نمی‌فهمند.

عرصه عمومی، همان حریم میانجی بود که به طور تدریجی ساخته و نیرومند می‌شد. روشنفکران و روحانیون در این زمینه اثرگذار بودند. جامعه ایرانی در طول دوران سلطنت پهلوی بیشتر و بیشتر از یک عرصه عمومی و زبانی مقتضی آن بهره مند شده بود. این ساختار زبانی، نمایندگان کثیری درایران قبل از انقلاب داشت.

مفهوم عرصه عمومی البته یک مفهوم ایده آلی و یوتوپیک است. زبان عرصه عمومی در ایران، خود البته خالی از بازی قدرت و استیلا نبود. می‌توانستی در آن نطفه‌های یک ساختار جایگزین را بیابی که در انتظار یک ساختار سرکوبگر بدیل است. اصلی ترین عامل مرگ عرصه عمومی در ایران پس از انقلاب نیز از همان نطفه‌های نهفته در عرصه عمومی قبل از انقلاب نشات گرفت. آنچه از عرصه عمومی برآمد، خود به فاعل سرکوب عرصه عمومی بدل شد.

دین و ارزش‌های دینی، همه جا نقشی مهم در تولید نیروی زندگی در عرصه عمومی ایفا می‌کند. دین در عرصه عمومی ایرانی، نیز نقشی نیرومند و سازنده داشت. اما تبدیل کردن ارزش‌ها و مفاهیم دینی به آموزه‌های یک دستگاه تبلیغاتی که از بالا، تلاش دارد زندگی مردم را ساماندهی کند، بیشترین نیروی شکننده و ویرانگر عرصه عمومی در ایران بود. تبدیل کردن ستون خیمه عرصه عمومی به ستون خیمه استراتژی تهاجم به زندگی خصوصی، همانند سمی مهلک عرصه عمومی ایران را به سمت مرگ پیش برد.

 

نقش روشنفکران

روشنفکران برای تولید یک نیروی مقاوم در مقابل ساختارهای تهاجمی نظم مستقر، چاره‌ای جز یورش بردن به این ستون خیمه نداشتند. استراتژی روشنفکران در اواخر دهه شصت و اوایل هفتاد، کم اثر کردن نیروی دین در عرصه عمومی بود. آنها تلاش داشتند حربه موثری را که در دستان دولت است، تضعیف کنند اما همزمان در تضعیف نقش زبان در عرصه عمومی نیز کمک می‌کردند. در چنان شرایط پیچیده‌ای شاید راه دیگری نیز متصور نبود.

شاید به تعبیر برخی از شارحان هابرماس بتوان گفت که روشنفکران این دوره، که دکتر سروش مهم‌ترین چهره آن به شمار می‌رفت، نه به مرگ عرصه عمومی بلکه به تاسیس عرصه عمومی اما برای گروه و طبقه خاصی از مردم می‌اندیشید. میراث فکری دکتر سروش توانسته بود، یک عرصه عمومی ویژه طبقات متوسط تحصیل کرده شهری بسازد. آنچه دکتر سروش ساخت، با بستر تجربی زندگی طبقات متوسط شهری سازگار بود. به این معنا او زبان عمومیت بخشیدن به تجربه زیسته این طبقه بود. الگوی کنش سیاسی این طبقه هم اگر رای و انتخابات بود، فردیتی که او از آن دفاع می‌کرد مقتضی همین الگوی کنش بود.

روشنفکری اواخر دهه شصت، به این نتیجه رسیده بود که انقلاب، راه حل مسائل نیست. مشکلات را پیچیده و افزون می‌کند. بنابراین به طور سنگین و نیرومند به همه مواریث انقلاب منجمله بسترهای فکری آن تاخت. اما مشکل این بود که آنچه به جای آن نشانید، انتخابات بود. انتخابات تا حدی مشکلات را تقلیل می‌دهد اما نه آنچنان که همان طبقه متوسط شهری نیز بتواند احساس رضایت کند. انتخابات سرانجام ارضا کننده خواست همان طبقه برای تامین مطالباتش نبود.

برای جامعه ایران، راه سومی میان انقلاب و پارلمانتاریسم متصور بود و آن تقویت عرصه عمومی است. فکر کردن به یک جامعه نیرومند که به مدد احیا و خلق یک عرصه عمومی امکان پذیر است.عرصه عمومی که چندان به طور مستقیم و عاجل مدعی قدرت نیست و با سردمداران سیاسی بر سر مناصب نمی‌ستیزد، بلکه توانایی آن را داراست که رفتارها را تعدیل کند. عرصه عمومی سرمایه‌ای است که از تکرار اتفاقات شگرفی مثل دولت احمدی نژاد ممانعت به عمل آورد.

عرصه عمومی که دکتر سروش برای طبقات متوسط شهری تدارک کرده بود، تنها به کار رای و حضور یا عدم حضور در صندوق‌های رای می‌آمد اما برای مقاومت در مقابل رفتارهای دولتی مانند احمدی نژاد ناکارآمد بود. احمدی نژاد ثابت کرد که همه کار با همه می‌توان کرد. نمونه اعلای آن اتفاقاتی بود که در فضاهای دانشگاهی جریان داشت. اگر اساتید دانشگاه مهم‌ترین نمایندگان طبقات متوسط شهری بودند، او ثابت کرد با آنها همه کار می‌توان کرد و آنها قدرت هیچ مقاومتی ندارند. در چنان شرایطی، این نیاز وجود داشت که از آنچه دکتر سروش کرده بود، گامی پیشتر گذاشته شود و عرصه عمومی موضوع تامل تازه روشنفکرانه قرار گیرد.  

دست کم آنچه نباید اتفاق می‌افتاد، تبدیل کردن سنخ فلسفی مباحث روشنفکری به مباحث روانشناختی بود. اگر مباحث فلسفی و عقلی دکتر سروش، نسبتی با تولید یک عرصه عمومی البته در محدوده خاص طبقات متوسط داشت، مباحث روانشناختی، خداحافظی با عرصه عمومی بود. روانشناسی مد نظر مصطفی ملکیان، آفرینشگر زبانی بود که بیشتر به آلام خصوصی در همان زندگی خصوصی می‌اندیشید. رابطه زایشگر و عام زبان با عرصه خصوصی را می‌گسست و مستقیما وارد زندگی خصوصی می‌شد و در همان قلمرو درد و درمان را تشخیص می‌داد. گویی زبان و بیان دکتر ملکیان، وضعیت تحت فشار را به منزله یک واقعیت صحه می‌نهاد و به درمان زخم‌های زخم دیدگان در خانه می‌پرداخت. مثل پزشکی بود که درمان را به خانه‌ها منتقل کرده بود.

*******

برون رفت از این وضعیت، نیازمند بازاندیشی نسبت به میراث کار روشنفکری در ایران است. عرصه عمومی دوباره باید به مدد روشنفکران ساخته و پرداخته شود. ظهور دوباره عرصه عمومی، نیازمند بازاندیشی نسبت به کار روشنفکری است. تنها به مدد عرصه عمومی است که جامعه ایرانی از گسیختگی نجات پیدا می‌کند و مواریث از دست رفته احیا می‌شوند. شاید این مهم، نیازمند صرف نظر کردن اهل تفکر از سیاست روز و چند و چون آن، و بذل توجه به ساختارهای حیات سیاسی در دراز مدت باشد.  

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

روشنفکران ایرانی و بحران مخاطب

جمعه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۴، ۰۷:۳۳ ب.ظ

روشنفکران دچار بحران مخاطب شده‌اند. این گزاره را هر از چندی می‌شنویم. من که خود با شماری از روشنفکران نشست و برخاست دارم، گلایه‌های آنان را می‌شنوم. یکی از آنان، با لحنی طنز آمیز، می‌گفت پیش از انتشار فلان اثر، تصور می‌کردم آسمان و زمین را به هم ریخته‌ام. اما چندی بعد متوجه می‌شوم حتی نزدیک ترین دوستانم از انتشار اثر من خبردار هم نشده‌اند. یکی دیگر تلاش می‌کرد این وضعیت را تحلیل کند و فقدان اقبال عمومی از خود را نظرورزانه توضیح دهد. بیشتر به قیافه، و قدرت خطابه اشاره می‌کرد. حتی از اقبال و شانس نیز سخن می‌گفت. به نظر او در مقاطعی فرصت برای کسی فراهم می‌شود و برای کسی نه. من که از اوایل دهه پنجاه به اینسو، آثار روشنفکران درجه اول و دوم ایرانی را کم و بیش خوانده و دنبال کرده‌ام، تجربه زیسته خود را حکایت خواهم کرد و گمان خود از این بحران را توضیح خواهم داد. مدعای من در این یادداشت این است که محتوای پیام با توجه به نقش و کارکردی که در یک بستر خاص برعهده می‌گیرد، مخاطب خود را تولید می‌‌کند. کم و کیف مخاطب را در هر دوره باید با کم و کیف پیام‌های نقش آفرین و بستر انتقال پیام مورد مطالعه قرار داد. مخاطب امروز نسبتی با پیام امروز و کم و کیف فضای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی امروز دارد.

 

روند نزولی بازار روشنفکران

دوست بداریم نا نه، دکتر علی شریعتی سنجه روشنفکران پرمخاطب در ایران است. نه پیش از او و نه پس از او هیچ روشنفکری تا این حد بازار گرم مخاطب نداشته است. وقتی از بازار گرم سخن می‌گویم، به سه شاخص اشاره می‌کنم: نخست تعداد و کمیت مخاطبان، دوم تداوم و پایداری مخاطبان از حیث زمانی و سوم عمق ارتباط مخاطبان با پیام روشنفکران. پس از آن، انقلاب شد، نظامی فروریخت، نظامی دیگر جانشین شد و حال ببینیم بازار کار روشنفکری به کجا رسید. من قصه بازار روشنفکری را گزارش می‌کنم. از زمان پیروزی انقلاب به اینسو. تلاش می‌کنم با بهره گیری از آنچه سبب خلوت شدن بازار روشنفکران شد، چند و چون گرمی بازار روشنفکری در دوره شریعتی را تحلیل کنم.

همه چیز از جمع بندی یک شکست آغاز شد. روشنفکران و بخش مهمی از اقشار تحصیل کرده شهری، از ناکامی انقلاب سخن می‌گفتند. بر این باور بودند که انقلاب تنها هزینه‌های سهمگین به  آنها تحمیل کرده و رهاوردی برای مردم نداشته است. هر چه گذشت دفاع از دستاوردهای انقلاب  دشوارتر شد و جمع بندی یک شکست بیش از پیش روا دانسته شد. چه شد که چنین شد؟ آنچه کم و بیش مورد اجماع واقع شد، نااگاهی و جهل بود. عبارت جهل بر ظلم پیروز شد همین جمع بندی را عمومی می‌کرد. روشنفکران جدید آمدند تا همین نقیصه را رفع کنند.

روشنفکران قبلی هم از ناآگاهی مردم می‌نالیدند، اما مقصودشان ناآگاهی از تاریخ شان، دین شان و ناآگاهی از وضعیت‌، و عوامل دست در کار نابسامانی‌هاشان بود. تصورشان از ناآگاهی مردم، همان تصوری است که ممکن است شما از ناآگاهی یک شریک از رفتار شریک دیگر داشته باشید. از اینکه او تصور می‌کند شریکش صادق است با او کار می‌کند، اما به محض آگاهی رسانی شما از خیانت‌های او، شراکت این دو به پایان می‌رسد و کار به منازعه می‌کشد. آگاهی با میدان عملی زندگی جمعی نسبت داشت و هیجان برمی‌انگیخت، گرم می‌کرد و آسایش موجود را دروغین جلوه می‌داد و فتنه‌ها برمی‌انگیخت.

روشنفکر اواخر دهه شصت وقتی از ناآگاهی مردم می‌نالید، درکی دیگر از آگاهی و ناآگاهی داشت. به دکتر سروش بیاندیشید. مقصودش این بود که مردم از خرد کافی و قدرت تعقل و انتخاب معقول محروم‌اند. روشنفکر حامل خبری نبود، بیشتر درمانگر درد تب مردم بود که از فضای ایدئولوژیک دهه‌های چهل و پنجاه به ارث رسیده بود. پایان بخش فنته‌ها بود و آمده بود تا آرامش را بر کوچه‌ها و خیابان‌های شهر حاکم کند و هیاهوهای سرگیجه آور را پایان بخشد. آرام بود، شمرده سخن می‌گفت و از مخاطب خود می‌خواست با خرد و برهان دعاوی او را بپذیرد نه از سر هیجان و شور. معیار سنجش دراین میدان تازه تولیدات روشنفکری، علم و خرد آکادمیک بود. عامل اصلی فجایع و هزینه‌های گزاف دوران انقلابی، جهلی بود که با شاخص هیجان و شور و تعجیل برای عمل شناخته می‌شد. علم، تخصص گرایی، دقت نظر در دعاوی، نقد مستمر، گفتگوی مدام، بازاندیشی در باره آنچه می‌اندیشیم، راه‌های علاج آن جهل مهلک بود. با این همه تولیدات روشنفکری اواخر دهه شصت و اوایل هفتاد، از تولیدات روشنفکری دهه چهل و پنجاه کمتر فتنه انگیز نبود. گروه‌ کثری از مخاطبان به میدان آمدند که در پرتو گفتارهای خردورزانه روشنفکران به یک یوتوپیای تازه می‌اندیشیدند. عبارات زیر کدهای راهنما در فضای کنش جمعی بود:

·        متخصص شوید: همه کس نباید در باره همه چیز سخن بگوید. هر کس باید تلاش کند زندگی خود را مصروف فهم عمیق حوزه خاصی کند.

·        همه چیز را با خرد سنجش کنید: از همه فرصت‌های خود استفاده کنید و زوایای ذهن و روح خود را بکاوید مبادا، باوری نامستدل پنهان شده باشد.

·        نقد کنید و به سادگی دعاوی مدعیان را نپذیرید: تنها هنگامی می‌توانستید بدرخشید که سخنان یک سخنور را به باد نقد بگیرید و نشان دهید مدعیاتش با هم ناسازگارند.

·        مدارا جو باشید: مخالف خود را چون خود گرامی بدارید و در هر سخنی نشانی از حقیقت بجوئید.

·        به واقعیت‌ها بیاندیشید و در توهمات یوتوپیک فرونروید: همه چیز در بستر همین امکان‌ها و واقعیات واقعا موجود معنی دار است.

·        گفتگو کنید» گفتگو خود درمان است. گفتگو جایگزین خشونت است. گفتگو خرد و عقل را ترویج می‌کند.

·        بیشتر به هزینه‌ها فکر کنید: مقهور آرزوها بودن، فاجعه می‌آفریند به هزینه‌ها فکر کنید و تنها به شرط معقول بودن هزینه‌ها دست به عمل بزنید.

 

نکته جالب توجه این بود که اینهمه خود خالق یوتوپیای دیگر شد. کثیری به میدان آمدند و به جامعه آرمانی اندیشیدند که در آن همه فکر می‌کنند، همه خردمندانه تصمیم می‌گیرند، به جای شور، شعورمندند، به جای آرمان‌های توخالی به واقعیت‌های پر می‌اندیشند و با حساب و کتاب و هزینه و فایده عمل می‌کنند. تصویری از یک جامعه شیک و مدرن و معقول. همه چیز هم برای انتقال به چنان جامعه‌ای به نظر فراهم می‌رسید. کافی بود در یک انتخابات شرکت کنند و پاک و پاکیزه آنچه را می‌خواهند تحقق دهند. مطمئنا وقتی در سال 1376 پای صندوق رفتند، با خود می‌اندیشیدند وقتی می‌توان اینهمه مدنی رفتار کرد چرا دست به شورش و خشونت زدیم. توفیق کم هزینه در دوم خرداد سال هفتاد و شش، الگوی روشنفکری دهه هفتاد را تقویت و تکثیر کرد.

توفیق دوم خرداد، چندان نپائید، اما مشی روشنفکری تداوم پیدا کرد و هر روز رادیکال تر شد. دفاع روشنفکری دهه هفتاد هنوز هم بهبودی اجتماعی و سیاسی بود. تصور می‌کرد با خرد و گفتگو و مدارا بهتر می‌تواند آرمان‌های اجتماعی و سیاسی را تحقق بخشید. اما روشنفکر دهه هشتاد بیشتر دلمشغول خرسندی درونی است. دمکراسی و جامعه مداراجو و توسعه یافته و امثالهم برای او معنا دار نیست. به مصطفی ملکیان بیاندیشید. این سنخ روشنفکری بیش از همه دلمشغول منطق است. خرد از نظر او معانی ناپیدا دارد. منطق اما وضوح دارد. با چاقوی منطق همه مفاهیم عام در عرصه عمومی را سائید. توفیق داشت اثبات کند هر چه متعلق ذهنیت اجتماعی است، با منطق سازگار نیست. نیروی شگرف منطق او می‌توانست فرد را از سحر جامعه رها کند و سعادت و معنویتی را که در نسبت با دیگران جستجو می‌کرد در نسبت با خود پیدا کند. او موفق بود با میزان خود حرکت کند و زندگی را در نهایت آرامش بگذراند.

به تحولی که ترسیم شد نظر کنید. در مقطع دکتر شریعتی، صحنه به یک میدان شلوغ و پر هیاهو شباهت داشت، با دکتر سروش به یک سالن سخنرانی رسیدیم که سخنان عمیق و تامل بر انگیز در آن رد و بدل می‌شود، با دکتر ملکیان همه به خانه رفتند چراغ‌ها را هم خاموش کردند. حال از کدام روشنفکر و کدام مخاطب می‌پرسید؟

 

زبان و عرصه عمومی

دکتر شریعتی، زبان را در عرصه عمومی فراخوان کرده بود، دکتر سروش زبان را در حوزه تخصصی و اهل فکر و کتاب، و مصطفی ملکیان، زبان را در قلمرو حیات خصوصی به کار می‌بندد. این هر سه فرزندان زمان خود هستند. دکتر شریعتی به زمانی تعلق دارد که عرصه‌ای با نام عرصه عمومی زنده است، سروش در دوره نیمه جان عرصه عمومی زندگی می‌کند و ملکیان در زمانه‌ای که عرصه عمومی مرده است.

عرصه عمومی، نامی است که هابرماس به قلمروی از حیات اجتماعی و سیاسی مدرن نهاده است. عرصه عمومی فضایی بیگانه با عرصه خصوصی نیست. جایی است که مصائب و آلام عرصه خصوصی به یک مساله تبدیل می‌شود و البته به یک مساله عمومی. آنچه در عرصه خصوصی روان‌های مردم را می‌آزارد، در عرصه عمومی به مساله تبدیل می‌شود و نام اختیار می‌کند: فقر، شکاف طبقاتی، تحقیر، تبعیض و ....آنچه به مساله تبدیل شده، عمومی می‌شود و مردم به اعتبار دنباله آلامشان در عرصه خصوصی به هم می‌پیوندند، هم زبان می‌شوند، گفتگو می‌کنند، جستجوی راه حل می‌کنند.  هر فرد به اعتبار نامی که رنج روزمره او در عرصه عمومی پیدا کرده، و به اعتبار جمع هم پیمانی که در عرصه عمومی خلق شده، میدان تعلق تازه‌ای می‌یابد.

هابرماس جادوی عرصه عمومی را در قدرت زایشی زبان جستجو می‌کند. کمترین کارکرد عرصه عمومی مشارکت جمعی برای حل مشکلات جمعی است. پیش از آن، زبان در پرتو حیات عرصه عمومی نیرومند می‌شود. عالمی خلق می‌کند که در پرتو آن، همگان خود را در خانه خود می‌یابند. احساس آشنایی می‌کنند. با هم آشنا می‌شوند، نسبت به محیط حیات جمعی خود تصویری جمعی پیدا می‌کنند، و حتی با تاریخ و مردگان خود نیز پیوند می‌یابند.

شریعتی و کلام او فرزند چنین زمانه‌ای بود. بعدها، شور و شوق  نهفته در کلام او، به ساختار نامعقول و ایدئولوژیک کلام او نسبت داده شد. دکتر سروش بعدها او را نقد کرد که پیش از هر چیز باید هر گزاره از کلام را به داوری عقل و نقد فردی سپرد. ارجاع کلام در عرصه عمومی به خرد و وجدان فردی، به معنای مرگ خصلت عمومی کلام بود. کلام عرصه عمومی در حوزه خصوصی و خرد فردی نامعقول و ناسازگار می‌نماید. درک تازه‌ای از حقیقت و صدق ظاهر می‌شود و کلام عرصه عمومی به کلی اعتبار خود را در این میدان تازه داوری از دست می‌دهد. هاناآرنت که هابرماس ایده عرصه عمومی را وامدار اوست، در این زمینه نکته قابل تاملی دارد.

«تنها تضمین درست اندیشیدن ما در این نهفته است که ما در مراوده با دیگران به معنای واقعی کلمه می‌اندیشیم. اندیشه‌هایمان را برای شان بیان می‌کنیم همانطور که آنها اندیشه‌هایشان را به ما انتقال می‌دهند. عقل آدمی که خطاناپذیر نیست، تنها در صورتی می‌تواند درست عمل کند که بتواند برای خود کاربرد همگانی فراهم کند و این امر برای کسانی که هنوز تحت قیمومیت‌اند و نمی‌توانند فهم خویش را بدون هدایت دیگری به کار گیرند، همانقدر صادق است که برای دانشوران که به کل جماعت خواننده نیاز دارند. تا نتایج خود را بررسی و بازبینی کنند.» [1]

آرنت البته بعدها، به ویژه پس از محاکمه آیشمن، به ضرورت خرد و عقل و وجدان فردی در عرصه عمومی معترف شد. هابرماس با توجه به همین تفطن آرنتی، بعدها تلاش کرد، بدون مرگ خصلت عمومی کلام، امکانی برای حیات خرد و داوری فردی بگشاید. اما روشنفکر پس از انقلاب، در نقد افق دوران انقلاب، به کلی دشمن جان خصلت عمومی کلام شد.

فرایند انتقال از نهضت و انقلاب به مرحله تثبیت یک نظام سیاسی جایگزین، قاتل خصلت عمومی کلام و زبان در عرصه سیاسی بود. ساختاری هرمی در عرصه سیاسی استقرار پیدا کرد، و همگان فراخوان شدند که به قاعده هرم منتقل شوند و مطیع و منقاد کلامی باشند که در راس هرم تولید و توزیع می‌شود. پیش از هر چیز، عرصه عمومی به واسطه انسداد در میدان سیاست، تضعیف شد. اما روشنفکر منتقد پس از انقلاب نیز، در تضعیف عرصه عمومی مشارکت کرد. خرد و عقل به موضوعی صرفا فردی و مستقل از چند و چون عرصه عمومی تعبیر شد. زبان فربهی عرصه عمومی را از دست داد. آنچه در دست مانده بود، ساختاری منطقی، دقیق، ریاضی گونه و عاری از ذوق عرصه عمومی بود. زبان چنان نادلچسب شده بود که تنها با اشعار ملیح مولانا و حافظ می‌توانستی تحملشان کنی.

بداقبالی روشنفکر پس از انقلاب این بود که پروژه انتقادی خود را باید از طریق نقد کارکردهای عمومی دین پیش می‌برد. این در حالی بود که زبان عرصه عمومی همه توان خود را از دین می‌گرفت. روشنفکران دین را از عرصه عمومی خارج می‌کردند و دستگاه‌های رسمی و تبلیغاتی نیز دین را به کلیشه‌های تحقیر کننده تبدیل می‌کرد و این هر دو یک وظیفه همزمان داشت: مرگ عرصه عمومی.

البته دکتر سروش، بسترهای تازه‌ای برای تولید یک زبان تازه در عرصه عمومی را فراهم می‌کرد، اما ملکیان به کلی عاری از وسوسه‌های عرصه عمومی بود. دوران بالیدن او نیز با مرگ عرصه عمومی همزمان بود. سوژه‌ها بودند و آلامشان در عرصه خصوصی. نام‌ها، شعارها، مفاهیم به جای مانده از عرصه عمومی، دیگر خصلت عمومی نداشت. ارجاعی دیگر به هیچ معضل عینی و ملموس نداشت. تجربه‌های ملموس آنها که با نام فقر و ستم و تبعیض به عرصه عمومی مرتبط می‌شد، نام خود را از دست داده بودند. کسی باید از راه می‌رسید و در گوش آنها می‌خواند صبور باشید، آرام باشید، عجله نکنید، راضی باشید. دنیا همین است.

پروژه عقلانیت و معنویت برای همین روزگار مناسب بود. ملکیان از مفاهیم چاق و کلی گریخت و گفت که به جای تمدن و مدنیت و مدرنیته و سنت و امثالهم، به آلام انسان‌های گوشت و خون دار می‌اندیشد. عملا مخاطبی نیز می‌خواست که جز گوشت و خون ندارد و برای آلام بدنی‌اش نیازمند نصایح آرمش بخش است. انسان‌های گوشت و خون دار، همان‌هایی هستند که همه ابعاد فربه اجتماعی و تاریخی‌شان را از دست داده‌اند. حتی زبان را که مهم‌ترین میراث اجتماعی و تاریخی است. برای رنج‌هایشان هیچ نامی نمی‌شناسند و هیچ درد آشنایی. این انسان‌های تنها گوشت و پوست دار، گسیخته و از هم پاشیده‌اند. حتی نامی برای آشنایی با خود هم ندارند. ملکیان به آنها کمک می‌کند تا خود را بر صلیب خشک منطق و سازگاری درونی استوار نگاه دارند.

 

بحران مخاطب در ایران امروز

امروز اگر برای کلام روشنفکر کمتر مخاطبی هست، نباید تصور کرد که کالای فکر هست، مصرف کننده‌ای در بازار نیست. وقتی مخاطب نیست، کالای فکر هم نیست. تفاوت کالای تفکر، با کالاهای تولیدی در عرصه اقتصادی همین است. می‌توان کفش تولید کرد که در بازار بی مشتری باشد، اما نمی‌توان کالای فکر تولید کرد بدون اینکه مخاطبی در میان باشد. اگر مخاطبی در میان نیست، حتما فکری هم در میان نیست. فکر به خلاف کفش، یک کالای رابطی است. تنها در میدان رابطه تولید می‌شود و در همان میدان رابطی هم مصرف می‌شود. از بحران مخاطب و بحران تفکر همزمان باید گذشت.

باید این بار به نقد نقدها نشست. خرد کانتی که پس از انقلاب اینهمه سنگین بار بود، به نقد عقل نظری او وابسته بود اما نقد قوه حکم و ذوق زیبایی شناختی کانتی را نادیده گرفته بود. خرد کانتی به شرط حیات عرصه عمومی معنادار است. خرد کانتی اگر کاستی‌های عرصه عمومی را پوشش دهد، ثمربخش است. اما در مرگ عرصه عمومی نه خردی، نه تفکری و نه مخاطبی در میان است.

جامعه خود را بازمی‌یابد. روزگار نمی‌تواند این چنین بپاید. حجم و انبوه آلام در عرصه خصوصی، دوباره عرصه عمومی را حیات خواهد بخشید. احساس ناتوانی فرد، او را از عرصه خصوصی‌اش به بیرون پرتاب خواهد کرد. جامعه به اعتبار عرصه عمومی‌اش زنده است. جامعه‌ای که عرصه عمومی‌اش مرده، جز روان پریشی در عرصه خصوصی نمی‌زاید. روزگار امروز بیش از هر زمان دیگر، وابستگی روشنفکران به عرصه عمومی را اثبات می‌کند. بنابراین روشنفکران نیز باید به احیای این عرصه بیاندیشند. عرصه عمومی مثل آب شرط حیات عرصه عمومی و شرط حیات روشنفکری است. تک تک افراد بدون عرصه عمومی جز گوشت و خون ندارند، تنها در عرصه عمومی است که روحی بر کالبدشان خواهد دمید.


این یادداشت در چند شماره قبل ایران فردا منتشر شد    






[1] هاناآرنت، میان گذشته و آینده، هشت تمرین در اندیشه سیاسی، ترجمه سعید مقدم، نشر اختران، 1388، ص.307

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

زندگی در فاصله میان انسانیت و گربه‌ها

چهارشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۵۲ ب.ظ

خمیده و مچاله در پیاده رو نشسته بود کنار یک مغازه قصابی. دو سه گربه نیز در رفت و آمد بودند. احساس می‌کردی گربه‌ها شاکی‌اند از اینکه این مرد سیه چرده جای آنها را اشغال کرده است. وارد مغازه شدم به جایی تکیه کردم تا خوب این وضعیت انسان گربگی را تماشا کنم. مرد سیه چرده با همه خمودگی‌اش، چشم تیز کرده بود و همه جا را می‌پائید.

مردی بلند قامت و چاق، در حالیکه سیگاری در دست داشت، از ماشینی بلند قامت و چاق، پیاده شد. مرد خمیده برخاست، و از او سیگاری تمنا کرد. لحظاتی میان آن دو گفتگوهایی درگرفت. مرد بلند قامت به سمت قصابی آمد، و با صدای بلند گفت، بیست هزار تومان گوشت به این آقا بدهید. گفت و به سمت دیگر آن قصابی بزرگ رفت. آن مرد انسان گربه، به سمت قصابی حرکت کرد. وارد شد، یک دست را به شیشه ویترین مغازه تکیه داد، و با دست دیگرش سیگار اهدایی آن مرد را به لب می‌برد و می‌کشید. هفت هشت دقیقه طول کشید تا سرانجام تکه گوشتی را که حدود دو بند انگشت بود آماده و به مرد تحویل دهد. در این مدت زمان کوتاه، همان مرد تکیده چنان سینه سپر کرده و تبختر به عالم و آدم می‌فروخت، که باور نمی‌کردی این همان انسان- گربه لحظاتی پیش است. نفهمیدم او بیشتر دل مشغول آن دو بند انگشت گوشت است، یا همین فرصت اندکی که برای ابراز وجود پیدا کرده است. ابراز وجودی که وامدار دیگری بود. یک دیگری حاضر در فضای قصابی. احتمالاً این اولین تجربه آن مرد نبود. او در کنار این قصابی، همواره در میان انسان گربگی زیست می‌کرد.   

زندگی میان یک حیوان فریبکار بی گناه و یک انسان متکی بر خویش، تنها وضعیت او نبود. همان مرد چاق بلند قامت نیز، به احتمال زیاد وابسته به یک بنگاه توزیع کننده رانت بود. وضعیت ایستاده و پر تبخترش اینجا بود وضعیت خمیده و مچاله‌اش جای دیگر. رفتارش چنین حکایت داشت.

اینجا کمتر فرصتی هست تا آدمیان در موقعیت‌های بالا یا پائین‌شان، روی پای خود بایستند، احساس شخصیت و احترام کنند. در قلمروی که زیست می‌کنند کوچک یا بزرگ احساس فرمانروایی و پادشاهی کنند. اینجا مشاغل، فرصت‌های زندگی، منزلت‌های اجتماعی و نام‌ها و نشان‌ها، اغلب از این دست‌اند. در فاصله انسان گربگی حاصل شده‌اند.

آنچه اقل‌های یک زندگی انسانی‌ است، به اعتبار کرم و لطف کسی حاصل شده است. در چنین وضعیت غیر انسانی، نباید توقع داشت که آدمیان به راستی چشم و رو داشته باشند. این حق همه است که در هر امکانی لطف و کرامت او را که فرصتی را هبه کرده است، نادیده بگیرند. این تنها امکان آنها برای تکیه کردن به خویشتن و احساس انسانی داشتن است. بنابراین گربه صفت بودن تنها فرصت بهره مندی از حظ حیات انسانی است. اینجا آدمیانی که گربه نیستند، اغلب حقیرتر از گربه‌اند. بازیگری گربه تنها فضای تنفس برای بهره‌مندی از احساس  انسان بودگی است.

انسان گربگی، تنها صفت روانشناختی اغلب ما نیست. خصلت ارتباطات جمعی و نهادی ما نیز هست. در بنیاد همه شعائر و مناسک اجتماعی، یک خصلت گربگی هست که پشت مناسبات انسانی پنهان شده است. هر امر انسانی یک پشت گربه صفت نیز دارد. دوستی، دانشگاه، مسجد و سیاست و ....همه تخم مرغ‌ها اینجا رنگی اما خالی است. اینجا دیوارها، همه سست‌اند. گویی اتکا به جایی ندارند. البته وجودشان مغتنم است چرا که بی وجود آنها، حیات منظومه گربه‌ها با اختلال مواجه خواهد شد.  

وضعیت انسان گربگی، حسی از مسافر و مستاجر بودن به همه ما بخشیده است. دانشگاه اقامت‌گاه مهم و اصلی من نیست، چنانکه مدیریت یک بنگاه تولیدی، تاجر بودن، روحانی بودن، کارشناس فلان بخش بودن اقامت گاه مهم واصلی کس دیگر نیز نیست. همه چیز وامدار لطف و کرامت یک دستگاه کلان توزیع کننده رانت و فرصت‌هاست. این همه به شرط احساس اقامت من و تو موضوعیت دارند اگر ما احساس اقامت نکنیم، این همه میان تهی است.

اما هر یک از ما نیز احساس میان تهی بودن داریم. چرا که به شرط اقامت و سکونت، پری و غنای درونی امکان پذیر است. فرصت‌ها و حقوق مسلم انسانی وقتی حادثی و از سر کرم توزیع می‌شوند، هر کس در درون خود احساس خلاء و تهی بودن می‌کند و به همین سیاق مناسبات جمعی و نهادی ما نیز. 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

خدا نیز می گرید

پنجشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۲۳ ب.ظ

خدا در بخش مهمی از زندگی دین داران این روزگار در تعلیق به سر می‌برد. هنگامی که کار می‌کنند، رقابت می‌کنند، آرزو می‌کنند، حسرت می‌کشند و به دیگران حسادت می‌کنند، خدا حضور ندارد. اگر هم هست در حاشیه است با رنگی خاکستری. اما کافی است زندگی روزمره با معضل و مصیبتی توام شود. بسیاری اعتماد به نفس خود را از دست می‌دهند و از دیگران استمداد می‌جویند. در چنین شرایطی است که  خدا فراخوان می‌شود و در کانون قرار می‌گیرد. گاه برای یاری، گاه برای تسلی. البته کسانی که به خدا باور ندارند منطقی متفاوت دارند و با زبان و بیانی دیگر، زندگی و مصائب آن را از سر می‌گذرانند. زندگی اما گاهی از مرزهای معضل و مصیبت فراتر می‌رود و به مرزهای یک فاجعه و تراژدی عمیق انسانی نزدیک می‌شود. در چنان شرایطی خداناباوران نیز، در متن فاجعه خدایی می‌سازند، به او تمسک می‌کنند، از او کمک می‌طلبند و اگر کمکی حاصل نشد، از همان که ساخته‌اند انتقام می‌گیرند.

فاجعه هنگامی ظهور می‌کند که رویارویی و فهم و حل حادثه از حدود شناخته شده فرد فراتر می‌رود. درست در همین نقطه است، که فرد خود از کانون زندگی خویش برمی‌خیزد. می‌خواهد که عنان زندگی خود را به دست دیگری بسپارد. دیگری را در کانون زندگی خود بنشاند و تداوم زندگی خود را از او بخواهد. اما هیچ دیگری نیست که بتواند در کانون زندگی کسی که از میانه برخاسته بنشیند. خدا در چنین شرایطی به عمیق ترین شکل ممکن فراخوان می‌شود.

فاجعه در سطح فردی، طوفان و غلیانی است که در درون فرد جریان دارد. کمتر کسی به عمق آن راه می‌برد. هست اما به زبان نمی‌آید. فجایع انسانی، در سطح جمعی اما ماجرای دیگری است. در پرتو یک فاجعه جعمی، مانند یک زلزله یک سیل و یا یک آتش سوزی بزرگ، در حوادثی مانند سوزاندن یهودیان یا سونامی بزرگی که چندی پیش شرق آسیا را لرزاند، خدا فراخوان می‌شود. اما فراخوانی پس از حادثه.

 در چنین شرایطی دین داران با صحنه‌ای مواجه می‌شوند که بر اساس درک پیشین خود از خدا، توضیحی برای آن ندارند. خداناباوران نیز، با صحنه‌ای مواجهند که اساساًٌ با درک پیشینشان از عالم سازگار نیست. آنها عالم را بدون خدا برقرار می‌دیدند و استوار بر خرد خویش در آن گام می‌زدند. حال قرار عالم از میان رفته است. خدا در جهان بی قرار شده شان فراخوان می‌شود. دین داران و خداناباوران با هم خدا را فراخوان می‌کنند تا با هم فریاد بزنند کجا بودی؟ خدا در پرتو یک حفره عمیق هستی شناختی گرم‌تر از همیشه و فراگیر تر از هز زمان فراخوان می‌شود تا پاسخگوی پرسش عمیق انسانی مردم باشد.

 


در تصاویری که از سونامی شرق آسیا منتشر شد، حادثه چنان عظیم می‌نمود که از تصور مردم خارج بود. در آن روزها، صفحات اینترنت پر بود از یادداشت‌ها و مطالبی که حول و حوش پرسش خدا کجاست، از حیرت عمیق انسانی خود سخن می‌گفتند. خدا فراخوان می‌شد تا توضیحی بخواهند برای این همه شر که بر سرشان آوار شده است. لحن و طنین یادداشت‌ها، با عصبانیت و خشم توام بود. اما این تصویر که از حادثه مرگ پناهجویان سوری منتشر شده، حکایتی دیگر دارد.


 

این تصویر حکایتی دیگر از یک فاجعه عظیم انسانی است. کوچک است، تنهاست، در حاشیه است و خاموش. بیننده نفس‌اش از عظمت حادثه نمی‌گیرد. آنقدر کوچک است، و رنگین، که ابتدا از خود می‌پرسد این چیست؟ عروسکی است در ساحل یک دریا؟ اما به سرعت سکوت می‌کند، مکث می‌کند. نمی‌پرسد، به تدریج نمی‌بیند اگرچه خیره است. در سایه این مکث عمیق، تصویر پیشین‌اش از عالم و آدم تعلیق می‌شوند. در این تصویر از فاجعه نیز تنها باید خدا را فراخوان کرد. همه چیز از حدود درک و فهم آدمی بیرون است. اما این بار دادگاهی در میان نیست. قرار نیست خدا را فراخوان کنیم و از او بازخواست کنیم. خداباور یا خداناباور باشیم، چاره‌ای جز فراخوان خدا نداریم تا کنار ما بایستد و بگرید. تنها گریه خداست که امکانی برای تسلای عمیق انسانی فراهم می‌کند.

 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

کاش کانت زنده بود و می‌دید

جمعه, ۶ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۱۱ ب.ظ

این روزها سیلی از پناهندگان جهان سومی از سوریه، افغانستان، سومالی، لیبی و ..... می‌روند تا اروپا را به اشغال خود درآورند. البته حواشی آن را. اروپا مقاومت می‌کند، سرکوب می‌کند، شلیک می‌کند، اما مقاومت پناهندگان بیش از این هاست، آنها پیروز این میدان‌اند.  دریاها و شهرهای مرزی، پر است از زنان و مردان و کودکانی که هر روز امکانی تازه برای گذر پبدا می‌کنند. کشته و مجروح می‌شوند اما گذر می‌کنند. آنها راهی جز این ندارند.

البته معنای گذر کردن سکونت کردن در کشورهای اروپایی نیست. خود را به زور تحمیل می‌کنند، بنابراین حقوقی یکسان با مردم نخواهند داشت. در حاشیه زیست خواهند کرد و از اقلی از امکان‌های زندگی بهره‌مند خواهند بود. بنابراین بعد از گذر نیز، مبارزه برای اقامت و سکونت ادامه خواهد داشت.

وضع این مهاجران تحقیر شده، برای میلیون‌ها میلیون هموطنانشان، یک ایده‌آل حسرت برانگیز است. اینها دل به دریا زده‌اند و شجاعانه از وطن کنده‌اند. اما صدها هزار برابر این مردم، کسانی هستند که دلشان می‌خواهد از وطن بگریزند اما نمی‌توانند. جسارت آن را ندارند. بنابراین می‌نشینند و با حسرت مهاجرت، زندگی را سپری می‌کنند. به تصویر کشورهای اروپایی در تلوزیون‌های خود نظر می‌کنند و آه می‌کشند.

گویی دیگر خاک این کشورها، تعلقی تولید نمی‌کند. همه به بیرون می‌اندیشند.

وطن چیزی است که در بخش‌های بسیاری از این سوی جهان از دست رفته است. وطن اگرچه قطعه خاکی در یک سوی جهان است. اما در ذهنیت جمعی دنیای مدرن، دلالت‌های عمیقی دارد.

وطن، زن است و جایگاه مادر را در حیات جمعی اشغال می‌کند. حکومت و نظام اقتدار سیاسی کشور مرد. آنچه آن زن و این مرد را به هم پیوند می‌زند، عشق است. مرد و زن نقش‌های متفاوتی دارند اما تلاش هر دو حفظ و حراست از فرزندان است. مردم به منزله خیل عظیم فرزندان این خانواده بزرگ، قرار است حراست شوند و زمینه‌های رشد و شکوفایی‌شان فراهم شود.

پدر قانون وضع می‌کند، سرکوب می‌کند، حساب می‌کشد، مواخذه می‌کند و کمی رعب انگیز است، با اینهمه دوست داشتنی است. همه می‌دانند همه چیز برای تامین مصلحت و رفاه آنان سامان یافته است. مادر اما، آغوش همیشه گشوده است. خطا هم اگر کرده باشی، پذیرای توست. هیچ وقت طرد شده نیستی. همیشه در درون و قلمرو مهر او جای داری. فرزندان با همه رنگ و زبان و خلق و خوشان، در دامان او جای دارند. او قادر است همه را به یک اندازه دوست داشته باشد. این دوگانه قهر و مهر، پیوستاری است که ملیت مدرن را جانشین صورت‌های گسیخته همبستگی‌های سنتی کرد. خداوند، تجلی این پیوستار ناسازگار است. خدا جنسیت زدوده است و تجلی قهر و مهر در نهایی‌ترین صورت خود است.

ملیت، سرزمین و وطن، آئین اخلاقی حیات جمعی در دنیای امروز است. فیلسوفان سیاسی مدرن، چیزهای دیگری گفته‌اند، اما در عمل، تبعیت سیاسی به اعتبار این تصویر دوگانه مهر و قهر اتفاق افتاد. قهر قانون و مهر سرزمین، یک جعل برای نظم بخشی به حیات سیاسی مدرن است، اما شخصیت و قوام شخصی تک تک مردم نیز به تداوم این دوگانه بستگی داشت و دارد. به اعتبار این دوگانه است، که افراد خود را در نسبت با یک جماعت خویشاوند، نیرومند می‌بینند و احساس قدرت، خلاقیت و توانمندی می‌کنند. به اعتبار همین نسبت است که به یک تاریخ وابسته می‌شوند، احساس ریشه‌داری از حیات فردی خود دارند، و با تکیه بر همین ریشه‌ها، آینده‌ای متفاوت برای خود ترسیم می‌کنند.

از آزادی و خلاقیت و گشودگی دنیای جدید زیاد سخن گفته‌ایم، اما این همه به اعتبار بستری است که بیشتر از  سنخ فروبستگی است. گشودگی دنیای جدید وامدار این سنخ از فروبستگی است. ملیت مرزی است که همه ساکنان یک سرزمین را به هم پیوند می‌دهد و حسی از آشنایی میان آنان توزیع می‌کند. با اینهمه آنچه ملت مدرن را از قومیت سنتی متمایز می‌کند، نه اعضاء سر به راه، بلکه اتفاقاً وضعیت اعضاء معترض است. در صورت بندی قومیت سنتی، آنکه ساز متفاوت می‌زند، شایسته بدترین تنبیه‌هاست. همه باید همساز و همرنگ و همسو باشند. مطابق با آنچه سنت‌های قبایلی و خواست ریش سفیدان قبیله ایجاب می‌کند. اما ملیت مدرن، با استقبال از آنکه ساز مخالف می‌زند متمایز می‌شود. به ساز او گوش می‌دهد و برای او حق مخالف بودن قائل است. قهری که ملیت بر آن استوار است، مصالح جمعی را در شنیدن ساز مخالف می‌بیند.

ساکنان این بخش از جهان، خاک خود را ترک می‌کنند یا در عمل به صورت مهاجرت، یا در خیال و در حسرت و آه هر روزی‌شان. گویی همه ساکنان یک ناکجا می‌شوند. بیرون از هر قلمرو  تعریف شده انسانی. دوگانه قهر و مهر در هم شکسته است. قهر آنکس که قانون وضع می‌کند، قهری ناآشناست. کسانی مال و جان و آبرو باخته اند و اینک موضوع قهر کسانی هستند که مال و جان و آبروشان را بر باد داده‌اند. سرزمین نیز گویی مهری در آستین ندارد.

این مهاجرین نگون بخت، پیش از هر چیز، تشخص و احساس هستی انسانی خود را از دست داده‌اند. گسیخته و بی لنگرند. از تاریخ و خاطرات و آرزوهای بزرگ‌شان دست کشیده‌اند. دیگر هیج کس نیستند ترکیبی از گوشت و خون‌اند و اینک گرسنه و وحشت زده در جستجوی پناهگاهی. چیزی برای از دست دادن ندارند. خود را در آخرین منزل احساس می‌کنند. اگر توانستند فریب می‌دهند و گذر می‌کنند. اگر نه التماس می‌کنند. دست می‌بوسند. اگر نشد، فریاد می‌زنند، اگر بازهم گشایشی در میان نبود، افغانی و ترک و عرب و آفریقایی با هم وحدت می‌کنند و می‌جنگند تا پای مرگ.

کانت در جستجوی تاسیس یک جامعه جهانی بود که بازیگران اصلی‌اش نخبگان و روشنفکران و دانشمندان بودند. آنها که بیش از سایر مردم می‌توانستند از منافع فردی خود گذر کنند و به امر عام بیاندیشند. کاش زنده بود و می‌دید چگونه موسسان اصلی تحقق ایده‌اش، رانده شدگان و روان پریشانی هستند که جز به اندکی امنیت و غذا برای تداوم زندگی به چیزی دیگر  نمی‌اندیشند.  

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

جهان و دلمشغولی به خود

دوشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۵۰ ق.ظ

به هر حال دلمشغول جهانیم. درس می‌خوانیم، کار می‌کنیم، عاشق شده‌ایم، دلتنگیم، هوس رفتن به جایی داریم، اینها همه صور متفاوت دلمشغولی به جهان است. دراین دلمشغولی، بیشتر حواسمان به خودمان است که دلمشغول کاری یا خواستی است، اما گاهی هم حواسمان از خودمان فراتر می‌رود، متوجه جهان می‌شویم. اغلب زمانی به جهان توجه می‌کنیم که فرصت وامکان دلمشغولی خاصی را فراهم نمی‌کند. من می‌خواهم خانه‌ای بسازم، دلمشغول زمین و بنا و مصالح و کارگر. اما کسی مرا از خواب بیدار می‌کند و هشدار می‌دهد عمو، پولی هم مگر در بساط داری؟؟؟ و من یکباره با افسوس متوجه جهانی می‌شوم که فرصت ساختن یک خانه به من نمی‌دهد. دندان‌هایم را از فرط خالی بودن جیب خود به هم می‌سایم و با حسادت به  دیگرانی نظر می‌کنم که جهان این فرصت را دراختیارشان نهاده است.  با همین حسادتم به نحوی تازه دلمشغول جهان می‌شوم. دوباره تمرکزم از جهان به خودم و جیب خالی‌ام و دیگرانی که جیب پر دارند می‌چرخد.

ما همیشه در دلمشغولی با جهان، از فرصت‌هایی که جهان برایمان می‌گشاید، تصوراتی در پس زمینه ذهنمان داریم. اما خیلی به آن توجه نمی‌کنیم. خود را تماشا می‌کنیم و تنها از این نگرانیم که کارمان پیش می‌رود یا نه.

البته سنخ دلمشغولی‌ها یکی نیست. بعضی کمتر و بعضی بیشتر متوجه جهان‌اند.

ساختن و بنا کردن از آن سنخ دلمشغولی‌هاست که کمتر متوجه جهان است. ابزارها و مصالح گنگ و کر و کورند و مائیم که آنها را تماما در اختیار و خدمت خود می‌بریم. هر طور بخواهیم از آنها استفاده می‌کنیم. بنابراین بیشتر دلمشغول خود و طرح‌ها و نیازهای خود هستیم. گاهی اما قصه قصه دیگری است.

عشق از  آنجمله است. وقتی عاشق کسی هستیم، بیشتر حواسمان به این است که او به ما توجه دارد؟ به ما نگاه می‌کند؟الان در دلش چه می‌گذرد؟ تازه این ها وقتی است که او را می‌بینیم. اگر او را نبینیم، از او و دلش و جانش فراتر می‌رویم، می‌پرسیم آیا روزگار مرا به او خواهد رساند؟ در خیابان‌ها قدم می‌زنیم و در دل می‌خواهیم چنان شود که تصادفاً او را ببینیم. ما به روزگار و جهان نظر می‌کنیم و مرتب در دلمان می‌خواهیم که جهان چنان باشد و چنان خود را بر روی ما بگشاید که حاصلش دیدار معشوق باشد.

نظام باورهای ما، گاهی دلمشغولی از سنخ ساختن و بنا کردن را تشویق می‌کنند و گاه دلمشغولی از سنخ عشق و عاشقی را. یکی بیشتر من، مسائل من، عقل و منافع و مصالح و سرنوشت من را در کانون توجه دارد و یکی بیشتر جهان، رازها و امکان‌های جهان را. ما به هر دو این نظام باورها نیاز داریم. نمی‌توان برای ساختن خانه به جای من و مطلوب‌های من به جهان و امکان‌های جهان اندیشید. به شاعر سر به هوایی شبیه خواهیم شد که همه به  ما خواهند خندید. اما حفظ این هر دو نیز دشوار است. هر یک از این دو نظام باور، به بهای غفلت از دیگری امکان پذیر می‌شوند و ما معمولاً در غفلت از یکی بسر می‌بریم و در دیگری زیست می‌کنیم.

الزامات زندگی در جهان جدید، مثل پول درآوردن، تامین معاش و گذر زندگی، معمولاً نیازمند سنخ باورهای نخست است. ما معمولا متوجه خویشتن هستیم و از جهان و امکان‌ها و چند و چون گشوده آن غافلیم.

آنکس که بیشتر متوجه خویشتن است، در گذران زندگی پول، خانه، امکانات، شهرت و فرصت‌های خوب زندگی کردن پیدا می‌کند. به خود و تلاش‌ها و موفقیت‌های خود نظر می‌کند و خاطرات زیادی در باره خود دارد. اما چیزی از جهان نمی‌داند. آنکس که بیشتر متوجه جهان است، در گذران زندگی بعید است خیلی توفیقی حاصل کند. اما دلش، ترنم شعرش، و شاید کلامش، پر از اسرار و افسانه و قصه است در باره جهان. خیلی خاطره‌ جذابی از خود برای بیان کردن ندارد.

یکی با دست پر در جهانی خالی زندگی می‌کند ویکی با دستان خالی در جهانی پر

  • محمد حواد غلامرضاکاشی