زاویه دید

تاملاتی پیرامون مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی

زاویه دید

تاملاتی پیرامون مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی

کاش کانت زنده بود و می‌دید

جمعه, ۶ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۱۱ ب.ظ

این روزها سیلی از پناهندگان جهان سومی از سوریه، افغانستان، سومالی، لیبی و ..... می‌روند تا اروپا را به اشغال خود درآورند. البته حواشی آن را. اروپا مقاومت می‌کند، سرکوب می‌کند، شلیک می‌کند، اما مقاومت پناهندگان بیش از این هاست، آنها پیروز این میدان‌اند.  دریاها و شهرهای مرزی، پر است از زنان و مردان و کودکانی که هر روز امکانی تازه برای گذر پبدا می‌کنند. کشته و مجروح می‌شوند اما گذر می‌کنند. آنها راهی جز این ندارند.

البته معنای گذر کردن سکونت کردن در کشورهای اروپایی نیست. خود را به زور تحمیل می‌کنند، بنابراین حقوقی یکسان با مردم نخواهند داشت. در حاشیه زیست خواهند کرد و از اقلی از امکان‌های زندگی بهره‌مند خواهند بود. بنابراین بعد از گذر نیز، مبارزه برای اقامت و سکونت ادامه خواهد داشت.

وضع این مهاجران تحقیر شده، برای میلیون‌ها میلیون هموطنانشان، یک ایده‌آل حسرت برانگیز است. اینها دل به دریا زده‌اند و شجاعانه از وطن کنده‌اند. اما صدها هزار برابر این مردم، کسانی هستند که دلشان می‌خواهد از وطن بگریزند اما نمی‌توانند. جسارت آن را ندارند. بنابراین می‌نشینند و با حسرت مهاجرت، زندگی را سپری می‌کنند. به تصویر کشورهای اروپایی در تلوزیون‌های خود نظر می‌کنند و آه می‌کشند.

گویی دیگر خاک این کشورها، تعلقی تولید نمی‌کند. همه به بیرون می‌اندیشند.

وطن چیزی است که در بخش‌های بسیاری از این سوی جهان از دست رفته است. وطن اگرچه قطعه خاکی در یک سوی جهان است. اما در ذهنیت جمعی دنیای مدرن، دلالت‌های عمیقی دارد.

وطن، زن است و جایگاه مادر را در حیات جمعی اشغال می‌کند. حکومت و نظام اقتدار سیاسی کشور مرد. آنچه آن زن و این مرد را به هم پیوند می‌زند، عشق است. مرد و زن نقش‌های متفاوتی دارند اما تلاش هر دو حفظ و حراست از فرزندان است. مردم به منزله خیل عظیم فرزندان این خانواده بزرگ، قرار است حراست شوند و زمینه‌های رشد و شکوفایی‌شان فراهم شود.

پدر قانون وضع می‌کند، سرکوب می‌کند، حساب می‌کشد، مواخذه می‌کند و کمی رعب انگیز است، با اینهمه دوست داشتنی است. همه می‌دانند همه چیز برای تامین مصلحت و رفاه آنان سامان یافته است. مادر اما، آغوش همیشه گشوده است. خطا هم اگر کرده باشی، پذیرای توست. هیچ وقت طرد شده نیستی. همیشه در درون و قلمرو مهر او جای داری. فرزندان با همه رنگ و زبان و خلق و خوشان، در دامان او جای دارند. او قادر است همه را به یک اندازه دوست داشته باشد. این دوگانه قهر و مهر، پیوستاری است که ملیت مدرن را جانشین صورت‌های گسیخته همبستگی‌های سنتی کرد. خداوند، تجلی این پیوستار ناسازگار است. خدا جنسیت زدوده است و تجلی قهر و مهر در نهایی‌ترین صورت خود است.

ملیت، سرزمین و وطن، آئین اخلاقی حیات جمعی در دنیای امروز است. فیلسوفان سیاسی مدرن، چیزهای دیگری گفته‌اند، اما در عمل، تبعیت سیاسی به اعتبار این تصویر دوگانه مهر و قهر اتفاق افتاد. قهر قانون و مهر سرزمین، یک جعل برای نظم بخشی به حیات سیاسی مدرن است، اما شخصیت و قوام شخصی تک تک مردم نیز به تداوم این دوگانه بستگی داشت و دارد. به اعتبار این دوگانه است، که افراد خود را در نسبت با یک جماعت خویشاوند، نیرومند می‌بینند و احساس قدرت، خلاقیت و توانمندی می‌کنند. به اعتبار همین نسبت است که به یک تاریخ وابسته می‌شوند، احساس ریشه‌داری از حیات فردی خود دارند، و با تکیه بر همین ریشه‌ها، آینده‌ای متفاوت برای خود ترسیم می‌کنند.

از آزادی و خلاقیت و گشودگی دنیای جدید زیاد سخن گفته‌ایم، اما این همه به اعتبار بستری است که بیشتر از  سنخ فروبستگی است. گشودگی دنیای جدید وامدار این سنخ از فروبستگی است. ملیت مرزی است که همه ساکنان یک سرزمین را به هم پیوند می‌دهد و حسی از آشنایی میان آنان توزیع می‌کند. با اینهمه آنچه ملت مدرن را از قومیت سنتی متمایز می‌کند، نه اعضاء سر به راه، بلکه اتفاقاً وضعیت اعضاء معترض است. در صورت بندی قومیت سنتی، آنکه ساز متفاوت می‌زند، شایسته بدترین تنبیه‌هاست. همه باید همساز و همرنگ و همسو باشند. مطابق با آنچه سنت‌های قبایلی و خواست ریش سفیدان قبیله ایجاب می‌کند. اما ملیت مدرن، با استقبال از آنکه ساز مخالف می‌زند متمایز می‌شود. به ساز او گوش می‌دهد و برای او حق مخالف بودن قائل است. قهری که ملیت بر آن استوار است، مصالح جمعی را در شنیدن ساز مخالف می‌بیند.

ساکنان این بخش از جهان، خاک خود را ترک می‌کنند یا در عمل به صورت مهاجرت، یا در خیال و در حسرت و آه هر روزی‌شان. گویی همه ساکنان یک ناکجا می‌شوند. بیرون از هر قلمرو  تعریف شده انسانی. دوگانه قهر و مهر در هم شکسته است. قهر آنکس که قانون وضع می‌کند، قهری ناآشناست. کسانی مال و جان و آبرو باخته اند و اینک موضوع قهر کسانی هستند که مال و جان و آبروشان را بر باد داده‌اند. سرزمین نیز گویی مهری در آستین ندارد.

این مهاجرین نگون بخت، پیش از هر چیز، تشخص و احساس هستی انسانی خود را از دست داده‌اند. گسیخته و بی لنگرند. از تاریخ و خاطرات و آرزوهای بزرگ‌شان دست کشیده‌اند. دیگر هیج کس نیستند ترکیبی از گوشت و خون‌اند و اینک گرسنه و وحشت زده در جستجوی پناهگاهی. چیزی برای از دست دادن ندارند. خود را در آخرین منزل احساس می‌کنند. اگر توانستند فریب می‌دهند و گذر می‌کنند. اگر نه التماس می‌کنند. دست می‌بوسند. اگر نشد، فریاد می‌زنند، اگر بازهم گشایشی در میان نبود، افغانی و ترک و عرب و آفریقایی با هم وحدت می‌کنند و می‌جنگند تا پای مرگ.

کانت در جستجوی تاسیس یک جامعه جهانی بود که بازیگران اصلی‌اش نخبگان و روشنفکران و دانشمندان بودند. آنها که بیش از سایر مردم می‌توانستند از منافع فردی خود گذر کنند و به امر عام بیاندیشند. کاش زنده بود و می‌دید چگونه موسسان اصلی تحقق ایده‌اش، رانده شدگان و روان پریشانی هستند که جز به اندکی امنیت و غذا برای تداوم زندگی به چیزی دیگر  نمی‌اندیشند.  

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

جهان و دلمشغولی به خود

دوشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۵۰ ق.ظ

به هر حال دلمشغول جهانیم. درس می‌خوانیم، کار می‌کنیم، عاشق شده‌ایم، دلتنگیم، هوس رفتن به جایی داریم، اینها همه صور متفاوت دلمشغولی به جهان است. دراین دلمشغولی، بیشتر حواسمان به خودمان است که دلمشغول کاری یا خواستی است، اما گاهی هم حواسمان از خودمان فراتر می‌رود، متوجه جهان می‌شویم. اغلب زمانی به جهان توجه می‌کنیم که فرصت وامکان دلمشغولی خاصی را فراهم نمی‌کند. من می‌خواهم خانه‌ای بسازم، دلمشغول زمین و بنا و مصالح و کارگر. اما کسی مرا از خواب بیدار می‌کند و هشدار می‌دهد عمو، پولی هم مگر در بساط داری؟؟؟ و من یکباره با افسوس متوجه جهانی می‌شوم که فرصت ساختن یک خانه به من نمی‌دهد. دندان‌هایم را از فرط خالی بودن جیب خود به هم می‌سایم و با حسادت به  دیگرانی نظر می‌کنم که جهان این فرصت را دراختیارشان نهاده است.  با همین حسادتم به نحوی تازه دلمشغول جهان می‌شوم. دوباره تمرکزم از جهان به خودم و جیب خالی‌ام و دیگرانی که جیب پر دارند می‌چرخد.

ما همیشه در دلمشغولی با جهان، از فرصت‌هایی که جهان برایمان می‌گشاید، تصوراتی در پس زمینه ذهنمان داریم. اما خیلی به آن توجه نمی‌کنیم. خود را تماشا می‌کنیم و تنها از این نگرانیم که کارمان پیش می‌رود یا نه.

البته سنخ دلمشغولی‌ها یکی نیست. بعضی کمتر و بعضی بیشتر متوجه جهان‌اند.

ساختن و بنا کردن از آن سنخ دلمشغولی‌هاست که کمتر متوجه جهان است. ابزارها و مصالح گنگ و کر و کورند و مائیم که آنها را تماما در اختیار و خدمت خود می‌بریم. هر طور بخواهیم از آنها استفاده می‌کنیم. بنابراین بیشتر دلمشغول خود و طرح‌ها و نیازهای خود هستیم. گاهی اما قصه قصه دیگری است.

عشق از  آنجمله است. وقتی عاشق کسی هستیم، بیشتر حواسمان به این است که او به ما توجه دارد؟ به ما نگاه می‌کند؟الان در دلش چه می‌گذرد؟ تازه این ها وقتی است که او را می‌بینیم. اگر او را نبینیم، از او و دلش و جانش فراتر می‌رویم، می‌پرسیم آیا روزگار مرا به او خواهد رساند؟ در خیابان‌ها قدم می‌زنیم و در دل می‌خواهیم چنان شود که تصادفاً او را ببینیم. ما به روزگار و جهان نظر می‌کنیم و مرتب در دلمان می‌خواهیم که جهان چنان باشد و چنان خود را بر روی ما بگشاید که حاصلش دیدار معشوق باشد.

نظام باورهای ما، گاهی دلمشغولی از سنخ ساختن و بنا کردن را تشویق می‌کنند و گاه دلمشغولی از سنخ عشق و عاشقی را. یکی بیشتر من، مسائل من، عقل و منافع و مصالح و سرنوشت من را در کانون توجه دارد و یکی بیشتر جهان، رازها و امکان‌های جهان را. ما به هر دو این نظام باورها نیاز داریم. نمی‌توان برای ساختن خانه به جای من و مطلوب‌های من به جهان و امکان‌های جهان اندیشید. به شاعر سر به هوایی شبیه خواهیم شد که همه به  ما خواهند خندید. اما حفظ این هر دو نیز دشوار است. هر یک از این دو نظام باور، به بهای غفلت از دیگری امکان پذیر می‌شوند و ما معمولاً در غفلت از یکی بسر می‌بریم و در دیگری زیست می‌کنیم.

الزامات زندگی در جهان جدید، مثل پول درآوردن، تامین معاش و گذر زندگی، معمولاً نیازمند سنخ باورهای نخست است. ما معمولا متوجه خویشتن هستیم و از جهان و امکان‌ها و چند و چون گشوده آن غافلیم.

آنکس که بیشتر متوجه خویشتن است، در گذران زندگی پول، خانه، امکانات، شهرت و فرصت‌های خوب زندگی کردن پیدا می‌کند. به خود و تلاش‌ها و موفقیت‌های خود نظر می‌کند و خاطرات زیادی در باره خود دارد. اما چیزی از جهان نمی‌داند. آنکس که بیشتر متوجه جهان است، در گذران زندگی بعید است خیلی توفیقی حاصل کند. اما دلش، ترنم شعرش، و شاید کلامش، پر از اسرار و افسانه و قصه است در باره جهان. خیلی خاطره‌ جذابی از خود برای بیان کردن ندارد.

یکی با دست پر در جهانی خالی زندگی می‌کند ویکی با دستان خالی در جهانی پر

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

پنج طور گشوده به زندگی

چهارشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۴، ۰۸:۴۳ ب.ظ

من در طول زندگیم، پنج شخصیت، و پنج رویکرد به زندگی و یا پنج رویکرد زندگی به افراد را تجربه کردم. این شخصیت‌ها و رویکردشان، شاید امکان‌های پیش روی دوران من بودند. مروری براین امکان‌ها، شاید چشم‌اندازی به روح زمانه من بگشاید.

 

اول زحمت کشان سر به زیر

زحمت به همان معنایی که آرنت از آن سخن می‌گوید. زندگی برای اینان مجرای تعریف شده‌ای گشود. باید بی وقفه تلاش کنند تا اقل نیازهای زندگی خود و افراد تحت تکفل‌شان را تامین کنند. اغلب شخصیت‌های رام و سر به زیراند. با رندی‌های کوچک. در حاشیه می‌نشینند. در حاشیه سخن می‌گویند. میلی به دیده شدن ندارند اما از پنجره‌هایی دیده می‌شوند:  با اینکه مرتب تلاش می‌کنند، مقصراند. در مظان اتهام‌اند. درس نخوانده‌اند. تنبل‌اند. مشکوکند.بی ادب‌اند. شعور اجتماعی ندارند. البته گاهی خود را اثبات می‌کنند. آنگاه قابل اعتمادند. گویی پیش پنجره‌هایی که رو به آنها گشوده است، از هیات موجودات موذی درمی‌آیند و به گوسفندان شبیه می‌شوند. رام و سر به زیر و مفید. زندگی پیش چشمشان گاهی خیلی روشن است و گاه خیلی تاریک. اما همه چیز به یک لامپ شب خواب مربوط می‌شود که گاه خاموش است وگاه روشن.

 

دوم جستجوگران لذت و موفقیت

آنها در میدان گشوده‌ای برای دیده شدن به سر می‌برند. زمان در لحظه حال برجسته و داغ است. چشم و دلشان به حال و آینده نزدیک بسته است. روزی در این پنجره و روزی در پنجره دیگر می‌درخشند. تولید جاذبه برای دیده شدن، تب تندی است که مضمون تلاش‌های مستمرشان را توضیح می‌دهد. جاذبه اما همیشه در معرض تکرار و زوال است. بنابراین، در امکان‌ها و مجراهای گوناگون و ناسازگار با هم تلاش می‌کنند. از دست رفتن جاذبه در جایی، به سرعت آنها را سمت دیگر برای تولید جاذبه‌ای دیگر می‌کشاند. همیشه در مرز میان شادی و افسردگی به سر می‌برند. به اتوموبیلی شبیه‌اند که مرتب باید پدال گازشان فشار داده شود، والا کم سرعت می‌شوند، می‌ایستند و به یک هیکل سنگین بی حاصل تبدیل می‌شوند. آنگاه چه باید بکنند در میانه اتوبانی که همه با سرعت از کنارش رد می‌شوند. آنها میلی وافر به دیده شدن دارند، و مرتب در موضع قضاوت نزد دیگران‌اند. زندگی پیش چشمشان، میدانی از امکان‌هاست باید خوب نگاه کنند. امکان‌های تازه را بیابند و زندگی را از خطر تکرار بیرون آورند.  

 

سوم: متعهدان به تکلیف

کسانی هم هستند که تصویری از خود به منزله یک مکلف دارند. همیشه مرجعی هست که برایشان تکالیفی مقرر کرده است و زندگی معنای خود را از انجام درست این تکالیف اخذ می‌کند. آنها نیز در معرض دیده شدن‌اند.اما چشمی که آنان را می‌بیند، با چشم حاضران در صحنه متفاوت است. برای آنها گذشته‌ها و آینده‌های دور موضوعیت دارد. نسبت به حال و آنچه در پیرامونشان می‌گذرد، تمرکز اندکی دارند. گویی تنها از همه معابر زمان حال عبور می‌کنند. پشت‌های خمیده از بار سنگین تعهدات و تکالیف دارند. همیشه عقب‌اند. راه درازی در پیش دارند. جهان پیش چشم اینان، میدان گشوده‌ای نیست. کوره راهی است در شبی تاریک در بیابانی خشک. باید تلاش کنند. بروند، مواظب مخاطرات راه باشند. زندگی بستری است که پیشاپیش ساخته شده است. رونده می‌طلبد. سوال بزرگ زندگی، توان رفتن است. توان  انجام تکالیف.    

 

چهارم: ستیزه کنندگان با تقدیر

برای کسانی هر آنچه هست، یک تقدیر است. هنگامی که همه داشتن‌ها و نداشتن‌ها و تکالیف و نیازها میدانی از امکان‌ها و محدودیت‌ها را پیش چشمشان می‌گشاید، احساس خفقان می‌کنند. از همه داشته‌های خود کلنگی می‌سازند تا به محدودیت‌های خود بتازند. آنها از هر چیز، عالی‌ترینش را می‌جویند و به همین جهت به همه داشته‌های محدود خود لگد می‌زنند. گاه از میادین دیده شدن می‌گریزند. کسانی هم به عمد تلاش می‌کنند چشم خود را به روی اینان ببندند. آنان منطق استوار زندگی را به هم می‌ریزند. قابل فهم نیستند اما گاه جذاب‌اند و وسوسه‌گر. بیشتر اوقات سرشان به سنگ می‌خورد. باز می‌گردند. اما گاه درهای بسته‌ای را می‌گشایند. مملو از شوراند. شوری فراتر از حدود شناخته شده زندگی روزمره. شادی‌هاشان و اندوهشان افزون تز از مرزهای قابل فهم دیگران است.

 

پنجم عابران خمار

کسانی هم هستند که از هر چیز بهره‌ای اندک دارند. شانه‌های افتاده، چشمانی خمار، حواسی نامتمرکز. کم سرعت و کم سخن و کمرنگ‌اند. به کسی نیازی ندارند. نه نشانگان بندگی دارند نه نشانگان اربابی. گاه دیده می‌شوند گاه دیده نمی‌شوند. اما خود را برای هیچ پنجره‌ای آماده نمی‌کنند. هیچ ژستی ندارند. خودشان هم پنجره‌ای برای دیدن دیگران نیستند. قابی برای کسی نمی‌سازند. هر طور بخواهی می‌توانی پیش چشمشان ظاهر شوی. روح دونده‌ای ندارند. مقصد خاصی هم گویی در سر ندارند. دست کم مقصدی پایدار.

 

 دوستان و اطرافیان من بیشتر از این پنج سنخ بوده‌اند. خود من هم بیشتر به یکی از این پنج نزدیک‌ام. به خود و سرنوشت دوستانم می‌اندیشم. زندگی پیش چشم هر کدام به نحوی نمودار شد و مسیری برای زندگی کردن گشود. هر کداممان تا حدی موفقیم و تا حدی ناکام. در سال‌ها و دهه‌های نخست هر کداممان در یکی از این مسیرها افتادیم و از هم جدا شدیم. اما به تدریج این فرصت فراهم می‌شود تا بایستیم و از پنجره‌های مسیر خود به یکدیگر و مسیرهای دیگر نظر کنیم.

 

آیا شما طور دیگری به این پنچ می‌توانید اضافه کنید؟


  • محمد حواد غلامرضاکاشی

اسلام سیاسی: بسترها و رویاهای سه‌گانه

دوشنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۵۹ ب.ظ

مقدمه

اسلام سیاسی، نامی است که در مقابل اسلام غیر سیاسی یا سیاست گریز جعل شده است. این نام یک صورت مساله ساده را مرتب تکرار می‌کند: آیا اسلام سیاسی است یا آخرت گرا و معطوف به رابطه بنده و خدا. میدان این سوال دوگانه است. یا این یا آن. میانه‌ای وجود ندارد. در هر سو که بایستی، سوی دیگر سیاه و مطرود جلوه‌گر می‌شود. این اتفاقی است که از اواخر دهه شصت ظهور کرده است. روشنفکرانی که منتقد نظام سیاسی بودند، همه مصائب را در سباسی شدن اسلام یافتند. گفتند که از اواخر دهه سی یا چهل، اسلام به تدریج از زوایای حجره‌ها بیرون خزید و در مسائل سیاسی روز مداخله کرد. به نظر این روشنفکران این اتفاق، هم به زیان اسلام بود هم به زیان عرصه سیاست. آنها سلامت این هر دو را در بازگشت اسلام به حریم خصوصی یافتند.

دوگانه فوق، مضمون دوگانه‌ای در میدان ستیز سیاسی بود. یکسو نظام مستقر بود که خود را تجلی عینیت یافته یوتوپیای اسلام سیاسی قلمداد می‌کرد و سوی دیگر، نگاه منتقدی که از یک یوتوپیای تازه رونمایی کرده بود. یوتوپیایی که در آن، هر کس در زوایای پنهان دل خود به خدا عشق می‌ورزید، اما در میدان سیاست و تدبیر امور عمومی صرفاٌ به عقل عدد اندیش و مصلحت جو تکیه کرده بود. نه عقل را به دایره عشق مومنانه خود راه می‌داد، نه ایمان را به میدان سیاست. مردمانی که جایی عاشق و دل سپرده حق بودند و جایی دیگر، در کار تدبیر عاقلانه و به دور از مداخله دین در عرصه سیاست.

میدان ستیز سیاسی ساده ساز است. هر چه بیشتر در ساده کردن امور کسب موفقیت کند، در میدان عمل نیز توفیق بیشتری کسب خواهد کرد. دوگانه اسلام سیاسی و اسلام غیر سیاسی، همان ساده سازی موثری بود که دست کم یکدهه عرصه سیاسی ایران را به خود مشغول کرده بود. خالقان یوتوپیای اسلام غیر سیاسی، بر تحولات بین المللی، افزایش سواد و شهرنشینی و ارتباطات و امثالهم تکیه می‌کردند و به رقیبان خود گوشزد می‌کردند اسلام سیاسی آینده‌ای ندارد. پیوندی که میان اسلام و سیاست حادث شده، یک رویداد بی بنیاد، بی موقع، بی فایده بوده و از مدافعان آن مشفقانه می‌خواستند به آغوش عقل و تدبیر جهان جدید بازگردند. کم و بیش هنوز هم چنین تصویری وجود دارد، اما نه به شدت و یقین و روشنی و دقت دهه‌ هفتاد و روزگار اوج جنبش اصلاحات.

در شرایط امروز، فضا به هیچ روی با آن ساده‌سازی قابل توضیح نیست. مشخصه روزگار ما، ابهام افق‌های پیش رو است. هر فضای ایدئولوژیکی با تیره شدن افق‌‌های پیش رو فرومی‌پاشد. امروز ما نیز چنین مشخصه‌ای دارد. تنها در چنین موقعیت‌هایی است که بازمی‌گردیم، دوباره به گذشته نظر می‌کنیم. امروز منطق دوگانه ساز اسلام سیاسی و غیر سیاسی معنای پیشین خود را از دست داده است. گویی مساله دگرگون شده است حتی اگر ما هنوز نتوانسته باشیم بیانی معطوف به این مساله تازه پیدا کنیم. در این یادداشت طرحی عرضه خواهم کرد که شاید تنها سودمندی‌اش برون رفت از آن منطق ساده دوگانه باشد. این یادداشت، آنچه را اسلام سیاسی می‌خوانند دست کم یک سه گانه می‌داند که هر یک مشخصه‌ها و امکانات و چشم‌اندازهای متفاوتی دارند. رابطه پیچیده میان این سه‌گانه، سازش‌ها و ستیزهای میان آنان، به نظر نگارنده عینی‌تر از سازش و ستیز میان اسلام سیاسی و غیر سیاسی است. سودمندی آن این است که می‌تواند به امکان‌هایی بیرون از دوگانه ساده پیشین بیاندیشد.

 

تنوع اسلام‌های سیاسی

ایران پیش از انقلاب، یک کل ارگانیک به هم پیوسته نبود. یک مشکل و مساله خاص هم نداشت. در قلمروهای گوناگون مسائل گوناگون داشت و پاسخ‌های متنوع و گوناگونی نیز طلب می‌کرد. دراین میان سه گروه اجتماعی بودند با موقعیت‌های متفاوت و پرسش‌های متفاوت. اسلام در نسبت با این سه و در پاسخ به این سه موقعیت سر از عرصه سیاسی روزگار خود درآورد و به این معنا سه سنخ اسلام سیاسی زاده شد. این هر سه از پسوند اسلامی که به کار می‌بستند اراده‌ها، اغراض و اهداف گوناگون داشتند. به این اعتبار می‌توان از سه اسلام سیاسی سخن گفت. این سه در میدان کنش انقلابی سال‌های پنجاه و شش و پنجاه و هفت، به ظاهر یگانه و در پیوند با هم بودند اما عقد اخوتشان همان یکسال دوام آورد. بعدها قصه‌ها میان آنان جاری شد. موقعیت و مساله اول، به عموم مردم مرتبط است. آنچه در این سطح جریان داشت و پذیرای اسلام سیاسی شد، منبع اصلی نیروبخش به جریان اسلام سیاسی بوده و هست. دو موقعیت و مساله دیگر، به نخبگان و بسیج گران سیاسی مرتبط است. در این زمینه به روحانیون و روشنفکران به طور مستقل خواهیم پرداخت. به این سه و مشخصات آنان اشاره خواهم کرد. اما پیش از آن ذکر یک نکته ضرورت دارد.  

اسلام سیاسی پدیده‌ای است متعلق به جهان جدید. اسلام در تاریخ خود هیچگاه غیر سیاسی نبوده است. شاید بتوان در دوره‌هایی به فرقه‌ها و گروه‌هایی اشاره کرد که در حاشیه عرصه سیاست ایستاده باشند. اما طی یک هزار و چهارصد سالی که از عمر اسلام می‌گذرد، نادر زمان‌هایی را می‌توان نشان داد که عرصه سیاسی بدون میانداری اسلام قابل توضیح باشد. هزار و چهارصد سال است که سیاست در این قلمرو با اسلام پیوند خورده است. اما اسلام سیاسی، پدیده‌ای متمایز است. اسلام سیاسی به دوران مدرن تعلق دارد. اسلام سیاسی در پاسخ به ترتیبات مدرن معنادار شده است. مدرنیته با صورت‌بندی اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی خود، با هجوم تکنولوژیک، و نظامی و فرهنگی‌اش، جهانی دیگر ساخته است. استیلای مدرنیته در جهان زیست ما مسلمین، سه مساله و زخم متفاوت آفریده است. اسلام سیاسی را در نسبت با هر یک از این مسائل به نحوی متفاوت باید تفسیر کرد.  

 

مساله اول: یورش مدرنیته به جهان زیست دینی

پیش از این گفتیم که موقعیت و مساله اول، به عام‌ترین سطح و به عموم مردم مرتبط است. در این زمینه روشنفکران و روحانیون نیز حاضرند. یورش مدرنیته به جهان زیست مسلمانی ما، اساسی‌ترین و فراگیرترین رویداد یک قرن گذشته ماست. وقتی از مفهوم جهان زیست استفاده می‌کنیم، مقصودمان این است که ماجرا به آراء و عقاید و باورها خلاصه نمی‌شود. صورتی مالوف و آشنا از با هم زیستی، ویران می‌شود و مناسبات سرمایه‌داری، و تحولات ناشی از کالایی شدن امور، همه چیز را دگرگون می‌کند. همبستگی‌های پیشین گسیخته می‌شوند، فردیت رشد پیدا می‌کند، طبقاتی تازه ظهور پیدا می‌کنند. صورت بندی مراودات خانوادگی به هم می‌ریزد، موقعیت زنان دگرگون می‌شود، سبک لباس و خوراک و زندگی صورتی تازه پیدا می‌کند. رویدادهایی که هر روز و هر سال نو به نو نیز می‌شوند. جهانی دیگر ظهور پیدا می‌کند که از منظر مالوف و آشنای ما، قابل فهم و شناسایی نیست. این همه البته بدیهی است. مدرنیته یک پدیده جهانی بوده و هست. راه بازگشتی هم نیست. اما به هم ریختن صورتی از زندگی، به شرطی مساله ساز نخواهد شد که با صورتی تازه جایگزین شود.

سال‌ها گفته و نوشته‌ایم که این همه یعنی توسعه در بخش‌های مختلف اجتماعی. این همه را برکات جهان جدید خوانده‌ایم و از همه آنها با روی خوش استقبال کرده‌ایم. ثمرات میمون و مبارک آنها را به هم نشان داده‌ایم و احساس غرور کرده‌ایم. دو ویترین کنار هم بنا کرده‌ایم در یکی مشخصات جهان قدیم‌مان را چیده‌‌ایم. در ویترین سنت، زنان در پرده، سکون و عدم تحرک اجتماعی، تسلط روحانیون بر مردم، کار و تولید اندک، باورهای جاهلانه و غیر علمی، سنن و آداب نامعقول را چیده‌ایم و در ویترینی که به نام مدرنیته استوار کرده‌‌ایم، فعالیت زنان در عرصه عمومی، ظهور استعدادهای شگرف در عرصه‌های مختلف علمی و هنری، فضاهای دانشگاهی، و ترتیبات مدرن در حوزه‌های شهری، ارتباطی، مطبوعاتی و امثالهم را چیده‌‌ایم.

این دو ویترین، بیانگر محورهای اساسی تحولات اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی در جامعه ایرانی هستند، اما مشکل این است که همه ماجرا آن نیست که در این دو ویترین خلاصه شده و به نمایش درآمده است. همه مشخصات جهان مدرن، بر صورت پیشین زندگی جمعی ما زخم وارد کرده‌اند اما دربخش‌های اندکی توانسته‌اند جانشینی برای آن فراهم کنند. کسانی سبک‌های زندگی مدرن را اختیار کرده‌اند، از مواهب آموزش و ثروت‌اندوزی و مشارکت در حوزه‌های گوناگون علمی و اجتماعی بهره برده‌اند. به عبارتی دیگر، سوژه‌های مدرن و صورت بندی‌های تازه زندگی شکل گرفته است اما هیچ کس نظر نکرده است که این همه به بهای حاشیه رانی اقشار و طبقاتی بوده است که از این رویدادها چیزی در کیسه نیاندوختند جز اندوه، محرومیت، حسادت، احساس بی هویتی، تحقیر شدگی، رها شدگی و بی بنیادی. جهان زیست ما یک جسم و یک روح داشت. مدرنیته جسمانیت جهان زیست ما را به سرعت اشغال کرد. تا جایی که به تکنولوژی و تولید و بسط مناسبات رسانه‌ای مرتبط بود همه جا را در اشغال خود درآورد. اما بدنی بی روح بود، روح جهان جدید به میان نیامد. حاصل یک جسمانیت بی روح بود. در مقابل روح جهان زیست ما، جسمانیت خود را از دست داده بود و حاصل یک روح بی جسم بود. بگذارید دو مثال بزنم:

در جهان زیست قدیم ما، فقرا پیش چشممان بودند. فقرشان به تقدیرشان و خواست خداوند ارجاع می‌شد. متمولین نیز البته مسئولیت داشتند تا دستگیر آنها باشند. جهان قدیم ما جهانی از نابرابری‌ها بود. برای ذهنیت قدیم ما این نابرابری‌ها شان شناخته شده‌ای داشت. هم آنکه فرادست بود و هم آنکه فرودست، می‌دانست جایگاهش کجاست. یکی ارباب بود و یکی بنده. جهان جدید اما متن و حاشیه ساز بود. خیل عظیم فقیران و تهیدستان در مقابل گروهی از متمولین و بهره‌مندان. نکته جالب توجه عبارت از آن بود که نه فقیران شان و موقعیت خود را به رسمیت می‌شناختند نه متمولین به موقعیت خود اطمینانی داشتند. بنابراین مسابقه‌ای به جریان افتاد. معلوم است که چنین جامعه‌ای تحرک بیشتری دارد.  اما این تحرک بیشتر به شادابی بیشتر آن نیانجامید. پول سرشار نفت و یک دولت رانتیر در میان بود و مسابقه اجتماعی در مراکز و کانون‌های تولیدی اتفاق نمی‌افتاد، در  آستانه دولتی اتفاق می‌افتاد که برای توزیع نامتوازن ارزش‌های مادی، ارادت و سر کج و حقارت و زبان چاپلوس طلب می‌کرد. کسانی بهره مند شدند و کسانی محروم. اما هر دو با احساسی از تحقیر شدگی و فقدان حس کرامت انسانی.

در جهان زیست قدیم ما، سرکوب و خشونت فراوان بود. اما یک نظام ارجاعی وجود داشت که به بخش مهمی از اینها مشروعیت می‌بخشید. پدر نمادی عینی از خدا در خانواده بود و کتک او، بخشی از عقوبت الهی. تن‌های تادیب شده قدیم، خود را در یک نظام اقتدار الوهی احساس می‌کردند و هر چه بیشتر در نظام خشونت خانوادگی و خشونت اجتماعی بارورتر می‌شدند بیشتر در خود احساس عبودیت و بندگی می‌کردند. خشونت قدیم درست یا نادرست با احساس حکمت و تقدیر و مهر توام بود. در جهان زیست جدید، قرار بود از آن نظام محدودیت‌ها رها شویم و شدیم. سوژه‌هایی آزاد از قید پدر و خانواده و مرجعیت‌های اجتماعی و فرهنگی دیگر. اما قرار بود قاعده میان ما سوژه‌های آزاد عقل و انصاف و قانون باشد و متولی اجرای آن دولت. ما به منزله سوژه‌های آزاد تولید شدیم اما رابطه میانمان رقابت توام با خشونت و حذف و تحقیر بود و دولت خود بزرگ‌ترین مرجع اعمال خشونت و سرکوب بی مهار. دولت خود اولین نهاد نقض قانون بود و عرصه عمومی نیز عرصه بی‌مهار و بی‌قاعده و توحشی که هر روز بند بند اعصابمان می‌گسلد.  خلاصه مدرنیته قصه شیرینی بود که مسافران از خارج برگشته می‌گفتند و دهانمان را پر از آب می‌کردند اما آنچه روی می‌داد متنی بود که هر روز حاشیه فراخی می‌زائید. کسانی جهان زیست قدیم خود را از دست داده بودند و تجربه زیسته شان ازجهان جدید خشونت و بی معنایی و گسیختگی و تحقیر بود.

اسلام سیاسی در عام ترین سطح خود در پاسخ به این مساله ظهور کرد. مدرنیست‌ها از دوران گذار سخن می‌گفتند و بر این باور بودند که حاشیه‌ها حذف خواهند شد. اما حاشیه‌های فراخ تر از متن، در مخیله جمعی خود، از اسلام پناهگاهی ساختند و به اعتبار آن پناهگاه احساس قدرت کردند و به متن هجوم بردند. اما نه برای ویران سازی متن، برای نشانیدن خود در متن. همان متنی که آنها را به حاشیه رانده بود. آنها تلاشی بی فرجام کردند و می‌کنند تا نسبتی میان جهان زیست از دست رفته خود با جهان زیست جدید پیدا کنند. برای تامین این هدف خود تلاش‌های پیچیده و متنوعی می‌کنند از عرصه درونی و روانشناختی گرفته تا عرصه‌های فراخ اجتماعی و فرهنگی و سیاسی. از دلمشغولی‌های درون فردی تا صورت بند‌ی‌های مقاومت بنیادگرایانه را در ردیف این سنخ از تکاپوهای پیچیده جای می‌گیرند. 

نکته مهم دراین سنخ از منازعه آن بود که منازعه کنندگان به هدف خود در همان متن منازعه دست می‌یافتند. هدف معین و روشنی از منازعه در سر نمی‌پروراندند. کافی بود با آنچه تصور می‌کردند تحقیرشان می‌کند مبارزه کنند. در همان متن منازعه از حس نفرت انگیز تحقیر نجات پیدا می‌کردند. به خودی خود یوتوپیایی در سر نداشتند. به خودی خود الگوی مبارزاتی‌شان را عقلانی نمی‌کردند یا در دستگاه ایدئولوژیک خاصی تبلور نمی‌بخشیدند.  مردم در این سطح، با مظاهر  مدرنیته در سازگاری و ستیزند. در عین حال که با آخرین مظاهر آن در می‌آمیزند، در آن تصرف نیز می‌کنند و حتی الامکان تلاش دارند نسبتی میان حافظه فرهنگی خود با آن برقرار کنند. اما به هر حال این ها همواره بازار آماده برای مصرف کالاهای فکری هستند که منازعه روزمره و آن به آن شان را به یک برنامه مشترک تبدیل کند.

 

مساله دوم: بی اعتبار شدن موقعیت صنوف اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی

مساله اول، درونی، عمیق، عام و وجودی و روانشناسانه بود اما اسلام سیاسی یکبار هم در پرتو مسائلی ظهور کرد که نخبگان فرادست داشتند. مدرنیته مراتب اجتماعی را به هم ریخته بود. گروه‌های تازه‌ای را بر صدر نشانید و گروه‌هایی را به حاشیه راند. بازاری‌ها و روحانیون، دو قشر مهمی بودند که در ترتیبات مدرن از متن و کانون مناسبات اجتماعی به زیر کشیده شدند. اسلام سیاسی در این منطق موقعیت امکانی برای قدرت آفرینی به این گروه‌های به حاشیه رفته بود. نباید این نکته را به روانشناختی فردی تقلیل داد. مساله این نیست که فلان حاج آقا، موقعیت خود را از دست داده و تنها برای اعاده موقعیت از دست رفته‌اش فریاد می‌زند و تلاش می‌کند.  ماجرای صنوف است و صورت بندی‌های آگاهی جمعی.

واقع این است که ترتیبات مدرن به نحوی که در اینجا و اکنون ما تجلی کرد با شایسته سالاری یک جامعه مدرن نسبتی نداشت. بازاری‌ها و روحانیون از کانون برخاستند اما آنانکه به جای آنها تکیه زدند به ندرت واجد مشخصات یک طبقه برگزیده مدرن بودند. قدرت به دلایلی دیگر نصیبشان شده بود و از مرجع قدرت البته ثروت و دانش و منزلت اجتماعی نیز کسب کرده بودند. مدرنیته با همه شعارهای برابری خواهانه‌اش، نخبه گرایی تازه‌ای را جانشین نخبه گرایی سنت کرده بود. متخصصان و کارآزموخته‌های دانشگاهی و علمی جانشین نخبگان قدیم شدند. مناسبات تازه‌ای که بر عقلانیت و خرد انتقادی استوار بود. اما اینجا و اکنون ما چهره دیگری داشت. کوتوله‌های ارادتمند از ناحیه ارادت حقیرانه‌شان هم صاحب ثروت و هم صاحب دانش شده بودند. ناکارآمدی و فساد شدید بوروکراتیک هم حاصل کارشان بود.

چنین وضعیتی، به نخبگان به حاشیه رانده شده قدیم، احساس وظیفه بازگشت به موقعیت از دست رفته می‌داد. چه بسا در این مسیر فداکاری کردند و از جان و مال خود نیز گذشتند و این خود منشاء تازه‌ای برای ظهور اسلام سیاسی از سنخی دیگر بود. این سنخ به خلاف سنخ نخست، برای مبارزه خود خط مشی روشنی داشت. بیشتر به جایگزین فکر می‌کرد و کمتر برای متن مبارزه اصالتی قائل بود. مهم این بود که حریف خود را کم یا بیش به تبعیت از قواعدی وادار کند که مرجعیت صنف را اعاده می‌کرد. به طور مشخص بازگشت مرجعیت شریعت در عرصه عمومی مطالبه آنها بود.

 

مساله سوم: مقاومت عمومی در مقابل بسط مدرنیته

آن دو سنخ پیشین در سویه مقابل مدرنیته کج و کوله اینجایی نشسته بودند و اجناسی از اسلام سیاسی ساختند که بیشتر از سنخ مقاومت در مقابل بسط جهان جدید بود. سنخ سوم از اسلام سیاسی با دو مساله ظهور کرد. اول کج و کولگی مدرنیته اینجایی بود و دوم مقاومتی که جامعه ایرانی در مقابل مدرن شدن می‌کرد. روشنفکران که الگوی اعلای مدرنیته را در سر می‌پروراندند، دیوار آهنین سنت و جهان زیست قدیم را پیش چشم خود می‌دیدند. آنها دست به کار قرائتی از سنت شدند که با جهان جدید درمی‌آمیزد و این همه مقاومت نکند. آنها منتقد مدرنیته عینی و واقعا موجود جامعه خود بودند و از منظر یک مدرنیته به باور خود راستین، تلاش می‌کردند سنت و مدرنیته را همساز کنند. تا سلاحی در مقابل مدرنیته کج و کوله اینجایی ساخته شود. اسلام سیاسی از سنخ سوم را باید دست پخت این گروه دانست.

آنها از درون جهان زیست سنت، تلاش می‌کردند راهی به بیرون بگشایند. توفیق‌شان در این بود که توانسته بودند جهان زیست سنت را به سرآغاز و سرچشمه‌ ظهورش ارجاع دهند. ناسازه‌ها با سرچشمه را عیان کنند و نشان دهند چگونه آنچه سنتی تغییر ناپذیر جلوه می‌کند، در بستر تاریخی تغییر یافته و ریشه در منافع گروهی، جهالت‌ها، و اغراض خاص گرایانه دارد. ذوق و خلاقیت تاویل را به کاربستند و تلاش کردند از دین تفسیری عرضه کنند که گویی با سرشت مدرنیته راستین منطبق است. آنچه را به کلی مدرن و تازه و بدیع بود، در آنچه پشت سرگذاشته شده بود جستجو کردند و سنت را به قولی با مواد جهان مدرن غنی کردند و آمیزه‌ای ساختند که مستعد تولید شورش و انفجار بود. این بستر مولد سنخ سوم از اسلام سیاسی بود. حسن این سنخ سوم این بود که زبانی همدلانه تر داشتند، اما مشکل‌شان در این بود که چندان در ساختن پناهنگاهی امن برای آوارگان از جهان سنت موفق نبودند.

این سنخ سوم، به خلاف سنخ نخست، در مبارزه و مقاومت هر روزی کامروا نمی‌شد. بلکه آرمان‌هایی از زندگی ساخته بود. سازمانی ایدئولوژیک سامان داد. با اینهمه هیچ مدل حاضر و آماده و به سامانی از مدل جایگزین نساخت. بیشتر به تاریخ دل بسته بود و میوه خود را در فرایند تدریجی تاریخ جستجو می‌کرد. بنابراین با سنخ دوم از اسلام سیاسی نیز سازگار نبود. روشنفکران گروه منزلتی نبودند که جایگاه پیشین را از دست داده باشند، گروه منزلتی بودند که در افقی دور جایگاه خود را جستجو می‌کردند. در صورتی از ایران مدرن شده که دین نقشی مقوم و سازگار با آن را ایفا می‌کنند. آنها روحانیون چنان نظم معهودی به شمار می‌رفتند.

سنخ دوم از اسلام سیاسی امکانی برای دوباره به بیان آوردن نظم پیشین بود. سنخ سوم اما جستجوگر امکانی در بستر جهان جدید. مدرنیته که به خودی خود دل بسته هیچ مفهوم و نظم و بستر خاصی نیست و سرگشته و بی بنیاد توسعه پیدا می‌کند، هر جا با بستری درآمیخت و امکانی تازه در سفره خلاقیت‌های جهان جدید آفرید. جایی با ناسیونالیسم‌ و ملیت خواهی درآمیخت، جایی با جنبش‌های طبقات فرودست. در بسیاری از موقعیت‌ها نیز با سنت‌ها و ادیان و بسترهای فرهنگی غنی. روشنفکران دینی می‌توانستند صدای مدرن از حلقوم سنت اسلامی باشند. اما کاش در تاسیس جهانی تازه در پس رویکرد انتقادی خود موفق‌تر عمل می‌کردند.

 

سخن آخر

سنخ نخست از میان سه گانه مذکور، بیشتر به بستری عام شباهت دارد تا اینکه سنخی مدون از اسلام سیاسی به شمار رود. واقعیت نیرومند و هنوز پایداری است که زبانی برای بیان خود ندارد. دو سنخ دیگر از اسلام سیاسی را می‌توان صوری از به بیان  آوردن آن بستر عام به شمار آورد. سنخ نخست بدون آن دو صورت زبانی شده، واقعیت دارد، مقاومت می‌کند و نیرو تولید می‌کند. اما تنها در طول تاریخ یکصد و اندی سال گذشته به یاری آن دو صورت دیگر، فعلیت سیاسی یافته است. سنخ دوم از اسلام سیاسی تلاش دارد خلاء ناشی از ویرانی جهان زیست قدیم را به امکانی برای باز آفرینی نظم از دست رفته بسازد. سنخ سوم تلاش می‌کند خلاء ناشی از فقدان جهان زیست قدیم را به نیروی مولدی در جهان جدید مبدل کند. به صدای تازه‌ای که به غنای جهان مدرن بیافزاید. انقلاب حاصل ائتلاف موقت میان این هر سه نیرو بود. اما به سرعت این ائتلاف از هم گسیخت و نظامی که پس از انقلاب مستقر شد، حاصل ائتلاف سنخ اول و دوم بود. سنخ سوم از اسلام سیاسی به کلی از میدان بیرون رفت و امکان بیانی خود را تقریبا از دست داد.

اسلام سیاسی شده امروز از سطح و حدود شناخته شده میهن ما گذر کرده است. تجلیاتی که در هیات القاعده و داعش از خود بروز می‌دهد، مساله اسلام سیاسی را به یک مساله جهانی تبدیل کرده است. اسلام سیاسی حتی از حیطه نواحی اسلامی نیز گذر کرده است. اروپا و آمریکا نیز به منزله یک مساله داخلی به آن می‌اندیشند. فیلسوفان و متفکران به نام، به اسلام سیاسی به منزله یک مساله جهان امروز می‌اندیشند. 

گسترش روزافزون اسلام سیاسی، سودای سکولار شدن اسلام را هر روز کم اعتبارتر کرده است. یوتوپیای تبدیل شدن اسلام به یک دین خصوصی و منحصر به ارتباط میان بنده و خداوند، دور از دسترس تر از دیروز است. در چنین شرایطی راهی جز این نیست که با نگاهی انتقادی و با هدف بازسازی اسلام سیاسی به آن نظر کنیم. البته این نکته مشروط به آن است که مدرنیته نیز در معرض نگاه انتقادی با هدف بازسازی قرار گیرد. جالب است که هابرماس تصدیق می‌کند که گشودن باب گفتگو با اسلام سیاسی منوط به بازآفرینی انتقادی مدرنیته است. او با نگاهی انتقادی پروژه فلسفی مدرنیته را از روز نخست به باد انتقاد می‌گیرد و در آن، از یک تبعیض آشکار نسبت به مومنان خبر می‌دهد. وی بر این باور است که تنها با صورت بندی مدرنیته‌ای که برای مومنان و حق یکپارچگی آنان حقی قائل شده باشد، می‌توان امید بست که با افق‌های دینی نیز بتوان گفتگو کرد[i]. بازسازی روایت سیاسی شده از اسلام، نیازمند توجه به پویش‌های درونی آن است. دوگانه سازی میان اسلام سیاسی و غیر سیاسی، باب همین توجه را می‌بندد. بازاندیشی نسبت به تجربیات چهاردهه گذشته، نقدو ارزیابی روایت‌های گوناگون از اسلام سیاسی، و تمهید روایتی تازه که حامل تجربیات پیشین باشد و بتواند به منزله صدای تازه‌ای در دنیای جدید به غنای آن بیافزاید، راهی است که به ناگزیر پیش چشم همه ما گشوده است.

 

 مقاله من در  آخرین شماره ایران فردا 



[i] Jurgen Habermas, Religion in the Public Sphere, European Journal of Philosophy, Volum 14, Issue 1, 14 MAR 2006, PP:1-25

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

لی لی دختر بچه‌ها در میان خطوط گچی

شنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۵۷ ب.ظ

همه جای دنیا، کار برای کسب معاش فرد را از دنیای تخیلات غنی و زیبای دوران کودکی و نوجوانی به متن پر کشاکش زندگی پرتاب می‌کند. آنجا همان متن واقعی زندگی است و حساب و کتابی متفاوت دارد. وقتی قرار است پول درآوری، ناچاری به نقطه‌ای در یک متن پرکشاکش تبدیل شوی. تسلیم باشی و آن کنی، که منطق کسب و کار ایجاب می‌کند. در آن متن، مردم با همه تفاوت‌هایشان، با همه عقاید مختلف‌شان، مثل هم رفتار می‌کنند و مثل هم زندگی می‌کنند. نیاز به تامین معاش، افراد را به خط کرده است. کم کم عقاید و تنوعات قومی و زبانی و دینی‌شان هم کمرنگ می‌شود آنها به بخشی از سیستم تامین کننده نیازشان تبدیل می‌شوند. به این اعتبار می‌توان آنها را افراد درگیر متن قلمداد کرد. این تصویر همگان را به یاد نقش چارلی چاپلین در فیلم عصر جدید می‌اندازد.

اقتصاد همان واقعیت و منطق مسلط جهان ماست. استیلای همین عرصه است که کشورهای صنعتی و پیشرفته جهان را با پدیده غیرسیاسی شدن مردم مواجه کرده است. مردم در بافت پیچیده سیستم تامین معاش، فرصتی ندارند تا در متن دیگری مثل سیاست درگیر شوند.  

اما اینجا، پدیده سیاست گریزی کمتر معنا دار است. سیاست هم همان متن درگیر کننده است. می‌توان فیلم طنزی مشابه با عصر جدید چارلی ساخت و افرادی که مانند چارلی درگیر متن روزمره و آن به آن میدان سیاست‌اند. خبر گوش می‌کنند، از این کانال به آن کانال می‌روند، روزنامه و سایتی در کنار روزنامه وسایت دیگر. فرصتی هم اگر برای این همه خواندن و تعقیب اخبار نداشته باشند، مرتب از هم می‌پرسند، چه خبر؟ و این سوال نقطه آغازی است برای بحث و گفتگوی طولانی در هر فرصت فراغتی.

این وضعیت نافی منطق مسلط اقتصاد و تامین معاش نیست، اتفاقاً بحشی از همان است. مشکل دولت رانتی است، پول و قدرت زیاد دولت و دستگاه بوروکراتیک آن است که سیاست را به بخشی از منطق روزمره تامین معاش مردم تبدیل کرده است.

اما به هر حال جامعه سیاسی است. جامعه‌ای است که روایت‌های گوناگون در آن جریان دارد و هر کس جایی در روایتی ایستاده و انتظاراتی از تحول رویدادها می‌کشد. مثل خرید و فروش کنندگان در بازار بورس، جامعه‌ای ساخته‌‌ایم پر از هیجان و سوال و انتظار و امید و ناامیدی. همه منتظرند تا سرمایه‌ای که در بورس سیاست اندوخته‌اند به جایی برسد. سودی به جیب بزنند. سودی که لزوما اقتصادی هم نیست. گاهی در همین حد که دلشان خنک شود. کینه‌هاشان التیام یابد.

برای بسیاری از ما، تحولات سیاسی دریچه اصلی گشوده شدن فرصت‌های زندگی است. پس سیاست و روابط قدرت بر اقتصاد و تولید و کار معاش، اولویت دارد. به جای آنکه پول تعیین کننده ارزش‌های اجتماعی باشد. سیاست است که تعیین می‌کند، از جمله فرصت دستیابی به پول را. البته همانطور که گفتم برای بخشی از جامغه ما. مثل دانشگاهیان، روشنفکران، اصحاب مطبوعات، و بخش مهمی از وابستگان به بنگاه‌های خدماتی در فضای شهری.

 سیاست همه را به خط می‌کند. سیاست است که به تدریج تنوعات دیگر ما را کم رنگ می‌کند. سیاست خود تنوعاتی به اقتضاء منطق خود می‌زاید و از طریق تولید تفاوت‌هایی که خود خلق کرده، همه را به خط می‌کند.

اگر به قول مارکس، پول همه چیز را تابع منطق اقتصادی می‌کند، سیاست همه چیز را تابع منطق قدرت می‌کند. چه کسی حقیقتاً دین دار است؟ چه کسی حقیقتاً با سواد است؟ چه کسی حقیقتاً اخلاقی و قابل اعتماد است؟ چه کسی شجاعت دارد؟ چه کسی ماندگار است؟ هنرمند بزرگ کیست؟ به همه این پرسش‌ها در متن منازعات سیاسی می‌توان پاسخ داد. بازار خرید و فروش سیاست به همه این سوالات پاسخ می‌دهد.

سیاست امکان و قابلیت دیده شدن فراهم می‌کند. سیاست و دیگر هیچ.

تسلط منطق سیاست، جهانی بسیار متفاوت با آنچیزی خلق کرده که مارکس می‌گفت. مارکس از پول و اقتصاد و معاش سخن می‌گفت. منطق کار و تولید منطقی نیرومند، عینی، و وابسته به متن واقعی و هر روزی همگان است. کار، خبر نیست. کار تصویر نیست. کار هیجان و انتظار نیست. برای کار و ارزش افزوده‌اش می‌توان قانون و فرمول و منطق عینی تولید کرد. کار حادثه نیست. منطق تحول کار را نمی‌توان در تلویزیون و سایت و گفتگوهای هر روزی دنبال کرد. کار در بدن، در معاش  و عینی‌ترین مطالبات زندگی ریشه دارد. نسبتی با منطق حیات دارد. اما سیاست می‌تواند مجازی باشد. به تصویر تقلیل پیدا کند. در منطق حسی و تخیلی جا به جا شود. چارلی در فیلم عصر جدید اگر پیچی را به موقع نمی‌پیچید، همه دچار مشکل می‌شدند، برای حل یک خطا، چارلی در پیج وخم چرخ‌های ماشین گیر کرد. در سیاست اما می‌توانی مرتب خطا کنی. از این موضع به موضعی دیگر منتقل شوی. سیاستی که به بازی تقلیل پیدا کرده، منطق حرکت در سطح است. منطق بازی گوشی است. به لی لی دختر بچه‌ها در میان خطوط گچی شباهت دارد.

روایت مارکس، بیرون رفتن همه از تخیلات غنی به متن پر کشاکش و عینی اقتصاد است که مشکل از خود بیگانگی تولید می‌کند. اینجا پرواز در متن تخیلات بی بیناد سیاسی است که از خود بیگانگی خلق می‌کند.

فراموش نکنید، من از سیاست آنطور که اینجا جریان دارد حرف می‌زنم. والا سیاست لزوماً اینهمه بی بنیاد و بی بنیاد ساز نیست. سیاست خود جهانی است  که می‌تواند خلق بنیاد کند. گفتگو پیرامون آن سیاست، مجالی دیگر طلب می‌کند. صرفاً اینجا از سیاستی سخن می‌گویم که کم کم منطق ارجاع خود را به زندگی از دست می‌دهد. گردونه بی پایانی است که مثل گردابی در یک بیابان خشک، می‌چرخد و به زمین می‌نشیند. می‌چرخد و باز به زمین می‌نشیند.

****

 

دوست دیرینم جناب رامین کریمیان کامنتی برای یادداشت دوره می‌کنیم شب را و روز را نوشته است. این یادداشت صرفاً واکنشی حسی به کامنت قابل تامل ایشان است. 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

بی درونه شده ایم

جمعه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۴۸ ب.ظ

تشویقم می‌کنند؟ نمی‌کنند؟ آنچه کردم جذابیت داشت؟ من در زمره افراد مشهور قرار گرفتم؟ از شهرتم کاسته شد؟ من یک چهره سرشناسم؟ من در حال فراموش شدنم؟ حالا به من می‌توان گفت یک متفکرم؟ در باره من چه خواهند گفت؟ و .....

اینها سوالاتی است که روح و روان من و دوستان مرا تحت تاثیر قرار می‌دهد. حال بعضی آرام‌ترند، و این سوالات نوساناتی آرام در روانشان می‌سازد، و بعضی پر حرارت‌ترند و تحت تاثیر پاسخی که به این پرسش‌ها می‌دهند، گاه در قله کوه غرور می‌ایستند و سینه سپر می‌کنند، و گاه مچاله می‌شوند، قهر می‌کنند و در کنج عزلتی ماتم می‌گیرند.

ما در صحنه نمایش زندگی می‌کنیم، می‌خوریم، می‌خوابیم و قطعا در همین صحنه نیز می‌میریم. کسی که در صحنه نمایش زندگی می‌کند، درونه‌ای ندارد، هر چه هست بیرونی است. هر چه هست، برای عرضه به دیگران است. فرض مان بر این است که دیگران با چشم‌های خیره به ما می‌نگرند، و ما قرار است بیشترین استعداد خود برای یک بازی خوب را به صحنه آوریم. بازی خوب بازی ای است که تماشاگر، آنچه را عرضه می‌کنیم واقعی بپندارد. به جد تصور کند که آنچه عرضه می‌کنیم خودمان هستیم. بازی خوب در صحنه، بازی ای است که تماشاگر فراموش کند بازی است و این مستلزم این است که بازیگر نیز فراموش کند بازی است. چنین بلایی بر سر ما آمده است. بازی به خود زندگی تبدیل شده است.

وقتی بازیگر فراموش می‌کند بازی می‌کند، آنگاه آنچه بیرونی است، و به رابطه بیرونی من و تماشاگر بیرون از من مرتبط است، عمیقاً درونی می‌شود. تماشاگر در اتاق خواب من نیز حاضر است. در دم دمای ورود من به جهان خواب، به تدریج محو می‌شود و در اولین لحظه‌های گشودن چشم در صبحگاه، دوباره باز می‌گردد. تازه اگر در خواب‌های نیمه شب نیز با من همراه نباشد که هست.

ما بی درونه شده‌ایم.

کسانی در میان ما هستند که نقش خود را باور کرده‌اند. بازی می‌کنند، فرض شان هم بر این است که دیده می‌شوند و موفق‌اند. یک نقش را بر عهده گرفته‌اند و سال‌های سال است همان نقش و همان لباس و همان دیالوگ‌های پیشین را تکرار می‌کنند. خسته هم نمی‌شوند. انگار کل صحنه نمایش و تماشاگران را از بیرون به درون منتقل کرده‌اند و در درون خود بیرونی‌اند. بنابراین طوفان حوادث هم آنها را از جای نمی‌جنباند. همان نقش و همان بازی و همان دیالوگ‌ها. اما کسانی، خیلی متوجه تماشاگران هستند. به محض آنکه مشاهده می‌کنند تماشاگران کم می‌شوند یا از صحنه بیرون می‌روند، بازی خود را عوض می‌کنند، نقشی دیگر می‌گیرند، چیزهای دیگری می‌گویند و با لباسی دیگر حاضر می‌شوند. آنها به کلی بیرون خود زندگی می‌کنند. درست در نقطه تماس میان تماشاگران و صحنه نمایش. مثل شخصیت‌های کارتونی که هیچ درونه‌ای ندارند. دو بعدی‌اند. فقط طول و عرض و سطح‌اند. با انگشت به آنها فشار آوری، سوراخ می‌شوند. همین اند  که هستند. همین اند که دیده می‌شوند. هیچ وجه و بعد دیده نشده ندارند.

عشاق وضعیتی دیگر دارند.

کارهایی می‌کنند، چیزهایی می‌گویند، احساساتی بروز می‌دهند، اما هیچ وقت نباید آنچه را می‌بینی باور کنی. همیشه چیزی در درون هست که این بیرونی‌ها گاه نشانگان آن هستند. خیلی باید در این زمینه تیز و هوشیار باشی. گاه بیرونی‌ها دروغ اند، نباید باورشان کنی، باید به درون راه ببری تا از بیرونی‌ها سر در آوری. همه آنچه در بیرون می‌بینی، سوراخ‌هایی هستند به درونی که پر از ماجراست. عاشق در درون زندگی می‌کند و همه جلوه‌های بیرونی‌اش، حجابی برای پوشاندن درونیات است. عاشق پر از نیرنگ است. به سادگی بیرونی‌اش اصلا نباید اعتماد کرد. درونه او هیچگاه تماماً بیرونی نمی شود و نخواهد شد حتی برای معشوقش. هیچگاه شدت اشتیاقش را برای معشوقش نیز علنی نمی‌کند.

البته حیات عاشقانه همیشه همینطور پر رمز و راز نیست. دو نفر می‌توانند قبل از اینکه رمز و رازی در میان افتد، از هم کام بگیرند، یا همه چیز را از همان نخست تسلیم رسم و رسوم سنتی کنند. رسم و رسوم تعریف شده‌ای که از یک ماجرای عاشقانه چیزی جز فرزند آوری باقی نمی‌گذارند. از درون چیزی نمی‌ماند الا آنچه در اتاق خواب جریان دارد و همه کم و بیش می‌توانند حدس بزنند.  

 

حیات دینی هم از همین سنخ است.

یک دین دار به همان معنای سنتی و متعارف‌اش، در روایتی زندگی می‌کند که هم نویسنده و هم خواننده‌اش بیرون نیست. ربطی به صحنه نمایش و دیدگان خیره تماشاگران ندارد. ماجرایی هست میان او و خداوندی که ارباب و خالق اوست. مومن، قصه‌ای با او دارد که حدی از آن کاملاً خصوصی است. از خشم و رضایت او تجربیاتی خصوصی دارد. گویی با اربابی زندگی می‌کند در یک جزیره تک افتاده و خاموش. بیرون از چشم دیگران با او سر و سری دارد. خشم و غضب و عشق و عنایت او را می‌داند. مومن به این معنا، همواره پر از رعب‌ها و امیدها و اشتیاق‌ها و خشم‌هایی است که برای تماشاگرانی که بیرون اند کاملاًٌ قابل فهم نیست. مومن دنیایی در درون دارد دنیایی هم در بیرون. مثل خانه‌ای که هم روبنا و اتاق پذیرایی دارد هم زیرزمین و اتاق زیر شیروانی. گاهی اینجاست گاهی آنجا.

حیات درونی مومن، پر از خلاقیت است. هر کس به اعتبار ویژگی‌ها و موقعیت‌اش، با چهره‌ای از خداوند دمساز می‌شود و یک زندگی مشترک بیرون از دیدگاه دیگران شکل می‌دهد. هر کس زبانی برای راضی کردن او ابداع کرده است و شیوه‌ای برای گفتگو با او.

البته یک نظام مقدس سیاسی اگر در میان باشد، کسانی از دین نان بخورند، و هر روز در صدا و سیما و سخنرانی و تبلیغاتش به همه جا نور بیافشاند، حیات دینی هم می‌تواند درونگی اش را از دست بدهد و به یک بیرونگی تام و تمام تبدیل شود. کافی است هر روز سریال‌های عامه پسند منتشر کنی که مضمون آن درونگی‌های یک مومن است با حالت کلیشه چشمان اشک بار سر سجاده نماز.

درونگی، عمق ماست. امکانی برای عمیق زیستن. شاید این نقطه تمایز ما شرقی‌ها از غربی ها باشد. درونگی تنها به فرد عمق نمی‌بخشد، به روابط هم عمق می‌دهد. دیده‌اید دو نفر را که هر دو تجربه شکست خورده‌ای از عشق دارند، همین طوری از با هم بودن کیف می‌کنند. شاید چیز زیادی هم نگویند و نشوند. اما از صرف نان و پنیری کنار هم خوردن لذت می‌برند. گویی خانه امن یکدیگرند. روبروی هم نشسته‌اند اما از ناحیه درون نسبتی خانه زاد با هم دارند. مومنان نیز چنین‌اند. آنها درون خود را بیرونی کرده‌اند و چنین است که جمع‌شان عمق و جاذبه‌ای وصف ناشدنی دارد.

آنها به جد دلشان برای هم تنگ می‌شود. هنگامی که یکدیگر را نمی‌بینند، احساس بی پناهی می‌کنند. دیدار دیگری، گشودن درون است و امکانی برای فراخی بخشیدن به جهان درون. بیرونشان نیز گستره درونشان است.

ما نسل نگون بختی بودیم. در یک ماشین نیرومند بیرونی سازی و امحاء درونگی‌ها افتادیم. به شخصیت‌های دو بعدی صحنه‌های نمایش تبدیل شدیم. تنها که هستیم به آنهایی که در بیرون‌اند می‌اندیشیم و با هم که هستیم به خودمان. تنهایی‌هامان از عمق تهی است، با هم بودگی‌هامان از صمیمیت خالی.

تنها به شرط درونگی است که این جهان ارزشمند است و زندگی به رنج آن می‌ارزد. جهان بی درونگی، به جهانی مقوایی، بی بنیاد، بی عمق و خالی از هر راز شکوهمندی است. عاشق دلمشغول فریبایی چهره معشوق و خیال زیبای اوست. اما نمی‌داند در جهان پر کشاکش عشق او، جهانی چنان گرم و زیبا و غایتمند خلق شده و عشق او تنها به شرط این خلق بدیع پایدار است. او بیش از کرشمه‌های معشوق خود وامدار جهانی است که کرشمه کردن در آن معنادار شده است. عاشق نمی‌داند که برای پایداری عشق خود جهانی پر از عظمت و شکوه و اسرار ناپیدا را فراخوان کرده است.

یک مومن عامی متعارف نیز،  در پرتو احساس درونی گناه خود، به جهانی پر از شکوه و عظمت اتکا می‌کند. حس فقدان درونی او، روی دیگر حسی از عظمت و شکوه و معناست که بر جهان سیطره دارد. حس گناه و نیاز به بخشایش را از جهان او برگیرید، همه عالم با همه ستون‌های پرشکوهش فرومی‌ریزد.

********

 

روزگاری بود که مردمان خسته از ملال زندگی سراغ پیران روشن ضمیر می‌رفتند. تا از حضور و کلامشان بهره‌ای ببرند. محضرشان امکانی برای حس و حالی دیگر بود. روزگار ما اما روزگار دیگری است. متفکران روزگار ما، همه بلدوزرهای بی بنیاد سازی و بی معناسازی ‌اند. این کار را با حرارت و شور می‌کنند. سواد زیادی هم دارند. زبان عالمانه‌ای هم دارند. می‌گویند و می‌نویسند. اما کافی است چند ماهی کسی سراغشان نرود. مخاطبان شان کم شوند. کمتر دیده شوند. چنان به نحو ترحم انگیزی مچاله می‌شوند که گویی در نان شب مانده‌اند. همه چیز دارند اما درونه ندارند. محضرشان هم بیشتر به کار آموختن می‌خورد.

دل و نوا و راز و سری اگر  داری، پنهانش کن، مبادا که در محضرشان ترک بردارد. 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

از راه ماندگان خونخوار

سه شنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۴، ۰۴:۰۰ ق.ظ

هر روز تعداد زیادی در جهان دست به خودکشی می‌زنند. به نحوی ترحم بار، دلخسته از زندگی تیغ بر رگ می‌زنند یا زهر در کام می‌کنند و چشم از جهان می‌بندند. .

چه می‌شد اگر کسی می‌توانست، تعداد زیادی از این افراد پر از اندوه و ناتوان را پیش از اقدام به خودکشی شکار می‌کرد و در نقطه‌ای گرد  هم می‌آورد؟ چه اتفاقی می‌افتاد اگر همه این بخت برگشتگان در فضایی مشترک چشم در چشم هم می‌دوختند؟

شاید همین دیدار و فضای مشترک آنها را دوباره به زندگی باز ‌گرداند. آنها به دلایل کاملاً متفاوتی قصد خودکشی داشتند. اما در یک امر با هم مشترک بودند. جهان به یک بن بست تبدیل شده بود و همه خود را ناتوان از تداوم زندگی می‌یافتند. به نظرم خیلی عجیب نیست اگر اراده‌هایی که به سمت نابو.دی خودشان نشانه رفته بود، تجمیع شود و به سمت جهان و جهانیان نشان رود. آنان را متوحشانی می‌یابی که به نحو مرعوب کننده‌ای دیگران را تکه تکه می‌کنند و دست به ویرانی جهان می‌زنند.

دلخستگی از جهان، با وساطت یک قصه در خصوص چیستی جهان و دیگران و تمدن و شادی‌های دیگر مردمان، به خشمی جمعی تبدیل می‌شود. کافی است کسانی قصه‌ای بسرایند و کسانی پای در میدان عمل بگذارند. کسانی به دلایلی کاملا متفاوت هزینه کار را فراهم کنند و کسانی از این خشم عمومی منتفع شوند.

آیا می‌توان ظهور گروهی مانند داعش را اینطور فهم کرد؟.

تا هر کجا که این تحلیل بیانگر واقعیت باشد، باید شرم کنیم از اینکه فوراً دست به طبقه بندی متعارف انسان و حیوان بزنیم و آنها را از دایره انسان‌ها خارج کنیم. چیزی در ساز و کار دنیای جدید و ترتیبات انساندوستانه آن هست که به طور منظم وقاعده مند توحش می‌زاید.

جهان جدید پر از انتخاب‌های تازه است. پر از فضاهای گشایش و خلاقیت. هر کس می‌تواند از گوشه‌ای حرکت کند و از امکان‌های جهان جدید برای تحقق آرزویی بهره برداری کند. هر روز می‌توان نمونه‌های کامیاب را مشاهده کرد. صحنه‌های گوناگونی هست که پیروزمندان صحنه پر هیاهوی زندگی را پیش چشم می‌آورند. اما به ندرت کسی متوجه سیل فروریختگان، به حاشیه رانده شدگان و شکست خوردگان است.

جهان جدید به پشت سر کور است. تنها پیش چشم و مقابل را می‌بیند. گویی آنها که از راه مانده‌اند، در مغاکی عمیق فرومی‌روند. گاهی این از راه ماندگان، در بیابان‌ها، خرابه‌ها، و حاشیه‌های شهر، رفت و آمد می‌کنند. شهروندان شیک به آنها مثل سگ و گربه‌های آواره نگاه می‌کنند. اما امروز کمی متفاوت شده است. آنها در همه متن‌ها حضور دارند. دیگر به دشواری می‌توان متن و حاشیه را از هم تفکیک کرد. پاریس و لندن و نیویورک و واشنگتن را در اشغال خود می‌آورند.

هر روز وشب، شماری از آنان در گوشه‌ای دست به خودکشی می‌زنند و از جهان می‌روند، اما گاهی گرد هم می‌آیند. مرثیه‌ای می‌سرایند. روایتی می‌سازند، کسانی دل شیر پیدا می‌کنند و برج‌های آسمان خراش را به زیر می‌آورند.

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

دوره می‌کنیم شب را و روز را

يكشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۱۷ ب.ظ

چه اتفاقی خواهد افتاد اگر شبی تابلوهای راهنما در اتوبان‌ها و خیابان‌های تهران را جا به جا کنند؟ تابلویی که در اتوبان همت مسیر اتوبان چمران را نشان می‌دهد به میدان خراسان منتقل کنند و تابلویی که در اتوبان مدرس مسیر همت را نشان می‌دهد به خیابانی فرعی در نزدیکی‌های بهارستان؟ ابتدا آشفتگی‌هایی حاصل خواهد شد اما در مدت زمانی کوتاه، تابلوها دلالت‌های معنادار خود را از دست خواهند داد و چشم‌ها دیگر به آنها توجه نمی‌کنند، چنانکه گویی نیستند. در عرصه سیاسی اما وضعیت پیچیده است. مردم راه چاره‌ای جز همین نام‌ها و اشارت‌های کلامی ندارند. اگر به راستی به سمتی که مدعی‌اند دلالت کنند، مردم تکلیف خود را با آنها خواهند دانست اما اگر دلالتی مشابه با تابلوهای جا به جا شده داشته باشند، مخاطب از نامی به نامی و از سمتی به سمت دیگر می‌دود و سرگشتگی میان دال‌های بی مدلول آنقدر دوام می‌آورد تا عصبی‌شان کنند. ممکن است به کنج خانه پناه ببرند یا دست به شورش کور بزنند. شورشی بی  نام

وقتی عدالت بر تابلوی احمدی نژاد می‌درخشید، محرومانی که در دولت‌های قبلی نادیده گرفته شده بودند، چه کردند؟ تصور می‌کردند بالاخره آنکه از جنس آنهاست به صحنه آمده و دوران نادیدگی شان به پایان رسیده است. او را به تدریج به گرسنه و ناخورده‌ای تشبیه کردند که تا سیر شدنش سال‌ها باید صبر کنند کم کم تصمیم گرفتند به خورده‌ای رای دهند که شکم‌اش سیر است و زودتر به این فکر خواهد افتاد که فکری بر احوال زار آنها کند. این بار همان روستائیان پای صندوق‌های رای به دیگری و شمایلی متعارض و متضاد با احمدی نژاد رای دادند.

در میدان و بازار سیاست تابلوهایی با نام‌های عدالت، دمکراسی، معنویت، مبارزه، سازش، گفتگو و ده‌ها نام دیگر، ردیف شده‌اند اما مثل تابلوهای جا به جا شده، معلوم نیست به دقت بر چه چیزی دلالت می‌کنند اما راه چاره‌ای برای خریدار نیست الا اینکه از یک نام به نامی دیگر پناه ببرد.

ماجرای گفتگو با غرب در ایران امروز یکی از همین دال‌هاست. لبخند ظریف و گفتگو و عکس با جان کری، بر ورود به جهانی تازه دلالت می‌کند. صرفا به این دلیل که با نشانگرهای دیگری نظیر چهره‌های عبوس، و الفاظ پر از طعنه و دشنام تفاوت دارند. همین نشانه‌ها کسانی را شاد و کسانی را اندوهگین ساخته است. هیچ کس به درستی نمی‌داند چه نسبتی میان وضعیت سابق و آن نشانگان عبوس وجود داشت و اینک چه نسبتی میان این نشانگان خندان و فردای پر از رفاه این مدعیان تازه.

کسانی نشانگرها را در عرصه سیاسی جا به جا کرده‌اند هنوز هم می‌کنند. بازی در جهان نشانگرهای جا به جا شده، عرصه سیاست را به یک میدان بازی شبیه کرده است. مانند بازی فوتبال. تماشاگرها هیجان پیدا می‌کنند و کسانی نان بسیار می‌خورند. عرصه سیاست به عرصه تولید و خرید و فروش هیجان تبدیل شده است.

و ابنجنبن دوره می‌کنیم شب را و روز را ..... 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

زندگی بدون داوری

جمعه, ۹ مرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۲۱ ب.ظ

قدما می‌گفتند که زندگی نمی‌ارزد مگر آنکه اندیشیده شود. متجددین گفتند اندیشه نمی‌ارزد مگر آنکه زندگی کند. هر یک بخشی از یک حقیقت را بیان می‌کنند. هر چه هست این دو باید از یکدیگر سردرآورند.  

گاهی به فاصله شخصیت خود هنگامی که می‌نویسم و به شخصیت خود هنگامی که به رفع یک نیاز می‌کوشم فکر می‌کنم. در مقام اول توش و توان خود در زمینه منطق، دانش، اطلاعات تاریخی، اطلاعات نظری، توانایی‌های سخن گفتن یا نوشتن را به خدمت می‌گیرم. مساله من در مقام اول، اثبات صدق و حقانیت نظر من است. اما در مقام دوم، مساله توفیق در عمل است. مهارت‌های ارتباطی خود را به کار می‌بندم، مصلحت جویی و جستجوی کوتاه‌ترین فاصله برای حل مشکل تا به مقصودم برسم.

همیشه میان این دو فاصله هست. من در مقام نظر از اصلی که آن را اخلاقی یا علمی می‌انگارم یک گام هم عقب نمی‌نشینم اما در مقام عمل، هدف عملی دلبری می‌کند. اصول نظری اگر هم در این میان امر و نهی کنند اغلب از راه کنار زده می‌شوند.

مقصودم گفتگو پیرامون رابطه نظر و عمل نیست. بحثی که بسیار دراز دامن است و وقتی مقتضی طلب می‌کند. مساله من آن است که نظر و عمل دو دنیا شده‌اند و متولیان و دلمشغولانی دارند و با یکدیگر در سازش و ستیزند.

آنچه اینجا مورد نظر من است، فاصله‌ای است که از همین نقطه نظر میان نخبگان و توده مردم وجود دارد. نخبگان فکری، بیشتر با همان مصالح نظری کار دارند. حتی تامین اهداف ضروری‌‌شان در زندگی نیز با مصالح نظری سروکار دارد. از  راه نوشتن و سخن گفتن نان می‌خورند. اگر بتوانند به شیوه‌ای تازه راهی برای اثبات عدالت و دمکراسی یا دین و دولت یا دین و دمکراسی یافته‌اند،  پاداش می‌گیرند و ارج می‌بینند. اما عموم مردم، برای تامین نیازهای روزمره‌شان در وادی عمل سیر می‌کنند. اعم از اینکه عمله و بنا و حمال باشند یا پزشک و مهندس و متخصص برق و الکترونیک. زندگی‌شان بیشتر با وصول به یک هدف عملی با تکیه بر ابزار و آلات عملی سروکار دارد. نظرورزی تا جایی موضوعیت دارد که به تحقق هدفی در عمل کمک کند.

این دو گروه در زندگی روزمره گاهی با حسرت به هم نظر می‌کنند. مردم وقتی خوب حرف زدن یا نوشتن نخبگان فکری را می‌بینند حسرت می‌خورند، نخبگان فکری نیز وقتی انرژی و شوق و شعف مردم در عرصه عملی را مشاهده می‌کنند زندگی خود را جهانی پیچیده در کلمات مجرد می‌بینند.

مردم متدبن‌اند چرا که دین زندگی شان را معنا می‌بخشد و به آنها نقطه اتکایی می‌دهد. نخبگان دین دارند یا ندارند چون با موازین مطلوب و عقلانی‌شان سازگار هست یا سازگار نیست. مردم به یک نظام سیاسی مشروعیت می‌دهند یا نمی‌دهند چون مشکلاتشان را حل می‌کند یا نمی‌کند. اما نخبگان مشروعیت بخشی را منوط به انطباق با قواعد سیاسی یا اخلاقی خاصی می‌دانند. بر اساس موازینی داوری می‌کنند و مطلوب‌های مطابق با قواعدی معقول عرضه می‌کنند.

در جهان قدیم، این دو گروه زندگی و سرنوشتی مستقل از هم داشتند. مشکل جهان جدید این است که این دو گروه بر زندگی یکدیگر اثر می‌نهند و سرنوشت هم را تغییر می‌دهند. مردمی که بیشتر در وادی عمل‌اند، زبانی برای گفتگو و بیان جهان خود ندارند. این نخبگان فکری‌اند که زبان گفتگو و نوشتن دارند. به همین جهت آنچه هست و آنچه نیست، آنچه خوب است و آنچه نیست، به الگوهای بازنمایی نخبگان فکری وابسته است. اینجاست که حساب نخبگان و مردم درهم می‌آمیزد. مردم ممکن است از یک وضعیت ناراضی باشند،  اما کلام و الگوی بازنمایی نخبگان، آنها را از ابراز حس نارضایی بازدارد یا به عکس، از بیان حس رضایت خود نسبت به یک وضعیت احساس شرم کنند. چون با موازین والگوهای فکری مشروع سازگار نیست.

اگر مردم به زبان و بیان نخبگان فکری وابسته‌اند نخبگان نیز به اقبال و قدرت مردم نیازمندند.  حتی نخبه قلمداد شدنشان منوط به این است که مردم به آنها اقبال کنند. والا در نان شب خود نیز می‌مانند چه رسد به اینکه منجی و طبیب دردهای مردم شناخته شوند. مردم بر اساس مصالح عملی خود گاهی تصمیماتی می‌گیرند، از کسانی حمایت می‌کنند یا نمی‌کنند، در صحنه‌ای حاضر می‌شوند یا نمی‌شوند و این همه سرنوشت نخبگان فکری را تغییر می‌دهد. 

مقصود من از نخبگان فکری، تنها روشنفکران نیستند، روحانیون نیز در همین شمارند.

این وضعیت امروز جامعه ایران است. مردم به تدریج به زندگی بدون اندیشه و تامل روی می‌آورند و نخبگان به اندیشه بدون نسبت با زندگی. آنچه در این میان از دست می‌روند اخلاق است. زندگی بدون اندیشه به مرز زندگی بدون داوری روی می‌آورد و اندیشه بدون زندگی اساساً فاقد توان داوری است. 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی

خانه قدیمی در فضای مجازی

جمعه, ۹ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۴۱ ب.ظ

سلام

من این روزها به مفهوم صمیمیت فکر می‌کنم. نوعی صمیمیت وجودشناختی از دست رفته

معنای آن و ابعاد مورد نظر من در این بحث بماند برای بعد

فکر کردم وقت آن است دوباره به فضای مجازی بازگردم و آن را در معرض گفتگو با دوستانم قرار دهم

اما از فضای مجازی، وبلاگ را خوب می‌فهمم. وبلاگ اولین تجربه زیست مجازی من در محیط وب بود.

سالیانی پیش وبلاگی داشتم در محیط بلاگ اسپات با همین نام زاویه دید.

 دوستانی به من خندیدند. می‌گفتند و هنوز هم می‌گویند که وبلاگ مثل خانه‌های فرسوده قدیم است. یکی از دوستان می‌گوید مثل این است که در میان این همه ماشین پیشرفته با امکانات عالی، رفته باشی سراغ یک پیکان مدل چهل و نه، با رنگ نارنجی.

بیش از یکسال است در فیس بوک و گوگل پلاس و اخیرا در اینستاگرام عضو شده‌ام. هرچه بالا و پائین می‌کنم دستم به قلم نمی‌رود. نسبتی با این محیط‌ها پیدا نمی‌کنم.

ابتدا این فضاها را متهم می‌کردم اما امروز فکر می‌کنم مشکل این فضاهای تازه نیست. مشکل من است که روزی به نحوی دیگر با این فضا ارتباط پیدا کرده‌ام.

اصولا آدم خجالتی هستم. در فضایی که چند فرد ناشناس باشند کمتر حرف می‌زنم. آنقدر ساکت می‌مانم تا احساس انس و صمیمیت حاصل شود

البته از جلسات رسمی و سخنرانی و همایش و امثالهم بگذرید به هر حال نقش خود را در این فضاها اجرا می‌کنم. مساله گفتگوست و بیان دغدغه‌های درونی. این سنخ سخن گفتن به صمیمیت نیاز دارد.

وبلاگ گویی تنها فضای مجازی مولد احساس صمیمیت در من است.

شاید مشکل سن و سال باشد و دشواری‌های انطباق با جهان جدید. 

  • محمد حواد غلامرضاکاشی